eitaa logo
سربه‌راه
218 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
360 ویدیو
108 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
از شغلم؛ عشق و علاقه و تخصصم: ۱. اون یه ظرف شکلات برای من یه ظرف شکلات بود، برای الناز خیلی معناه
دیشب که برگشته بودم و این فرسته رو می‌خوندم، دربارهٔ خوب‌ترین و بلاخانوم وَ به‌طور کل دانش‌آموزهای برترم، واجب دونستم یه نکتهٔ مهم رو هم بنویسم. اون نکتهٔ مهم پدر و مادرهای این دانش‌آموزها هستن! شما در هر پایه‌ای تدریس کنی، موی دماغِ شما، مانعِ تلاشِ شما، دشمنِ خونیِ شما، فاصله‌بنداز بین شما و دانش‌آموزِ شما وَ فتنه‌گرِ کوچک‌ترین حرکتِ شما پدرها و مادرها هستند! البته که در ابتدایی بیشتر درگیر می‌شین، ولی این‌که فکر کنید در دبیرستان نیست، جوکه(!) خصوصاً در غیرانتفاعی که پول می‌دن و معلم رو رسماً برده‌شون می‌دونن(!) بی‌سواد باشن یه‌جور موی دماغ‌ن! باسواد باشن یه‌جور! من به‌شدت دلم می‌خواست و می‌خواد که سرتاپای اینا رو بشورم و کاری کنم تا عمر دارن یادشون نره، اما متأسفانه گوشت‌م زیرِ دندون‌شونه! من به‌خاطر بچه‌م، وَ این‌که پدر و مادرش ولو نفهم و بی‌خاصیت، در باورش نشکنه، مجبورم خی‌لی تحمل کنم... من در معلمی اون مادری هستم که وقتی قاضی می‌گه، بچه رو نصف کنید و به هرکدوم نصفش رو بدید، سریع خواهم گفت نه نه! بچهٔ من نیست... نمی‌خواد... بچهٔ همین زنک باشه... که بچه‌م نصف نشه... حتی در ماجرای شارلاتان یادتونه که پدره تهدیدم کرد به دزدیدن و در همون کشاکش دخترش این‌قدر در کنار من حالش خوب بود که روز معلم وقتی وارد کلاس اونا شدم، اونی که روبه‌روم زانو زده بود و سینیِ تزئین‌شده رو روبه‌روم گرفته بود، دخترش بود... آخ که اگر پدر و مادرا حد خودشون رو می‌فهمیدن و حالی‌شون می‌شد تو زاییدی و حیطهٔ تربیت‌ت خونه‌ته و حق دخالت در حیطهٔ کاریِ معلم رو نداری چه‌ها که می‌شد کرد... چقدر دلم می‌خواست و می‌خواد که به مادرهای نفهم‌ِ شاگردام بگم از من مادر درمیاد اما از تو معلم نه! پس بتمرگ خونه و به‌وظیفه‌ت برس و سرت رو از وظایف دیگران که بهشون جهل داری بکش بیرون... کاش می‌شد تمومِ نقص‌هایی که از تربیتِ بچه‌شون فهمیدیم رو بزنیم سرشون و بگیم شما خی‌لی حالیت بود، این بچه این نقص‌ها رو نداشت... البته برخی از معلم‌ها می‌گن و می‌کنن ولی اشتباهه... آسیب‌ش به بچه‌ها می‌رسه... در معلمی اون‌چه مهمه، بچه‌ایه که دست‌ته... باید با دنیایی بجنگی تا به اون آسیبی نرسه... حتی اگر لازم شد با خودش... مهم رشد و سعادتِ اونه... اما نکتهٔ جالبِ توجه اینه که همیشه دانش‌آموزهای برتر از هر نظر، پدر و مادرهاشون موی دماغ نیستن و حد خودشون رو می‌شناسن! اگر بازم کارشناسی ارشد برم، ممکنه برای مقاله یا پایان‌نامه روی این مسأله کار کنم. چون فقط برترها چنین پدر و مادری دارن و موی دماغ‌ها و زرزروها و یه‌سره به مدرسه‌ها و ایرادگیرها و من پدر معلم رو درمیارم‌ها و معلمِ عقده‌ای رو درست می‌کنم و بیست رو بچه‌م گرفته و ده رو معلم داده، بچه‌های خنگ و کودن دارن که نه تو درس، نه تو ارتباطات، نه تو امور و فعالیت‌های مدرسه، تو هیچی شاخص نیستن(!) تخمای دوزردهٔ ننه باباشون هستن که ما باید حلوا حلواشون کنیم(!) خوب‌ترین سرِ کارِ دیوارِ پژوهش و موزه پیر شد! به‌معنای دقیقِ کلمه بچه‌م پیر شد... دانش‌آموزی دقیق، جزئی‌نگر، حواس‌جمع، کمال‌طلب وَ پرتلاشی مثل اون، چندین ماه اضطراب کشید تا کارها رو به عالی‌ترین شکل ممکن تحویل داد... اون شبیه بقیه بی‌مسؤولیت و هردمبیل و زرزرو نبود... فکر می‌کرد و بررسی و بعد بهم می‌گفت خانم نهم اردیبهشت تحویل می‌دم... و نهم اردیبهشت کار، تکمیل‌شده بود... بلاخانوم همین‌طور... مجنون! شاگرداولِ هشتما... همون‌که کارنامه‌ش رو آورد بهم نشون داد و همهٔ نمرات‌ش بیست بود جز فارسی... یادتونه؟! مادرش می‌تونست بیاد مدرسه رو روی سرم خراب کنه! اون بچه فقط فارسی‌ش بیست نبود... پدر و مادرِ یکی از شاگردام در همون کلاس اومدن پیشم به دادوفریاد که دخترم فارسی شده سیزده چرااااااا؟ منم کارنامه‌ش رو دیدم و با پوزخند گفتم چون عربی‌شم چهاردهه(!) علوم‌ش هم دوازده(!) ریاضی‌ش هم ده(!) پدر و مادرِ خنگ‌ها و پرزحمت‌ها همیشه مثل بچه‌هاشون تو دست‌وپان، ولی این خوب‌ها... مادرای اینا جلسه میومدن ها... من رو می‌دیدن... ولی کلمه‌ای اعتراض نمی‌کردن چرا به بچه‌م اضطراب دادین... یا خانم فارسی نمی‌خوام دیگه کار کنه، بذارید فقط درسش رو بخونه... بلاخانوم از اضطرابِ روز تئاتر، شب خواب دیده و حالش بد شده بود، وقتی این و بهم گفت من تو دلم گفتم چه مادر باشعور و فهمیده‌ای داری که نیومد سرم... وَ بعد به دخترم نگاه کردم و باز تو دلم گفتم اگر باشعور و فهمیده نبود که حاصلِ دسترنج‌ش چنین دسته‌گلِ مفید و باعرضه و باسوادی نبود...
سربه‌راه
از شغلم؛ عشق و علاقه و تخصصم: ۱. اون یه ظرف شکلات برای من یه ظرف شکلات بود، برای الناز خیلی معناه
وقتی اردوی بلوچستان رو می‌بردم، یکی از شاگردهام پایه شد بیاد... دختر خوبی بود... اما در درس عالی نبود... به‌هرروی من دلش و دارم شاگردام و بزنم زیر بغلم و ببرم جهادی... اگر دوباره روزی‌م شه، خوب‌ترین، بلاخانوم، مجنون، ستایش، یکتا، فاطمه همه‌شون رو می‌برم. اون دختر هم سه ماااااااااه برای بلوچستان پابه‌پای ما بزرگا تلاش کرد و درست یک هفته به رفتن که من نمی‌تونم جایگزین پیدا کنم، مادرِ عقب‌مونده‌ش گفت نه! نمی‌ذارم بیاد! خودِ شاگردم عصبانی شد و گفت این سه ماه نمی‌دونستی کجا می‌خوام برم؟! مادرِ بی‌شعورش هم گفت فکر می‌کردم شوخیه... جدی جدی نمی‌رید بلوچستان(!) به احترامِ دخترم... به‌خاطرِ باورهای دخترم... به‌خاطرِ عاقبتِ دخترم... هیچی نگفتم و گفتم هرچی مادرت می‌گه و اومدم و بخش بزرگسالِ اردوم رو لغو کردم و بدون دخترم رفتم بلوچستان و اون مادر شد جزو اون دسته‌ای که آسمون به زمین بیاد و زمین به آسمون بره، قیامت باهاش کار دارم! ولی مادر و پدرِ این خوب‌ها... این برترین‌ها... این فرسته رو تقدیم می‌کنم به مادرِ خوب‌ترین‌م؛ به مادرِ بلاخانوم‌م؛ به مادرِ مجنون‌م؛ به مادرِ ستایش‌م... که دیدن بچه‌های فوق‌العاده‌شون از من سخت بیست می‌گیرن و در کار با من چقدر شب و روزشون درگیر می‌شه و اضطراب می‌کشن، اما حتی یک بار در کارم دخالت نکردن و حتی یک بار بین من و شاگردم فاصله ننداختن و حتی یک بار مزاحم کارم نشدن❣ پاهام به مشّایه رسید، چند عمود رو تقدیم‌شون می‌کنم اون دنیا شگفت‌زده شن❣ مادرهای نادری که خدا زیادشون کنه❣
از غیر مذهبیه سؤال کن معیارات برای ازدواج چیه؟ می‌گه دین انسانیت! تعهد! گذشته‌ش به من مربوط نیست! از مذهبیه سؤال کن معیارات برای ازدواج چیه؟ بسم اللّه می‌گه و به اذن اللّه غرغره می‌کنه: ایمان، تقوا، عمل صالح! حالا بیا کلاس نویسندگی تا دروغاشون و برات رو بیارم!😎 غیرمذهبیا وقتی داستان می‌نویسن؛ محبوب و معشوق چشم‌رنگی و موبلوند و سفیدپوست و باربیه... مذهبیا وقتی داستان می‌نویسن؛ شهید چشماش به قهوه‌قجری می‌مونه و ابروهاش طاقِ آسمونه و گونه‌هاش ساحلِ آفتاب‌خوردهٔ خلیج فارس که شن‌های ساحل کمی روش پاشیده و کک‌مکی شده... گرفتی؟!😂 شعارها رو بریز دور! این‌طوریه که بعد از ازدواج صد تا گند بالا میاد! چون با شعار دارن زندگی می‌کنن! درونِ همه‌شون پوچ و چهره‌زده است! زیبایی! اندام! تن و بدن! قدوبالا! موی و روی! سطحِ ازدواجِ سگ و گربه(!) حتی یک مورد تا حالا نداشتیم صورتِ معشوق رو ساده مثلِ صورت شهید فرشته باقری توصیف کنه... یا صورتِ معمولیِ شهید ذوالفقاری... یا صورتِ سیه‌چردهٔ یامال... محبوب‌ها و معشوق‌ها و قهرمان‌های داستان‌ها همیشه باید زیبا باشن(!) درواقع یه نویسنده یا فیلمنامه‌نویس می‌تونه با قلمش فرهنگِ چهره‌پسندی رو مثلِ آبِ خوردن محو کنه و ارزش‌های ماندگار رو جایگزین کنه، اما خودِ داستان‌نویس‌ها و فیلمنامه‌نویس‌هامون چهره‌زده فاقد ارزش‌های ماندگار وَ شعارزده هستن(!) برای همین هیچی درست نمی‌شه :) به‌قولِ سیمین بهبهانی: وای که ردّ پای دزد آبادی ما چقدر شبیه چکمه‌های کدخداست :) همه در شعار و بر منبر رئیسعلی دلواری هستن(!) اما بیاید تو داستان‌هاشون ته دلاشون رو پیدا کنید: همه‌شون مونیکا بلوچی رو می‌پسندن(!) وقتی هم بهشون موضوعِ اجباریِ آگاهانه بدی، زردترین و کانالی‌ترین داستان‌های آبکی رو تحویل‌ت می‌دن چووووون این‌جاشون🧠 به چیزی که نوشته ایمان نداره! برای داستان‌نویسی و فتحِ این دنیای تن‌زده، غاده نیاز دارم... که این‌قدر محو ارزش‌های مصطفی شه که نفهمه کچله... آه.
سربه‌راه
از غیر مذهبیه سؤال کن معیارات برای ازدواج چیه؟ می‌گه دین انسانیت! تعهد! گذشته‌ش به من مربوط نیست! از
یک هفتهٔ پیش رفیق از پشتِ تلفن ازم یه سؤالِ ترسناک پرسید که همهٔ برنامه‌هام رو به هم ریخته: با رفتن به دبستانِ پسرانه، سالی چهارده ابراهیم رئیسی تربیت می‌کنی. با مردمی که بهش رأی نخواهند داد چه می‌کنی؟!
شهید سید بشری خامنه‌ای. شهید سید بشری خامنه‌ای. شهید سید بشری خامنه‌ای. !
از امشبِ مختار: ۱۸ و ۱۹ دی‌ماهِ کوفه بود. شمر و شبث و خولی و سنان اومده بودن تا سرِ کوچه ماست بگیرن. بنده‌های خدا همه‌شونم دستِ خالی بودن. این‌که بانکای کوفه و ایستگاه‌ها و اتوبوس‌ها و متروها و پاسگاه‌ها و خونه‌های مردمِ کوفه و مسجدها و خلاصه کلی از جاهای کوفه هم شکست و آتیش گرفت و سوخت و خاکستر شد و ویران شد هم‌ دست‌شون خورده، شما مگه دست‌تون نمی‌خوره به چیزی ویران بشه؟! مزدورای حکومتِ مختارِ دیکتاتور ولی با این‌که همه‌چی کارِ خودشونه، ریختن ماستاشون و کیسه کردن! می‌گن که چهل هزاااااااااااااار کُشته دادن، حالا تا ببینیم کد ملی‌های این چهل هزار و رسیدِ میلیونیِ گرفتنِ نعش‌شون رو تو کدوم قسمت رسانه‌ای می‌کنن(!)