eitaa logo
سربه‌راه
206 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
348 ویدیو
107 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
منابع و توضیحات: • ایدهٔ متن از نویسندهٔ کانال ایتا «سربه‌راه». در متون مربوط به روضهٔ دههٔ دوم محرم سال ۱۴۰۴ ۱. کتاب پدر، عشق و پسر: سید مهدی شجاعی. صفحهٔ ۴۶ تا ۴۸. ۲. سایت عتبهٔ حسینیه: در الفتوح، منتهی‌الآمال، نفس‌المهموم، مقتل الحسین مقرم، بحار الانوار و غیره در این باب آمده است که حضرت علی اکبر (علیه‌السلام) صد و بیست نفر از دشمنان را در نبرد اول خود به درک واصل نمود. ۳. سایت پایگاه اطلاع‌رسانی حوزه: هنگامی که امام(علیه‌السلام) به چهرهٔ نورانی فرزندش علی اکبر نگریست، سر به سوی آسمان برداشت و عرض کرد: ...از نظر صورت و سیرت و گفتار، شبیه‌ترین مردم به رسول تو، حضرت محمّد (صلی‌الله‌علیه‌وآله) است. ۴. کتاب پدر، عشق و پسر: ابن سعد که دیده بود عاقبت چنین جنگی شکست محتوم است، دو هزار تن را به نبرد با یک تن گسیل کرده بود. ۵. کتاب پدر، عشق و پسر: ...ناگهان دو سپاه هزار نفری را دیدیم که از دو سو به سمت ما پیش می‌آیند. ۶. سایت پایگاه اطلاع‌رسانی حوزه: دشمن خونخوار و سنگدل و وحشی، اطرافش را گرفتند و با شمشیرها بدن پاکش را قطعه‌قطعه نمودند. ۷. خبرگزاری صدا و سیما: زنان در جنگ رمضان نقش خود را ایفا کردند. یکی از این اقدامات در طول جنگ رمضان، آماده‌سازی لقمه‌هایی برای رزمندگان و سربازان وطن بود. ۸. کتاب پدر، عشق و پسر: در این کتاب اشاره شده که خانم لیلا در کربلا حضور نداشتند. ۹. سایت پایگاه اطلاع‌رسانی حوزه ۱۰. کتاب پدر، عشق و پسر: ...اگر پیکر یک تکه نبود، چه نیازی به این‌همه جوان بود؟ دو جوان هم می‌توانستند دو سوی جنازه را بگیرند و از زمین بردارند. انگار امام هر کدام را برای بردن قطعه‌ای آورده بود. ۱۱. سایت باشگاه خبرنگاران جوان: فهرست شهدای میناب با اسم و سال تولد. ۱۲. سایت خبرگزاری صدا و سیما: کلام مادر شهید در یک گزارش؛ ...شاید خدا صدای من و شنیده. وقتی فکرش و می‌کردم ماکان رو باید بسپریم به خاک، هیچ‌موقع فکرش و نمی‌کردم، اصلاً به ذهنم هم خطور نمی‌کرد. فقط دعا می‌کردم که من ماکان رو زیر خاک نذارم. شاید به خاطر همین اثری ازش پیدا نشده. چون اصلاً طاقت نداشتم. ۱۳. سایت خبرگزاری صدا و سیما: شعر از افشین علا. ✍ (یکی از شما❣)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تا آخرِ آخر صدای زنگ کلاس که می‌آید، لیوان چای را روی میز می‌گذارم؛ از جا برمی‌خیزم تا به سوی دخترکان‌م بروم. در راهرو صدای بچه‌ها می‌پیچد، صدای پایشان. صدای خنده و خانم خانم گفتنشان. به طبقهٔ دوم که می‌رسم، حین ورود به کلاس، حنانه در چارچوب در ایستاده و با اخم تصنعی نگاهم می‌کند. مانع ورودم می‌شود. با همان اخم می‌گوید: خانم، ما که دو تا زنگ دیگه داریم، کجا می‌خوای بری؟ با تعجب گفتم: من که جایی نمی‌خوام برم، همین‌جام، کنار فرشته‌های ناز خودم! درحالی که دستش را می‌گیرم، وارد کلاس می‌شوم. با ذوق و شوقی که در چشمانش مشهود است، می‌گوید: خانم؟ یعنی شما اصلاًِ اصلاًِ اصلاً این زنگ‌ رو مرخصی نگرفتین؟ جواب دادم: نه! اگر مرخصی گرفته بودم اینجا چی‌ کار می‌کردم؟ اگه مرخصی بگیرم امروز کی یه حرفِ دیگه باسوادترتون کنه؟ صدای جیغ‌شان به آسمان رفت! امروز دخترکان‌م یک حرف باسواد‌تر می‌شدند. درحالی که اشاره ‌می‌کردم تا روی صندلی‌هایشان مستقر شوند، ماژیک صورتی‌رنگی که ذوق دخترکانم را چند برابر می‌کند، از کیف خارج می‌کنم، روی تخته بزرگ می‌نویسم: "ر". - بچه‌ها! امروز حرف " ر " رو یاد ‌می‌گیریم. "ر" فقط یک شکل داره! فقط یدونه‌ست! مثل شما خوشگل‌های من که از هرکدومتون فقط یدونه تو دنیا هست! بچه‌ها! "ر" مثل؟ صداها باز در هم می‌پیچد: رُز، روسری، دختر، مدرسه، صورتی، ایران! صدایی بلندتر از همه می‌گوید: "ر" مثل رقَیّه! لبخند می‌زنم و می‌گویم: آفرین! "ر" مثل رقیه! بچه‌ها؟ اگه گفتید رقیه (سلام اللّه علیها) کیه؟ زهرا می‌گوید: خانم ، حضرت رقیه‌ست (سلام اللّه علیها) دیگه! خندیدم، دوست داشتم بدانم کوچولوهای معصومم، چه تصوری از حضرت رقیه (سلام اللّه علیها) دارند؟ پس دوباره پرسیدم: خب حضرت رقیه (سلام اللّه علیها) کیه؟ نازنین: دختر امام حسین (علیه السلام)! ادامه می‌دهم: آفرین! دختر امام حسین (علیه السلام)! بچه‌ها، تو زندگی‌ هرجا که احساس کردید حالتون خوب نیست یا مشکل دارید یا اگه چیزی از خدا می‌خواید، می‌تونید حضرت رقیه (سلام اللّه علیها) رو صدا بزنید. زهرا باز می‌پرسد: خانم، یعنی خدا خیلی حضرت رقیه (سلام اللّه علیها) رو دوست داره؟ یعنی من که می‌خوام معلم بشم، از ایشون کمک بخوام، معلم می‌شم؟ - شما باید خوب درس بخونی که معلم بشی! هرجا خسته یا ناامید شدی، از حضرت رقیه (سلام اللّه علیها) کمک بگیر! رو به تخته برمی‌گردم، تخته‌پاک‌کن را روی تخته حرکت می‌دهم که ناگهان در کلاس باز می‌شود: خانم بسارده، با اولیا تماس بگیرید و بگید بیان بچه ها رو ببرن، زود! و آرام‌تر، طوری که بچه‌ها نشنوند می‌گوید: به تهران حمله شده! نگاه کنجکاو دخترانم به من بود. با لبخند می‌گویم: بچه‌ها، اعلام کردن مدارس تعطیل شده! احتمالاً دوباره گردوخاکه! زنگ می‌زنم بیان دنبالتون! مریم می‌گوید: +خانم، پس داستان حضرت رقیه (سلام اللّه علیها) چی؟ - عزیزم! به خونواده‌تون که زنگ زدم بقیه رو می‌گم! تماس‌ها طول می‌‌کشد. بعضی از بچه‌ها راهی خانه می‌شوند. برای سرگرم کردن‌شان می‌گویم که با "ر" برایم جمله بسازند. زهرا به سمتم می‌آید تا جملاتی که خلق کرده بود را نشانم دهد. در همین حین، ناگاه صدایی عجیب چهارستون مدرسه‌ را می‌لرزاند! به دخترکانم نگاه کردم. چشمانشان گویی جولانگاه ترس بود! فضای سنگینی در کلاس حاکم می‌شو‌د. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: نگران نباشید بچه‌ها! احتمالاً... امم... احتمالاً یکی از بچه‌ها در کلاس‌شون رو محکم بسته! نگاه‌های نگرانشان هنوز روی من بود. زهرا محکم مرا در آغوش گرفته بود. گفتم: اصلاً بیاید درمورد حضرت رقیه (سلام اللّه علیها) حرف بزنیم؟ هوم؟ حواسشان را جمع می‌کنند تا داستان را بشنوند: بچه‌ها، حضرت رقیه (سلام اللّه علیها)، فقط ۳ سالشون بود که شهید شدن. حنانه: +خانم، شهادت یعنی چی؟ - شهادت، یعنی همون مردن، اما اگر آدم در راه خدا، یعنی‌واسه‌ٔ خدا بمیره، میشه شهید! + خانم، حضرت رقیه (سلام اللّه علیها) رو کی شهید کرد؟ - بچه‌ها حضرت رقیه (سلام اللّه علیها) رو یزیدِ ظالم شهید کرد. + خانم؟ یزید همه‌ٔ دخترکوچولوها رو شهید می‌کنه؟ لب باز کردم که پاسخ دهم اما دهانم قفل شد. غرش صوتی عجیبی طنین‌انداز شد. بچه‌ها به سمتم می‌دوند. بعضی‌ها پشت سرم، بعضی‌ها در آغوشم. دود غلیظ همه‌جا را فرا می‌گیرد. بدنم می‌سوزد. چشم‌هایم نای باز شدن ندارند. خدایا؟ چه اتفاقی افتاده است؟ این چه صدایی بود؟ دستانم چرا خیس است؟ خدایا، روی دستانم رد خون دخترکانم است یا جوهر ماژیک؟ خدایا، چه اتفاقی افتاده بود؟ ✍ (یکی از شما❣)
چرا کسی به سراغمان نمی‌آید؟ چرا کسی سراغمان را نمی‌گیرد؟ صدایی ضعیف به گوشم می‌رسد. آرام و بی‌‌جان می‌‌گفت: الهی به رقیه! الهی به رقیه! الهی به........... صدا قطع می‌شود. احساس می‌کنم در دریایی از خون غوطه‌ور هستم. نمی‌دانم، چه شد؟ خدایا، مگر یزید هنوز دخترکان را شهید می‌کند؟ کاش کسی کمکمان می‌کرد. دخترکانم چرا بی صدا بودند؟ لابد ترسیده‌اند. یا شاید...؟ نه! یزید مگر با خیمهٔ دخترکان هم کار دارد؟ سردردی عجیب، نفسم را به شماره می‌اندازد. رو‌به‌رویم، دریچه‌ای از نور می‌بینم. آن‌قدر نورانی که چشمانم را می‌آزارد، دستم را جلوی چشمانم می‌گیرم. دخترکانم بودند! کجا می‌رفتند؟ چرا نور آن‌ها را فرا می‌خواند؟ حنانه؟ کجا می‌روی؟ زهرا؟ نازنین؟ مریم؟ کجا می‌روید؟ بلندتر فریاد می‌زنم: حنانه!؟ حنانه به سمتم برمی‌گردد. لبخند دوست‌داشتنی‌اش دل و جانم را آرام ‌می‌کند، دست دراز ‌می‌کند: +می‌رویم رقیه (سلام اللّه علیها) را ببینیم، خانم، شما هم باید بیایی! -رقیه؟ کدام رقیه؟ +خانم، همان رقیه که شما گفته بودید!‌ همان رقیه‌ای که یزید شهید کرد! خانم، امروز یزید دوباره رقیه شهید کرده ها! خانم! بیایید برویم! خانم، نترسید، رقیه (سلام اللّه علیها) می‌گوید که ما شهدا، همیشه زنده‌ایم! همیشه‌ٔ همیشه‌ٔ همیشه! خانم، ما تا ابد زنده‌ایم! تا آخرِ آخرِ آخر. ✍ (یکی از شما❣)
منابع: ۱ـ ویکی شیعه، رقیه دختر امام حسین (علیهما السلام). ۲ـ خبرگزاری فارس‌، آموزگاران مینابی که جان‌فدا شدند، علی گلخنی، ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵. ۳ـ خبرگزاری صدای میناب، روایت یکی از ۵ دانش‌آموز زنده مانده، ۴ اردیبهشت ۱۴۰۵. ۴ـ روزنامه جوان، درس آخر معلمان میناب با جان نوشته شد، ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵. ۵ـ خبرگزاری صدای میناب، تصاویر معلمان و کارکنان شهید مدرسهٔ شجرهٔ طیبهٔ میناب، ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵. ۶ـ ویکی پدیا، دانشنامهٔ آزاد، غرش صوتی. ✍ (یکی از شما❣)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
همه داشتیم با هم بازی قایم‌موشک می‌کردیم. سبحان احمدی(۱) شد گرگ بازی و سرش را روی دیوار گذاشت و شمرد: ۱ ۲ ۳... همه خیلی سریع دویدند تا جایی را پیدا کنند برای قایم شدن. هر کسی دنبال جایی بود که به این راحتی‌ها پیدا نشود. ۱۹ ۲۰ اومدم. عه! پیدات کردم بیا بیرون. تو هم بیا بیرون پیدات کردم. نفس‌ها در سینه حبس بود، می‌ترسیدیم سبحان صدای نفس کشیدنمان را بفهمد و پیدایمان کند. اما مدیر سکوت را شکست و‌ گفت: بچه‌ها سریع آماده بشید، مدرسه تعطیل شده باید بریم خونه‌هامون. همه خوشحال شدیم و هورا کشیدیم، با صدای خوشحالی ما بعضی از بچه‌ها از مخفیگاه خود بیرون آمده بودند، سبحان از این فرصت استفاده کرد و گفت: شماها رو هم پیدا کردم. در حین این جیغ و خنده‌ها صدایی مثل صدای یک باد بزرگ آمد و بعد از آن دوباره یک صدای دیگر... دیگر چیزی نفهمیدیم...(۲) (۳) نمی دانیم که چقدر گذشت، اما وقتی چشممان باز شد انگار که از یک خواب بیدار شده بودیم، سبک شده بودیم و راحت می توانستیم خیلی سریع بدویم، انگار که بال داشته باشیم هاا. همه از اینکه با چنین سرعتی می‌توانند بدوند، خوشحال بودند. سبحان نبود اما. می‌خواستیم بهش بگوییم بیا ادامه بازیمان را بکنیم و بقیه بچه‌ها را پیدا کنیم. رفتیم سمت حیاط دخترانه. سبحان آنجا بود کنار خواهرش حانیه. گویا زودتر از ما بیدار شده بود و رفته بود آنجا تا به خواهرش نشان دهد که چقدر تند می‌تواند بدود. به او گفتیم: سبحان! بیا برویم بقیه بچه‌ها را پیدا کنیم. یادت نرفته که بعضی‌ها هنوز در مخفیگاه‌شان هستند. سبحان گفت: بچه‌ها دختر‌ها هم حالا دیگر مثل ما پسر‌ها تند می دوند، به خاطر همین می‌خواهم با هم بازی کنیم. راست می‌گفت. برخلاف همیشه این‌بار دخترها هم تند می‌دویدند. رفتیم به حیاط پسرها. همه‌جا را گشتیم، همه پیدا شدند به‌جز یک نفر... ناامید نشدیم باز هم گشتیم، اما او توانسته بود خیلی خوب قایم بشود... در همین حین از دور خانمی را دیدیم که کمرخمیده و دست‌به‌پهلو به سمت ما می‌آید. حدس می‌زدیم که یک پیرزن باشد، وقتی کمی جلوتر آمد، خانم جوانی بود، ولی نمی‌دانیم چرا مانند پیرزن‌ها راه می‌رفت...! همه به سمتش دویدیم، شاید او دوست ما را دیده بود. _ سلام خانم، ما دوستمون رو پیدا نمی‌کنیم، شما دوست ما رو ندیدین؟ فکر کنیم گم شده باشه. +سلام عزیزان من. دوستتون چه لباسی تنش بود؟ _پلیور آبی و کتونی سفید (۴) آن خانم گفت: بچه‌ها من می‌گردم دنبال دوست شما، شما هم برید به دختر من کمک کنید برادرش رو پیدا کنه، آخه اونم هرچی می‌گرده برادرش رو پیدا نمی‌کنه... قبول کردیم و از مدرسه خارج شدیم. حالا اما نمی‌دانستیم باید به کجا برویم، یادمان رفته بود بپرسیم. می‌خواستیم برویم بپرسیم که ناگهان صدایی شنیدیم: گلی گم کرده‌ام می‌جویم او را به هر گل می‌رسم می‌بویم او را (۵) شعر داشت دنبال گم‌شدهٔ خودش می‌گشت، به‌خاطر همین به‌ سمت صدا دویدیم. رسیدیم. زمین آنجا هم مانند زمین مدرسه پر بود از آدم‌هایی که خوابیده‌اند. اینجا باید دنبال برادر آن خانم می‌گشتیم. به سمت خانم چادری رفتیم. +سلام خانم. ما می‌خواهیم کمک‌تون کنیم برادرتون رو پیدا کنیم، مادرتون ما رو فرستاد. _ سلام عزیزان دلم. ممنون از شما. + برادرتون چه لباسی به تن داشت؟ خانم چادری با گریه می‌گوید: گل من یک نشانی در بدن داشت یکی پیراهن کهنه به تن داشت (۶) جست‌وجو را شروع کردیم. در همین حین صدای ماکان را شنیدیم: سلام بچه‌ها! سلام بچه‌ها! دیدید نتونستید من و پیدا کنید؟ من بُردم. همگی به سمتش دویدیم. دست در دست خانم کمر‌خمیده داشت. همه او را بغل کردند. از او خواستیم که همراه ما بیاید تا باز هم با هم بازی کنیم. ماکان به‌سمت خانم کمرخمیده رفت. دست در دست‌ او گذاشت و گفت: بچه‌ها من نمی‌تونم با شما بیام، من از این به بعد تا همیییشه پیش این خانم می‌مونم. دوستان نزدیک ماکان گریه می‌کردند. ماکان گفت: بچه‌ها گریه نکنید، ما به‌زودی دوباره همدیگه رو می‌بینیم. ماکان دوستان خود را آرام کرد و همراه با خانم کمرخمیده رفت. آن خانم ماکان را پیدا کرد، حالا نوبت ما بود که روی حرفمان بایستیم و برادر دخترش را پیدا کنیم. با اینکه بیش از صد نفر بودیم، اما آن‌قدر کسی آنجا خوابیده بود که بعد از ۳ روز بالاخره توانستیم برادر آن خانم را پیدا کنیم. اما آنجا بود که همهٔ ما آرزو کردیم، ای‌کاش آن خانم هی‌چوقت برادرش را نبیند... ✍ (یکی از شما❣)
منابع: ۱. خبرگزاری دانشجو: خواهر برادرهای شهیدشدهٔ میناب. ۲. فارس‌نیوز: دختر بازماندهٔ مدرسهٔ میناب. ۳. آپارات: روایت خواهر ۱۰ ساله از شهادت برادر ۱۱ ساله‌اش در میناب. ۴. فارس‌نیوز: تنها باقی‌مانده از پیکر ماکان نصیری. ۵ و ۶. سایت اشعار «محمل». ✍ (یکی از شما❣)