روی گروهِ شبکاری، یکی یه صوتِ چهل دقیقهای فرستاد. باز کردم ببینم چی گفته دیدم صدای یه آقاست و خودش نیست. از طّهلیلگرانِ بیشمااااااااااار فضای مجازی بود که داشت شرایط رو طّهلیل میکرد(!)
قطع کردم و روش گرفتم و نوشتم سلام و احترام. لطفاً معرفی بفرمایید صوت از چه شخصی هست.
بعد از یک ساعت پیام داده که نمیدونم! نمیشناسم!
حالا این چه زنیه؟! زنی که نیم ساعت قبل از شروع کار منبر میره و آیه و حدیث میخونه و تنها منبعش هم استاد شجاعیه(!)
من وقتی پای لپتاپ کار میکنم (بیشترین وقتِ روزوشب تا وقتی کارگاه تموم شه😫) شاد، ایتا، ناشناس وَ گروه شبکاریم رو در صفحات مختلف، تحت وب، برخط باز میکنم و هر پیامی بدن سریع متوجه میشم. چون با لپتاپ دستم تنده و راحتترم در نوشتن، سریع پاسخ دادم:
از شما بعیده! چطور تحلیلِ کسی که نمیشناسید رو فرستادید روی گروه با اینهمه مخاطب؟! شرایط الآن نیاز به تحلیلِ خاصی نداره؛ حرف، فقط حرفِ رهبری. نیاز به تأویل و تفسیر کسی هم نداره چون شفاف و مشخصه! ما هم جز شروط رهبری، مطالبهای نداریم!
فضای مجازی پر از طّهلیل و طّهلیلگر و باسواد و سیاسی و آگاهه(!) برای همین مردم دارن مردّد میشن، برخی خسته، برخی جَری و گستاخ. شعارهای ساختارشکنانهٔ دیشب و پریشب در تجمعات، نتیجهٔ چرخیدنِ مردم در کانالهای مجازی و پای تحلیلِ این و اون نشستنه! اونم در شرایطی که وقتی غباره، حتی به معتمدینِ همیشگی باید با اکراه نگاه کرد و فقط چسبید به ولی فقیه!
آیا حرف ولی فقیه مشخص نیست؟! آیا بدون تحلیل و صوت و سخنرانی، کسی متوجه نمیشه خواست امامِ جامعه چیه؟! شما برای غالبِ افرادِ این گروه موثق و معتمدید و مرجعِ سؤالاتشون، چطور زینپس به شما اعتماد کنن درحالیکه تحلیلی از فردی ناشناس رو در فضای عمومی بازنشر کردید؟! شما آیه و حدیث به ما میگید، تو دین سفارش نشده تحقیق و بررسی کنید؟! خصوصاً وقتی برای دیگران نقل میکنید؟! صحتِ منبع و طهارتِ آگاهی در دین نیومده؟!
بعد چسبیدم به کار و برگههای غالباً حوصلهسربرِ بچهها و دیدم بعد از دو ساعت پیام نوشته که سلام. من تحقیق کردم. این تحلیل از فرد مهم و آگاهی هست، انشاءاللّه حضوری صحبت میکنیم!
من تو دلم گفتم خاک بر سر تو و شجاعیت که گاگولی مثل تو رو پروریده و بزرگترین عامل گمراهی مردمید! مُشتی عقبمونده که همیشه وصلن به افرادی با نفس حق🤢 آگاه و وصل به بچههای بالا🤮 در ارتباط با امام زمان و مستجابالدعوه😩 همونایی که وقتی همه مطیع و متشخص فقط مطالبه داشتن زودتر رهبر جدید رو اعلام کنن، اینا مثل گاو تو کانالاشون، تو صحبتاشون، تو پیاماشون از آقامجتبی(!) حرف میزدن و از منابع آگاه و مهمی در جریان بودن(!) مشمئزکنندههای بیشعور.
شروع به تایپ کردم و نوشتم: بسیار عالی. متشکرم از تحقیقی که کردید. چون فرمودید حضوری اعلام میکنید، لذا صوت رو هم از روی گروه بردارید تا بعد از صحبت حضوریتون ببینیم میشه از این صوت در گروه کاری استفاده کرد یا نه. چون حراست هم ممکنه بر گروه نظارت کنه، بالاخره شما یا کس دیگری در مظان اتهام قرار نگیره.
درواقع خیلی نرم و لطیف بهش رسوندم جمع نکنی خودت و، جمع میکنمت 😊
فرد مهمِ عمهٔ شوهرته؟! پلشتای عقبموندهٔ بیسواد... فضای جامعه رو ملتهب میکنن، روی بیسوادی و غفلت و میل به نادان موندن مردم موجسواری میکنن، از آیه و حدیثم حرف میزنن(!)
اولینباری که این اومد سر کار برامون حرف زد، تو همون جلسهٔ اول ازش ایراد گرفتم و سمتوسوش و فهمیدم. تو جلسهٔ دوم هم اعتراض کردم. جلسهٔ سوم کتاب بهش معرفی کردم تا بفهمه مشکلش چیه. دیدم نههههههه داره از گاو بودن همکارام سوءاستفاده میکنه، دیگه تو جلسهش نرفتم.
بین اونهمه افراد، فقط من یکی نرفتم. کمکم چند نفر دیگه هم با من جلسه نرفتن. کمکم پامنبریهاش از سیصد نفر رسید به شصت نفر😊
این حاصل سه سال صبر و استمرار بر تلاشمه برای تنگ کردن عرصه بر این دزدها. روی گروه هم چیزی نمیذاره مگر وقتای حساس مثل انتخابات که یهو پیداش شد و این ایام جنگ. فقط سر همین دزدِ عقل و دین روی گروه همکارا موندم، واگرنه بخشنامهها رو دوستام برام میفرستن و عملاً نیازی به گروه ندارم، فقط سر همین دزدِ آگاهی و دانش موندم.
صوتش رو برداشت😁✌️
سربهراه
اگر همین الآن وارد خونهم بشید، یه لبخندِ پَتوپهن میشینه روی لبتون و اینقدر حس آرامش بهتون دست میده که بی تعارفِ من، لباس بیرون رو از تنتون درمیارید و میشینید وسطِ گلِ قالی روی دامنِ آفتابی که کفِ خونهم دراز کشیده و مدهوش از عطرِ دلانگیزِ کلوچههای کشمشی که درست کردم و هنوز روی گازه، دلتون ضعف میره و ازم میخواید براتون چایهلی که دم کردم رو بیارم و همینطور که دارید از تمیزی و روشنیِ خونه لذت میبرید، صدای گنجشکای شیطونِ روی درختِ همسایه هم مزیدِ بر علتهای خوشی و سرمستی شده، دست میبرید توی موهاتون و بیقرار هی ازم میپرسید کِی کلوچههات آماده میشه پس؟! آخه بوش... بوش... دیوانه کرده آدم رو... کلوچه پختی یا غزلهای سعدی؟!
من خَرامان و خُرسند میرم پای گاز و درِ ماهیتابهم رو برمیدارم و افتضااااااااح میبینم!
کلوچهها مثلِ نون تافتون پُف کرده و بزرگ شده و وقتی برشون میگردونم کمی پودر میشه...
شکل هرچی هست جز کلوچه... عطرِ فوقالعادهای داره که تا حالا کیک و پنکیکم هم نداشتن، ولی شکل و قیافه افتضاحه... از هوش مصنوعی که دستورپخت داد و روال کار رو در حافظهش داره، پرسیدم ایراد چیه؟ بگو دفعهٔ بعد اصلاح کنم. گفت مایه درست کردی، نه خمیر! برای کیک و پنکیک مایه لازمه، برای کلوچه، خمیر! هی اومدی گفتی مایهم به دستم میچسبه، گولّه نمیشه، چه کنم؟ آخرم گفتی هر کار کردم نشد با قاشق ریختم و شکل دادم. باید اینقدر آرد اضافه میکردی تا خمیری بشه که نچسبه به دستت. پف زیادش هم از هم زدن با همزنه، خمیر کلوچه رو با قاشق هم میزنن یا دست.
گفت فدای سرت! بار بعد اصلاحش میکنی!
اومدم بگم بیزحمت زودتر چایتون رو بنوشید، موهاتون رو جمع کنید، لباس بپوشید برگردید. کلوچه ملوچه تعطیل!
پیش از این هم تصویر غذاهای خرابم و میذاشتم چون دلی نمیبره و حسرتی بر جا نمیذاره.
اینها قرار بود کلوچههای کوچولو و گردالیِ زیبایی بشن که شب با چای و رفقام میل کنیم😶
سربهراه
از اینکه خودش تحلیل کرده؛ غبار رو کنار زده؛ اصل رو از فرع تشخیص داده؛ علاقهش رو برای عقیدهش کنار
اگر شمایی که میترسی
امربهمعروف کنی
طبقِ آموختهها و مطالعات دینیم
ثوابت بیشتره از منی که
نمیترسم و امربهمعروف میکنم!
چرا؟
چون اگر جهاد
برای همه آسون بود
که دیگه جهاد نبود!
چرا خرید جهاز ایرانی جهاده؟
چون همه نمیخرن!
همه میگن جنس ایرانی خوب نیست.
خب اگر خوب بود که همه میخریدن(!)
دیگه جهاد نبود(!)
طرح کلی اندیشهٔ اسلامی رو خوندین؟!
جهاد
اون کاریه که برای همه سخته
ولی بالاخره عدهای انجامش میدن.
خیلی از تهرانیهایی که موقع بمبارون موندن تهران
از صدای بمب و جنگنده و انفجار و از دست دادن میترسیدن... اما موندن بابتِ آرمانها و عقایدشون... اونی که با ترسش مونده تهران جهاد کرده!
نه اینکه شجاعه نکرده، نه، ولی اونی که براش سختتر بوده جهاد کرده.
کار آسون رو همه میکنن
ولی امربهمعروف رو همه نمیکنن(!)
دروغ میگن شرط اثر و اینجا صلاح ندیدم و کار فرهنگی و...
میترسه!
یا از اینکه کتک و فحش بخوره
یا از اینکه برچسب بخوره
یا از اینکه حرف بخوره.
از ترسشه که داره واجبش رو به فنا میده
برای ساکت کردن وجدانش هم بهانه میاره
بقیه رو هم سرد میکنه و چندین برابر گناه میکنه تا یا رنج خودش رو تسکین بده بگه بقیه هم نمیکنن یا خیلی بدتر خودش رو تو دل مردم جا کنه که خدا وعده داده هرکی برای رضای غیر از من کاری کنه، به همون واگذارش میکنم...
تویی که دیوونهٔ موسیقی هستی
ولی میذاریش کنار
تو جهاد کردی.
نه اونی که از اول گوش نمیداده.
البته نمیتونی بگی تو بهتری ها!
چون اون فضای پاک و طاهر داشته برای رشد، و به میزانی که از این پاکی استفاده کرده عاقبت بهخیرتره.
اما تو چون علاقهت و ترک کردی
برای رضای خدا
این میشه جهاد و میتونه یهشبه تو رو برسونه به اونکه محیط پاک داشته
یا حتی برتر.
یکی از اوّووووول تو خونوادهٔ پاستوریزه بوده
از اساس فحش دادن بلد نیست
خیلی عالی. گناه کمتر.
جایگاه اون محفوظ.
ولی یکی هست روزی پنجاه تا فحش میده.
یه روز میفهمه آثار فحش رو
تصمیم میگیره دیگه فحش نده
زورش و میزنه از روزی پنجاه تا
میرسونه به ۴۹ تا
به اندازهٔ همون یک فحشی که
زوووووور زده
با خودش جنگیده
تا نگه
جهاااااااد کرده!
کارِ آسون رو
همه میکنن(!)
طرف میگه عصبانی بودم یهچی گفتم.
خب تو آرامش
همممممه خوبن(!)
دقیقاً عبد بودنت
تو همون عصبانیته مشخص میشه!
اینکه یه نفر رو دوست داری
خوشت میاد ازش
درگیرشی
ولی بهخاطر خدا
بهخاطر ولی فقیهت
بذاریش کنار
اذیت هم بشی از این کنار گذاشتن
اما
بذاریش کنار
این
جهاده!
اون دنیا سربهراه رو نمیبرن بهشت
شما رو میبرن.
شما تعجب میکنی میگی خداااااا! شمردین سربهراه صد تا امربهمعروف کرده بود که!
من یه دونه...
چرا من و میفرستی بهشت
اون و نه؟!
تازه فرض کنیم نیت هر دو مون رضای خدا بوده... بحثم نیت نیست... سختیِ کاره.
خدا میفرماد سربهراه نمیترسیده. زبوندراز بوده. هرچی میشده هم این جواب میداده یا به کتفش نبوده. مثل آب خوردن تذکر میداده. سختی و جنگی با خودش نداشته. حرف و برچسب و برخورد بقیه هم به خاک کفشش بوده.
تو ولی میترسیدی... خودت و میخوردی... بهت میگفتن به تو چه میزدی زیر گریه... تو خانواده طرد میشدی میشکستی... اما همهٔ اینا رو میدونستی و وظیفهت و انجام دادی.
اون یه دونه برای تو
یه کوه کندن بود
اما انجامش دادی.
جهاد کردی.
بیا برو بهشت😍
اگر آسون بود
هممممممه میکردن!
چون سخته
و برای فرار ازش
همه توجیه و بهانه میبافن
اما یک نفر انجامش میده
اسمش جهاده!
پیوست
برگههام تموم شد.
تمومِ دیشب رو بیوقفه کار کردم و پنج ساعتِ بدون حرکت، بدون تغذیه، بدون چای، پای لپتاپ بودم که از امشبِ محرم، راحت و بی دلشوره بیرون بمونم.
برنامهم همون همیشگیه؛
تا امام خامنهای امر نفرمودن خونه بمونیم،
شبها به تجمعاتِ خیابانم،
با شعارنوشتهٔ مطالبهٔ شروط رهبری.
من از کلاس و تدریس مجازی بیزارم. این و میدونید. چه بخوام درس بدم، چه بخوام چیزی یاد بگیرم. کارگاههای زیادی بوده که مجازی از تهران برگزار میشده و به دانش نویسندگیم اضافه میکرده، اما شرکت نمیکردم و به ادمینشون پیام میدادم و پیگیری میکردم حضوری بذارید، شده من بیام تهران میام ولی حضوری بذارید!
من هنوز قراردادم و با مدرسه امضا نکردم چون گفتم اگر سال بعد هم مجازی باشه، نمیخوام معلم باشم. میچسبم به ویراستاری تا مجازی تموم شه. مثل دو سال کرونا که معلمی رو رها کردم و چسبیدم به ویراستاری.
اما حالا میخوام به معلمی ادامه بدم... نمیدونم، حتی اگر بشه ریاضی رو مرور کنم و برم پایهٔ دبستان. فعلاً قراردادی رو امضا نمیزنم تا بررسی کنم. پایهٔ بهشدت مزخرفیه برام. شاگردا تو رو پیغمبر میدونن، باهات به چالش نمیخورن، شب باشه بگی روزه میپذیرن، سطحت بالا نباشه در تدریس نمیفهمن، هر خطایی کنی متوجه نمیشن، این شرایط و خیال آسوده برای خطا کردن بهمرور دغل بارت میاره و پاکنفْس کمتره. معلم رو رشد نمیدن، لوسن و پر از بچگی و نادونی، خصوصاً دخترا که واقعاً سن ابتدایی برام غیرقابل تحملن... از نظر اثرپذیری هم سن طلایی متوسطه اوله، نه ابتدایی، اما فقط یه امتیاز داره؛
بیشترین مدتزمان رو با تو هستن...
درواقع فقط با تو هستن و تو برای همه درساشونی و مدام تو زندگیشونی...
من برای اونا معلم جذابی خواهم بود، نمره هم ندارن و توصیفیه و سر نمره ازم نمیرنجن و میتونم امضا بدم بچههای ابتدایی دیوانهم میشن و میتونم برنامههای بلندمدت روشون ببندم و با بچههای پایهم بیام بالا.
اگر بتونم در حد کلاس اول صبر یاد بگیرم و اون بچههای ناناز لوس رو تحمل کنم که حوصلهم سر کلاسا باهاشون سر میره بس که بی چالشن... میتونم تا ششم باهاشون بالا بیام و شش سال وقت بذارم...
دارم بالا و پایین میکنم.
اما چیزی که محرزه اینه که دست از معلمی نمیکشم. حتی مجازی.
پدر و مادرا
حتی اونایی که امروز دلشکستهان و ناراحت
بااااااازم بچههای خداترس بار نمیارن...
این پدر و مادرای ناراحتِ امروز
همیناییان که از امربهمعروف میترسن
پس بااااااازم بچههاشون رو ظلمپذیر و ترسو بار میارن
تنها راه، خودمم.
معلم!
به جای سوختگیِ روی ساعدِ دستم هم نیست که بهم بگن تندرو! خدا زبونی بهم داده که درجا بگم تندرو بودن بهتر از کندرو بودن و کندذهن بودنه!
یا بگن امروز ناراحتین و فردا که رهبرتون پیام بده پیروزیم، همه خوشحال! منم میکوبم تو صورتشون که این دقیقاً فرق و تمایز ما و شماست! که ما کس و کار داریم و مطیعیم. بله! امروز ناراحتیم و گور پدر بلاگرای عباپوش و فکرای فرهیخته و گوگولی و طّهلیلای از ما بهترون(!) خدا زبونی بهم داده که بکوبم تو صورتشون که بعد از نماز واجبم دعا میکنم صبح بیدار شی و بهت خبر بدن پدرت، عزیزت، کسوکارت، پشتوانهٔ حیاتت رو تیکهتیکه کردن و من با چشمام ببینم قصاص میخوای یا توافق!
ولی فردا رهبرم پیام بدن پیروزیم، تا چشمت درآد، بر طبل شادانه میکوبم و کِل میکشم تا بیش از پیش در خودت فرو بریزی!
این مشی منه.
اما برنامهم چیه؟
میخوام در معلمی
اونقدر رشد کنم
اونقدر خفن شم
اونقدر تو طرح درسنویسی، تو طراحی سؤال، تو روش تدریس، تو تألیف برنامه، تو کلاسداری، تو ارتباط با دانشآموز قوی و قَدَر شم که سالی حداقل ۱۴ دانشآموزِ خداترسِ ظلمناپذیرِ شجاع بار بیارم!
اون دانشآموزا رو تزریق کنم به جامعه.
دکتر شن.
مهندس شن.
وکیل شن.
معلم شن.
وارد مجلس شن.
وارد قوه قضاییه شن.
میخوام تو سرِ تکتکِ شاگردام ریاستجمهوری بندازم.
بله! حتی دخترا!
میخوام به ریاستجمهوری فکر کنن. به بالاترین سطح ممکن اجرایی.
خود این آرمان رو بهشون دادن
یه قدم از نترس بار آوردنه!
پدر و مادرای ولاییِ غصهدار امروز
بچههای وارسته بار نمیارن...
بچههاشون یا از حرف مردم میترسن... یا از مقایسه با فامیل... یا از از دست دادنِ کار دولتی(!)
کار دستِ خودمه!
منِ معلم!
میخوام حداقل
سالی ۱۴ نفر
تقدیمِ ظهور کنم
که توکل است لشکرشون!
یعنی که از هیچکس و هیچچیز نترسن!
یعنی که وارسته و آزاده باشن.
و اونها رو وارد اجراییِ کل کشور میکنم.
باید تا عمر دارم
رجایی و رئیسی تربیت و تقدیم کنم.
تو تمدید ثبتنامِ ارشد که همین چند وقت پیش گذاشتن، ثبتنام کردم!
بعید میدونم امسال قبول شم چون صد و هشتاد درجه مسیر رو چرخوندم و همهچیز برام سخته. اما امسال محک میزنم و اگر انتخابم درست بود و قابل سرمایهگذاری، حتماً ارشد رو دوباره ورود میکنم. برمیگردم فردوسی. مدرک ارشد میگیرم و بالاخره آزمون دکتری میدم. اگر بتونم استاد دانشگاه شم و بین اونهمه پاپتیِ غربگدا، من ورود کنم، تو دانشگاه هم یه سنگر و فتح کردم.
بلندبالاست اما هنوز زندهام. پس میتونم!
سربهراه
من از کلاس و تدریس مجازی بیزارم. این و میدونید. چه بخوام درس بدم، چه بخوام چیزی یاد بگیرم. کارگاهه
هی ترامپ!
تولدت ننگین!
هدیهٔ من به تو؛
مصممتر شدنمه برای تحققِ ظهور.
من معلّمِ خطرناکی هستم و
تو این و خواهی فهمید.
«خداست یار و یاورم».
دوشنبه
۲۵ خرداد ۱۴۰۵