eitaa logo
سربه‌راه
206 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
348 ویدیو
107 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
منابع: ۱ـ ویکی شیعه، رقیه دختر امام حسین (علیهما السلام). ۲ـ خبرگزاری فارس‌، آموزگاران مینابی که جان‌فدا شدند، علی گلخنی، ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵. ۳ـ خبرگزاری صدای میناب، روایت یکی از ۵ دانش‌آموز زنده مانده، ۴ اردیبهشت ۱۴۰۵. ۴ـ روزنامه جوان، درس آخر معلمان میناب با جان نوشته شد، ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵. ۵ـ خبرگزاری صدای میناب، تصاویر معلمان و کارکنان شهید مدرسهٔ شجرهٔ طیبهٔ میناب، ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵. ۶ـ ویکی پدیا، دانشنامهٔ آزاد، غرش صوتی. ✍ (یکی از شما❣)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
همه داشتیم با هم بازی قایم‌موشک می‌کردیم. سبحان احمدی(۱) شد گرگ بازی و سرش را روی دیوار گذاشت و شمرد: ۱ ۲ ۳... همه خیلی سریع دویدند تا جایی را پیدا کنند برای قایم شدن. هر کسی دنبال جایی بود که به این راحتی‌ها پیدا نشود. ۱۹ ۲۰ اومدم. عه! پیدات کردم بیا بیرون. تو هم بیا بیرون پیدات کردم. نفس‌ها در سینه حبس بود، می‌ترسیدیم سبحان صدای نفس کشیدنمان را بفهمد و پیدایمان کند. اما مدیر سکوت را شکست و‌ گفت: بچه‌ها سریع آماده بشید، مدرسه تعطیل شده باید بریم خونه‌هامون. همه خوشحال شدیم و هورا کشیدیم، با صدای خوشحالی ما بعضی از بچه‌ها از مخفیگاه خود بیرون آمده بودند، سبحان از این فرصت استفاده کرد و گفت: شماها رو هم پیدا کردم. در حین این جیغ و خنده‌ها صدایی مثل صدای یک باد بزرگ آمد و بعد از آن دوباره یک صدای دیگر... دیگر چیزی نفهمیدیم...(۲) (۳) نمی دانیم که چقدر گذشت، اما وقتی چشممان باز شد انگار که از یک خواب بیدار شده بودیم، سبک شده بودیم و راحت می توانستیم خیلی سریع بدویم، انگار که بال داشته باشیم هاا. همه از اینکه با چنین سرعتی می‌توانند بدوند، خوشحال بودند. سبحان نبود اما. می‌خواستیم بهش بگوییم بیا ادامه بازیمان را بکنیم و بقیه بچه‌ها را پیدا کنیم. رفتیم سمت حیاط دخترانه. سبحان آنجا بود کنار خواهرش حانیه. گویا زودتر از ما بیدار شده بود و رفته بود آنجا تا به خواهرش نشان دهد که چقدر تند می‌تواند بدود. به او گفتیم: سبحان! بیا برویم بقیه بچه‌ها را پیدا کنیم. یادت نرفته که بعضی‌ها هنوز در مخفیگاه‌شان هستند. سبحان گفت: بچه‌ها دختر‌ها هم حالا دیگر مثل ما پسر‌ها تند می دوند، به خاطر همین می‌خواهم با هم بازی کنیم. راست می‌گفت. برخلاف همیشه این‌بار دخترها هم تند می‌دویدند. رفتیم به حیاط پسرها. همه‌جا را گشتیم، همه پیدا شدند به‌جز یک نفر... ناامید نشدیم باز هم گشتیم، اما او توانسته بود خیلی خوب قایم بشود... در همین حین از دور خانمی را دیدیم که کمرخمیده و دست‌به‌پهلو به سمت ما می‌آید. حدس می‌زدیم که یک پیرزن باشد، وقتی کمی جلوتر آمد، خانم جوانی بود، ولی نمی‌دانیم چرا مانند پیرزن‌ها راه می‌رفت...! همه به سمتش دویدیم، شاید او دوست ما را دیده بود. _ سلام خانم، ما دوستمون رو پیدا نمی‌کنیم، شما دوست ما رو ندیدین؟ فکر کنیم گم شده باشه. +سلام عزیزان من. دوستتون چه لباسی تنش بود؟ _پلیور آبی و کتونی سفید (۴) آن خانم گفت: بچه‌ها من می‌گردم دنبال دوست شما، شما هم برید به دختر من کمک کنید برادرش رو پیدا کنه، آخه اونم هرچی می‌گرده برادرش رو پیدا نمی‌کنه... قبول کردیم و از مدرسه خارج شدیم. حالا اما نمی‌دانستیم باید به کجا برویم، یادمان رفته بود بپرسیم. می‌خواستیم برویم بپرسیم که ناگهان صدایی شنیدیم: گلی گم کرده‌ام می‌جویم او را به هر گل می‌رسم می‌بویم او را (۵) شعر داشت دنبال گم‌شدهٔ خودش می‌گشت، به‌خاطر همین به‌ سمت صدا دویدیم. رسیدیم. زمین آنجا هم مانند زمین مدرسه پر بود از آدم‌هایی که خوابیده‌اند. اینجا باید دنبال برادر آن خانم می‌گشتیم. به سمت خانم چادری رفتیم. +سلام خانم. ما می‌خواهیم کمک‌تون کنیم برادرتون رو پیدا کنیم، مادرتون ما رو فرستاد. _ سلام عزیزان دلم. ممنون از شما. + برادرتون چه لباسی به تن داشت؟ خانم چادری با گریه می‌گوید: گل من یک نشانی در بدن داشت یکی پیراهن کهنه به تن داشت (۶) جست‌وجو را شروع کردیم. در همین حین صدای ماکان را شنیدیم: سلام بچه‌ها! سلام بچه‌ها! دیدید نتونستید من و پیدا کنید؟ من بُردم. همگی به سمتش دویدیم. دست در دست خانم کمر‌خمیده داشت. همه او را بغل کردند. از او خواستیم که همراه ما بیاید تا باز هم با هم بازی کنیم. ماکان به‌سمت خانم کمرخمیده رفت. دست در دست‌ او گذاشت و گفت: بچه‌ها من نمی‌تونم با شما بیام، من از این به بعد تا همیییشه پیش این خانم می‌مونم. دوستان نزدیک ماکان گریه می‌کردند. ماکان گفت: بچه‌ها گریه نکنید، ما به‌زودی دوباره همدیگه رو می‌بینیم. ماکان دوستان خود را آرام کرد و همراه با خانم کمرخمیده رفت. آن خانم ماکان را پیدا کرد، حالا نوبت ما بود که روی حرفمان بایستیم و برادر دخترش را پیدا کنیم. با اینکه بیش از صد نفر بودیم، اما آن‌قدر کسی آنجا خوابیده بود که بعد از ۳ روز بالاخره توانستیم برادر آن خانم را پیدا کنیم. اما آنجا بود که همهٔ ما آرزو کردیم، ای‌کاش آن خانم هی‌چوقت برادرش را نبیند... ✍ (یکی از شما❣)
منابع: ۱. خبرگزاری دانشجو: خواهر برادرهای شهیدشدهٔ میناب. ۲. فارس‌نیوز: دختر بازماندهٔ مدرسهٔ میناب. ۳. آپارات: روایت خواهر ۱۰ ساله از شهادت برادر ۱۱ ساله‌اش در میناب. ۴. فارس‌نیوز: تنها باقی‌مانده از پیکر ماکان نصیری. ۵ و ۶. سایت اشعار «محمل». ✍ (یکی از شما❣)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا