سربهراه
اگر همین الآن وارد خونهم بشید، یه لبخندِ پَتوپهن میشینه روی لبتون و اینقدر حس آرامش بهتون دست میده که بی تعارفِ من، لباس بیرون رو از تنتون درمیارید و میشینید وسطِ گلِ قالی روی دامنِ آفتابی که کفِ خونهم دراز کشیده و مدهوش از عطرِ دلانگیزِ کلوچههای کشمشی که درست کردم و هنوز روی گازه، دلتون ضعف میره و ازم میخواید براتون چایهلی که دم کردم رو بیارم و همینطور که دارید از تمیزی و روشنیِ خونه لذت میبرید، صدای گنجشکای شیطونِ روی درختِ همسایه هم مزیدِ بر علتهای خوشی و سرمستی شده، دست میبرید توی موهاتون و بیقرار هی ازم میپرسید کِی کلوچههات آماده میشه پس؟! آخه بوش... بوش... دیوانه کرده آدم رو... کلوچه پختی یا غزلهای سعدی؟!
من خَرامان و خُرسند میرم پای گاز و درِ ماهیتابهم رو برمیدارم و افتضااااااااح میبینم!
کلوچهها مثلِ نون تافتون پُف کرده و بزرگ شده و وقتی برشون میگردونم کمی پودر میشه...
شکل هرچی هست جز کلوچه... عطرِ فوقالعادهای داره که تا حالا کیک و پنکیکم هم نداشتن، ولی شکل و قیافه افتضاحه... از هوش مصنوعی که دستورپخت داد و روال کار رو در حافظهش داره، پرسیدم ایراد چیه؟ بگو دفعهٔ بعد اصلاح کنم. گفت مایه درست کردی، نه خمیر! برای کیک و پنکیک مایه لازمه، برای کلوچه، خمیر! هی اومدی گفتی مایهم به دستم میچسبه، گولّه نمیشه، چه کنم؟ آخرم گفتی هر کار کردم نشد با قاشق ریختم و شکل دادم. باید اینقدر آرد اضافه میکردی تا خمیری بشه که نچسبه به دستت. پف زیادش هم از هم زدن با همزنه، خمیر کلوچه رو با قاشق هم میزنن یا دست.
گفت فدای سرت! بار بعد اصلاحش میکنی!
اومدم بگم بیزحمت زودتر چایتون رو بنوشید، موهاتون رو جمع کنید، لباس بپوشید برگردید. کلوچه ملوچه تعطیل!
پیش از این هم تصویر غذاهای خرابم و میذاشتم چون دلی نمیبره و حسرتی بر جا نمیذاره.
اینها قرار بود کلوچههای کوچولو و گردالیِ زیبایی بشن که شب با چای و رفقام میل کنیم😶
سربهراه
از اینکه خودش تحلیل کرده؛ غبار رو کنار زده؛ اصل رو از فرع تشخیص داده؛ علاقهش رو برای عقیدهش کنار
اگر شمایی که میترسی
امربهمعروف کنی
طبقِ آموختهها و مطالعات دینیم
ثوابت بیشتره از منی که
نمیترسم و امربهمعروف میکنم!
چرا؟
چون اگر جهاد
برای همه آسون بود
که دیگه جهاد نبود!
چرا خرید جهاز ایرانی جهاده؟
چون همه نمیخرن!
همه میگن جنس ایرانی خوب نیست.
خب اگر خوب بود که همه میخریدن(!)
دیگه جهاد نبود(!)
طرح کلی اندیشهٔ اسلامی رو خوندین؟!
جهاد
اون کاریه که برای همه سخته
ولی بالاخره عدهای انجامش میدن.
خیلی از تهرانیهایی که موقع بمبارون موندن تهران
از صدای بمب و جنگنده و انفجار و از دست دادن میترسیدن... اما موندن بابتِ آرمانها و عقایدشون... اونی که با ترسش مونده تهران جهاد کرده!
نه اینکه شجاعه نکرده، نه، ولی اونی که براش سختتر بوده جهاد کرده.
کار آسون رو همه میکنن
ولی امربهمعروف رو همه نمیکنن(!)
دروغ میگن شرط اثر و اینجا صلاح ندیدم و کار فرهنگی و...
میترسه!
یا از اینکه کتک و فحش بخوره
یا از اینکه برچسب بخوره
یا از اینکه حرف بخوره.
از ترسشه که داره واجبش رو به فنا میده
برای ساکت کردن وجدانش هم بهانه میاره
بقیه رو هم سرد میکنه و چندین برابر گناه میکنه تا یا رنج خودش رو تسکین بده بگه بقیه هم نمیکنن یا خیلی بدتر خودش رو تو دل مردم جا کنه که خدا وعده داده هرکی برای رضای غیر از من کاری کنه، به همون واگذارش میکنم...
تویی که دیوونهٔ موسیقی هستی
ولی میذاریش کنار
تو جهاد کردی.
نه اونی که از اول گوش نمیداده.
البته نمیتونی بگی تو بهتری ها!
چون اون فضای پاک و طاهر داشته برای رشد، و به میزانی که از این پاکی استفاده کرده عاقبت بهخیرتره.
اما تو چون علاقهت و ترک کردی
برای رضای خدا
این میشه جهاد و میتونه یهشبه تو رو برسونه به اونکه محیط پاک داشته
یا حتی برتر.
یکی از اوّووووول تو خونوادهٔ پاستوریزه بوده
از اساس فحش دادن بلد نیست
خیلی عالی. گناه کمتر.
جایگاه اون محفوظ.
ولی یکی هست روزی پنجاه تا فحش میده.
یه روز میفهمه آثار فحش رو
تصمیم میگیره دیگه فحش نده
زورش و میزنه از روزی پنجاه تا
میرسونه به ۴۹ تا
به اندازهٔ همون یک فحشی که
زوووووور زده
با خودش جنگیده
تا نگه
جهاااااااد کرده!
کارِ آسون رو
همه میکنن(!)
طرف میگه عصبانی بودم یهچی گفتم.
خب تو آرامش
همممممه خوبن(!)
دقیقاً عبد بودنت
تو همون عصبانیته مشخص میشه!
اینکه یه نفر رو دوست داری
خوشت میاد ازش
درگیرشی
ولی بهخاطر خدا
بهخاطر ولی فقیهت
بذاریش کنار
اذیت هم بشی از این کنار گذاشتن
اما
بذاریش کنار
این
جهاده!
اون دنیا سربهراه رو نمیبرن بهشت
شما رو میبرن.
شما تعجب میکنی میگی خداااااا! شمردین سربهراه صد تا امربهمعروف کرده بود که!
من یه دونه...
چرا من و میفرستی بهشت
اون و نه؟!
تازه فرض کنیم نیت هر دو مون رضای خدا بوده... بحثم نیت نیست... سختیِ کاره.
خدا میفرماد سربهراه نمیترسیده. زبوندراز بوده. هرچی میشده هم این جواب میداده یا به کتفش نبوده. مثل آب خوردن تذکر میداده. سختی و جنگی با خودش نداشته. حرف و برچسب و برخورد بقیه هم به خاک کفشش بوده.
تو ولی میترسیدی... خودت و میخوردی... بهت میگفتن به تو چه میزدی زیر گریه... تو خانواده طرد میشدی میشکستی... اما همهٔ اینا رو میدونستی و وظیفهت و انجام دادی.
اون یه دونه برای تو
یه کوه کندن بود
اما انجامش دادی.
جهاد کردی.
بیا برو بهشت😍
اگر آسون بود
هممممممه میکردن!
چون سخته
و برای فرار ازش
همه توجیه و بهانه میبافن
اما یک نفر انجامش میده
اسمش جهاده!
پیوست
برگههام تموم شد.
تمومِ دیشب رو بیوقفه کار کردم و پنج ساعتِ بدون حرکت، بدون تغذیه، بدون چای، پای لپتاپ بودم که از امشبِ محرم، راحت و بی دلشوره بیرون بمونم.
برنامهم همون همیشگیه؛
تا امام خامنهای امر نفرمودن خونه بمونیم،
شبها به تجمعاتِ خیابانم،
با شعارنوشتهٔ مطالبهٔ شروط رهبری.
من از کلاس و تدریس مجازی بیزارم. این و میدونید. چه بخوام درس بدم، چه بخوام چیزی یاد بگیرم. کارگاههای زیادی بوده که مجازی از تهران برگزار میشده و به دانش نویسندگیم اضافه میکرده، اما شرکت نمیکردم و به ادمینشون پیام میدادم و پیگیری میکردم حضوری بذارید، شده من بیام تهران میام ولی حضوری بذارید!
من هنوز قراردادم و با مدرسه امضا نکردم چون گفتم اگر سال بعد هم مجازی باشه، نمیخوام معلم باشم. میچسبم به ویراستاری تا مجازی تموم شه. مثل دو سال کرونا که معلمی رو رها کردم و چسبیدم به ویراستاری.
اما حالا میخوام به معلمی ادامه بدم... نمیدونم، حتی اگر بشه ریاضی رو مرور کنم و برم پایهٔ دبستان. فعلاً قراردادی رو امضا نمیزنم تا بررسی کنم. پایهٔ بهشدت مزخرفیه برام. شاگردا تو رو پیغمبر میدونن، باهات به چالش نمیخورن، شب باشه بگی روزه میپذیرن، سطحت بالا نباشه در تدریس نمیفهمن، هر خطایی کنی متوجه نمیشن، این شرایط و خیال آسوده برای خطا کردن بهمرور دغل بارت میاره و پاکنفْس کمتره. معلم رو رشد نمیدن، لوسن و پر از بچگی و نادونی، خصوصاً دخترا که واقعاً سن ابتدایی برام غیرقابل تحملن... از نظر اثرپذیری هم سن طلایی متوسطه اوله، نه ابتدایی، اما فقط یه امتیاز داره؛
بیشترین مدتزمان رو با تو هستن...
درواقع فقط با تو هستن و تو برای همه درساشونی و مدام تو زندگیشونی...
من برای اونا معلم جذابی خواهم بود، نمره هم ندارن و توصیفیه و سر نمره ازم نمیرنجن و میتونم امضا بدم بچههای ابتدایی دیوانهم میشن و میتونم برنامههای بلندمدت روشون ببندم و با بچههای پایهم بیام بالا.
اگر بتونم در حد کلاس اول صبر یاد بگیرم و اون بچههای ناناز لوس رو تحمل کنم که حوصلهم سر کلاسا باهاشون سر میره بس که بی چالشن... میتونم تا ششم باهاشون بالا بیام و شش سال وقت بذارم...
دارم بالا و پایین میکنم.
اما چیزی که محرزه اینه که دست از معلمی نمیکشم. حتی مجازی.
پدر و مادرا
حتی اونایی که امروز دلشکستهان و ناراحت
بااااااازم بچههای خداترس بار نمیارن...
این پدر و مادرای ناراحتِ امروز
همیناییان که از امربهمعروف میترسن
پس بااااااازم بچههاشون رو ظلمپذیر و ترسو بار میارن
تنها راه، خودمم.
معلم!
به جای سوختگیِ روی ساعدِ دستم هم نیست که بهم بگن تندرو! خدا زبونی بهم داده که درجا بگم تندرو بودن بهتر از کندرو بودن و کندذهن بودنه!
یا بگن امروز ناراحتین و فردا که رهبرتون پیام بده پیروزیم، همه خوشحال! منم میکوبم تو صورتشون که این دقیقاً فرق و تمایز ما و شماست! که ما کس و کار داریم و مطیعیم. بله! امروز ناراحتیم و گور پدر بلاگرای عباپوش و فکرای فرهیخته و گوگولی و طّهلیلای از ما بهترون(!) خدا زبونی بهم داده که بکوبم تو صورتشون که بعد از نماز واجبم دعا میکنم صبح بیدار شی و بهت خبر بدن پدرت، عزیزت، کسوکارت، پشتوانهٔ حیاتت رو تیکهتیکه کردن و من با چشمام ببینم قصاص میخوای یا توافق!
ولی فردا رهبرم پیام بدن پیروزیم، تا چشمت درآد، بر طبل شادانه میکوبم و کِل میکشم تا بیش از پیش در خودت فرو بریزی!
این مشی منه.
اما برنامهم چیه؟
میخوام در معلمی
اونقدر رشد کنم
اونقدر خفن شم
اونقدر تو طرح درسنویسی، تو طراحی سؤال، تو روش تدریس، تو تألیف برنامه، تو کلاسداری، تو ارتباط با دانشآموز قوی و قَدَر شم که سالی حداقل ۱۴ دانشآموزِ خداترسِ ظلمناپذیرِ شجاع بار بیارم!
اون دانشآموزا رو تزریق کنم به جامعه.
دکتر شن.
مهندس شن.
وکیل شن.
معلم شن.
وارد مجلس شن.
وارد قوه قضاییه شن.
میخوام تو سرِ تکتکِ شاگردام ریاستجمهوری بندازم.
بله! حتی دخترا!
میخوام به ریاستجمهوری فکر کنن. به بالاترین سطح ممکن اجرایی.
خود این آرمان رو بهشون دادن
یه قدم از نترس بار آوردنه!
پدر و مادرای ولاییِ غصهدار امروز
بچههای وارسته بار نمیارن...
بچههاشون یا از حرف مردم میترسن... یا از مقایسه با فامیل... یا از از دست دادنِ کار دولتی(!)
کار دستِ خودمه!
منِ معلم!
میخوام حداقل
سالی ۱۴ نفر
تقدیمِ ظهور کنم
که توکل است لشکرشون!
یعنی که از هیچکس و هیچچیز نترسن!
یعنی که وارسته و آزاده باشن.
و اونها رو وارد اجراییِ کل کشور میکنم.
باید تا عمر دارم
رجایی و رئیسی تربیت و تقدیم کنم.
تو تمدید ثبتنامِ ارشد که همین چند وقت پیش گذاشتن، ثبتنام کردم!
بعید میدونم امسال قبول شم چون صد و هشتاد درجه مسیر رو چرخوندم و همهچیز برام سخته. اما امسال محک میزنم و اگر انتخابم درست بود و قابل سرمایهگذاری، حتماً ارشد رو دوباره ورود میکنم. برمیگردم فردوسی. مدرک ارشد میگیرم و بالاخره آزمون دکتری میدم. اگر بتونم استاد دانشگاه شم و بین اونهمه پاپتیِ غربگدا، من ورود کنم، تو دانشگاه هم یه سنگر و فتح کردم.
بلندبالاست اما هنوز زندهام. پس میتونم!
سربهراه
من از کلاس و تدریس مجازی بیزارم. این و میدونید. چه بخوام درس بدم، چه بخوام چیزی یاد بگیرم. کارگاهه
هی ترامپ!
تولدت ننگین!
هدیهٔ من به تو؛
مصممتر شدنمه برای تحققِ ظهور.
من معلّمِ خطرناکی هستم و
تو این و خواهی فهمید.
«خداست یار و یاورم».
دوشنبه
۲۵ خرداد ۱۴۰۵
هیچ برگهای نمونده.
چهارشنبه همهٔ کارام تموم میشه.
دوست داشتم همسر داشتم که بعد از چهارشنبه
بهازای اینهمه مدت بیداری و بدخوابی
که جسمم رو رنجور کرده
راحت بخوابم
یا ولو شم جلوی تلویزیون
و فقط آشپزی و کیکپزی کنم
غروب که شد بزنم خیابون و
عزاداری کنم و
باز برگردم و بخوابم
همسرم بیفته دنبال پیدا کردنِ کاروان
حرف زدن باهاشون
دیدارشون
انتخاب یکیشون
همسرم بیفته پی پول اربعین
کارش
واریزش
همسرم بیفته پی ثبتنام دینار
تو صف بانک ایستادن و گرفتنش
امام خمینی رفتن و مبادله کردنش
سالهاست این کارا رو خودم میکنم
با دوستام پی همهٔ ایناییم
حتی وقتی پولمون رو بالا کشیدن
خودمون پولمون رو زنده کردیم
اما امسال
روحم کشش این حجم از اضطراب رو نداره
فقط حوالی مرداد همسرم بگه کولهت و ببند
بریم مشّایه...
همین.
بهجای کلمهٔ همسر
میتونستم پدر بذارم
یا برادر
ولی از اساس چنین چیزی توی ذهنم جا نمیگیره
نوشتم همسر
واگرنه منظورم بارِ اجراییِ اینهمه اضطرابه که سالهاست کشیدم و
امسال رنجم افزونه...
بچه رو یادتونه؟
بهم پیام داده سلام باباجان...
بعد اطلاعیهٔ کاروان اربعین برام فرستاده
این یعنی میخوام امسال هم با شما بیام.
پاسخش رو میدم.
بچه از خیلی از بزرگترا بزرگتره
همسفر خوبیه
پارسال اربعین
رفیق تو مشایه ازش پرسید چرا اربعین به رفیق من پیام میدی؟
گفت من دوستام درجهبندی دارن
سربهراه تنها کسیه که تو درجهٔ اربعینه
این جملهش از پارسال حک شده تو ذهنم
یادم میفته
شادم و غمگین
سرفراز و سرافکنده
امیدوار و ناامید
میخواستم چهارشنبه که بیکار میشم
چند روزی فقط جلوی تلویزیون بخوابم
خوشحال بودم میتونم مختارنامه ببینم
اما بچه که پیام زده
یعنی باید از چهارشنبه
در مسیر دیگری بدوم
الحمدلله که دوستانم برای اربعین
به من پیام میزنن
الحمدلله.
پول اربعین زیاد شده
پول ما کم
پس کار...
پول...
کاروان...
دینار...
بانک...
رفت...
اومد...
تازه اگر امام خامنهای صلاح بدونن که ما خیابان رو رها کنیم و بریم اربعین
یا نه...
چطور به کاروانا بگم ما تا قطعی شدن نظر امام
پول براتون واریز نمیکنیم
در عین حال باور کنن ما مسافر همیشهٔ اربعینیم؟!
گرممه
تازه دوش گرفتم ولی این اتاق عرقوم میکنه
سالهاست تو این اتاق
زمستونا رو یخ زدم و
تابستونا از گرما مردم
یادم نمیاد سالای قبل بیتابی کرده باشم
امسال چقدر صبرم کم شده و
چقدر بیتابم...
شب شام دارم
رفقام میارن
با اینکه بدنم از بیخوابی رو به اتمامه
ولی خوابم نمیبره
چند شب پیش
یهجا غرفهٔ عکاسی بود
با اسلحه و نشان الله وسط پرچم
ما اسلحه رو گذاشتیم و گفتیم دوست نداریم باهاش عکس بگیریم
مسخرهبازیهای جانفدای تهران هنوز یادمونه و عارمونه شبیه اون دخترا و زنا شیم
همه با هم الله رو گرفتیم و عکس انداختیم
عکس رو که نشونمون دادن باورم نمیشد زردترین منم...
چشمام چروک بود و صورتم کوچیک...
به دوستام میگم دوستتون داره پیر میشه
دوستام میگن نه
دوستمون خواباش و گذاشته واسه مشّایه...
مشّایه دوباره خوشگل عکسامون تویی
با صورتی که آب زیرش اومده و
چشمایی که بشّاشه
تا اولین موکب مشّایه
که به شکم پهن شی روی ابریهای باریکِ جلوی کولر و
عمیق و آسوده
به خواب بری
صبور باش دختر...
حاضر میشم و میزنم بیرون.
مابقیش بمونه واسه مشّایه.
درست چند دقیقه مونده تا
واردِ ماهِ معظمِ محرّم بشیم.
اومدم حرفم رو
محضرِ امامِ امام حسینیم
بهتون بگم؛
بچههای فاطمهٔ زهرا سلام الله علیها!
اگر
صد شب
کفِ خیابون
نمیموندید
اگر
این پرچمهای بهدوشتون رو
صد شب
به چنگودندون
به خون و جنون
به داغ و حرن
بالا نگه نمیداشتید
اگر
پای
امامِ شهیدتون
و امامِ جوانتون
نمیموندید
امشب
محرّم
نداشتیم...
دست بذارید روی قلباتون
تا فرونپاشه
وَ به سوریه فکر کنید...
به آذربایجان...
به یمن...
به لبنان...
به کشمیر...
به حرمِ زینبِ کبری سلام الله علیها فکر کنید...
به بقیع...
به رسول الله...
به مزارِ مادرمون...
اگر
پای
اللّهِ
این پرچم
نمیموندید
امشب
نمیتونستیم
بلند
بلند
بلند
کفِ خیابون
صدا بزنیم
حسین!
پای رسیدنمون
به امشب،
به سیاهِ عزیزِ تنمون،
به پرچم و کتلهایی که میبینیم
اینبار
کسوکار از دست دادیم...
بچههای غیرتیِ فاطمهٔ زهرا سلام الله علیها!
اجرتون با فاطمهٔ زهرا سلام الله علیها...
شیطان
صد شبِ پیش
خواست به محرم نرسیم...
ما به اذنِ الله رسوندیم.
خسته نشید ها!
بذارید شمارهٔ دومِ این فرسته رو
برای
ظهور
بنویسم...
تا محرم رسوندیم
تا ظهور هم برسونیم.
تا امام خامنهای امر نفرمودن
از خیابان
دست نکشید ها!
محرممون؛
ظهور❣
❣السلام علیک یا اباعبدالله❣