این شبِ عاشورا چگونه گذشت؟
یک. حرم بهشدت شلوغ بود. هر بدحجاب و بدپوششی رو راه دادن. اما ما رو با شعارنوشته راه ندادن(!)
خادمی که مانع ورود ما شد و رئیس خادمهای ورودی بود، آرایش دایم داشت(!)
ما چه کردیم؟
رفیق به خود اون خانم تذکر داد. من به مسؤولین بالاتر که آقا بودن. دوستام برای تولیت یادداشت نوشتن و انداختن صندوق ورودی رواق امام، من به ۱۳۸ زنگ زدم.
دو. به تجمع رسیدیم. من در محل رفتوآمد زیرانداز پهن کردم و شعارنوشتههامون رو تکیه دادم به کیفهامون که افراد ببینن. نشستم پای وسایل و بچهها رفتن وضو. دیر برگشتن. عصبانی برگشتن. پرسیدم چی شده؟ گفتن دستشویی عمومی رو گذاشتن روی سرشون و بعد اومدن. پرسیدم چرا؟ رفیق گفت داشتیم وضو میگرفتیم که دیدیم یه مرد از دستشویی اومد بیرون.
ما چه کردیم؟ ما سریع چادر کشیدیم سرمون که چرا اومدی زنونه؟! اونم با پررویی جواب داده واسه چی نیام؟! دستشویی مردونه بسته است، منم اومدم دستشویی، به کسی هم مربوط نیست(!)
دوستام گفتن غلط کردی و زدن به سروصدا و مسؤول اونجا سر رسیده. خیلی عادی و طبیعی گفته حالا یه دستشویی اومده دیگه(!) دوستای من اونم شستن. زنِ مرده از راه میرسه. یه بلوزشلواریه شال دور گردنی. گفته این جای باباتونه دارین خودتون و میکشین(!) رفیق هم گفته ما تو نیستیم!
بعد رو کردن به مرده و گفتن تو سیبزمینیای زنت و به نمایش گذاشتی که زنای مردم رو دید بزنی، تو بیغیرتی و خاک بر سر، ما نیستیم! ما چشم مردایی مثل تو رو از کاسه درمیاریم! پوست میکنیم اونی که تصور کنه ما هم مثل زنای بنجلِ دم دستی خودشیم!
مسؤوله مجبور میشه مرده رو بندازه بیرون و دستشویی مردانه رو باز کنه.
سه. مسیرها بسته است و نمیشد با ماشین بیایم. حرم هم که بهخاطر شعارنوشتهها راهمون ندادن(!) واگرنه از حرم میشد مسیرها رو کوتاه کرد. باید دور حرم رو پیاده میومدیم تا برسیم مقصد. مسیر طولانی بود و شلوغ. مثل اربعین.
عزادار امامِ شهید که حاجت میده و مهربونه زیاد بود،
شیعهٔ امامی که تکالیفی بر شونهٔ شیعیانشه نادر!
یک ساعت و بیست دقیقه پیادهروی باعث شد کلی آدم ببینیم که حجم بسیاریشون گناهان علنی داشتن.
ما چه کردیم؟
مسابقهٔ امربهمعروف گذاشتیم!
رفیق برنده شد: ۸۹ نفر امربهمعروف کرد. باید اربعین در نجف براش آبمیوه بخرم.
جایزهٔ برترین امر به معروف هم رسید به خودم و در نجف باید برام دِهین بخرن؛
دختره بدون شال و روسری، ایستاده بود کنار دستههای عزا و داشت سینه میزد(!)
بهش گفتم فرصت دارید براتون روضهٔ حضرت سکینه بخونم؟ توی رودربایستی گفت بله! گفتم در تاریخ نوشتن سکینه دختر امام حسین علیهما السلام، نوجوانی شاد و سرزنده و شیرینزبون بود. یکی از سوزناکترین وداعهای ظهر عاشورا با امام حسین هم وداع ایشونه. زبون ریخت برای پدرش. بعد از ظهر عاشورا و تموم شدنِ همهچیز، ما روضهٔ حضرت زینب داریم، روضهٔ حضرت رباب داریم، روضهٔ حضرت رقیه داریم، اما دیگه صدا و صحبتی از حضرت سکینه نیست. خیلی کمکحالِ عمهشون بودن، اما اون دختر سرزنده و شاداب، انگار از درون فروریخت و خاموش شد. سکوت کامل تا باز از قتلگاه عبورشون دادن و با دیدن پدرش بیتاب شد و بعدش دوباره سکوت تااااااااااا ورود کاروان اسرا به شام. اونجا حضرت سکینه به کسی که حامل سر پدر و برادرها و عموش بوده میگه سرها رو ببر جلوی کاروان تا اونا رو ببینن و به ما خیره نشن... یعنی دختری که به فروپاشی درونی رسیده و دردهای کربلا خاموشش کرده بود، جلوی چشمش سر پدرش روی نیزه بود، دغدغه و نگرانیش این بوده که نامحرم نبینهش...
حضرت سکینه میتونست مشغول سینهزنی برای عزای پدرش باشه، ولی نگران حجابش بود و نگاه نامحرم!
ببخشید طولانی شد. خدا خیرتون بده گوش دادید. اینم بگم که رهبر شهیدمون فرموده بودن زنان دنبال دستههای عزا نرن! فتواشون در گوگل موجوده، خواستید بگردید.
وَ خداحافظی کردم و اومدم و دوستام میگن سرش رو پوشوند و از کنار دستهٔ عزا رفت.
چهار. بسیاری از افراد نگهمون میداشتن تا از شعارنوشتههامون عکس بگیرن.
بسیاری از افراد هم بهمون تیکه مینداختن.
مثلاً میگفتن اینا رو جمع کردن باز اینا راه افتادن بین مردم.
من گفتم جمعمون کردن پس چرا هنوز میسوزی؟!
دوستام میکشیدنم که جواب ندم، ولی امروز خوندم ترامپ نگران گشنگی ما ایرانیها شده(!) میخواد بهمون صدقه بده(!) پیشاپیش هم منت سرمون کوبونده(!) و خب آقای پزشکیان هم مشهد بودن و زیارت(!)
ما چه کردیم؟
دوستام مدام مراقبم بودن جواب ندم.
من هم تا تونستم جوابهای دندانشکن دادم. اشتباه میکردم، شما نکنید.
پنج. ساعت رو نگاه کنید؛
در همین ساعت، سی و پنج دقیقه ایستاده، در شلوغی و ازدحام، یه آقای جوان ترک رو که صدامون زد، تبیین کردم.
با عجله و جلوتر از همه راه میرفتم (مثل اربعین)
همهٔ وسایل تو کولهٔ منه و پرچم هم بهدوشم و شعارنوشتهها دست دوستام (مثل اربعین)
دیر شده و باید حتماً امشب استراحت کنیم که عاشورای صدلعن و صدسلام فردا و عزاداری و تجمع شب رو بکشیم. دارم با سرعت راه باز میکنم و دوستام اردکی پشتم میان که صدام میزنن وایستا. برمیگردم میبینم یه آقای جوان نگهشون داشته و میخواد شعارنوشتهها رو بخونه. منم میرم کنار دوستام.
پسره که میخونه با لهجهٔ شیرینی میپرسه خب؟ الآن که طوری نشده! که چی که اینا رو نوشتین؟!
بد شروع کرد و دوستام گُر گرفتن و هرکدوم پاسخی دادن. پسره هم تند پاسخ میداد و تقریباً دعوای ریزیمون شده بود.
اما یک تفاوت با بقیه داشت که برای من مهم بود واسهش وقت بذارم:
بقیه تیکه مینداختن، مسخره میکردن، طعنه میزدن، عقدهگشایی میکردن، میرفتن!
این سؤال پرسید و نرفت!
لحنش بد بود، اما اونم خشم فکری داشت. زاویهدید داشت. سؤال پرسید و ایستاد پاسخمون رو بشنوه.
من چه کردم؟
گفتم من معلمم. اجازه میدید با شغلم براتون مثال بزنم؟
گفت بله.
من بیست دقیقه به زبانی که با دبیرستانیهام صحبت میکنم باهاش صحبت کردم. میان صحبتم به کتابهای الغارات، علی از زبان علی، شمریت و حرّیت، علیِ دکتر شریعتی وَ صعود چهلساله ارجاعش دادم.
موضوع صحبت بسیار مهم بود و خدا کمک کرد بسیار خوب صحبت کردم.
بعد از بیست دقیقه ازم تشکر کرد. گفتمانمون مشترک شد. دغدغهٔ هم رو فهمیدیم. صحبت کردیم. اون سواد و فن بیان من رو تحسین کرد و من پی دانستن بودنِ اون رو. از هم خداحافظی کردیم و رفتیم.
شش. کنار خیابون نشسته بودیم چای بخوریم. (مثل اربعین)
من تأکید کرده بودم موقع راه رفتن و هر توقفی شعارنوشتهها رو طوری میگیرید که خونده شه. یک نفرم بخونه، یک نفره.
الحمدلله که بسیار خونده شد و عکس گرفته.
شعارنوشتهٔ خودم تزئینات داره. من عکس میچسبونم و چیزمیزای دیگه.
یه دختربچهٔ بسیار ظریف که شاید دو ساله بود، یه روسریِ تور مشکی سرش کرده بودن، اومد روبهروم و زل زد به شعارنوشتهم.
ما داشتیم قربونصدقهش میرفتیم که از دور دیدیم مادرش تو شلوغی صداش میزنه دلآرام! دلآرام!
دلآرام نشست روی زمین، روبهروی شعارنوشتهٔ من که تکیه داده بودم به کولهم. خم شد، عکسی از آقاجان رو که چسبونده بودم بوسید.
ما همه حیرتزده نگاهش میکردیم...
بعد با دستای کوچولوش خواست عکس رو بکنه.
رفیق گفت بکن بده بهش.
گفتم نمیخوام.
واقعاً نمیخواستم! منم قربونصدقهشرفتم، ولی دلیل نمیشه عکس آقاجان رو بهش بدم!
خواستم بهش شکلات بدم دست از سر عکس من برداره. شکلات رو نگرفت و افتاد به جون شعارنوشتهم که عکس رو بکنه!
رفیق گفت عین همین رو برات پیدا میکنم. بهش بده.
سکوت کردم. ولی حرکتی نکردم.
رفیق فهمید و خودش خم شد و عکس آقاجان رو از شعارنوشتهم جدا کرد و داد دلآرام.
«دلآرام» فاتحانه نگاهم کرد و عکس رو محکم گرفت بغلش و رفت پیش مادرش!
پایین، گوشهٔ سمت راست شعارنوشتهم،
جای عکسش خالی شده... اما «دلم، آرومه».
سربهراه
تکلیفتون و امشب مشخص کنید. تکلیفتون و امشب مشخص کنید. تکلیفتون و امشب مشخص کنید. ما وسط نداریم؛ یا
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مینویسم.
میفرستم.
چون چراغا رو خاموش کردن.
امشب یا از این خیمه میریم
یا ۷۲ تا علیالاصول میمونیم.
چراغا رو خاموش کردن چون امشب
شبِ
فکر کردنه!
شبِ
تصمیم گرفتنه!
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فردا
طوفان در راهه...
همهٔ تاریخ هلاک میشه
جز
۷۲ نفر
علیالاصولگرا!
دست از عبای امام
نکشیم.
هیئت تمام شد و همه رفتند و تو هنوز،
بالای تَل نشستهای و گریه میکنی...
هیاهو خوابید؛
جمعیت متفرق شد؛
روضهها رو سلام دادن؛
موکبها رو برچیدن؛
حالا یه زینبه و
یه کاروان زن و بچه...
دههٔ زنانهٔ محرّم رو
با احترام دعوتید به
روضههای گروهی؛
بعد از اذانِ ظهر
به افقِ مشهد
همینجا.
با وضو تشریف بیارید.
نگاهتون سرِ چشم🏴🥀
سربهراه
من صدا و روندِ موسیقاییِ ایشون رو دوست ندارم.
تا حالا هم ایشون رو گوش نمیدادم.
همین امشب هم در جستجو و تحقیقم متوجه شدم «منم باید برم آره برم سرم بره» که دوستش دارم رو ایشون خونده.
(واقعاً همینقدر شخصبهدورم و محتوانگر!)
چی رو داشتم جستجو میکردم؟
که آیا ایشون هم مثلِ محمود کریمی که سالها تنها مداحی بود که شعر و وزن و موسیقی و روند و همهچیزش رو میپسندیدم و گوش میدادم و تنها مداحی بود که غالبِ مداحیهاش رو از بر بودم و هنوز هم ناخودآگاه زمزمه میکنم، در عادیسازیِ بیحجابی و بدحجابی ورود کرده و امربهمعروف و نهی از منکر رو خوار و خفیف کرده یا نه؟!
داشتم جستجو میکردم آیا ایشون هم مثل دکتر مطیعی که چقدر به دکتر بودنِ یک مداح، به تحصیلکرده بودنش، به دانشگاهی بودنِ یک مذهبی، افتخار میکردم، یهو ورود میکنه به حکم حجاب و فتوا صادر میکنه یا نه؟!
جستجو میکردم ببینم مثل حسین طاهری که کشفِ روزهای جنگ رمضانم بود و برخی کارهاش واقعاً فوقالعاده است، حرفهایی از حجاب میزنه که اصلاً در تخصص و جایگاه و شغلش نیست یا نه؟!
جستجو میکردم ببینم مثل مهدی رسولی که هنوز نتونستم «بیمردم»ش رو از پخش موبایلم پاک کنم، یکی بودنِ بدحجاب و بیحجاب(!) رو هم تو مداحیهاش آورده یا نه؟!
داشتم جستجو میکردم وقتی اینایی که اسم بردم و سالها با شعر و صداشون عزاداری کردم، علی الاصول حرفی نزدن که گندم آمریکا رو نشونه بگیره و حی علی الاصولی سر ندادن، آقای نریمانی که چنین مداحیای کرده و در عین احترام و ادب، شفاف و واضح مسیر رو نشون داده، از حکم حجاب جایی کوتاه نیومده باشه که من مجبور شم یهشبه آشناشده، باز حذفش کنم...
چون من این محرم، بی مداحی گذروندم... موبایلم خالی از مداحیِ ایرانیه چون من برام مهمه ورودیهای جانم از چه نَفَسی میرسه و با کی و چی دارم عمرم رو میگذرونم.
فقط هی الوداع الوداعِ باسم کربلایی رو گوش کردم و هی حیدر البیاتی...
حالا یه مداحی پیدا کردم که در تکرارهای تاریخ، برای زخمهای اباعبداللّه علیه السلام نمیخونه، بلکه منش و سبک زندگی حسین علیه السلام رو یادآوری میکنه...
شما هم لطفاً اگر جایی برای حجاب حکمی صادر کرده، بهم نگید! من معمولاً خودم همهچیز رو متوجه میشم. اصلاً نگران نباشید! پس عجله نکنید دلخوشیِ تازهیافتهم رو بگیرید که در سکوتِ خواص(!) سکوتِ روضهخونهای امام حسین علیه السلام(!) سکوتِ مراجع تقلید و آخوندهای در لباسِ پیغمبر(!) سکوتِ اونهایی که شنیدم در کشوردوست خوندن و غوغا کردن و من جستجو نکردم ببینم چطور و هرگز هم جستجو نخواهم کرد وقتی حسینِ جامعه علی الاصول نظر دیگری داشته و برخلافش انجام شده و برخلافش توجیه میشه و برخلافش توضیح میدن و برخلافش باد به گلو میندازن و برخلافش عمل میکنن...
یکی پیدا شده و از میکروفونی که دستشه، درست استفاده کرده و من بعد از شنیدنش برای رفیق نوشتم: آخیش!