eitaa logo
سربه‌راه
218 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
360 ویدیو
108 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
حدودِ یک ماهه داریم روی اربعین کار می‌کنیم. از افرادی که مورد وثوق‌مون هستن پیگیر شدیم که امسال اربعین بریم یا نریم؟ چون اربعین یه حرکتِ سیاسیه و ابداً یه مستحبِ قابل اغماض نیست که بشه بذاریم‌ش کنار. خیابان هم سنگرِ منِ ایرانیه که دیگه سربازِ مستقیم‌ش هستم و حفظ‌ش گردن‌مه. توی هرکدوم کم بذارم، به‌اندازهٔ خودم در مسیرِ ظهور اختلال ایجاد کردم. همهٔ منابع‌مون، بدون استثنا گفتن حتماً برید. اربعین؛ اصلِ مبارزه است وَ اگر خیابانی حفظ شده، از برکاتِ تمرینِ سال‌ها اربعینیه که این مردم رفتن. خبرِ خوشحال‌کننده‌ای بود، اما برای ما کافی نبود. می‌خواستیم منبع‌مون تا حد ممکن نزدیک به ولیّ فقیه باشه. مسأله، ساده نیست: اگر بریم وَ برای کشورمون اتفاقی بیفته؛ مقصریم... اگر بمونیم وَ به‌اندازهٔ یک نفر لشکرِ اربعین رو خالی، وَ ابعادِ رسانه‌ای و بین‌المللیِ این حرکتِ جهانی رو خلوت کنیم؛ مقصریم.‌.. همیشه انتخابِ بینِ «وظیفه» بود و «معاش»، حالا انتخاب بین «وظیفه» است و «وظیفه»! کدوم یکی مهم و کدوم یکی اهم هست؟! شروع کردیم به زنگ زدن به دفتر آقای علم‌الهدی؛ نمایندهٔ ولیّ فقیهِ شهرمون. به امامِ جامعه دسترسی نداریم، نماینده که برامون گذاشتن. تلفن‌ها رو از اینترنت گرفته بودیم و بوق‌ می‌خورد، ولی کسی پاسخ نمی‌داد. هم‌زمان با تحقیق، کارای اربعین رو هم پیش می‌بردیم؛ کاروان‌های متناسب با معیارهامون رو انتخاب کردیم؛ شروع به تماس گرفتن کردیم؛ اونایی که در صحبت، تغایر داشتن با معاییرِ ما حذف کردیم؛ اونایی که موندن رو واردِ مرحلهٔ صحبت و راستی‌آزماییِ حضوری کردیم؛ دینار رو با قیمت‌های وحشتناکِ امسال پیگیری کردیم اما هنوز نتونستیم بخریم؛ حواس‌مون به مرخصی‌های شغلی‌مون بود؛ تمهیداتِ مالی رو هم چیدیم و رسیدیم به حالا که باید کاروان‌مون رو قطعی کنیم. چهارشنبه بعد از مدرسه اومدن دنبال‌م و رفتیم همون‌جایی که غدیر رفتیم عیددیدنیِ آقای علم‌الهدی. یعنی دفترشون تو خیابانِ امام رضا علیه السلام. در ورودی ازمون کارت شناسایی خواستن و اطلاعات‌مون رو یادداشت کردن و کارت رو برگردوندن.‌ گفتیم سؤال داریم. گفتن برید بالا، اتاق ۴. تو اتاقِ ۴ یه مراجعِ آقا بود که مسألهٔ وقف داشت. کلاً اون‌جا فقط ما دختر بودیم و بقیه آقایون بودن و لابد کارهایی از همون دست. ما داشتیم می‌خندیدیم که الآن می‌گن اوخیییییی! تو این دوره‌زمونهٔ هرکس خودش ولیّ فقیه‌ است(!) این دخملا اومدن کسب تکلیف! وسطِ خنده‌هامون بود که نوبتِ ما شد و واردِ اتاقِ ۴ شدیم. یه اتاق که دیوارش رو نَم زده و لَک افتاده بود و سعی کرده بودن با عکسِ آقاجان این نَم‌زدگی رو بپوشونن، اما در عین حال تمیــــــــــــــز و جاروشده و همه‌جا برّاق و ساده و مرتب. آفرین به مجموعهٔ آقای علم‌الهدی. حوزوی‌ها و طلّاب خی‌لی کم پیش میاد خودشون و محیط‌شون تمیز باشه(!) ولی این‌جا با وجودِ قدیمی بودن، فوق‌العاده مرتب بود و علاوه بر این‌ها، بسیار حس خوبی به آدم منتقل می‌کرد. به حاج‌آقای پاسخگو که رفیق می‌گفت ایشون همونی هستن که روی بحث امربه‌معروف کار می‌کنن ولی من خاطرم نیومد، سلام و خدا قوّت گفتیم و عرض کردیم سؤال داریم. پرسیدن چه سؤالی؟ من گفتم آیا اربعین برویم جاده را نگه داریم یا بمانیم و خیابان را نگه داریم؟ ایشون خی‌لی جدی و دقیق گفتن آقای علم‌الهدی هنوز در این‌باره چیزی نگفتن و نمی‌گن هم. بفرمایید بنشینید. این مسأله رو باید خودتون استنباط کنید. ما نشستیم و ایشون بسیاااااااار باحوصله و دقیق شروع به توضیح کردن. گفتن مسألهٔ خیابان واجبِ کفایی هست، نه عینی. پس می‌شه زیارت اربعین رو رفت. اربعین جزو مستحباتِ مؤکد هست و نمی‌شه ازش غفلت کرد. اما این چند روز اخیر زمزمه‌های مختلفی به گوش می‌رسه. ترامپ گفته می‌خواد حمله کنه و گروه‌هایی از داخل هم سر به اعتراض بلند کنن. باید کمی روی این زمزمه‌ها تأمل کرد. هم‌چنین بررسی کنید ببینید جایی که تجمع می‌رید، از نظر جمعیتی چطور هست. اگر شما برید خالی می‌شه یا نه، جای شما کسان دیگری هستن. در کل هم سفر رو کوتاه کنید. بعد پرسیدن چندروزه می‌خواید برید؟ ما گفتیم کاروان‌ها ده تا چهارده‌روزه می‌برن. گفتن چقدر زیاد! بعد زیر لب، حین این‌که فکر می‌کردن گفتن کاروانی که من می‌شناسم چهار_پنج روزه می‌بره... البته ظرفیت‌ش تکمیل شده... خی‌لی دلسوزانه می‌خواستن ما رو با اون کاروان بفرستن و این دلسوزی‌شون برای ما که شناختی بهمون نداشتن و معمولاً کاروان‌ها دختر مجرد سخت قبول می‌کنن شیرین بود. گفتیم ما چون خانم هستیم با هر کاروانی نمی‌تونیم بریم و بعد از کلی فیلتر، از بین کلی کاروان، رسیدیم به چهار مورد و دیگه وقتی نمونده و باید قطعی کنیم. بنده‌خدا باز به فکر فرورفتن و من پرسیدم شما خودتون می‌رید؟ گفتن من با خانواده‌م می‌رم. گذاشتم تا دقیقهٔ نود صبر کنم. برای من مشکلی نیست و خودم می‌شینم پشت ماشین و می‌رم. شما محدودید.
گفتن تا می‌تونید کاروانی رو انتخاب کنید که زمانش کوتاه‌تره. سفری نباشه، ضرورتِ حضور در اربعین رو داشته باشه و سریع هم برگرده. این چند روزِ باقی‌مونده هم خوب به زمزمه‌ها گوش بدید و اون‌جا هم از حالِ ایران غافل نباشید و اگر دست‌تون بسته بود، به تبیین در فضای مجازی بپردازید. بعد بنده‌خدا گفتن مثلاً دیروز خانمی تماس گرفتن و شبهاتی رو بیان کردن که خب واقعاً نیاز به تبیین داره. بعد توضیح دادن چون همین دیروز خانوادهٔ یکی از اغتشاش‌گرها اومده بودن به آه و ناله که بچه‌مون هنوز زندانیه و به‌خدا اون آدم نسوزونده(!) خسارت به بیت‌المال نزده(!) بسیجی نکشته(!) شهرِ قشنگم رو ویران نکرده(!) وَ آدم فضایی‌ها تو دو روز این‌قدر کشتن و به آتیش کشیدن و گند زدن [تمومِ این توصیفات رو خودم نوشتم، اون بنده‌خدا در لفافه توضیح می‌دادن] پس جای دلگرمی هست که سربازای امام زمان علیه السلام حواس‌شون هست و این وحوش و فواحش رو آزاد نکردن. اما در نهایت، شما هرچه کوتاه‌تر و اضطراری به اربعین برسید و برگردید بهتره. خب الحمدللّه تکلیف‌مون روشن شد و علاوه بر منابع‌مون، حتی یک مورد هم مخالفِ رفتن به اربعین نداشتیم. قطعاً این‌قدر بالغ هستید که نیاید ازم بپرسید منابع‌تون کیه؟ و قطعاً این‌قدر باشعور هستید که بدونید این‌جا کانالِ روزمره‌نویسیِ منه، نه فتوا دادن و تعیین تکلیف کردن! وَ این‌قدر عاقل هستید که طی این سه سال دست‌تون اومده من شبیه استاد چلاغی و خانم الاغی‌تون، ادعای وصل بودن به جایی رو ندارم و سربسته چیزی رو نمی‌نویسم و از استعمار و استثمارِ روحی_ذهنیِ شما چیزی به جیب نمی‌زنم(!) لذا مسؤولیتِ اربعین رفتن یا نرفتنِ احدی رو بعد از خوندنِ این فرسته به گردن نمی‌گیرم و منابعِ خودم رو تو حلق‌تون نمی‌کنم که نفس‌شون حقه و از اولیای الهی هستن(!)😂😂😂 چون این‌قدری از دین و مذهب‌م مطالعه کردم که بپرسم اولاً کی باشی که اولیای الهی و نفس حق رو تشخیص بدی؟!😂 ثانیاً اولیای الهی و نفس‌های حق دکون‌دستگاه ندارن! هرکه را اسرارِ حق آموختند، مُهر کردند و دهانش دوختند! القصه؛ داشتم می‌نوشتم که برام بمونه چه روزهای سختی رو گذروندم و این‌قدر شجاع هستم که اگر رفتن‌م اشتباه باشه، بیام بنویسم اشتباه کردم و به احدی هم مربوط نیست، چون تحقیقات‌م رو کردم و یک ماهه پیگیرِ چیزی هستم که میمون‌های بر منبرِ پیامبر هم پیگیرش نبودن(!) از دفترِ آقای علم‌الهدی که اومدیم بیرون، دیگه داشتیم دو دو تا چهار تا می‌کردیم. هر کاروانی داشتیم، داشتن خی‌لی شیک و مجلسی می‌رفتن زیارت و سیاحت... درواقع در هیچ کاروانی، اضطرارِ وظیفه ندیدیم(!) مذهبیونِ بااااااااااابصیرتِ گوگولی(!) عزادارانِ حسین علیه السلام و بی‌دلشوره برای حکومتِ حسین علیه السلام(!) تصمیمِ سختی بود... اما کاروان‌ها رو گذاشتیم کنار! خودمون می‌ریم! چرا تصمیمِ سختی بود؟ چون ضررِ مالی داره. سختی و استهلاک داره. با کاروان خوراک و استراحت‌ت مهیاست. حمل‌‌و‌نقلت مهیاست. برای ما که همه خانم هستیم، امنیت هم مهیاست. کاروان‌ها دارن با دوازده تومن، همه‌جای عِراق می‌برن، وَ ما که می‌خوایم فقط بریم نجف، سلام بدیم، پیاده‌روی رو شروع کنیم، سه‌روزه یا اگر تونستیم کمتر، خودمون رو برسونیم کربلا و سلام بدیم و برگردیم، حساب کردیم همون مقدار شد! با این پیش‌فرض که هرکجای سفر بودیم و خدایی‌نکرده خبر ناگواری شنیدیم، از همون‌جا برگردیم. اما تصمیم‌مون رو گرفتیم و سفر اربعین رو هم‌چنان متصل به ظهور می‌دونیم و اگر قراره برای ظهور آب‌دیده بشیم، از همین اربعینه و تصمیم‌هایی که می‌گیریم. ما تا حالا بدروزی نبودیم، مطمئنم در این تصمیمِ سخت هم، آسمون آسمون سهولت و برکت و رحمت خواهد بود. حاج قاسم گفت و حاج قاسم هرچی گفته درست گفته؛ اگر حرمِ جمهوری اسلامی ایران نمونه... دیگه هیچ حرمی نمی‌مونه! پیامِ آقا به عِراقی‌ها هم دل‌مون رو به رفتن گرم‌تر کرد و حالا فقط دعا دعا می‌کنیم مشّایه هم سرخ از پرچمِ خونخواهیِ مردی بشه که حکومتِ اون، زیارتِ اربعین رو اِحیا کرد و رونق بخشید...
یکی از دلایلی که ممکنه امسال اربعین نرم، اینه که کسی رو ندارم جای خودم بفرستم خیابون! آدمای زندگیِ من یا از اول خیابون نیومدن، یا از اول خیابون بودن.
گرچه بهترین سلام‌های خدا و ملائک بر کاشفینِ آزیترومایسین باد، اما اگه از سربه‌راه خیری بهتون رسیده، چند صلوات هدیه کنید به آقا امام زمان علیه السلام چون حالم خی‌لی بده🤧😷🤒
سربه‌راه
گفتن تا می‌تونید کاروانی رو انتخاب کنید که زمانش کوتاه‌تره. سفری نباشه، ضرورتِ حضور در اربعین رو داش
بچه‌ها از عصر دارین برام پیامِ کاروان‌های پنج روزه می‌فرستید! آیا فرستهٔ من رو بی‌دقت خوندید یا من دشوار می‌نویسم؟! برگردید به فرسته‌م؛ نوشته‌م کاروان‌ها سیاحت و زیارت می‌رن. من که سربازِ خیابان‌م می‌خوام به اضطرار، سربازیِ بیابان برم! سربازیِ بیابان! یعنی فقط می‌رم مشّایه رو سرخ از خونخواهی کنم! کاروان داره می‌بره سامرا! کاظمین! سیدمحمّد علیه السلام! کوفه! سهله! زمانِ کاروان پنج روزه، ولی توش اضطرار می‌بینید؟! پیاده‌رویِ اربعین می‌بینید؟! جمهوری اسلامی نباشه، سامرّا و کاظمینی می‌مونه؟! من مشهدی هستم ها! یعنی کلان‌شهرنشینم! برید دیوار، مشهد بزنید و بگردید پی کاروانای پنج روزه. ریخته! تو شهرِ من ریخته! ولی مذهبیونِ باهوش(!) مسأله پنج روز زیارت کردن نیست(!) مسأله حرکتِ مهم و اساسیِ پیاده‌رویِ اربعینه! ما داریم می‌ریم جاده هم مثل خیابون ان‌شاءاللّه خالی نمونه! نمی‌ریم زیارت(!) من پی زیارت و سیاحت نیستم! این پنج روزی که چشمِ شما فقط اون و دیده و مابقیِ فرسته رو نه(!) نمادِ کم شدنِ طولِ سفره. چون قدیمی‌ها می‌دونن من اربعین رو طولانی و به دل خوش می‌رم. اما امسال هرچی کمتر، بهتر. حتی حتی حتی اگر ثروتمند بودم، با هواپیما می‌رفتم و برمی‌گشتم و کلاً سه روز پیاده‌روی رو می‌بودم که دوربین‌های دنیا روشه. دارم ضرر مالی به جون می‌خرم که فقط به وظیفه‌م عمل کنم! فرسته‌م رو دوباره خوندم وَ همهٔ اینا توش مشهوده! بعد می‌گین من چرا می‌گم مذهبیا خنگن(!) 😒
از مختارِ امشب: ۱. یادتونه یه فرسته نوشتم که دوست دارم حین انجام وظیفه شهید شم؟ چون حالم بده حوصله نداشتم بگردم پیداش کنم. امشب یزید بن انس دقیقاً حین انجام وظیفه و درحالی‌که در راهِ وظیفه‌ش به‌شدت بیمار شده بود و رنجور، اما هم‌چنان پیروز و فاتح، از دنیا رفت❣😍 خدایا می‌شه منِ بی‌خاصیت رو طوری بتکونی که از یزید بن انس هم جلو بزنم؟😭 ۲. رفاعة به چیزی که جهل داشت، بدگمان شد! یعنی به جهلِ خودش نه ها! به مختار، امیرش بدگمان شد! به خیالش تا پیروز شدن باید مختار همه رو گردن می‌زد(!) مختار هم به‌عنوانِ امیر، نمی‌تونه و نباید همه‌چیز رو به همه بگه. پس خودی‌ها بهش بدگمان شدن(!) داستان‌ش در مذهبی‌ها آشناست یا یه طوماااااااااااااار مثال براش بیارم؟! 😂😭 به امیرتون اعتماد کنید. هرجا سؤال و ابهامی داشتید ببندید روی نفهمیِ خودتون. نه روی بد بودنِ امیرتون! همیشه به خودتون نهیب بزنید اگر من بیشتر از امیرم می‌فهمیدم، من امیر می‌بودم! هوم؟! این گزینه رو اونایی که کار تشکیلاتی کردن و برخی معلم‌ها بهتر می‌فهمن. سردستهٔ یه گروه، مصلحت‌ِ گروه رو باید بسنجه. این ممکنه به مذاقِ برخی خوش نیاد! در اردوهای جهادی، امورِ گروهی و کلاس‌داری یه نمونهٔ فوووووق کوچیک‌شه. من دقیقاً چشیدم که رفاعه‌هایی گفتن حبّ ریاست گرفته‌ش و اخلاق‌ش‌ عوض شده :) ولی ترجیح دادم یه رفاعهٔ احمق از دست بدم تا کل گروه و اهداف رو! اگر تشکیلاتِ آدمیزادی پیدا کردید، حتماً درگیر شید. بزرگ‌تون می‌کنه. اگر تشکیلاتِ غیرآدمیزادها بود، تا می‌تونید بدوید و ازش فرار کنید.‌ کوچیک از دنیا برید بهتره تا فاسد!
سربه‌راه
سالم و ارزشمند❣😭😍❣
ماشاءاللّه و لا حول و لا قوة الا باللّه❣ ماشاءاللّه و لا حول و لا قوة الا باللّه❣ ماشاءاللّه و لا حول و لا قوة الا باللّه❣
🇮🇷امشب به نیت حفظ سلامتی حافظان دلاور تنگه‌ی هرمز و نقش بر آب شدن شرارت تروریست‌های آمریکایی یک آیت‌الکرسی بخوانیم 💠 اَللَّـهُ لَا إِلَـٰهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ ۚ لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌ ۚ لَّهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْ‌ضِ ۗ مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِندَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ ۚ يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ ۖ وَلَا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِمَا شَاءَ ۚ وَسِعَ كُرْ‌سِيُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْ‌ضَ ۖ وَلَا يَئُودُهُ حِفْظُهُمَا ۚ وَهُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ ﴿٢٥٥﴾ لَا إِكْرَ‌اهَ فِي الدِّينِ ۖ قَد تَّبَيَّنَ الرُّ‌شْدُ مِنَ الْغَيِّ ۚ فَمَن يَكْفُرْ‌ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِن بِاللَّـهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْ‌وَةِ الْوُثْقَىٰ لَا انفِصَامَ لَهَا ۗ وَاللَّـهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ﴿٢٥٦﴾ اللَّـهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِ‌جُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ‌ ۖ وَالَّذِينَ كَفَرُ‌وا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِ‌جُونَهُم مِّنَ النُّورِ‌ إِلَى الظُّلُمَاتِ ۗ أُولَـٰئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ‌ ۖ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ ﴿٢٥٧﴾ 🌐Alamolhoda.com 🆔 @Alamolhoda_com
سربه‌راه
از شغلم؛ عشق و علاقه و تخصصم: ۱. اون یه ظرف شکلات برای من یه ظرف شکلات بود، برای الناز خیلی معناه
دیشب که برگشته بودم و این فرسته رو می‌خوندم، دربارهٔ خوب‌ترین و بلاخانوم وَ به‌طور کل دانش‌آموزهای برترم، واجب دونستم یه نکتهٔ مهم رو هم بنویسم. اون نکتهٔ مهم پدر و مادرهای این دانش‌آموزها هستن! شما در هر پایه‌ای تدریس کنی، موی دماغِ شما، مانعِ تلاشِ شما، دشمنِ خونیِ شما، فاصله‌بنداز بین شما و دانش‌آموزِ شما وَ فتنه‌گرِ کوچک‌ترین حرکتِ شما پدرها و مادرها هستند! البته که در ابتدایی بیشتر درگیر می‌شین، ولی این‌که فکر کنید در دبیرستان نیست، جوکه(!) خصوصاً در غیرانتفاعی که پول می‌دن و معلم رو رسماً برده‌شون می‌دونن(!) بی‌سواد باشن یه‌جور موی دماغ‌ن! باسواد باشن یه‌جور! من به‌شدت دلم می‌خواست و می‌خواد که سرتاپای اینا رو بشورم و کاری کنم تا عمر دارن یادشون نره، اما متأسفانه گوشت‌م زیرِ دندون‌شونه! من به‌خاطر بچه‌م، وَ این‌که پدر و مادرش ولو نفهم و بی‌خاصیت، در باورش نشکنه، مجبورم خی‌لی تحمل کنم... من در معلمی اون مادری هستم که وقتی قاضی می‌گه، بچه رو نصف کنید و به هرکدوم نصفش رو بدید، سریع خواهم گفت نه نه! بچهٔ من نیست... نمی‌خواد... بچهٔ همین زنک باشه... که بچه‌م نصف نشه... حتی در ماجرای شارلاتان یادتونه که پدره تهدیدم کرد به دزدیدن و در همون کشاکش دخترش این‌قدر در کنار من حالش خوب بود که روز معلم وقتی وارد کلاس اونا شدم، اونی که روبه‌روم زانو زده بود و سینیِ تزئین‌شده رو روبه‌روم گرفته بود، دخترش بود... آخ که اگر پدر و مادرا حد خودشون رو می‌فهمیدن و حالی‌شون می‌شد تو زاییدی و حیطهٔ تربیت‌ت خونه‌ته و حق دخالت در حیطهٔ کاریِ معلم رو نداری چه‌ها که می‌شد کرد... چقدر دلم می‌خواست و می‌خواد که به مادرهای نفهم‌ِ شاگردام بگم از من مادر درمیاد اما از تو معلم نه! پس بتمرگ خونه و به‌وظیفه‌ت برس و سرت رو از وظایف دیگران که بهشون جهل داری بکش بیرون... کاش می‌شد تمومِ نقص‌هایی که از تربیتِ بچه‌شون فهمیدیم رو بزنیم سرشون و بگیم شما خی‌لی حالیت بود، این بچه این نقص‌ها رو نداشت... البته برخی از معلم‌ها می‌گن و می‌کنن ولی اشتباهه... آسیب‌ش به بچه‌ها می‌رسه... در معلمی اون‌چه مهمه، بچه‌ایه که دست‌ته... باید با دنیایی بجنگی تا به اون آسیبی نرسه... حتی اگر لازم شد با خودش... مهم رشد و سعادتِ اونه... اما نکتهٔ جالبِ توجه اینه که همیشه دانش‌آموزهای برتر از هر نظر، پدر و مادرهاشون موی دماغ نیستن و حد خودشون رو می‌شناسن! اگر بازم کارشناسی ارشد برم، ممکنه برای مقاله یا پایان‌نامه روی این مسأله کار کنم. چون فقط برترها چنین پدر و مادری دارن و موی دماغ‌ها و زرزروها و یه‌سره به مدرسه‌ها و ایرادگیرها و من پدر معلم رو درمیارم‌ها و معلمِ عقده‌ای رو درست می‌کنم و بیست رو بچه‌م گرفته و ده رو معلم داده، بچه‌های خنگ و کودن دارن که نه تو درس، نه تو ارتباطات، نه تو امور و فعالیت‌های مدرسه، تو هیچی شاخص نیستن(!) تخمای دوزردهٔ ننه باباشون هستن که ما باید حلوا حلواشون کنیم(!) خوب‌ترین سرِ کارِ دیوارِ پژوهش و موزه پیر شد! به‌معنای دقیقِ کلمه بچه‌م پیر شد... دانش‌آموزی دقیق، جزئی‌نگر، حواس‌جمع، کمال‌طلب وَ پرتلاشی مثل اون، چندین ماه اضطراب کشید تا کارها رو به عالی‌ترین شکل ممکن تحویل داد... اون شبیه بقیه بی‌مسؤولیت و هردمبیل و زرزرو نبود... فکر می‌کرد و بررسی و بعد بهم می‌گفت خانم نهم اردیبهشت تحویل می‌دم... و نهم اردیبهشت کار، تکمیل‌شده بود... بلاخانوم همین‌طور... مجنون! شاگرداولِ هشتما... همون‌که کارنامه‌ش رو آورد بهم نشون داد و همهٔ نمرات‌ش بیست بود جز فارسی... یادتونه؟! مادرش می‌تونست بیاد مدرسه رو روی سرم خراب کنه! اون بچه فقط فارسی‌ش بیست نبود... پدر و مادرِ یکی از شاگردام در همون کلاس اومدن پیشم به دادوفریاد که دخترم فارسی شده سیزده چرااااااا؟ منم کارنامه‌ش رو دیدم و با پوزخند گفتم چون عربی‌شم چهاردهه(!) علوم‌ش هم دوازده(!) ریاضی‌ش هم ده(!) پدر و مادرِ خنگ‌ها و پرزحمت‌ها همیشه مثل بچه‌هاشون تو دست‌وپان، ولی این خوب‌ها... مادرای اینا جلسه میومدن ها... من رو می‌دیدن... ولی کلمه‌ای اعتراض نمی‌کردن چرا به بچه‌م اضطراب دادین... یا خانم فارسی نمی‌خوام دیگه کار کنه، بذارید فقط درسش رو بخونه... بلاخانوم از اضطرابِ روز تئاتر، شب خواب دیده و حالش بد شده بود، وقتی این و بهم گفت من تو دلم گفتم چه مادر باشعور و فهمیده‌ای داری که نیومد سرم... وَ بعد به دخترم نگاه کردم و باز تو دلم گفتم اگر باشعور و فهمیده نبود که حاصلِ دسترنج‌ش چنین دسته‌گلِ مفید و باعرضه و باسوادی نبود...
سربه‌راه
از شغلم؛ عشق و علاقه و تخصصم: ۱. اون یه ظرف شکلات برای من یه ظرف شکلات بود، برای الناز خیلی معناه
وقتی اردوی بلوچستان رو می‌بردم، یکی از شاگردهام پایه شد بیاد... دختر خوبی بود... اما در درس عالی نبود... به‌هرروی من دلش و دارم شاگردام و بزنم زیر بغلم و ببرم جهادی... اگر دوباره روزی‌م شه، خوب‌ترین، بلاخانوم، مجنون، ستایش، یکتا، فاطمه همه‌شون رو می‌برم. اون دختر هم سه ماااااااااه برای بلوچستان پابه‌پای ما بزرگا تلاش کرد و درست یک هفته به رفتن که من نمی‌تونم جایگزین پیدا کنم، مادرِ عقب‌مونده‌ش گفت نه! نمی‌ذارم بیاد! خودِ شاگردم عصبانی شد و گفت این سه ماه نمی‌دونستی کجا می‌خوام برم؟! مادرِ بی‌شعورش هم گفت فکر می‌کردم شوخیه... جدی جدی نمی‌رید بلوچستان(!) به احترامِ دخترم... به‌خاطرِ باورهای دخترم... به‌خاطرِ عاقبتِ دخترم... هیچی نگفتم و گفتم هرچی مادرت می‌گه و اومدم و بخش بزرگسالِ اردوم رو لغو کردم و بدون دخترم رفتم بلوچستان و اون مادر شد جزو اون دسته‌ای که آسمون به زمین بیاد و زمین به آسمون بره، قیامت باهاش کار دارم! ولی مادر و پدرِ این خوب‌ها... این برترین‌ها... این فرسته رو تقدیم می‌کنم به مادرِ خوب‌ترین‌م؛ به مادرِ بلاخانوم‌م؛ به مادرِ مجنون‌م؛ به مادرِ ستایش‌م... که دیدن بچه‌های فوق‌العاده‌شون از من سخت بیست می‌گیرن و در کار با من چقدر شب و روزشون درگیر می‌شه و اضطراب می‌کشن، اما حتی یک بار در کارم دخالت نکردن و حتی یک بار بین من و شاگردم فاصله ننداختن و حتی یک بار مزاحم کارم نشدن❣ پاهام به مشّایه رسید، چند عمود رو تقدیم‌شون می‌کنم اون دنیا شگفت‌زده شن❣ مادرهای نادری که خدا زیادشون کنه❣
از غیر مذهبیه سؤال کن معیارات برای ازدواج چیه؟ می‌گه دین انسانیت! تعهد! گذشته‌ش به من مربوط نیست! از مذهبیه سؤال کن معیارات برای ازدواج چیه؟ بسم اللّه می‌گه و به اذن اللّه غرغره می‌کنه: ایمان، تقوا، عمل صالح! حالا بیا کلاس نویسندگی تا دروغاشون و برات رو بیارم!😎 غیرمذهبیا وقتی داستان می‌نویسن؛ محبوب و معشوق چشم‌رنگی و موبلوند و سفیدپوست و باربیه... مذهبیا وقتی داستان می‌نویسن؛ شهید چشماش به قهوه‌قجری می‌مونه و ابروهاش طاقِ آسمونه و گونه‌هاش ساحلِ آفتاب‌خوردهٔ خلیج فارس که شن‌های ساحل کمی روش پاشیده و کک‌مکی شده... گرفتی؟!😂 شعارها رو بریز دور! این‌طوریه که بعد از ازدواج صد تا گند بالا میاد! چون با شعار دارن زندگی می‌کنن! درونِ همه‌شون پوچ و چهره‌زده است! زیبایی! اندام! تن و بدن! قدوبالا! موی و روی! سطحِ ازدواجِ سگ و گربه(!) حتی یک مورد تا حالا نداشتیم صورتِ معشوق رو ساده مثلِ صورت شهید فرشته باقری توصیف کنه... یا صورتِ معمولیِ شهید ذوالفقاری... یا صورتِ سیه‌چردهٔ یامال... محبوب‌ها و معشوق‌ها و قهرمان‌های داستان‌ها همیشه باید زیبا باشن(!) درواقع یه نویسنده یا فیلمنامه‌نویس می‌تونه با قلمش فرهنگِ چهره‌پسندی رو مثلِ آبِ خوردن محو کنه و ارزش‌های ماندگار رو جایگزین کنه، اما خودِ داستان‌نویس‌ها و فیلمنامه‌نویس‌هامون چهره‌زده فاقد ارزش‌های ماندگار وَ شعارزده هستن(!) برای همین هیچی درست نمی‌شه :) به‌قولِ سیمین بهبهانی: وای که ردّ پای دزد آبادی ما چقدر شبیه چکمه‌های کدخداست :) همه در شعار و بر منبر رئیسعلی دلواری هستن(!) اما بیاید تو داستان‌هاشون ته دلاشون رو پیدا کنید: همه‌شون مونیکا بلوچی رو می‌پسندن(!) وقتی هم بهشون موضوعِ اجباریِ آگاهانه بدی، زردترین و کانالی‌ترین داستان‌های آبکی رو تحویل‌ت می‌دن چووووون این‌جاشون🧠 به چیزی که نوشته ایمان نداره! برای داستان‌نویسی و فتحِ این دنیای تن‌زده، غاده نیاز دارم... که این‌قدر محو ارزش‌های مصطفی شه که نفهمه کچله... آه.