هیئت تمام شد و همه رفتند و تو هنوز،
بالای تَل نشستهای و گریه میکنی...
هیاهو خوابید؛
جمعیت متفرق شد؛
روضهها رو سلام دادن؛
موکبها رو برچیدن؛
حالا یه زینبه و
یه کاروان زن و بچه...
دههٔ زنانهٔ محرّم رو
با احترام دعوتید به
روضههای گروهی؛
بعد از اذانِ ظهر
به افقِ مشهد
همینجا.
با وضو تشریف بیارید.
نگاهتون سرِ چشم🏴🥀
سربهراه
من صدا و روندِ موسیقاییِ ایشون رو دوست ندارم.
تا حالا هم ایشون رو گوش نمیدادم.
همین امشب هم در جستجو و تحقیقم متوجه شدم «منم باید برم آره برم سرم بره» که دوستش دارم رو ایشون خونده.
(واقعاً همینقدر شخصبهدورم و محتوانگر!)
چی رو داشتم جستجو میکردم؟
که آیا ایشون هم مثلِ محمود کریمی که سالها تنها مداحی بود که شعر و وزن و موسیقی و روند و همهچیزش رو میپسندیدم و گوش میدادم و تنها مداحی بود که غالبِ مداحیهاش رو از بر بودم و هنوز هم ناخودآگاه زمزمه میکنم، در عادیسازیِ بیحجابی و بدحجابی ورود کرده و امربهمعروف و نهی از منکر رو خوار و خفیف کرده یا نه؟!
داشتم جستجو میکردم آیا ایشون هم مثل دکتر مطیعی که چقدر به دکتر بودنِ یک مداح، به تحصیلکرده بودنش، به دانشگاهی بودنِ یک مذهبی، افتخار میکردم، یهو ورود میکنه به حکم حجاب و فتوا صادر میکنه یا نه؟!
جستجو میکردم ببینم مثل حسین طاهری که کشفِ روزهای جنگ رمضانم بود و برخی کارهاش واقعاً فوقالعاده است، حرفهایی از حجاب میزنه که اصلاً در تخصص و جایگاه و شغلش نیست یا نه؟!
جستجو میکردم ببینم مثل مهدی رسولی که هنوز نتونستم «بیمردم»ش رو از پخش موبایلم پاک کنم، یکی بودنِ بدحجاب و بیحجاب(!) رو هم تو مداحیهاش آورده یا نه؟!
داشتم جستجو میکردم وقتی اینایی که اسم بردم و سالها با شعر و صداشون عزاداری کردم، علی الاصول حرفی نزدن که گندم آمریکا رو نشونه بگیره و حی علی الاصولی سر ندادن، آقای نریمانی که چنین مداحیای کرده و در عین احترام و ادب، شفاف و واضح مسیر رو نشون داده، از حکم حجاب جایی کوتاه نیومده باشه که من مجبور شم یهشبه آشناشده، باز حذفش کنم...
چون من این محرم، بی مداحی گذروندم... موبایلم خالی از مداحیِ ایرانیه چون من برام مهمه ورودیهای جانم از چه نَفَسی میرسه و با کی و چی دارم عمرم رو میگذرونم.
فقط هی الوداع الوداعِ باسم کربلایی رو گوش کردم و هی حیدر البیاتی...
حالا یه مداحی پیدا کردم که در تکرارهای تاریخ، برای زخمهای اباعبداللّه علیه السلام نمیخونه، بلکه منش و سبک زندگی حسین علیه السلام رو یادآوری میکنه...
شما هم لطفاً اگر جایی برای حجاب حکمی صادر کرده، بهم نگید! من معمولاً خودم همهچیز رو متوجه میشم. اصلاً نگران نباشید! پس عجله نکنید دلخوشیِ تازهیافتهم رو بگیرید که در سکوتِ خواص(!) سکوتِ روضهخونهای امام حسین علیه السلام(!) سکوتِ مراجع تقلید و آخوندهای در لباسِ پیغمبر(!) سکوتِ اونهایی که شنیدم در کشوردوست خوندن و غوغا کردن و من جستجو نکردم ببینم چطور و هرگز هم جستجو نخواهم کرد وقتی حسینِ جامعه علی الاصول نظر دیگری داشته و برخلافش انجام شده و برخلافش توجیه میشه و برخلافش توضیح میدن و برخلافش باد به گلو میندازن و برخلافش عمل میکنن...
یکی پیدا شده و از میکروفونی که دستشه، درست استفاده کرده و من بعد از شنیدنش برای رفیق نوشتم: آخیش!
پردهٔ اول
قطرات آب هنوز روی صورتم جا خوش کردهاند که خنکای نسیمی صورتم را نوازش میدهد و بوی سیب به جامانده از چند ساعت قبل را در مشامم شدت میبخشد. به اتاق بدون پنجره فکر میکنم و منبع نسیم، و از خودم میپرسم مگر یک سیب چقدر عطر و بو دارد؟ دوباره حال غریب ساعات گذشته در درونم جان میگیرد و در چند ثانیه از پیش چشمانم عبور میکند.
چشمهای دریاییاش که از دیدن کاسهٔ صورتی محبوبش مواج میشود و مانند دامن گلدار سفیدی که به تن دارد چینهایی از ذوق بر میدارد، طاقت نمیآورم و رو به مادرش میگویم مسئولیت خوراندن پورهٔ سیب به این آلمای خوشمزه و شیرین را به من بسپارد. بشری سادات لبخندی محجوبانه به لب مینشاند و مثل همیشه دلسوزانه میگوید: ماشاءالله روز به روز داره سنگین تر میشه؛ به پاهاتون فشار میاد آقاجان؛ اجازه بدید برم براش یه صندلی بیارم. لبخندی از نگرانیهای همیشگی این مونس مهربان به لبم مینشیند. دوست دارم برایش بگویم امشب بیشتر از هر وقت دیگری دلم میخواهد این فرشتهٔ کوچک را در آغوش بگیرم و از نورانیت و لطافتش جانم را جلا بدهم، اما به برهم گذاشتن آرامِ پلکهایم اکتفا میکنم و سعی میکنم لحن دلگرمکنندهای به خود بگیرم تا خیالِ این نورِ چشمی را راحت کنم: نگران نباش باباجان! این بچه مثل پَره. بدش بغل من. شما لطفاً برو کمک زهرا خانم تا انشاءالله سفرهٔ سحر رو دیگه کمکم آماده کنید.
صدای کوبیدن مکرر دستهای کودک را که میشنوم و جهشهای ریز و درشتش و بهبهی که مشتاقانه پشت سر هم تکرار میکند دیگر طاقت نمیآورم و دستهایم را به وسعت دریای عشقی که در سینه دارم به سویش میگشایم و حال غریبم را این بار به راحتی با او در میان میگذارم:
بیا بغلم بابا جون! بیا میوهٔ بهشتیِ من که قراره با هم یه میوهٔ خوشمزهٔ بهشتی بخوریم...
عطر پیچیده در اتاق که هر لحظه رو به فزونی است باعث میشود چشم باز کنم و خودم را روی صندلی در محضر قرآن بیابم. لبخندی به این انوار و برکات ماه مبارک میزنم و مصحف را میگشایم و از دلم میگذرد چند آیهای را مخصوص به نیّت عاقبت بخیری کودک بخوانم.
بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ
ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ ٱلَّذِيٓ أَنزَلَ عَلَىٰ عَبْدِهِ ٱلْكِتَٰبَ وَلَمْ يَجْعَل لَّهُۥ عِوَجَاۜ...
آیه به آیهٔ سوره کهف را میخوانم و لحظه به لحظه خود را در آستانهٔ کهفی حس میکنم که تمام عمر در پیاش دویده بودم. غاری امن؛ پناهگاهی از نور؛ دالانی به درازای ابدیّت...
توان باز نگه داشتن پلکهایم را ندارم؛آیات را از بر میخوانم...
فَلَعَلَّكَ بَٰخِعࣱ نَّفْسَكَ عَلَىٰٓ ءَاثَٰرِهِمْ إِن لَّمْ يُؤْمِنُواْ بِهَٰذَا ٱلْحَدِيثِ أَسَفًا.
پیرمردی هستم که یک عمر دلنگران فرزندان و نوههایش بوده و حالا آن نسیم ملایم دارد تک به تک خستگیها را از جانم میزداید...
إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى ٱلْأَرْضِ زِينَةࣰ لَّهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلࣰا...
به زیباییِ بلا و مصیبت فکر میکنم و به امتحانهای سختی که پیش روی قافلهٔ پشت سرم است. حتماً اللّه این مردم را به احسن عملشان مبعوث خواهد کرد. دیگر نگران نیستم...
تقریباً رو به پایانم؛ و در شرف یک آغاز؛ پایان درد و رنج و سختیها و آغاز سبکی و لطافت و نور که ناگاه نسیم خنک جایش را به هرم حرارت میدهد و حس میکنم چیزی از اعماق وجودم دارد آتش میگیرد.
بوی تیزیِ خون با بوی سیب، دلم را در هم میفشرد. حالم دگرگون میشود.
چشم باز میکنم تا از این آشفتگی به خطوط مصحف پناه ببرم. لب میگشایم که آیهٔ بعد را تلاوت کنم.
زبان در دهانم نمیچرخد اما آیه دارد تلاوت میشود.
صدای او می آید...
أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَٰبَ ٱلْكَهْفِ وَٱلرَّقِيمِ كَانُواْ مِنْ ءَايَٰتِنَا عَجَبًا...
✍فاطمه حمیدی
(یکی از شما❣)
پردهٔ دوم
خودم را درست در میانهٔ یک باغ انار مییابم. یک باغ عجیب. باغی که وارونه است. ریشهاش در آسمانهاست. باغی که تنها یک درخت دارد.
یک درخت تنومند آویزانشده از آسمان. یک درختِ پرثمر. درختی که انارهای عجیبی دارد. انارهایش بوی سیب میدهند. گویی هر کدام از انارها در دلشان یک باغ سیب دارند.
بوی سیب مدهوشم کرده. بهجت
و نشاط باغ سبکتر از پیشم میکند.
آفتاب نرمی که از لابهلای برگها میتابد به جانم گرما میبخشد. آرامش است که در فضا موج میزند اما در دل من هنوز ولولهٔ آن صدا برپاست.
بیتابانه خودم را نزدیک به شاخهها میکنم. نمیدانم چرا حس میکنم منبع صدا باید از درون یکی از این انارها باشد. سعی میکنم بر شامّهام تمرکز کنم. تصمیم میگیرم از هر انار که بوی سیب، قویتر به مشامم برسد خودم را به آن برسانم. آرامآرام به سمت منبع بو حرکت میکنم. انار زیبایی است. بهتر بگویم؛ انگار زیباترین انار این درخت است. از دلم میگذرد این درخت تمام وجودش را خلاصه در این انار کرده است.
انگار سهم غذای او را از قویترین ریشهاش کنار میگذارد. حس میکنم این درخت برای این انار وقت گذاشته است. عمر گذاشته است. حس میکنم این درخت به چنین انار زیبایی خیلی فخر و مباهات میکند. حس میکنم این درخت ساعتهای زیادی از روزش را فقط به تماشای این انار میگذراند. شدت عشق و علاقهای که درخت به این یکدانه انار دارد یکباره به قلبم هجوم میآورد و باعث میشود تا بی اختیار دست ببرم که لمسش کنم...
انار هزار پاره میشود... دل من هم... به دانههای پراکندهٔ ریختهشده به روی زمین نگاه میکنم. به دانههایی که آغشته به خاک شدند. به دانههایی که با خاک یکی شدند و دیگر قابل تشخیص نبودند.
میسوزم. آشوب درونم شعله میکشد. باید هرچه سریعتر خودم را به صدا برسانم. میروم سراغ یک انار دیگر. اناری که بر بلندترین شاخه است. زیبایی انار خیرهکننده است، ولی هیبتش است که دلم را میلرزاند. انگار این یک دانه مسئول محافظت از درخت است. دلم میگوید هر چه طوفان در این باغ وزیده، این انار خود را سپر کرده و بلا را به جان خریده است. به شاخهاش نگاه میکنم. قویترین اتصال را به درخت دارد. قطورتر از دیگر شاخههاست. حس میکنم تمام انارهای درخت دوستش دارند. و البته یقین در دلم نجوا میکند که او بیشتر دوستشان دارد. شاهد یقینم همان لحظه خم شدنش است. از اوج درخت خود را به زیر میکشاند و شاخههای نازکتر خود را به رویش میاندازد تا انارهای کوچکتر خود را به او نزدیک کنند. همین اتفاق فرصتی میشود تا من هم دستم را به سمتش دراز کنم و قربش را بجویم.
شاخه را که لمس میکنم تبری را میبینم که با شدت به نقطهٔ اتصالش با درخت برخورد میکند. شاخه بر زمین میافتد. حیرانِ انار باهیبتِ به خاک افتادهام. شاخه خشک است اما زمین که خیس میشود حیرانتر میشوم. دوباره تیزی تیغ تبر را میبینم که بر شاخ و برگهای شاخهٔ اصلی و قلب من فرود میآید. برقی دیگر را میبینم. فلزی است نیزهمانند. صیقلخورده. سخت است. برای این باغ و لطافتش زیادی سخت است. تا میخواهم به تناسب نداشتهٔ میان فلز و انار فکر کنم با سرعت به درون انار فرو میرود. از انار خون میچکد. از چشم من هم. می خواهم مانع شوم. سرعت نیزهٔ صیقلی بیشتر است. طرف دیگر انار هم مجرای خون میشود. میخواهم خود را به روی انار بیندازم که باز حیران میشوم. به کدام سو بروم؟ انار دو نیم شده است...
لبخند میزنم. از لبخندهایم خون میچکد. چشم میبندم و در دل زمزمه میکنم. محبوب من! باید در کجا تو را جستوجو کنم؟ تو زیبایی و زیبایی این انارها مرا به سمت خود میکشاند تا مگر صوت تو را از درونشان بشنوم، اما به گمانم میرسد همین زیبایی میشود بهانهٔ چشم زدنشان. این انارها چشم میخورند. تو را باید در کجا جستوجو کنم؟!
از مرکز باغ، حیران و شیدا، دلخون و گریان، خودم را به سوی شاخههای کمبار و برتر میکشانم... از دیدن انار پژمرده و رنگ و رورفته لبخند تلخی روی لبم مینشیند. با خود میگویم هر چه هست انار است. عمیق نفس میکشم تا ببینم چقدر بوی سیب متصاعد میکند؟! بویی نمیآید. تعجب میکنم. دست میبرم سویش تا ببینم آیا واقعاً انار است؟ دست بردنم همانا و آه... آه از این باغ و سرنوشت انارهایش...
دانههای این انار غریب سیاه بودند؛ بدبو بودند؛ بعد به یکباره جان گرفتند؛ سفید شدند؛ مملو از عطر سیب شدند و بعد رسیدند به آنجا که باید. سرخ شدند و جان دادند.
درست در همان لحظه که حس میکنم دیگر جان ادامه دادن ندارم، حسی درونی مرا به یک وادی دیگر میخواند. نمیدانم قرار است مرا تا کجا ببرد. تنها در پیاش میدوم. او را میجویم و میدانم در طلبش باید خیلی چیزها از سر بگذرانم.
✍فاطمه حمیدی
(یکی از شما❣)
این بار چشمم به یک شکوفهٔ شیپوری کوچک میافتد. از لطافت گل نورس دوباره لبخند خونینم بر لبم مینشیند. لطافتش یک لحظه مرا یاد روزهای نوزادی زهرا سادات میاندازد. این بار برای لمس کردن دودلم. آخر خیلی لطیف است. میترسم حتی با یک لمس کوتاه هم برگش آسیب ببیند. در جدال با شوق لمس و ترس از آسیبش هستم که از درون گل صدای شیپور میآید. گویی که شیپور جنگ است. برگها از ترس صدا به خود میلرزند. دست و دل من هم. میخواهم کاری کنم تا گل آرام شود. دست میبرم که گل را آرام در حصار دستهایم جا دهم که دستی زمختتر، پیش از من، وحشیانه برگهایش را چاکچاک میکند...
عجایب دیدهام و با دلی تنگ برایش نجوا میکنم. به واللّه که امر شما عجیبتر از اصحاب کهف و رقیم است سید و مولای من... ای به قربان بدن ارباً اربای علیِّ اکبرتان. ای به فدای فرق شکافتهٔ علمدار لشکرتان. جانها فدای جَوْن غلامِ شما ای بهترین مولای عالم. دلها بسوزد برای اصغرتان...
همینطور برای دلم روضه میخوانم که دوباره صدایش را میشنوم. صدای حزین محبوب قتیلم را... صدا از بالا میآید. سر بلند میکنم و به گمانم میرسد قرار است تنه و ریشهٔ درخت را ببینم، اما میبینم درختی در کار نیست. پیراهنی خونی و پارهپاره است که از عرش آویزان شده.
به باغ مینگرم... صحرای محشر است... برگ و بری نیست... شاخهٔ تری نیست... هرچه هست خون است و اجسام بریدهبریده...
او را میان گودال میبینم. اویی که زخم بر بدن دارد. به تعداد دانههای یک باغ انار. اویی که سیب در دست دارد و وقتی از روی مرکب به زیر میافتد سیب در دستش هزار تکه میشود و به هزار جای تاریخ میافتد.
حواسم پرت چند تکه سیبی میشود که به دامنم میافتد.
بهتر بگویم؛ سعی میکنم حواس خودم را پرت تکههای سیب به دامنافتادهام کنم و نام کوچکترین تکهٔ سیب خونین را به خاطر بسپارم تا او را میان ازدحام جمعیت نبینم؛ اما نمیشود.
قاتل را که روی سینهاش میبینم
سینهام شکافته میشود. روی زمین زانو میزنم و زارزار گریه میکنم. اینجا دیگر پیرمرد نیستم. کودکم و مادرم را میخواهم.
تا دلم هوای مادر میکند پیرزنی قدخمیده را میبینم که چادرش را به روی پیکر بی سر میکشد.
باغِ خون، آتش میگیرد.
به معمای خون و آتش و سیب و انار فکر میکنم
و نام شجرهٔ طیبه در ذهنم ماندگار میشود.
✍فاطمه حمیدی
(یکی از شما❣)
پردهٔ سوم
دقیق نمیدانم چقدر گذشته است. چند روز؟ چند سال؟ چند قرن؟
به گردش لیل و نهار زمین گویا چهل روز گذشته است، اما برای من مطمئنم که بیش از این حرفهاست.
هم برای من هم برای خیلیهای دیگر؛ مثل صد و پنجاه و شش خانوادهٔ کشاورز هرمزگانی.
کشاورزانی که هر کدامشان یک باغ سیب داشتند. باغی عجیب. باغی که وارونه بود. ریشهاش در آسمانها. باغی که تنها یک درخت داشت.
یک درخت تنومند آویزانشده از آسمان. با یک، دو یا نهایتاً سه سیب سرخ...
بذر باغهایشان را خودم داده بودم.
از همان کوچکترین تکهسیب خونینی که در آن ظهر آتش و خون به دامنم افتاده بود.
بذرها بااستعداد بودند؛ قابلیت کشاورزان هم مزید بر علت شد تا تنها در طی چند ساعت بذرها جوانه بزنند، نهال بشوند، شکوفه بزنند و در نهایت سیب بدهند. سیبهایی به سرخی انار.
چهل روز دنیایی است که به باغهایشان سر میزنم. به باغهای خونین و آتش گرفتهشان. به دلهایشان. سعی میکنم آرامشان کنم.
پدران را در آغوش میگیرم. بعضیهاشان سن و سالی ازشان گذشته، اما میدانم که این روزها کودکند. کودکهایی که مادر میخواهند. به همین خاطر بارها چادر مادر را گرفته و برای تسلی خاطرشان بردهام. همان چادر نیمسوخته را. همان مادر گیسوسپید قدخمیده را.
زیر گوش مادران نجوا میکنم و برایشان روضهٔ آن گل شیپوری کوچک را میخوانم. دردشان را از یاد میبرند و از یک جایی به بعد برای مادر آن شکوفهٔ نارنجیرنگ به خون خضابشده گریه میکنند. البته برای مادر «ماکان» دوباره متوسل به مادر میشوم.
هنوز سینهام از آن انار زیبا، از آن زیباترین انار، مجروح است. چندین روز به دنبال بوی سیب مخصوصِ باغ ماکان دویده بودم تا در پیدا شدن پیکر به آتشنشانها کمک کنم، اما از همهٔ باغها بویش میآمد.
سیبِ ماکان، انار هزاردانه شده بود.
به خاک غلتیده بود. با خاک یکی شده بود. و برای این روضه دوباره خودم طفلی میشدم محتاج آغوش مادر.
برای خودم و والدین ماکان یک شب روضهای خصوصی برپا کردم.
روضهٔ دیگری هم بود که توان خواندنش را نداشتم.
این روضه را حتی با مادر هم نمیتوانستم مطرح کنم. وقتی با مادر نشد یعنی با هیچ کس دیگر نمیشود. خیلی برای آن روضه، غریب و بی کس بودم. نمیدانستم چه کنم. گریه و دادخواهی زهره و فرزند در رحمش را حواله دادم به روز قیامت.
به روزی که داد مادر و محسن ششماههاش از ظالم ستانده شود.
به شکوفههای سیب باغ خزانزده هم سر میزنم. شکوفههایی که هنوز میوه نشدند. هنوز سپیدند، اما میدانم دیری نمیپاید که اینها نیز یک بزم خونین دیگر راه میاندازند. خون همسالان و همکلاسیهایشان از سینههایشان در حال جوشش است. وقتی که به اتاقهایشان میروند و عروسکهایشان را بغل میکنند و به یاد همنیمکتیهایشان اشک میریزند، یا وقتی بغکرده گوشهٔ حیاط مینشینند و خیرهٔ توپ فوتبال میشوند و به دروازهبان شهید تیمشان فکر میکنند، میروم و چشمهای اشکیشان را میبوسم و برایشان از فتح قله میگویم. برایشان حماسه میسرایم و دلهاشان را قرص میکنم. و میبینم که پس از دقایقی اشک از چشم میگیرند و میروند سراغ پدر_مادرهایشان و با اصرار از ایشان میخواهند که امشب زودتر به میدان وسط شهر بروند تا بیشتر بتوانند پرچم اللّهنشانشان را به اهتزاز در آورند.
چهل روز است غبار از صورت امدادگرها گرفته و آب به دست راننده لودرها دادهام. در نماز میت فرزندان به سن تکلیف نرسیدهام حاضر شدهام و شهادت دادهام که از معصومیت و پاکیشان چیزی جز خیر ندیدهام.
چهل روز گذشته است و دلم هوای اربعین میکند.
امسال دیگر میتوانم در طریق قدم بزنم.
حالا که خانوادههایشان را کمی آرام کردهام اجازهٔ بچهها را میگیرم تا با خودم اربعین ببرمشان. خیلیهایشان نرفتهاند. به نفْس مقدّس او توجه میکنم و اذن میخواهم. لبخند رضایتش به لبان من هم سرایت میکند. باید بروم و خبر را به بچهها بدهم. حتماً خیلی خوشحال میشوند.
مخصوصاً اگر بفهمند زهرا سادات، دوست تازهشان را هم تصمیم دارم با خود همراه کنم.
✍فاطمه حمیدی
(یکی از شما❣)