تو نجف هم نه کنارِ ضریح، اما اطرافِ حرم دعای شخصی کردم انشاءالله اییییییییینقدر پولدار شم که یه بار بیام عراق و همممممممهی خوراکیهای رنگیرنگیشون و بخورم!😂😂😂😂😂
👇👇👇
@sarbehrah
سربهراه
السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللّٰه السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ أَمِيرِالْمُؤْمِنِين السّ
آقا امام حسین❣
شروع شد ذکرِ محزونِ «هفتهی پیش این موقع...»😭😭😭
به تو از دور سلام😭😭😭😭
از دوووور...
از خیلی دوووور...😭😭😭
سلااااااااااام❤️❤️❤️❤️❤️😭😭😭😭😭😭😭
@sarbehrah
یکی از دخترام میگه قربونِ امام زمان برم، یک هفته مدرسه رو تعطیل کردن، بقیه اماما یه روزم تعطیل نمیکنن😂😂😂
سرِ همین کلی قربونصدقهی آقا میره😂😂😂
@sarbehrah
صابون از صابون گرفتن!
دخترم که ارائه داشت، دیدم شش بستهی کوچیک هم گذاشت روی میز و گفت اینا جایزهی مشارکت در خودارزیابیه.
تا روی تخته کنایهها رو بنویسه که بچهها پاسخ بدن، من بستهها رو چک کردم و نفهمیدم چیه. برگشت گفت خانوم صابونه. گفتم ینی هزینه کردی خریدی؟! ترسید گفت نهههههه!
ترسید چون اگر ارائهای هزینهای دربرداشته باشه که میتونسته با لوازم محیط یا قرض گرفتن از اینور اونور یا جایگزین حل بشه، ازشون نمره کم میشه :)
بلافاصله گفت خودم ساختمشون.
لبخندی زدم و گفتم پس امتیازِ مهارت و هنرِ دست و سلیقهی ساخت و بستهبندی داری :)
کلللللی ذوق کرد :)
هرچی خونوادههای مرّفهشون اینا رو خرجی و پولکی بار آوردن، حداقل زنگ فارسی یاد میگیرن نونِ بازوشون رو بخورن و مصرفکننده نباشن و مثلِ جناب صعصه؛ کمخرج و پرفایده باشن :) انشاءالله.
صابوناش خیلی قشنگ و گوگولی بودن، دلم خواست. گفتم میشه یه سؤالم من جواب بدم، جایزه بگیرم؟
به شوخی گرفتن و خندیدن :)
ولی من واااااقعا دلم میخواست!
مسابقه که شروع شد، خودم و کنترل کردم و چیزی نگفتم تا دخترا به هوای جایزه مشارکت کنن. واقعا هم رقابت بالا گرفت و کار به گیس و گیسکشی رسید :))
تااااااا رسیدن به کنایهی «شکم را صابون زدن». هیچکس دست بلند نکرد. بعد از چند دقیقه دو نفر دست بلند کردن و اشتباه گفتن. بازم معلمی کردم و تقلب رسوندم و شرایطی که این کنایه استفاده میشه رو براشون گفتم. بازم نتونستن جواب بدن. آخر یکیشون گفت خانوم خودتون بگید جایزه ببرید! منم رو هوا تعارفش و زدم و جواب و گفتم و حلاااال جایزهم و از شاگردم گرفتم😍😁😂
@sarbehrah
اومدم با اندوه بنویسم امروز جز صبح قبل از مدرسه که همهچیز رو میسپارم به امام زمان ارواحنا فداه، دیگه فرصت نکردم باهاشون صحبت کنم و ماجراهای مدرسه و خودم و مسائلِ تو راه و روابطم رو براشون تعریف کنم، دیدم چه کاریه :/ خب همین حالا برم تعریف کنم!
تا من با آقا صحبت کنم، شما این کلیپ رو ببینید که من بیام شرحِ یه اتفاقِ مستمرِ به بارنشسته رو بدم :)
@sarbehrah
با بیشترین میزانِ جزئیات این مطلب رو مینویسم که تمومِ ابعادِ کار در نظر گرفته شه و خصوصا خونِ دلی که خوردم درک شه که گمان نکنین کارِ یهشبه بوده! آخه فرهنگیهای ما الآن در هر بخشی (راهیان نور، اربعین، اعتکاف، اردو جهادی، طرح ولایت، مدرسه، حلقه صالحین و...) جَنَم، صبر و درکِ کارِ مستمر رو ندارن و کلا خیال میکنن کارخونه انسانسازی هستن یا پیامبرن و نَفَسِ الهی دارن که تا ده روز یه برنامهی آبکی گذاشتن عالَم و آدم رو متحول کنن!
من متوهمتر از مذهبی(نما)جماعت تو عمرم ندیدم(!)
خب مستحضر هستید که سختگیرترین معلمِ مدرسه هستم! اما دقییییقا دخترام در نظرسنجیِ مدیریت گفتن «سختگیرِ منطقی».
هزار الحمدلله که اگه این نبود امروز به بارنشستنی هم نبود!
سختگیریِ بدونِ دلیل جز زدگی و دشمنی چیزی نداره.
من نمرهی بدونِ دلیل و تلاش به کسی نمیدم، برای همین وقتی دخترا ازم نمره میگیرن انگار دنیا رو بهشون دادن! در بذل و بخششِ نمرهی سایرِ دبیرها، دخترا از خودبیخود نمیشن پاشن شروع کنن دست زدن و با شادی هم رو بغل کردن که تونستن از من نیم نمره بگیرن!
من به هیچکس وعدهی جایزه نمیدم و اصولا باج به دانشآموز نمیدم که درس بخونه یا کاری کنه، برای همین جایزههایی که میدم رو به چشم میکشن و میرن رو اَبرا!
برای چه مواردی نمره میدم؟
تلاش، کارِ گروهی، کارِ گروهیِ در تعامل با خانواده یا فامیل یا محله، امتحانِ گروهی، مهارت و هنرِ دست و عرقِ جبین، اخلاق، آموزش به هم و از این دست موارد.
مثلا تو هشتما یه کوثر دارم، هر گروهی که پاورپوینت داره، این طفلی فقط قلقِ دیتاپروژکتورِ کلاسشون رو بلده. از مهر تا آذر، بدونِ یه منّت یا تندی یا نِق زدن، اومد نشست روی زمین، کنارِ کیسِ سیستم و روی زمینِ سرد جزوه نوشت که سیستم رو برای گروه روشن نگه داره و براشون صفحه عوض کنه. من دیماه با «شرحِ شفافِ دلیل» جلوی کل کلاس ازش تقدیر کردم و به ازای هر گروه، نیمنمره نیمنمره بهش اضافه کردم! گوشت شد به تنش!
یا یکی از ارائههای دخترام تئاتری بود که لباساش رو از مادربزرگ و پدربزرگ گرفته بودن و چون گفته بودن من سختگیرم، پیرزن و پیرمرد نشستن برای گروهِ نوهشون دعا کردن که کارشون عالی باشه و عالی هم بود. من با «ذکرِ نقطهامتیازِ تعامل با نسلِ تجربه و نور» بهشون امتیازِ بیشتر دادم و به پدربزرگ و مادربزرگشون سلام و احترام فرستادم.
یا فهمیدم یکی از نهما خوب پاور درست میکنه، کلِ کلاسا اعلام کردم اگه کسی نتونست خودش پاور بسازه، بهجای بیرون، بده فلانی از نهم براش درست کنه و هزینهش رو بده. کارآفرینی کردم و اصالت رو به مهارت دادم و دخترِ نهمم کلی حال کرد. همزمان گفتم اگر بهجای ساختن و پول گرفتن، به دیگران پاور ساختن رو یاد بده، من در نمرهی ارائهی اون گروه دخیلش میکنم، حالا از هر پایهای باشه، که این براش مهمتر بود و از آبان تا الآن به دو نفر از پایههای مختلف ساختِ پاور یاد داده که نمره ازم بگیره.
در جریانید که اگه نمرههاشون از بیست بیشتر شه، دقیق و حسابدارانه بدهیِ نمرهم بهشون رو ثبت میکنم و هرجا در تکوینی نمره نیاز داشتن، حسابم و باهاشون صاف میکنم. درواقع پیشِ من حسابِ قرضالحسنهی نمره دارن و این باعث میشه حتی اونی که نمرهش بیسته و نیازی به کارِ اضافه نداره به تکاپو بیفته که برای روزِ مبادا دستِ من نمره داشته باشه.
تو گروهِ پژوهش هم اساس رو بر همین تعامل و یکی شدن گذاشتم.
مهرماه که تازه واردِ این مدرسه شدم و ناآشنا بودم برای دخترا، صبوری کردم و با بالاترین سطحِ سواد و تدریسم، شروع کردم به آموزشِ کلیِ قواعد و تدریسِ دروس. اگه سواد و تواناییِ تدریسم رو بهرخ نمیکشیدم، نمیتونستم به کارِ گروهی ورود کنم، دخترا میگفتن برای راحتیِ خودم این کار رو کردم، چنانچه یکی از دبیرها این کار رو کرد و شکست خورد... چون مادرپدرا اومدن گفتن فلان دبیر میشینه پشتِ میز به گوشی دست گرفتن و با کنفرانس خودش و راحت کرده!
اما از جلسهی اول گفتم که من یک ماه تدریس میکنم، بهتون یاد میدم چه مواردی در تدریس مهمه و از آبان تدریس با شماست.
خب حرف رو جدی نگرفتن و مهرماه با خیالِ اینکه دبیر اول سال یه چاخانی کرده، خوشحال راه اومدن.
هفتهی آخرِ مهر گفتم خودتون، خودتون رو گروهبندی کنین و اسم به من بدید.
گذاشتم خودشون انتخاب کنن که سختیِ کار در دورِ هم بودن و با رفیق بودن، کم بشه.
جوگیرانه و نابلدانه برخیشون گروههای دونفره بستن (که برای درسهای طولانی سخته) و برخیشون گروههای هشت_نُه نفره بستن (که برای مدیریتِ زمان و مشارکت و تقسیمِ کار سخته)، اما من دست به هیچکدوم از گروهها نزدم که یاد بگیرن پای عواقبِ انتخاباشون باشن و درست انتخاب کنن و منطقی و معقول.
@sarbehrah
از طرفی راهِ هر اعتراضی رو بستم و اگه کسی میگفت خانوم فلانی همکاری نکرد، چرا نمرهی من کم شه؟ من میگفتم خودت انتخاب کردی! وَ ساکت میشد!
درسبندی کردم و قواعد و چارچوبِ ارائه رو هم گفتم:
هر ارائه شصت دقیقه وقت داره و بهازای هر ده دقیقه زمانِ بیشتر، ۰/۲۵ کسرِ نمره داره. برای دروسِ پیچیدهتر منعطف بودم و زمان هدیه میدادم.
هر ارائه نمرهش از این موارد استخراج میشه:
تقسیم وظیفه بین اعضا، مشارکت گرفتن از کلاس، تسلط به درسی که آموزش میدن، بیهزینه بودن، خلاقانه و جذاب بودن، در تعامل با خانواده بودن و ... .
بابتِ هر کارِ تکراری که قبلا گروهی انجام داده هم نمره کم کردم.
هر نمرهای هم بدم شاملِ کلِ گروه میشه و کاری ندارم فلانی بیشتر تلاش کرده و اون یکی پهلو به پهلو هم نشده! گفتم تر و خشک با هم میسوزه تا از تنبله هم کار بکشین و به ضعیفه هم درس یاد بدید، ما همه به هم مربوطیم!
نمرهای برای ارائه مشخص نکردم و تبیین کردم به ارزشِ هر کار نمره میدم؛ پس ارائهای از من چهار از پنج گرفت و ارائهای دوازده از ده!
بعد از اتمامِ هر ارائه، «شفاف و دقیق و جزئی» روی تخته دو ستونِ نقطه قوت و نقطه ضعف میکشیدم و شرح میدادم بابتِ چی نمره میدم و بابتِ چی کم میکنم. بعد از کلاس میپرسیدم اگر نکتهای دارن بگن و براساسِ نکاتِ کلاس، نمرهی حسابشدهی خودم کم یا زیاد میشد، یعنی مخاطب هم حقِ نظر داشت. بعد وقتی نمره محاسبه میشد و اعلام، حقِ اعتراض و دفاع به گروه میدادم که باعث میشد برخی با دفاعِ منطقی و ارائهی دلیل برای فلان ضعف، نمرهشون برگرده.
یعنی بعد از هر تدریس، کلاس تبدیل میشد به یه دادگاه که همه حقِ گفتمان داشتن به شرطِ منطق و استدلال.
باید بگم دخترا بیشتر از ارائه، عاشقِ این بخش شدن و تا ارائهای تموم میشه میگن خانم نمرهدهی رو شروع کنیم. وقتایی که فرصت ندارم و میگم نمرهتون جلسهی بعد حساب میشه،قشنگ جیغ و دادشون هوا میره و میریزن دورِ میزم که همون جلسه محاسبه کنم :)
آبان، کارِ گروهی و ارائهها شروع شد!
برای بچهها خیلی سخت بود... خصوصا که گروههای اول شُل گرفته بودن و خیال میکردن من حرفی زدم و در عمل کیلویی نمره میدم! وقتی نمرههاشون و میدادم و ریزبهریز ایراد میگرفتم، قشنگ عصبی میشدن و فقط جرأت نمیکردن بهم چیزی بگن!
آبان والدینشون ریختن سرم و یادتونه که با کلاسداریم و فشاری که روی دختراشون آوردم، مشکل داشتن.
بعد معلما ریختن سرم و همکارام شوخیشوخی بهم اعتراض میکردن که تا میگیم چرا درس نخوندی؟ میگن درگیرِ ارائهی فارسی بودم خانوم!
من آبان خونِ دل خوردم تا دخترام و با چنگ و دندون، وسطِ این طوفان، روی کشتی کنارِ خودم نگه دارم!
خودشون تحملِ تحول و تلاش نداشتن و میخواستن بپرن تو آب و به خیالشون از دستِ من فرار کنن... والدینشون خداتومن پول نداده بودن غیرانتفاعی که با زحمت، بچهشون نمره بگیره و شببیداری و استرس بکشه و با من میجنگیدن... مدیرم هنوز با من آشنا نبودن و بهم اعتماد نداشتن و کنارم نمیایستادن... همکارام درسشون حاشیه رفته بود و درسِ من به کارشون سایه انداخته بود و به من بیمهری داشتن... از همه بدتر، بازرسِ اداره بود که وقتی اومد سرِ کلاسم و دید بهجای من، دخترام در حالِ تدریسن، روی برگهی امتیازش برام نکته منفی نوشت و به شعارایی که تو کارگاهای آموزش و پرورش میدن که کلاسها باید با مشارکتِ دانشآموز و هدایتِ دبیر پیش بره و روش تدریسِ هدایتگریِ معلم بهجای متکلم وحده بودنش بهترین روشه، ذرهای اعتقاد نداشت! فرمِ امتیازیِ اداریِ من پر از منفیه چون من با ساختارِ مریضِ آموزش و پرورش کلاسداری نمیکنم! بینِ نمرهی مستمرِ دانشآموزم با نمرهی برگهش زمین تا آسمون فرقه چون در مستمر همهی هوشهای اون رو در نظر میگیرم و به حفظیاتش نمره نمیدم و مهارتها و تعاملاتش رو در نظر میگیرم و اداره تو کتش نمیره چرا مستمرِ دانشآموزی که برگهش ده شده، بیسته و من به چرکِ گوشِ چپم نیست که زیرساختیترین ارگانِ نسلسازِ کشور، هوشِ فهمِ این مسائل رو نداره :)
تکرار میکنم که خونِ دل خوردم تا چیزی که درسته به بار بشینه...
من خانوادهی همفکری ندارم و از نظرِ روحی جز ائمهی اطهار علیهم السلام فقط رفیقمه که اون روزای سخت رو کنارم بود، حتی دلیلی نمیدیدم اون حجم از تلخی رو اینجا بنویسم و تلخی نشر بدم. اینها رو مینویسم که بگم کارِ فرهنگی یکشبه نیست! به استمرار و صبر و درک و تحمله!
از آذر دخترا راه افتاده بودن... اول به سختی اُنس گرفتن... بعد فهمیدن باید بلند شن... بعد یاد گرفتن با هم کنار بیان و دستِ هم رو بگیرن و راهی پیدا کنن...
@sarbehrah