eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
من علیک السلام می‌خواهم...
مستی‌ام را بیا دوچندان کن
جامِ می پشتِ جام می‌خواهم
گاه‌گاهی کمی جنون دارم
من جنونی مدام می‌خواهم...
در نجف سینه بی‌قرار از عشق
گفت: لایمکن الفرار از عشق😭😍❤️❣
زمان: حجم: 115K
از نجف خداحافظی کردیم و تو راهِ سامرّا و کاظمینیم. لژنشین‌های آخرِ اتوبوسیم و فقط یه خانمِ دیگه کنارمونن که با صدای آروم، سخنرانیِ استاد پناهیان گذاشتن خودشون گوش بدن‌. من تا صدای استاد رو شنیدم گفتم اگه زیاد کنین صداش و ما هم دوست داریم. حالا با رزقِ سخنرانیِ یه عمامه‌به‌سرِ ولاییِ واقعی، می‌ریم محضرِ چهار امامِ دیگه😍 تازه دیروز رو باید بگم که چه رزقی داشتیم ما چهار تا... فقططططط ما چهار تا❣ یا صاحب‌الزمان! از شما تشکر❤️ @sarbehrah
دعای کمیل سامرّا.aac
حجم: 1.9M
وَ پایانِ یک هفته آنتی‌بحرانِ عبودیت... زندگی به سبکِ جهادی... آنتی‌اومانیسم... یا صاحب‌الزمان! از شما تشکر❣😭😍❤️🙏 @sarbehrah
داریم به‌سرعت برمی‌گردیم که بعد از مستحبِ زیارت، واجبِ انتخابات رو اَدا کنیم. @sarbehrah
سربه‌راه
#سفرنامه #عراق #با_ذکر_دعای_فرج @sarbehrah
۵۵ منهای یک فکر کنم اولین نفری بودم که فهمیدم همسرش رو خی‌لی خی‌لی دوست داره؛ وقتی رسیدیم مرز و منتظرِ اتوبوس، روی خاک و خل نماز خوندیم، شام خوردیم، چای سر کشیدیم، با وجودی که خودش هم مُسنّ و خسته بود، ولی چای از ما گرفت برد برای شوهرِ روی ویلچرش. بهش کلوچه تعارف کردیم، بُرد برای شوهرِ روی ویلچرش. حتی اگه سروصدایی کرد و نِق زد، به‌خاطرِ شوهرِ روی ویلچرش بود که از معطلی خسته می‌شد... همون‌جا به رفیق گفتم این زن چقدر شوهرش رو دوست داره... طی سفر غذا که می‌گرفت اول می‌برد برای شوهرِ روی ویلچرش... اگه از آقایون دور بود، می‌پرسید این خوراکی رو به آقایون هم دادید یا نه؟... با پسرشون اومده بودن که بزرگساله، اون ویلچر رو راه می‌برد. ما هیچ‌چیز و هیچ صدایی از این پسر ندیدیم و نشنیدیم جز خدمت به پدر و مادرش. بی‌اغراق می‌گم؛ فقط در حالِ حملِ پدرش بود بدونِ هییییییییچ صدایی. آقای روی‌ ویلچر خی‌لی مریض‌احوال بود... خی‌لی ناتوان و اذیت بود... اما سالم نشون می‌داد... قشنگ سفر رو کااااامل اومد... به‌ترتیب همه زیارتا رو رسید؛ کربلا... کوفه... نجف... طفلان مسلم... کاظمین... سیدمحمّد علیه‌السلام... سامرّا... دیشب که ساعتِ دهِ شب، با عَلَم ایستاده بودم ورودیِ حرمِ سامرّا، پسرش، پدرِ روی ویلچرش رو از حرم آورد و پرسید پدرم رو سرویس بهداشتی ببرم؟ بعد من و دخترا سرویس رو بهش نشون دادیم... آقای روی ویلچر هنوز سالم نشون می‌داد... همین دیشب تو مُضیفِ سامرّا داشتیم شام می‌خوردیم که خانمش اومد سرِ میزِ ما. با این‌که مسؤول کاروان چندین بار تکرار کرد سمتِ آقایون هم غذا می‌دن، ولی نصفِ غذاش رو ریخته بود توی لیوان برای شوهرِ روی‌ ویلچرش... یه ظرفِ غذای دیگه هم گرفت، گوشه‌ی پلاستیکِ روی میز رو پاره کرد و غذا رو ریخت وسطش و بقچه‌ش کرد ببره برای شوهرِ روی ویلچرش... بعد گریه‌ش گرفت چون یادِ شوهرش افتاد... چون خی‌لی خی‌لی شوهرش رو دوست داره... به ما گفت سایه‌ی سرمه... من گفتم خدا براتون حفظش کنه... بالا رو نگاه کرد و گفت ان‌شاءالله... همین دیشب! دیشب از سامرّا اومدیم، ۵۵ نفر بودیم، الآن که رسیدیم مرز ۵۴ نفریم... آقای روی ویلچر زیارت‌هاش رو کرد و تمیز و مرتب، قبل از نماز صبح تو اتوبوس تموم کرد... ما خواب بودیم... آخرِ اتوبوس بودیم... دیر خبردار شدیم... نماز صبح فهمیدیم... وقتی دیدیم یه صندلی تو اتوبوس خالیه... آقای روی ویلچر رو مسوول کاروان و خانمِ آقای روی‌ ویلچر و پسرش برگردوندن نجف... ویلچرش شد گاریِ وسایلاشون... سوغاتی‌هاشون برای نوه‌هاشون... همین‌قدر بی‌محابا... غریب... مبهوت! @sarbehrah