eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
اومدم با اندوه بنویسم امروز جز صبح قبل از مدرسه که همه‌چیز رو می‌سپارم به امام زمان ارواحنا فداه، دیگه فرصت نکردم باهاشون صحبت کنم و ماجراهای مدرسه و خودم و مسائلِ تو راه و روابطم رو براشون تعریف کنم، دیدم چه کاریه :/ خب همین حالا برم تعریف کنم! تا من با آقا صحبت کنم، شما این کلیپ رو ببینید که من بیام شرحِ یه اتفاقِ مستمرِ به بارنشسته رو بدم :) @sarbehrah
با بیشترین میزانِ جزئیات این مطلب رو می‌نویسم که تمومِ ابعادِ کار در نظر گرفته شه و خصوصا خونِ دلی که خوردم درک شه که گمان نکنین کارِ یه‌شبه بوده! آخه فرهنگی‌های ما الآن در هر بخشی (راهیان نور، اربعین، اعتکاف، اردو جهادی، طرح ولایت، مدرسه، حلقه صالحین و...) جَنَم، صبر و درکِ کارِ مستمر رو ندارن و کلا خیال می‌کنن کارخونه انسان‌سازی هستن یا پیامبرن و نَفَسِ الهی دارن که تا ده روز یه برنامه‌ی آبکی گذاشتن عالَم و آدم رو متحول کنن! من متوهم‌تر از مذهبی‌(نما)جماعت تو عمرم ندیدم(!) خب مستحضر هستید که سخت‌گیرترین معلمِ مدرسه هستم! اما دقییییقا دخترام در نظرسنجیِ مدیریت گفتن «سخت‌گیرِ منطقی». هزار الحمدلله که اگه این نبود امروز به بارنشستنی هم نبود! سخت‌گیریِ بدونِ دلیل جز زدگی و دشمنی چیزی نداره. من نمره‌ی بدونِ دلیل و تلاش به کسی نمی‌دم، برای همین وقتی دخترا ازم نمره می‌گیرن انگار دنیا رو بهشون دادن! در بذل و بخششِ نمره‌ی سایرِ دبیرها، دخترا از خودبیخود نمی‌شن پاشن شروع کنن دست زدن و با شادی هم رو بغل کردن که تونستن از من نیم نمره بگیرن! من به هیچ‌کس وعده‌ی جایزه نمی‌دم و اصولا باج به دانش‌آموز نمی‌دم که درس بخونه یا کاری کنه، برای همین جایزه‌هایی که می‌دم رو به چشم می‌کشن و می‌رن رو اَبرا! برای چه مواردی نمره می‌دم؟ تلاش، کارِ گروهی، کارِ گروهیِ در تعامل با خانواده یا فامیل یا محله، امتحانِ گروهی، مهارت و هنرِ دست و عرقِ جبین، اخلاق، آموزش به هم و از این دست موارد. مثلا تو هشتما یه کوثر دارم، هر گروهی که پاورپوینت داره، این طفلی فقط قلقِ دیتاپروژکتورِ کلاس‌شون رو بلده. از مهر تا آذر، بدونِ یه منّت یا تندی یا نِق زدن، اومد نشست روی زمین، کنارِ کیسِ سیستم و روی زمینِ سرد جزوه نوشت که سیستم رو برای گروه روشن نگه داره و براشون صفحه عوض کنه. من دی‌ماه با «شرحِ شفافِ دلیل» جلوی کل کلاس ازش تقدیر کردم و به ازای هر گروه، نیم‌نمره نیم‌نمره بهش اضافه کردم! گوشت شد به تنش! یا یکی از ارائه‌های دخترام تئاتری بود که لباساش رو از مادربزرگ و پدربزرگ گرفته بودن و چون گفته بودن من سخت‌گیرم، پیرزن و پیرمرد نشستن برای گروهِ نوه‌شون دعا کردن که کارشون عالی باشه و عالی هم بود. من با «ذکرِ نقطه‌امتیازِ تعامل با نسلِ تجربه و نور» بهشون امتیازِ بیشتر دادم و به پدربزرگ و مادربزرگ‌شون سلام و احترام فرستادم. یا فهمیدم یکی از نهما خوب پاور درست می‌کنه، کلِ کلاسا اعلام کردم اگه کسی نتونست خودش پاور بسازه، به‌جای بیرون، بده فلانی از نهم براش درست کنه و هزینه‌ش رو بده. کارآفرینی کردم و اصالت رو به مهارت دادم و دخترِ نهمم کلی حال کرد. هم‌زمان گفتم اگر به‌جای ساختن و پول گرفتن، به دیگران پاور ساختن رو یاد بده، من در نمره‌ی ارائه‌ی اون گروه دخیلش می‌کنم، حالا از هر پایه‌ای باشه، که این براش مهم‌تر بود و از آبان تا الآن به دو نفر از پایه‌های مختلف ساختِ پاور یاد داده که نمره ازم بگیره. در جریانید که اگه نمره‌هاشون از بیست بیشتر شه، دقیق و حسابدارانه بدهیِ نمره‌م بهشون رو ثبت می‌کنم و هرجا در تکوینی نمره نیاز داشتن، حسابم و باهاشون صاف می‌کنم. درواقع پیشِ من حسابِ قرض‌الحسنه‌ی نمره دارن و این باعث می‌شه حتی اونی که نمره‌ش بیسته و نیازی به کارِ اضافه نداره به تکاپو بیفته که برای روزِ مبادا دستِ من نمره داشته باشه. تو گروهِ پژوهش هم اساس رو بر همین تعامل و یکی شدن گذاشتم. مهرماه که تازه واردِ این مدرسه شدم و ناآشنا بودم برای دخترا، صبوری کردم و با بالاترین سطحِ سواد و تدریسم، شروع کردم به آموزشِ کلیِ قواعد و تدریسِ دروس. اگه سواد و تواناییِ تدریسم رو به‌رخ نمی‌کشیدم، نمی‌تونستم به کارِ گروهی ورود کنم، دخترا می‌گفتن برای راحتیِ خودم این کار رو کردم، چنان‌چه یکی از دبیرها این کار رو کرد و شکست خورد... چون مادرپدرا اومدن گفتن فلان دبیر می‌شینه پشتِ میز به گوشی دست گرفتن و با کنفرانس خودش و راحت کرده! اما از جلسه‌ی اول گفتم که من یک ماه تدریس می‌کنم، بهتون یاد می‌دم چه مواردی در تدریس مهمه و از آبان تدریس با شماست. خب حرف رو جدی نگرفتن و مهرماه با خیالِ این‌که دبیر اول سال یه چاخانی کرده، خوشحال راه اومدن. هفته‌ی آخرِ مهر گفتم خودتون، خودتون رو گروه‌بندی کنین و اسم به من بدید. گذاشتم خودشون انتخاب کنن که سختیِ کار در دورِ هم بودن و با رفیق بودن، کم بشه. جوگیرانه و نابلدانه برخی‌شون گروه‌های دونفره بستن (که برای درس‌های طولانی سخته) و برخی‌شون گروه‌های هشت_نُه نفره بستن (که برای مدیریتِ زمان و مشارکت و تقسیمِ کار سخته)، اما من دست به هیچ‌کدوم از گروه‌ها نزدم که یاد بگیرن پای عواقبِ انتخاباشون باشن و درست انتخاب کنن و منطقی و معقول. @sarbehrah
از طرفی راهِ هر اعتراضی رو بستم و اگه کسی می‌گفت خانوم فلانی همکاری نکرد، چرا نمره‌ی من کم شه؟ من می‌گفتم خودت انتخاب کردی! وَ ساکت می‌شد! درس‌بندی کردم و قواعد و چارچوبِ ارائه رو هم گفتم: هر ارائه شصت دقیقه وقت داره و به‌ازای هر ده دقیقه زمانِ بیشتر، ۰/۲۵ کسرِ نمره داره. برای دروسِ پیچیده‌تر منعطف بودم و زمان هدیه می‌دادم. هر ارائه نمره‌ش از این موارد استخراج می‌شه: تقسیم وظیفه بین اعضا، مشارکت گرفتن از کلاس، تسلط به درسی که آموزش می‌دن، بی‌هزینه بودن، خلاقانه و جذاب بودن، در تعامل با خانواده بودن و ... . بابتِ هر کارِ تکراری که قبلا گروهی انجام داده هم نمره کم کردم. هر نمره‌ای هم بدم شاملِ کلِ گروه می‌شه و کاری‌ ندارم فلانی بیشتر تلاش کرده و اون یکی پهلو به پهلو هم نشده! گفتم تر و خشک با هم می‌سوزه تا از تنبله هم کار بکشین و به ضعیفه هم درس یاد بدید، ما همه به هم مربوطیم! نمره‌‌ای برای ارائه مشخص نکردم و تبیین کردم به ارزشِ هر کار نمره می‌دم؛ پس ارائه‌ای از من چهار از پنج گرفت و ارائه‌ای دوازده از ده! بعد از اتمامِ هر ارائه، «شفاف و دقیق و جزئی» روی تخته دو ستونِ نقطه قوت و نقطه ضعف می‌کشیدم و شرح می‌دادم بابتِ چی نمره می‌دم و بابتِ چی کم می‌کنم. بعد از کلاس می‌پرسیدم اگر نکته‌ای دارن بگن و براساسِ نکاتِ کلاس، نمره‌ی حساب‌شده‌ی خودم کم یا زیاد می‌شد، یعنی مخاطب هم حقِ نظر داشت. بعد وقتی نمره محاسبه می‌شد و اعلام، حقِ اعتراض و دفاع به گروه می‌دادم که باعث می‌شد برخی با دفاعِ منطقی و ارائه‌ی دلیل برای فلان ضعف، نمره‌شون برگرده. یعنی بعد از هر تدریس، کلاس تبدیل می‌شد به یه دادگاه که همه حقِ گفتمان داشتن به شرطِ منطق و استدلال. باید بگم دخترا بیشتر از ارائه، عاشقِ این بخش شدن و تا ارائه‌ای تموم می‌شه می‌گن خانم نمره‌دهی رو شروع کنیم. وقتایی که فرصت ندارم و می‌گم نمره‌تون جلسه‌ی بعد حساب می‌شه،قشنگ جیغ و دادشون هوا می‌ره و می‌ریزن دورِ میزم که همون جلسه محاسبه کنم :) آبان، کارِ گروهی و ارائه‌ها شروع شد! برای بچه‌ها خی‌لی سخت بود... خصوصا که گروه‌های اول شُل گرفته بودن و خیال می‌کردن من حرفی زدم و در عمل کیلویی نمره می‌دم! وقتی نمره‌هاشون و می‌دادم و ریزبه‌ریز ایراد می‌گرفتم، قشنگ عصبی می‌شدن و فقط جرأت نمی‌کردن بهم چیزی بگن! آبان والدین‌شون ریختن سرم و یادتونه که با کلاس‌داریم و فشاری که روی دختراشون آوردم، مشکل داشتن. بعد معلما ریختن سرم و همکارام شوخی‌شوخی بهم اعتراض می‌کردن که تا می‌گیم چرا درس نخوندی؟ می‌گن درگیرِ ارائه‌ی فارسی بودم خانوم! من آبان خونِ دل خوردم تا دخترام و با چنگ و دندون، وسطِ این طوفان، روی کشتی کنارِ خودم نگه دارم! خودشون تحملِ تحول و تلاش نداشتن و می‌خواستن بپرن تو آب و به خیال‌شون از دستِ من فرار کنن... والدین‌شون خداتومن پول نداده بودن غیرانتفاعی که با زحمت، بچه‌شون نمره بگیره و شب‌بیداری و استرس بکشه و با من می‌جنگیدن... مدیرم هنوز با من آشنا نبودن و بهم اعتماد نداشتن و کنارم نمی‌ایستادن... همکارام درس‌شون حاشیه رفته بود و درسِ من به کارشون سایه انداخته بود و به من بی‌مهری داشتن... از همه بدتر، بازرسِ اداره بود که وقتی اومد سرِ کلاسم و دید به‌جای من، دخترام در حالِ تدریسن، روی برگه‌ی امتیازش برام نکته منفی نوشت و به شعارایی که تو کارگاهای آموزش و پرورش می‌دن که کلاس‌ها باید با مشارکتِ دانش‌آموز و هدایتِ دبیر پیش بره و روش تدریسِ هدایت‌گریِ معلم به‌جای متکلم وحده بودنش بهترین روشه، ذره‌ای اعتقاد نداشت! فرمِ امتیازیِ اداریِ من پر از منفیه چون من با ساختارِ مریضِ آموزش و پرورش کلاس‌داری نمی‌کنم! بینِ نمره‌ی مستمرِ دانش‌آموزم با نمره‌ی برگه‌ش زمین تا آسمون فرقه چون در مستمر همه‌ی هوش‌های اون رو در نظر می‌گیرم و به حفظیاتش نمره نمی‌دم و مهارت‌ها و تعاملاتش رو در نظر می‌گیرم و اداره تو کتش نمی‌ره چرا مستمرِ دانش‌آموزی که برگه‌ش ده شده، بیسته و من به چرکِ گوشِ چپم نیست که زیرساختی‌ترین ارگانِ نسل‌سازِ کشور، هوشِ فهمِ این مسائل رو نداره :) تکرار می‌کنم که خونِ دل خوردم تا چیزی که درسته به بار بشینه... من خانواده‌ی هم‌فکری ندارم و از نظرِ روحی جز ائمه‌ی اطهار علیهم السلام فقط رفیقمه که اون روزای سخت رو کنارم بود، حتی دلیلی نمی‌دیدم اون حجم از تلخی رو اینجا بنویسم و تلخی نشر بدم. اینها رو می‌نویسم که بگم کارِ فرهنگی یک‌شبه نیست! به استمرار و صبر و درک و تحمله! از آذر دخترا راه افتاده بودن... اول به سختی اُنس گرفتن... بعد فهمیدن باید بلند شن... بعد یاد گرفتن با هم کنار بیان و دستِ هم رو بگیرن و راهی پیدا کنن... @sarbehrah
از آذر من هر جلسه غافل‌گیر می‌شم و یه کارِ نو می‌بینم! یه تئاترِ خوب که کلی استعداد توش کشف می‌شه و می‌فهمم نهم دویی‌ها مهارتِ گریم کردن دارن... یه کلیپِ خوب که می‌فهمم هشتم دویی‌ها مهارتِ انیمه‌سازی دارن... یه گالری‌فارسیِ خوب که می‌فهمم هفتم یکی‌ها عالی نقاشی می‌کشن... یه نقّالیِ خوب که می‌فهمم نهم‌یکی‌ها صدای رسا و خوبی دارن... از دلِ این مسیر بچه‌ها اعتماد به نفس گرفتن... به هم کمک کردن... از سختی نترسیدن... تلاش کردن یاد گرفتن... حرف زدن و منطقی دلیل آوردن یاد گرفتن... سعی کردن تولیدکننده بشن تا مصرف‌کننده... به تکاپو افتادن... دیگه تو کلاس چُرت نزدن..‌. ضعفِ هوشِ تحلیلی یا حفظی‌شون رو با هوش‌های دیگه‌شون جبران کردن و فهمیدن اگه از یه راه نشد، از راه‌های دیگه امتحان کنن... این مسیر برکت داشت... برکت داشت... برکت داشت... خصوصا که از بای بسم اللهِ مهر تا همین الآنش رو بدون یک روز فراموش کردن سپردم به آقا صاحب‌الزمان ارواحنا فداه و کلاسام و خودم و دخترام رو نذرشون کردم که کمک کنن تشکیلاتی کار کردن رو یاد بگیریم و مُهیّای ظهورشون بشیم. این و به دخترام نگفتم و نمی‌گم اما نذرشون کردم و ایمان دارم مثلِ نذرِ مادرِ حضرتِ مریم سلام الله علیها، این نیّت‌هاست که دنیا رو نجات می‌ده! از پسِ این طوفان و تلاطم رسیدم به این نقطه که مدیرم جلوی همه‌ی همکارام، بی‌مقدمه گفتن دم‌تون گرم! پشتِ سرتون گفتم، جلوروتون هم می‌گم. من تا حالا کلاسِ بدونِ معلم به این نظم و برنامه‌ریزی ندیدم! دخترا در نبودتون گل کاشتن! وقتی رفتم، از هر کلاس دو نماینده انتخاب کردم (یه قویِ درسی به علاوه‌ی شرترین و مختل‌کننده‌ترین دانش‌آموز که البته به دخترا نگفتم) و اونا رو نایبِ خودم کردم. به دخترا گفتم حرفِ این دو نفر، حرفِ منه. نیام همسایه‌ها بگن ریختین به هم! کلاس و آبروم و می‌سپارم به شما و می‌رم. سرافکنده‌م نکنین! درس و ادامه بدید و روی شاد برام محتوا رو بفرستید تا ایرادات رو قبل از رفتن بگم. همین‌قدر دلی و خانوادگی باهاشون اتمامِ حجت کردم! وَ امروز مادری‌ام که همسایه‌ها کلی از تربیتِ دخترام تعریف کردن و بهم گفتن در نبودم خونه و زندگیم در امن و امان بوده :) وَ البته که خونه و زندگیم رو سپردم به امام زمان ارواحنا فداه و رفتم و دلم قرص بود که در امن و امانه :) در نبودم دخترام کتاب رو متوقف نکردن :) هم درسِ فارسیم پیش رفته و هم درسِ نگارشم :) یه کلاس تئاتر داشته... یکی نمایشگاه... یکی پاور و کلیپ... یکی بازی‌فارسی‌... :) نماینده‌ها حضور و غیاب کردن، مدیریت کردن و آب از آب تکون نخورده :) وَ بعد از شنیدنِ ماجرای هشتم یک، من معلمی‌ام که می‌تونم از شوق جون بدم :)) @sarbehrah
هشتم یکی‌ها روزی که من نبودم به بحران می‌خورن. دقت کنین که این بحران شاید از نظرِ شما بحران نباشه! پس دید و نگاه‌تون رو بیارید تا کفِ دخترای مرّفهی که عموما بحران‌ندیده و لوس و مامانی‌ان و تو‌ خونواده یاد گرفتن حلّالِ مشکلات پوله و هرچی با پول حل نشه، باید خودکشی کرد... دوشنبه یکی از نایبینِ من سرما می‌خوره و غایب می‌شه... هشتم یکی‌ها پرجمعیت‌ترین کلاسِ مدرسه‌ان و با یک مسؤول سخت کنترل می‌شه... هم‌چنین گروهی که ارائه داشته هم بیمار می‌شه و غایب... یعنی محتوا هم از دست می‌ره... تو این سن و با این گفتمان، در چنین شرایطی چنین کلاسی باید بره هوا... اما تنها نماینده‌م در کلاس، پای عهدش با من می‌مونه و کلاس هم پای عهدش با من می‌مونه و با هم همکاری می‌کنن و بحران رو مدیریت... دارم می‌نویسم و اشکِ شوق می‌ریزم و هی می‌گم یا صاحب‌الزمان! از شما تشکر❤️ نماینده‌م شروع می‌کنه درس پرسیدنی که منجر به مرورِ کلِ کتاب می‌شه... بیست دقیقه وقت اضافه میارن و بازم کلاس رو هوا نمی‌ره... شروع می‌کنه به تمرین کردنِ گروهِ اسمی که دخترا باهاش مشکل دارن... مدیرم برای سرکشی رفته بودن که این و می‌بینن... وَ امروز که گفتم نصفِ برگه بذارید و با دلیل نقاطِ قوت و ضعفِ مسؤول رو در نبودِ من بگید و برام کلاس رو شرح بدید، تو هر برگه دارم از شدتِ خوشیِ رشدِ دخترام ذوق‌مرگ می‌شم... :)) مادری بودم که بچه‌هام و سپردم به خدا و خودشون و رفتم... دخترام در نبودم خونه‌زندگیم رو تمیز و مرتب نگه داشتن و برام غذا هم پختن و خرید هم کردن و به همسایه‌ها هم با آرامش لبخند زدن... ای کاش می‌شد براشون جشنِ بلوغِ فکری بگیرم... رشدپارتی... ای کاش می‌شد بی‌محابا به آغوش‌شون بکشم... چیزی حدودِ پنج ماه خونِ دل خوردنم به بار نشسته و امروز روی کشتی تنها نیستم... اگه اداره سنگ می‌زنه بهم... اگه والدین پاره‌آجر پرت می‌کنن به من... اگه همکارام طردم کردن... امروز دخترام کنارم روی عرشه‌ان و بهم اعتماد کردن که من دوست‌شون دارم و براشون ارزش قائلم و خیرِ کثیرشون رو می‌خوام... خدایا ازت ممنونم... یا صاحب‌الزمان! از شما تشکر❣ هَٰذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُر وَمَنْ شَكَرَ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِه وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيم. @sarbehrah
اول این عکس رو می‌بینم از سیستان و بلوچستان که مردمش تو آبن... برگشتم شنیدم اونجا سیل اومده اما فکر نمی‌کردم این‌قدر جدی... تو گوگل می‌زنم چه مناطقی سیل اومده... بعد دونه‌دونه اسامیِ شهرها و مناطق رو می‌خونم... دلم می‌لرزه... مخاطبینم رو باز می‌کنم و می‌گردم دنبالِ چند اسم... بهشون پیامک می‌زنم و حالشون رو می‌پرسم... هنوز هیچ‌کدوم جوابی ندادن... برخی تصاویر توی ذهنم زنده می‌شه؛ جایی که ده روز تلاش کردیم «امید و تلاش» رو زنده کنیم کمتر... جایی که باور نمی‌کردم چنین جایی اصلا وجود داشته باشه بیشتر... جایی که هیییییییییییییچ کلمه‌ای برای توصیفش در جهان نیست خیلی بیشتر... من از بلوچستان، «دکّ‌باهو» رو زیاد یادم میاد... اون روستای کوچیکِ پُر از سیاه‌پوست که... که روضه‌ی مکشوف بود و هست برام... اگه سیل به دکّ‌باهو رسیده باشه، هیچ خسارتی به اونجا نمی‌رسه... اونجا قبل و بعدِ سیل همیشه ویرانه................ @sarbehrah
من دلِ خوش‌گردی دارم؛ قسمتِ سُوِیدای قلبم هنوز مُضیف الحسینه... سرِ سفره نشسته و اسمِ امام حسین علیه السلام روی‌ نمکدون رو مدام می‌بوسه... بخشی از قلبم حوالیِ دکّ‌باهو خیمه زده... کاری ازش برنمیاد... فقط یک سال و نیمه اونجا خیمه زده و غروب‌ها از حال می‌ره... پاره‌هایی از قلبم هم تو صبحگاهِ دوکوهه دنبالِ نوای «یا علی»ِ ابراهیم همّت می‌گرده و هر وقت خسته می‌شه، خودش رو به غروبِ پاسگاهِ زید می‌رسونه و می‌شینه روی آهن‌قراضه‌های ضدهواییِ روبروی حسینیه و زل می‌زنه به انتهای نیزارهای قاصدکی... ربطی به دختر و پسر بودن نداره! من این‌قدر بچه نیستم که خیال کنم اگه پسر بودم می‌شد خیییییلی کارا کرد(!) به ظهور ربط داره... همه‌چیزِ ما و این عالَم به ظهور ربط داره... به امامی که داریم و نداریم... به امامی که نمی‌خوایم و برای خواستنش از حوایج‌مون نمی‌زنیم... فائزه هر دعایی خواستی برای من کنی، به جاش بگو خدایا امامِ زمانِ ما رو برسون! ما نسلِ ظهور باشیم! این چشما امام ببینه! این گوشا نداش و از کنارِ کعبه بشنوه! این دست‌ها یاری‌گرش باشه برای اقامه‌ی عدل! این پاها بر پیروی ازش نلرزه! این دل در اطاعتش قرص باشه! اون پرچمِ سرخِ بالای مضیف، منتقم می‌خواد! شهدای دوکوهه و زید، موعود می‌خوان! دکّ‌باهو، منجی می‌خواد! یا صاحب‌الزمان! از شما مدد... @sarbehrah
رفتم پایین برای خودم چای‌هل دم کنم با نبات بخورم گرم شم. میام اتاقم می‌بینم دوستای شب‌کارم چندین‌بار بهم زنگ زدن. شستم خبردار می‌شه که حساب‌کتابم غلط بوده و به‌جای فردا، امشب شیفت دارم😂 بعد معاونم زنگ می‌زنه، برنمی‌دارم چون نمی‌دونم باید چی بگم😂 مدیرم زنگ می‌زنه، برنمی‌دارم چون نمی‌دونم باید چی بگم😂 زنگای اونا که قطع می‌شه زنگ می‌زنم به دوستام و می‌گم فکر می‌کردم فردا شیفت داریم. دوستام می‌گن این‌قدر بهت خوش گذشته ما رو یادت رفته😂 با این‌که تنها دلخوشیِ شبای شیفتم، دوستام هستن و واقعا دلم می‌گیره این هفته نمی‌بینمشون 😢 دوستم میگه راستش و‌ بگو وگرنه تا صبح زنگ می‌زنن بهت. هیچی دیگه! تلفنشون رو جواب می‌دم و می‌گم فراموش کردم😂 بعد وقتی مدیرم داره پشتِ تلفن از کمبودِ نیرو جلزولز می‌‌زنه، من می‌گم حالا اینا رو ول کنین، دوستام و نمی‌بینم😂😂😂 من تو شب‌کاری مثلِ مدرسه و جهادی و هر جایی که کار می‌کنم کلللللی دشمن دارم😂امشب چقدر سوژه‌ی تخلیه‌ی روانی دارن😂 خودم؟ راستش خستگیِ سفر هنوز در نرفته از تنم، دلم سااااااااعت‌ها خوابیدن و بدونِ دغدغه بلند شدن می‌خواد، پس نه تنها بدم نیومد از اتفاقِ پیش‌اومده، که خوشم هم اومد و این و لطفِ خدا می‌دونم😍 فقط دلم برای دوستام تنگ شده که هفته‌ی دیگه برای جبران چیپس و پفک و هله‌هوله می‌خرم براشون می‌برم، پولِ سوغاتی که نداشتم😂😂😂 وای خدا فردا بعد از کلاسِ ساعتِ پنج می‌تونم بیام خونه دراز شم کنارِ بخاریم😂😍🙏 آقاجان نوکرتم❣ @sarbehrah
32.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امروز از دنده‌ی چپ پا شدم! خوابم میاد و دلم می‌خواد زودتر از اون‌که متوجه شم، ساعت هفت و نیم_هشتِ شب بشه و من خونه باشم؛ کنارِ بخاریم، زیرِ پتوم. خوشحالم که شب‌کاری ندارم. تا برسم ایستگاه، تو گالریم دنبالِ روز و شب‌هایی می‌گردم که انگار خواب بود... رؤیا بود... زحمتِ رسانه‌‌ی همه‌ی سفرهامون با دوست جانه که علاوه بر سفارشاتِ خصوصی، گاهی یه چیزایی ازش پیدا می‌کنم که با خودم می‌گم ای بلا! این و کِی گرفته؟! مثلِ این یکی از مشّایه... دور از مشّایه زندگی کردن برای من سخته... گرچه این‌بار با وجود این‌که صراحتا گفتیم می‌خوایم خودمون چهار تا باشیم، باز مسؤول خواهران خودشون رو به ما چسبوندن و شبِ مشّایه به جلوتر رفتن و خلوتِ من احترام نذاشتن و مداااااااااام با ما بودن (البته تقصیرِ رفیقه که به غریبه‌ها بها می‌ده) ولی حتی دلم برای شب‌های غیرِ تنهای مشّایه تنگ شده... نه اینجا مشّایه است، نه من دخترِ مست و ملنگِ ثانیه‌های مشّایه... باید تقویم رو ببینم... شاید زودتر از اربعین رو هم بشه از امام‌زمان ارواحنا فداه خواست... گرچه شُکرِ این یکی هنوز به گردنمه... یا صاحب‌الزمان! از شما مدد... @sarbehrah
امروز اولین جلسه‌ی خصوصیم با برادرِ یکی از شاگردای قدیممه. پشتِ تلفن که حالِ شاگردم و پرسیدم و گفتم کارشناسی رو تموم کرده؟ وَ مادرش گفتن ارشد رو هم تموم کرده و شاغله، من بُهتم زد... پرسیدم مگه چند سال گذشته؟! الآن که رسیدم به کوچه‌شون و کللللللللی خاطره از اینجا زنده شد، تازه فهمیدم چند سال گذشته... اون موقع عروض و قافیه‌ی علوم انسانی به شاگردم یاد می‌دادم و الآن دارم می‌رم فارسیِ ششم به برادرش یاد بدم... تو سفر هی ما رو دهه هشتادی و بیست ساله گرفتن ولی عمری گذشته... این خیابون و این کوچه و خاطراتش رو دوست دارم... زنده شدم... از دنده‌ی چپ پا شدنِ صبحم رفع شد... از جایی که با رفیق می‌رفتیم می‌نشستیم تا ساعتِ کلاسم بشه، عکس می‌گیرم و می‌فرستم برای رفیق... خدا رو شکر که عمرم تو این کوچه و خیابون به خوشی و عزت گذشته❣ این بار هم می‌سپارم به امام زمان ارواحنا فداه... کلاسم و شاگردم و عزت و آبرو و اعتبار و تخصصم تحویلِ آقا... چندین سالِ بعد، باز هم اینجا رو به خاطره‌ی خوش خواهم دید ان‌شاء‌الله❣ @sarbehrah