پنج. ساعت رو نگاه کنید؛
در همین ساعت، سی و پنج دقیقه ایستاده، در شلوغی و ازدحام، یه آقای جوان ترک رو که صدامون زد، تبیین کردم.
با عجله و جلوتر از همه راه میرفتم (مثل اربعین)
همهٔ وسایل تو کولهٔ منه و پرچم هم بهدوشم و شعارنوشتهها دست دوستام (مثل اربعین)
دیر شده و باید حتماً امشب استراحت کنیم که عاشورای صدلعن و صدسلام فردا و عزاداری و تجمع شب رو بکشیم. دارم با سرعت راه باز میکنم و دوستام اردکی پشتم میان که صدام میزنن وایستا. برمیگردم میبینم یه آقای جوان نگهشون داشته و میخواد شعارنوشتهها رو بخونه. منم میرم کنار دوستام.
پسره که میخونه با لهجهٔ شیرینی میپرسه خب؟ الآن که طوری نشده! که چی که اینا رو نوشتین؟!
بد شروع کرد و دوستام گُر گرفتن و هرکدوم پاسخی دادن. پسره هم تند پاسخ میداد و تقریباً دعوای ریزیمون شده بود.
اما یک تفاوت با بقیه داشت که برای من مهم بود واسهش وقت بذارم:
بقیه تیکه مینداختن، مسخره میکردن، طعنه میزدن، عقدهگشایی میکردن، میرفتن!
این سؤال پرسید و نرفت!
لحنش بد بود، اما اونم خشم فکری داشت. زاویهدید داشت. سؤال پرسید و ایستاد پاسخمون رو بشنوه.
من چه کردم؟
گفتم من معلمم. اجازه میدید با شغلم براتون مثال بزنم؟
گفت بله.
من بیست دقیقه به زبانی که با دبیرستانیهام صحبت میکنم باهاش صحبت کردم. میان صحبتم به کتابهای الغارات، علی از زبان علی، شمریت و حرّیت، علیِ دکتر شریعتی وَ صعود چهلساله ارجاعش دادم.
موضوع صحبت بسیار مهم بود و خدا کمک کرد بسیار خوب صحبت کردم.
بعد از بیست دقیقه ازم تشکر کرد. گفتمانمون مشترک شد. دغدغهٔ هم رو فهمیدیم. صحبت کردیم. اون سواد و فن بیان من رو تحسین کرد و من پی دانستن بودنِ اون رو. از هم خداحافظی کردیم و رفتیم.
شش. کنار خیابون نشسته بودیم چای بخوریم. (مثل اربعین)
من تأکید کرده بودم موقع راه رفتن و هر توقفی شعارنوشتهها رو طوری میگیرید که خونده شه. یک نفرم بخونه، یک نفره.
الحمدلله که بسیار خونده شد و عکس گرفته.
شعارنوشتهٔ خودم تزئینات داره. من عکس میچسبونم و چیزمیزای دیگه.
یه دختربچهٔ بسیار ظریف که شاید دو ساله بود، یه روسریِ تور مشکی سرش کرده بودن، اومد روبهروم و زل زد به شعارنوشتهم.
ما داشتیم قربونصدقهش میرفتیم که از دور دیدیم مادرش تو شلوغی صداش میزنه دلآرام! دلآرام!
دلآرام نشست روی زمین، روبهروی شعارنوشتهٔ من که تکیه داده بودم به کولهم. خم شد، عکسی از آقاجان رو که چسبونده بودم بوسید.
ما همه حیرتزده نگاهش میکردیم...
بعد با دستای کوچولوش خواست عکس رو بکنه.
رفیق گفت بکن بده بهش.
گفتم نمیخوام.
واقعاً نمیخواستم! منم قربونصدقهشرفتم، ولی دلیل نمیشه عکس آقاجان رو بهش بدم!
خواستم بهش شکلات بدم دست از سر عکس من برداره. شکلات رو نگرفت و افتاد به جون شعارنوشتهم که عکس رو بکنه!
رفیق گفت عین همین رو برات پیدا میکنم. بهش بده.
سکوت کردم. ولی حرکتی نکردم.
رفیق فهمید و خودش خم شد و عکس آقاجان رو از شعارنوشتهم جدا کرد و داد دلآرام.
«دلآرام» فاتحانه نگاهم کرد و عکس رو محکم گرفت بغلش و رفت پیش مادرش!
پایین، گوشهٔ سمت راست شعارنوشتهم،
جای عکسش خالی شده... اما «دلم، آرومه».
سربهراه
تکلیفتون و امشب مشخص کنید. تکلیفتون و امشب مشخص کنید. تکلیفتون و امشب مشخص کنید. ما وسط نداریم؛ یا
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مینویسم.
میفرستم.
چون چراغا رو خاموش کردن.
امشب یا از این خیمه میریم
یا ۷۲ تا علیالاصول میمونیم.
چراغا رو خاموش کردن چون امشب
شبِ
فکر کردنه!
شبِ
تصمیم گرفتنه!
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فردا
طوفان در راهه...
همهٔ تاریخ هلاک میشه
جز
۷۲ نفر
علیالاصولگرا!
دست از عبای امام
نکشیم.
هیئت تمام شد و همه رفتند و تو هنوز،
بالای تَل نشستهای و گریه میکنی...
هیاهو خوابید؛
جمعیت متفرق شد؛
روضهها رو سلام دادن؛
موکبها رو برچیدن؛
حالا یه زینبه و
یه کاروان زن و بچه...
دههٔ زنانهٔ محرّم رو
با احترام دعوتید به
روضههای گروهی؛
بعد از اذانِ ظهر
به افقِ مشهد
همینجا.
با وضو تشریف بیارید.
نگاهتون سرِ چشم🏴🥀
سربهراه
من صدا و روندِ موسیقاییِ ایشون رو دوست ندارم.
تا حالا هم ایشون رو گوش نمیدادم.
همین امشب هم در جستجو و تحقیقم متوجه شدم «منم باید برم آره برم سرم بره» که دوستش دارم رو ایشون خونده.
(واقعاً همینقدر شخصبهدورم و محتوانگر!)
چی رو داشتم جستجو میکردم؟
که آیا ایشون هم مثلِ محمود کریمی که سالها تنها مداحی بود که شعر و وزن و موسیقی و روند و همهچیزش رو میپسندیدم و گوش میدادم و تنها مداحی بود که غالبِ مداحیهاش رو از بر بودم و هنوز هم ناخودآگاه زمزمه میکنم، در عادیسازیِ بیحجابی و بدحجابی ورود کرده و امربهمعروف و نهی از منکر رو خوار و خفیف کرده یا نه؟!
داشتم جستجو میکردم آیا ایشون هم مثل دکتر مطیعی که چقدر به دکتر بودنِ یک مداح، به تحصیلکرده بودنش، به دانشگاهی بودنِ یک مذهبی، افتخار میکردم، یهو ورود میکنه به حکم حجاب و فتوا صادر میکنه یا نه؟!
جستجو میکردم ببینم مثل حسین طاهری که کشفِ روزهای جنگ رمضانم بود و برخی کارهاش واقعاً فوقالعاده است، حرفهایی از حجاب میزنه که اصلاً در تخصص و جایگاه و شغلش نیست یا نه؟!
جستجو میکردم ببینم مثل مهدی رسولی که هنوز نتونستم «بیمردم»ش رو از پخش موبایلم پاک کنم، یکی بودنِ بدحجاب و بیحجاب(!) رو هم تو مداحیهاش آورده یا نه؟!
داشتم جستجو میکردم وقتی اینایی که اسم بردم و سالها با شعر و صداشون عزاداری کردم، علی الاصول حرفی نزدن که گندم آمریکا رو نشونه بگیره و حی علی الاصولی سر ندادن، آقای نریمانی که چنین مداحیای کرده و در عین احترام و ادب، شفاف و واضح مسیر رو نشون داده، از حکم حجاب جایی کوتاه نیومده باشه که من مجبور شم یهشبه آشناشده، باز حذفش کنم...
چون من این محرم، بی مداحی گذروندم... موبایلم خالی از مداحیِ ایرانیه چون من برام مهمه ورودیهای جانم از چه نَفَسی میرسه و با کی و چی دارم عمرم رو میگذرونم.
فقط هی الوداع الوداعِ باسم کربلایی رو گوش کردم و هی حیدر البیاتی...
حالا یه مداحی پیدا کردم که در تکرارهای تاریخ، برای زخمهای اباعبداللّه علیه السلام نمیخونه، بلکه منش و سبک زندگی حسین علیه السلام رو یادآوری میکنه...
شما هم لطفاً اگر جایی برای حجاب حکمی صادر کرده، بهم نگید! من معمولاً خودم همهچیز رو متوجه میشم. اصلاً نگران نباشید! پس عجله نکنید دلخوشیِ تازهیافتهم رو بگیرید که در سکوتِ خواص(!) سکوتِ روضهخونهای امام حسین علیه السلام(!) سکوتِ مراجع تقلید و آخوندهای در لباسِ پیغمبر(!) سکوتِ اونهایی که شنیدم در کشوردوست خوندن و غوغا کردن و من جستجو نکردم ببینم چطور و هرگز هم جستجو نخواهم کرد وقتی حسینِ جامعه علی الاصول نظر دیگری داشته و برخلافش انجام شده و برخلافش توجیه میشه و برخلافش توضیح میدن و برخلافش باد به گلو میندازن و برخلافش عمل میکنن...
یکی پیدا شده و از میکروفونی که دستشه، درست استفاده کرده و من بعد از شنیدنش برای رفیق نوشتم: آخیش!
پردهٔ اول
قطرات آب هنوز روی صورتم جا خوش کردهاند که خنکای نسیمی صورتم را نوازش میدهد و بوی سیب به جامانده از چند ساعت قبل را در مشامم شدت میبخشد. به اتاق بدون پنجره فکر میکنم و منبع نسیم، و از خودم میپرسم مگر یک سیب چقدر عطر و بو دارد؟ دوباره حال غریب ساعات گذشته در درونم جان میگیرد و در چند ثانیه از پیش چشمانم عبور میکند.
چشمهای دریاییاش که از دیدن کاسهٔ صورتی محبوبش مواج میشود و مانند دامن گلدار سفیدی که به تن دارد چینهایی از ذوق بر میدارد، طاقت نمیآورم و رو به مادرش میگویم مسئولیت خوراندن پورهٔ سیب به این آلمای خوشمزه و شیرین را به من بسپارد. بشری سادات لبخندی محجوبانه به لب مینشاند و مثل همیشه دلسوزانه میگوید: ماشاءالله روز به روز داره سنگین تر میشه؛ به پاهاتون فشار میاد آقاجان؛ اجازه بدید برم براش یه صندلی بیارم. لبخندی از نگرانیهای همیشگی این مونس مهربان به لبم مینشیند. دوست دارم برایش بگویم امشب بیشتر از هر وقت دیگری دلم میخواهد این فرشتهٔ کوچک را در آغوش بگیرم و از نورانیت و لطافتش جانم را جلا بدهم، اما به برهم گذاشتن آرامِ پلکهایم اکتفا میکنم و سعی میکنم لحن دلگرمکنندهای به خود بگیرم تا خیالِ این نورِ چشمی را راحت کنم: نگران نباش باباجان! این بچه مثل پَره. بدش بغل من. شما لطفاً برو کمک زهرا خانم تا انشاءالله سفرهٔ سحر رو دیگه کمکم آماده کنید.
صدای کوبیدن مکرر دستهای کودک را که میشنوم و جهشهای ریز و درشتش و بهبهی که مشتاقانه پشت سر هم تکرار میکند دیگر طاقت نمیآورم و دستهایم را به وسعت دریای عشقی که در سینه دارم به سویش میگشایم و حال غریبم را این بار به راحتی با او در میان میگذارم:
بیا بغلم بابا جون! بیا میوهٔ بهشتیِ من که قراره با هم یه میوهٔ خوشمزهٔ بهشتی بخوریم...
عطر پیچیده در اتاق که هر لحظه رو به فزونی است باعث میشود چشم باز کنم و خودم را روی صندلی در محضر قرآن بیابم. لبخندی به این انوار و برکات ماه مبارک میزنم و مصحف را میگشایم و از دلم میگذرد چند آیهای را مخصوص به نیّت عاقبت بخیری کودک بخوانم.
بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ
ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ ٱلَّذِيٓ أَنزَلَ عَلَىٰ عَبْدِهِ ٱلْكِتَٰبَ وَلَمْ يَجْعَل لَّهُۥ عِوَجَاۜ...
آیه به آیهٔ سوره کهف را میخوانم و لحظه به لحظه خود را در آستانهٔ کهفی حس میکنم که تمام عمر در پیاش دویده بودم. غاری امن؛ پناهگاهی از نور؛ دالانی به درازای ابدیّت...
توان باز نگه داشتن پلکهایم را ندارم؛آیات را از بر میخوانم...
فَلَعَلَّكَ بَٰخِعࣱ نَّفْسَكَ عَلَىٰٓ ءَاثَٰرِهِمْ إِن لَّمْ يُؤْمِنُواْ بِهَٰذَا ٱلْحَدِيثِ أَسَفًا.
پیرمردی هستم که یک عمر دلنگران فرزندان و نوههایش بوده و حالا آن نسیم ملایم دارد تک به تک خستگیها را از جانم میزداید...
إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى ٱلْأَرْضِ زِينَةࣰ لَّهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلࣰا...
به زیباییِ بلا و مصیبت فکر میکنم و به امتحانهای سختی که پیش روی قافلهٔ پشت سرم است. حتماً اللّه این مردم را به احسن عملشان مبعوث خواهد کرد. دیگر نگران نیستم...
تقریباً رو به پایانم؛ و در شرف یک آغاز؛ پایان درد و رنج و سختیها و آغاز سبکی و لطافت و نور که ناگاه نسیم خنک جایش را به هرم حرارت میدهد و حس میکنم چیزی از اعماق وجودم دارد آتش میگیرد.
بوی تیزیِ خون با بوی سیب، دلم را در هم میفشرد. حالم دگرگون میشود.
چشم باز میکنم تا از این آشفتگی به خطوط مصحف پناه ببرم. لب میگشایم که آیهٔ بعد را تلاوت کنم.
زبان در دهانم نمیچرخد اما آیه دارد تلاوت میشود.
صدای او می آید...
أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَٰبَ ٱلْكَهْفِ وَٱلرَّقِيمِ كَانُواْ مِنْ ءَايَٰتِنَا عَجَبًا...
✍فاطمه حمیدی
(یکی از شما❣)