سربهراه
@sarbehrah
اون شکلات آبیِ پایینِ ظرف رو دخترِ آقای شارلاتان بهم داده...
بهم زیاد محبت میکنه... زیاد دور و برم میپلکه... بعد از ستایش هم، فعالِ پژوهشم اونه. حسابش از پدرش جداست، حتی اگر بد هم بود باز حسابش از پدرش جداست. بچه است و تحتِ تربیت... از خودش اختیار و تشخیصی نداره. اما اگه پدرش بدونه چقدر با من خوبه و بهم لطف و توجه داره حتما سرش و میذاره لای در و مداوم در و باز و بسته میکنه :)
الطافش رو با روی خوش قبول میکنم اما مصرف نه، برام خوراکیِ حلال و طیبی نیست. میذارمش گوشهکنارِ خیابون.
@sarbehrah
وسطِ بدوبدوی بینِ شهر، برسی به مزارشهیدِ گمنام و غریب...
خدایا چقدر با من مهربونی😭❤️❣
یا صاحبالزمان!
از اینکه هر صبح خودم و برنامهی زندگیم و صفر تا صد میسپارم به شما و شما کریمانه... کریمانه... کریمانه برکت به زندگیم میبارید، هزااااااااار بار از شما متشکرم😭😍❤️❣🙏
* فکر کنم چون بوی مهران میدم، شهید اذنِ زیارت دادن😍
@sarbehrah
دارم دنبالِ جشنوارهای، مسابقهای، همایشی میگردم که بخشِ سفرنامه داشته باشه.
اساسی بنویسم و سفرنامه بفرستم؛
هم نشرِ محتوامه که دغدغمه، هم نویسندگی و رقابت داره، هم اگه خوب بنویسم رتبه و جایزه و تندیس دارم، هم مخاطبِ بیشتری داره و بازم به نشرِ محتوایی که دغدغمه کمک میکنه.
اگه پیدا کنم حقیقتا نمیتونم هم اینجا بنویسم، هم اونجا، خیلی وقتگیره.
اگر به نتیجه نرسیدم اینجا ثبت میکنم بمونه.
اما «پراکندهنویسی از عِراق» زیاد خواهم داشت! مغزِ من مدام در حالِ تحلیل و کتابته، یا وقت نمیکنم بنویسم، یا اولویتِ دیگهای برای نوشتن دارم، یا اینقدر اون بخش برام مهمه که باید با جزئیات بنویسم و طولانی میشه و بازم وقت ندارم.
اما خدا میدونه چقدر چقدر چقدر دلم میخواد این سفر رو مکتوبِ اساسی کنم و تا میتونم نشرش بدم و فریادش بزنم و این عشق رو مثلِ شکلاتایی که تو بینالحرمین میپاشیدن، به سرِ همه بپاشم...
@sarbehrah
فقططططط پیشِ امام حسین علیهالسلام برای ظهور دعا کردی و هیچ دعای شخصیای نداشتی؟!
چرا!
دو تا دعای شخصی پیشِ حضرتِ سیدالشّهدا علیه السلام داشتم؛
۱. من را به جبر هم که شده
به جبر هم که شده
سربهراه کن!
۲. من در ظهور مسؤول خواهرانِ امام زمان ارواحنا فداه باشم!
@sarbehrah
تو نجف هم نه کنارِ ضریح، اما اطرافِ حرم دعای شخصی کردم انشاءالله اییییییییینقدر پولدار شم که یه بار بیام عراق و همممممممهی خوراکیهای رنگیرنگیشون و بخورم!😂😂😂😂😂
👇👇👇
@sarbehrah
سربهراه
السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللّٰه السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ أَمِيرِالْمُؤْمِنِين السّ
آقا امام حسین❣
شروع شد ذکرِ محزونِ «هفتهی پیش این موقع...»😭😭😭
به تو از دور سلام😭😭😭😭
از دوووور...
از خیلی دوووور...😭😭😭
سلااااااااااام❤️❤️❤️❤️❤️😭😭😭😭😭😭😭
@sarbehrah
یکی از دخترام میگه قربونِ امام زمان برم، یک هفته مدرسه رو تعطیل کردن، بقیه اماما یه روزم تعطیل نمیکنن😂😂😂
سرِ همین کلی قربونصدقهی آقا میره😂😂😂
@sarbehrah
صابون از صابون گرفتن!
دخترم که ارائه داشت، دیدم شش بستهی کوچیک هم گذاشت روی میز و گفت اینا جایزهی مشارکت در خودارزیابیه.
تا روی تخته کنایهها رو بنویسه که بچهها پاسخ بدن، من بستهها رو چک کردم و نفهمیدم چیه. برگشت گفت خانوم صابونه. گفتم ینی هزینه کردی خریدی؟! ترسید گفت نهههههه!
ترسید چون اگر ارائهای هزینهای دربرداشته باشه که میتونسته با لوازم محیط یا قرض گرفتن از اینور اونور یا جایگزین حل بشه، ازشون نمره کم میشه :)
بلافاصله گفت خودم ساختمشون.
لبخندی زدم و گفتم پس امتیازِ مهارت و هنرِ دست و سلیقهی ساخت و بستهبندی داری :)
کلللللی ذوق کرد :)
هرچی خونوادههای مرّفهشون اینا رو خرجی و پولکی بار آوردن، حداقل زنگ فارسی یاد میگیرن نونِ بازوشون رو بخورن و مصرفکننده نباشن و مثلِ جناب صعصه؛ کمخرج و پرفایده باشن :) انشاءالله.
صابوناش خیلی قشنگ و گوگولی بودن، دلم خواست. گفتم میشه یه سؤالم من جواب بدم، جایزه بگیرم؟
به شوخی گرفتن و خندیدن :)
ولی من واااااقعا دلم میخواست!
مسابقه که شروع شد، خودم و کنترل کردم و چیزی نگفتم تا دخترا به هوای جایزه مشارکت کنن. واقعا هم رقابت بالا گرفت و کار به گیس و گیسکشی رسید :))
تااااااا رسیدن به کنایهی «شکم را صابون زدن». هیچکس دست بلند نکرد. بعد از چند دقیقه دو نفر دست بلند کردن و اشتباه گفتن. بازم معلمی کردم و تقلب رسوندم و شرایطی که این کنایه استفاده میشه رو براشون گفتم. بازم نتونستن جواب بدن. آخر یکیشون گفت خانوم خودتون بگید جایزه ببرید! منم رو هوا تعارفش و زدم و جواب و گفتم و حلاااال جایزهم و از شاگردم گرفتم😍😁😂
@sarbehrah