سلام به مشهدِ برفی و سرد و زیبای خودم❣
گرچه پایان ده روز پادْاومانیسم رو غمگینم...
@sarbehrah
بعد از یه حمامِ درست و حسابی و خوردنِ یه کاسه آبگوشتِ مامانپز و سر کشیدنِ یه بشکه چایهلِ تازهدم و شستنِ لباسا و کولهی سفر و چُرت زدنِ دو_سه ساعته، دیگه باید خانم فارسی برای فردای مدرسه و خصوصیهاش لباس اتو کنه، کیف آماده کنه، کفش برق بندازه، برای صبحانه و ناهارش که تو خیابونا و اتوبوسا میگذره سیبزمینی و تخممرغ آبپز کنه، خردهلوازمش رو بچینه سرِ جاش، محتوای کلاساش و ببنده، با توکل بر خدا شادش رو باز کنه که قطعا پونصد_ششصد پیامِ نخونده چشمبهراهِ جوابشه، وَ برای دختراش شکلاتایی رو ظرف کنه که طی سفر، عِراقیا به شادیِ میلادِ امام زمان ارواحنا فداه پاش میدادن و خانم فارسی و رفیقش جمع میکردن که قدرِ یه شکلاتِ تبرّک در سرنوشتِ یه دختر دخیل باشن و بهش رزقِ حلال و طیّبی برسونن که حجاب از قلبش برداره...
هی رفیق!
بوس به قلبت که شکلات جمع میکردی و نمیخوردی و میدادی بذارم برای شاگردام😍
خدا رو شکر بابتِ رزقِ مدرسه و معلمی که حقوقش واسطهی رزقِ عظیمِ نیمهشعبانم بود و هر دو از دستِ مبارکِ آقا صاحبالزمان روحی له الفداء❣
#با_ذکر_دعای_فرج بریم برای زندگیِ پسازیارت😊
@sarbehrah
قبل از سر کشیدنِ یه لیوان شیر و عسل و دارچین و نباتِ گرمکنندهی بمبِ تقویتی، با کلوچههایی که خواهرِ دوست زحمت کشیدن برامون پختن و امروز که رسیدیم بهمون دادن، وَ نوشتنِ برنامهی شلوغِ فردام، یادم اومد بااااااااید ثبت کنم درست هفتهای که من نبودم کلللللللللی برف اومده مشهد و مدارس از دوشنبه تعطیله!
یعنی فقط یه دوشنبه از کلاسای من رفته! درسته کلاسا مجازی بوده، اما از نظرِ محتوایی، کلاسای مجازی کارکردِ تدریسی نداره و بیشتر مروریه، پس به نفعِ من شده :)
از طرفی من به همکارام نگفتم کجا میرم، چون برای مدیرم دردسر میشد. مدرسهی ما حقِ غیبت به معلم نمیده و همون اولِ قرارداد این رو طی کرده بودن. خیلی از دبیرا سرِ همین مشکل دارن و معترضن، اما من به عنایتِ امام زمان ارواحنا فداه اجازهی با رضایت گرفتم؛ یعنی تا گفتم ده روز نیستم، مدیرم گفتن کربلا میرین؟ و تا گفتم انشاءالله، زدن زیرِ گریه و بغلم کردن... در نهایتِ لطف و بزرگواری زحمتِ کلاسام و که به هیچ دبیری ندادم و از هر کلاس دو مسؤول انتخاب کردم که نایبِ من باشن و خودگردان کلاس و درس رو پیش ببرن و اهدافِ فرهنگیم رو هم داشته باشم، قبول کردن و بهجای من دو تا برگزیدهی خوارزمیم و معاونم بردن جلسهی خوانش.
اگه کلاسا دایر بود و میدیدن من نیستم فضولیهاشون شروع میشد و بعد هم داستانها پیش میومد!
اینا اگه رزق نیست، چیه؟!
هزاااااااااااار الحمدلله❣
یا صاحبالزمان!
از شما تشکر❤️
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
دخترای هفتمم گفتن خانوم! ستایش براتون چیزی آورده. ستایش سرش و برده بود زیرِ میز و خجالت میکشید.
ستایش دوستم داره.
بهخاطرِ کار نه... بهخاطرِ من اومده گروهِ پژوهش و بهترین و تمیزترین و خوشزمانترین کارها رو تحویل میده...
بهخاطرِ درس نه... بهخاطرِ من فارسی رو سخخخخخت میخونه و نمرههای خوبی میاره.
بهخاطرِ موفقیت نه... بهخاطرِ من تو خوارزمیِ فارسی شرکت کرد و هرچی دبیرِ ریاضی پاپیچش شد ریاضیِ خوارزمی رو هم شرکت کنه، نکرد که همهی توانش رو بذاره برای درسِ من رتبه بیاره (و نیاورد...).
بهخاطرِ مسألهای نه... بهخاطرِ من هر روز بلافاصله بعد از مدرسه و رسیدنش به خونه تو پیویِ شادم پیام میده و به هر بهانهای دوست داره با من صحبت کنه، پروفایلام و ذخیره میکنه و روی ایتا هم که دانشآموزی رو جواب نمیدم، آنلاین بودنم رو چک میکنه.
بهخاطر سؤالِ درسی نه... بهخاطرِ من هرررررر زنگِ تفریح پشتِ درِ دفتره و صدام میزنه و صبرررررر میکنه تا نوبتش شه.
بهخاطرِ دیدنِ تخته نه... بهخاطرِ من اومده میزِ اول نشسته که ورِ دلِ من باشه.
هر دبیری باشه ذوق میکنه و کلی پُز میده، اما تلاشِ من تعلیم «وَ تربیت» هست، نه تعلیمِ خالی!
پس نه خوشحال میشم، نه ذوق میکنم، نه به این علاقهی به «شخص» بهجای «مفاهیم» بها میدم.
سعی میکنم مدیریتش کنم تا هدایت شه به سمتِ مفاهیم و از اشخاص جدا شه که وقتی بدی از دینداری دید، از فرد بدش بیاد، نه دین(!) این ضعفیه که حتی بزرگای ما هم درگیرشن... چون مدیریت روابط و احساسات رو یاد نگرفتن...
دخترا گفتن خانوم! ستایش براتون کلوچه پخته. زدن به بازوش که ظرفت و بده خانم. ظرفش و آورد بالا اما روش نشد بلند شه خودش برام بیاره. صورتش سرخِ سرخ شده بود.
کناردستیش ظرف و باز کرد و گذاشت روی میزم.
من گفتم بروووووو! خریدی! نپختی!
خودش حرفی نزد و داشت از ذوق و خجالت میمُرد. دوستاش یکصدا گفتن نهههههه! خودش پخته! برای شما! دیشب داشته برای شما کلوچه میپخته!
خودِ واقعیم؟ دوست داشت بره و بغلش کنه و گونههاش رو ببوسه...
خودِ معلمم؟ اگه زیادی احساسات به خرج بدم براش احساس توقع میاره و فکر میکنه باید بازم برام وقت بذاره و هزینه کنه... دخترای دیگه حسودی میکنن و خیال میکنن باید برای شاد کردنِ من یا جلبِ توجهم، هزینه کنن...
پس لبخند زدم و گفتم باید از «تلاشت» عکس بگیرم چون تو یه دخترِ هنرمندی؛
خوب ساز میزنی، خوب نقاشی میکشی، خوب تزیین میکنی، خوب فکر میکنی، خوب آشپزی میکنی، وَ من که معلمتم این همه هنر ندارم!
همهی زوم رفت روی «تلاش و کسبِ مهارت».
دخترا هر کدوم دست بلند میکردن و میگفتن خانوم منم فلان کار رو بلدم. من میگفتم آفرین! مادرِ خوبی میشی... خوشبهحالِ فرزندت... بارکالله چه خونهدارِ باسلیقهای بشی... خوش به سعادتِ مردی که شما سالهای آینده همسرش شی...
تا تونستم القای غیرمستقیمِ اصول کردم.
همهی همهی ذوقم رو سرکوب کردم و تمومِ دلخواهِ به آغوش کشیدنِ دخترم رو در خودم کُشتم که ذرهای در صحیح پیش رفتنِ سیرِ رشدش دخیل باشم. وَ نمیدونین چه کُشنده بود این «صبرِ مربّی بر رشدِ متربّی»...
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
اون شکلات آبیِ پایینِ ظرف رو دخترِ آقای شارلاتان بهم داده...
بهم زیاد محبت میکنه... زیاد دور و برم میپلکه... بعد از ستایش هم، فعالِ پژوهشم اونه. حسابش از پدرش جداست، حتی اگر بد هم بود باز حسابش از پدرش جداست. بچه است و تحتِ تربیت... از خودش اختیار و تشخیصی نداره. اما اگه پدرش بدونه چقدر با من خوبه و بهم لطف و توجه داره حتما سرش و میذاره لای در و مداوم در و باز و بسته میکنه :)
الطافش رو با روی خوش قبول میکنم اما مصرف نه، برام خوراکیِ حلال و طیبی نیست. میذارمش گوشهکنارِ خیابون.
@sarbehrah
وسطِ بدوبدوی بینِ شهر، برسی به مزارشهیدِ گمنام و غریب...
خدایا چقدر با من مهربونی😭❤️❣
یا صاحبالزمان!
از اینکه هر صبح خودم و برنامهی زندگیم و صفر تا صد میسپارم به شما و شما کریمانه... کریمانه... کریمانه برکت به زندگیم میبارید، هزااااااااار بار از شما متشکرم😭😍❤️❣🙏
* فکر کنم چون بوی مهران میدم، شهید اذنِ زیارت دادن😍
@sarbehrah
دارم دنبالِ جشنوارهای، مسابقهای، همایشی میگردم که بخشِ سفرنامه داشته باشه.
اساسی بنویسم و سفرنامه بفرستم؛
هم نشرِ محتوامه که دغدغمه، هم نویسندگی و رقابت داره، هم اگه خوب بنویسم رتبه و جایزه و تندیس دارم، هم مخاطبِ بیشتری داره و بازم به نشرِ محتوایی که دغدغمه کمک میکنه.
اگه پیدا کنم حقیقتا نمیتونم هم اینجا بنویسم، هم اونجا، خیلی وقتگیره.
اگر به نتیجه نرسیدم اینجا ثبت میکنم بمونه.
اما «پراکندهنویسی از عِراق» زیاد خواهم داشت! مغزِ من مدام در حالِ تحلیل و کتابته، یا وقت نمیکنم بنویسم، یا اولویتِ دیگهای برای نوشتن دارم، یا اینقدر اون بخش برام مهمه که باید با جزئیات بنویسم و طولانی میشه و بازم وقت ندارم.
اما خدا میدونه چقدر چقدر چقدر دلم میخواد این سفر رو مکتوبِ اساسی کنم و تا میتونم نشرش بدم و فریادش بزنم و این عشق رو مثلِ شکلاتایی که تو بینالحرمین میپاشیدن، به سرِ همه بپاشم...
@sarbehrah
فقططططط پیشِ امام حسین علیهالسلام برای ظهور دعا کردی و هیچ دعای شخصیای نداشتی؟!
چرا!
دو تا دعای شخصی پیشِ حضرتِ سیدالشّهدا علیه السلام داشتم؛
۱. من را به جبر هم که شده
به جبر هم که شده
سربهراه کن!
۲. من در ظهور مسؤول خواهرانِ امام زمان ارواحنا فداه باشم!
@sarbehrah
تو نجف هم نه کنارِ ضریح، اما اطرافِ حرم دعای شخصی کردم انشاءالله اییییییییینقدر پولدار شم که یه بار بیام عراق و همممممممهی خوراکیهای رنگیرنگیشون و بخورم!😂😂😂😂😂
👇👇👇
@sarbehrah