گُردآفرید سوشی و خاویار دوست ندارد!
داشتیم در موردِ فرهنگهای مختلف حرف میزدیم که رسیدیم به چین و کُره، جایی که عالی و همهجانبه فکر و سبکِ زندگی و علایق و سلایقِ نوجوان و جوانِ ما رو درگیر کرده... گروههای رقصشون که تا دین و ایمان و عاقبتشون هم کشیده...
یکی از دخترام میگه خانوم هر وقت فرصت داشتید بیاید تا ببرمتون با هم سوشی بخوریم.
میگم خوردم و دوست ندارم برای بارِ دوم اون مزهی مزخرف رو بچشم.
یهو کلللللل کلاس ذوووووووق میکنن که واااااای خانوم! شما سوشی خوردید؟!
بعد بدونِ اونکه مجالم بدن، رگباری سؤال میپرسن:
کجا خوردید؟ کِی خوردید؟ خوشمزه بود؟ فلان فیلمِ کرهای رو دیدید توش سوشی میخورن؟ فلان بازیگرِ کرهای رو که عاشقِ سوشیه دیدید؟...
ایییییییینقدر محوِ آبورنگِ دروغینِ فیلمهای کرهای هستن که توصیفم از مزخرفی به اسمِ سوشی رو متوجه نمیشن:
ماهیگُلیِ عید رو کوبیدن، تو لجنِ کفِ رودخونه خوابوندن، وقتی لَزِج شده لای جلبک با طعمِ قورباغه پیچیدن، شده سوشی. این مزهشه!
منم پول بابتش ندادم، دوست جان نیمی از پولاش رو صرفِ همین مزخرفات میکنه، توفیق شد ما هم مزخرفنخورده از دنیا نریم!
وقتی میگم خاویار هم خوردم، میزنن رو پیشونیشون و تا میان بگن خانوم پولدارین، میپرم وسطِ حرفشون که نه! پدرِ اون یکی دوست خریده بود، دوست آورد من که هر خوراکیِ حلالِ جدیدی رو امتحان میکنم هم بچشم.
باز به توصیفم از مزهی خاویار توجه نمیکنن و دارن به دایرهی وسیعِ روابطم حسرت میخورن:
عزیزانم! خاویار مزهی ماهیهای ریزِ توی جوب میده؛ با قابلیتِ پانزده بار بالا آوردن پس از خوردنِ یک بار اندازهی سرِ قاشقِ مرباخوری!
چنان حسرت میخورن که من برای این حجم از فریبخوردگیشون دلم میسوزه.
چقدر خوب که در خوراکی هم به لطفِ خدا بهروز بودم و تونستم به کلاس مسلط بشم. این بهروز بودنِ معلم گاهی حتی از تخصصش هم مهمتره. خصوصا که تنها معلمِ مدرسه باشید که دخترا به رهبری و کربلا و انتخابات و مسائل سیاسی و کتابخونی و امام زمان ارواحنا فداه میشناسن. خیلی مهمه! خیلی خیلی مهم!
میانهی هیجاناتشون توسلی میکنم و با هنرمندیای که لطفِ خداست، با کلی صحبت کردن، حرف رو میرسونم به خودارزیابیِ درسِ شاهنامه.
«از زنانِ تأثیرگذارِ شاهنامه نام ببرید.»
با تردید فقط اسمِ سودابه رو میگن.
میگم یعنی بیشتر بلد نیستید؟!
سکوت میکنن.
میگم سودابه از زنانِ منحوسِ شاهنامه است. کسِ دیگهای رو نمیشناسید؟
سکوت میکنن.
میگم اونی که مجرد بوده و به نقلِ برخی تواریخ، همسنِ خودتون چی؟
با تعجب میپرسن دختر؟!
میگم بله! دخترِ خفن و باهوشِ ایرانیِ شاهنامه رو نمیشناسید؟
وَ بعد از تحریکِ کنجکاویشون شروع میکنم به تعریف کردنِ ماجرا با آب و تاب.
چنان محوِ ماجرا شدن که آخریها از جاشون بلند میشن و میشینن روی میز تا منو بهتر ببینن.
من قدمزنان میرم بینشون و اونا حلقه میزنن دورم.
وقتی میرسم به افتادنِ کلاهخود از سرش و عاشق شدنِ سهراب، ماجرا رو نگه میدارم و میگم شما بودید چی کار میکردید؟
صادقانه میگن باهاش ازدواج میکردیم!
میگم اگه ازدواج کنین ایران از دست میره...
جواب میدن خانووووم! عشق مهمتره...
من جوابِ دخترِ باغیرتِ ایران رو بهشون میگم و ماجرا رو ادامه میدم:
ترکان ز ایران نیابند جفت!
وقتی انتهای ماجرا رو متوجه میشن، همهشون شوکهان...
لبریزن از تعجبی آمیخته به افتخار...
انگار گُردآفرید سیلیِ محکمی به گوششون نواخته...
یکی دست بلند میکنه و با ناراحتی میگه خانوم یه فیلمِ کرهای بود، دقیقا موضوعش همین، یعنی از روی «گُردآفریدِ ما» ساخته شده؟!
من به ترکیبی که به کار برده دقت میکنم. خوشحالم که حُبِّ وطن در حدِ یه ترکیب به زبونشون جاری شده... باشد که به دلشون جاری شه...
میگم نمیدونم، فیلمکرهای نمیبینم، اما میدونم که گُردآفرید دخترِ ایرانه و نسلش هنوز زنده است.
دخترا شروع میکنن کف زدن. ازم کتابهایی دربارهی گُردآفرید میخوان. زنگِ تفریح میشنوم که با ذوق دارن از اون یکی نهما میپرسن خانوم به شما هم از گُردآفرید گفت؟! چقدر خفن بوده!
من دلم برای همهی چیزهایی که نمیدونن میسوزه... از همهی بزرگترهایی که بهشون نگفتن بیزارم... برای عمر و توانِ کمی که برای یاد گرفتن و انتقال دادن دارم غصه میخورم...
@sarbehrah
سربهراه
گُردآفرید سوشی و خاویار دوست ندارد! داشتیم در موردِ فرهنگهای مختلف حرف میزدیم که رسیدیم به چین و
احساس میکنم از این به بعد تو اردوهای جهادی یا فعالیتهای آزادتر، نیازه از نیروهایی که کتابخونِ حقیقی هستن (نه اینایی که وقتی میگن کتابخونیم و بعد آمار میگیریم میبینیم فقط دعبل و زلفا و سلام بر ابراهیم رو خوندن!) استفاده شه و بخشی به عنوانِ قصهگویی یا چیزی شبیه به این داشته باشیم.
بزرگترها که دیگه بزرگتری نمیکنن... نه من مادری رو میبینم که شبا برای بچهش لالایی و قصه بخونه... نه پدربزرگ و مادربزرگی که شب یلدا قصه بگن... نه بزرگانِ فامیل عیدا حافظخوانی دارن...
مدرسه هم علنی کاری نمیکنه و اگر نه سبک و سیاقش غربیه و تعجب نکنین خروجیش چرا میشه نخبهنخالههایی که نه ادب دارن، نه سواد و تخصص، و بهجاش باد شدن از ادعا و حرّافی!
کی پس «آگاهی» رو سینه به سینه انتقال بده؟!
خدایا من چقدر اتلافِ عمر کردم...
شما چقدر با منِ ناخلف صبوری و مهربونی کردی...
خدایا چقدر کار زمین مونده...
یا صاحبالزمان!
از شما عذرخواهی میکنم...
از شما مدد...
@sarbehrah
به رفیق میگم چی بپوشم با دستبندِ ستایش تناسب داشته باشه؟
میگه پُستِ قبلیت و که میخوندم یادم بود بهت بگم مانتو خاکستری_سفیدت.
خودم یادم نبود :/
✓ نهمها ولی بفهمن دستبند و کی ساخته، یا من و قورت میدن یا هفتما رو :))
@sarbehrah
از وقتی مسیرم رو «سربهراه» شدن انتخاب کردم، صلهی رحم باهاشون رو محدود کردم به تلفن یا دیدنِ خانومشون وقتی تنها هستن.
شُکرِ خدا چون اغلب هم سرشلوغ و در سفرم، همیشه بهانهای بود که خونهی ماهوارهدارشون نرم، غذای خونهای که محرم_نامحرم توش رعایت نمیشه رو نخورم و تو جمعشون که هر نوع شوخی و گفتاری آزاده نباشم.
هر زمان هم گله کردن عروسیهامون نبودی، مادرم جواب دادن عروسی برادرشم نبود! وَ دیگه کسی بهم خرده نگرفت.
اما وقتایی مثلِ امشب که اونا مهمونِ خونهی ما میشن رو فقط باید به امام زمان ارواحنا فداه سپرد!
از اینکه خانومشون با برادرم دست دادن و برادرم هم پرهیز نکرد، در حالِ خودخوری بودم که عروسِ جوانشون از من روسری خواست. با کلاه اومده و گرمش شده بود. شکرِ خدا که جلوی من کلاه رو درنیاورد... گرچه روسریای که ازم گرفت هم پوششی نیاورد، اما همینکه تو خونهی خودمون گناه به چشمِ برادرم طبیعی نشه هم جای شکر داره...
وقتی کمدم رو باز کردم که خودش روسری انتخاب کنه، بیمقدمه گفت من قبل از ازدواج مثلِ شما بودم... مقیّد و محجبّه... دیدم شوهرم دوست نداره، شدم همونی که شوهرم میخواد...
بعد ایستاد و عمیق نگاهم کرد و لبریزِ احساسات گفت: آدم وقتی کسی رو دوست داره، میشه همونی که اون میخواد.
از اون لحظه تا همین حالا تو دلم ذکر گرفتم:
خدایا!
از ازدواجی که من و از دوست داشتنهای تو دور کنه، به خودت پناه میبرم...
از ازدواجی که به بهانهی تکاملِ دین هست، اما از بین بَرَندهی همین سرِ سوزن، به تو پناه میبرم...
@sarbehrah
سربهراه
از وقتی مسیرم رو «سربهراه» شدن انتخاب کردم، صلهی رحم باهاشون رو محدود کردم به تلفن یا دیدنِ خانوم
ینی اگه منم حقیقی و واقعی و راستِ حسینی امام زمان ارواحنا فداه رو دوست داشتم، میشدم همونی که ایشون دوست دارن؟!
این عروسِ بدحجاب و غیرمقیّد چقدر از من در محبّتش صادقتره.......................
@sarbehrah
۱. دیشب پدرِ یکی از هشتما که مردِ محترمیه و خودم اجازه دادم مسألهای داشت، مستقیم به خودم پیام بده، پیام داد فردا (امروز) یه سفر براشون پیش اومده و چارهای ندارن برن. دخترش گفته امتحانِ اسفند رو میخوام بگیرم و نگرانِ نمرهشه. خواهش کرده بود امتحانِ اسفندِ دخترش رو بعدا بگیرم.
من هیچ تاریخی رو تغییر نمیدم و اساسا همین نظم و سرِ برنامه بودنمه که دخترا رو هم منظم و قاعدهمند میکنه. آبان بهشون برنامهی زمانیِ مستمرِ هر ماه رو دادم و طبقِ همون برنامه هم آزمونها رو گرفتم. تنها بهمنماه تاریخش با پایشِ اداره یکی شد که حتی اون رو هم تمدید نکردم و بهجاش بخشِ ادبیاتِ پایش رو اثر دادم. هرکس هم روزِ امتحانم غایب باشه، صفرِ امتحان میگیره.
نوشتم نگران نباشید، جای جبران هست، اما بهتر بود سفرتون در تعطیلات باشه که دخترتون از درس نیفته.
بلندبالا برام نوشت ممنون از زحماتتون و امیدوارم به لطفتون.
من فقط دو کلمه نوشتم: نگران نباشید.
من دانشآموزی رو نمیندازم و جای تلاش رو براش باز میذارم، اما قواعد رو جابجا نمیکنم مگر برای دور از جونشون رو به موتها. تو هفت سالِ دوم نظم و قواعد و چارچوبها رو یاد نگیرن دیگه از دست رفته...
بله! خانواده زحمتِ من رو خنثی میکنه و اثرگذاریِ تربیتش بیشتر از منه، اما من هم مأمورم به انجام وظیفه و نتیجه با خداست.
مردِ فهیمی بود و گرفت دو کلمهم یعنی چی.
(اصولا هم جز دوپهلو و محترم و کوتاه با والدین، خارج از مدرسه و خصوصا چت صحبت نمیکنم. همونقدر که با همکار نباید صمیمی شد، با والدین هم تا بسترهای اتصالِ مطمئن پیدا نشده، نباید صمیمی شد.)
صبح تا رسیدم مدرسه و هنوز چادرم و تا نکرده بودم، دیدم با دخترش اومده و جلوی همکارام بهم گفت فقط رسوندمش به امتحانِ شما و سفرم رو عقب انداختم. لطف میکنین با کلاسِ اولتون امتحان بده بیام دنبالش؟
قبول و تشکر کردم و گفتم این پیگیری و اهمیتتون برای درسِ دخترتون قابلِ تحسینه. ساعتِ برگشت بهش دادم و رفت.
۲. زنگِ تفریحِ اول آقای شارلاتان اومد، اجازهی دخترش رو گرفت ببره دکتر و برگردونه. از معاونمون پرسیده بود امتحانِ فارسیش کدوم زنگه؟ بگید برسونمش. بُرد و به زنگِ من رسوند :)
۳. نهم یکیها رسما تعطیلاتِ عید رو شروع کردن و امروز فقط چهار نفر اومده بودن! زنگِ تفریح رفتم حالشون رو بپرسم و گوشهای هم بدم که اگه فردا غایب باشید قیدِ نمرهی اسفند رو بزنین! تا دهن باز کردم، گفتن خانوم! فردا همه میان، امروز درسی نبوده که بیان!
درسای امروزشون: زبان... عربی...
(حرمتِ امامزاده به متولّیشه. معلمی که خودش زودتر از شاگرداش رفته تعطیلات و محتوایی برای کلاسش نداره، شاگردی هم نداره! چرا زنگای تفریح باید بیان تو دفتر و از دخترا بنالن و بهشون برچسبِ تنبل و بیمسؤولیت بزنن؟!)
۴. امروز امتحانِ گروهی گرفتم. بعد از خِبره شدنشون تو تدریسِ گروهی، حالا وقتِ آزمونِ گروهیه.
آمارش به والدین برسه باز میریزن سرِ من :))
@sarbehrah
سربهراه
۱. دیشب پدرِ یکی از هشتما که مردِ محترمیه و خودم اجازه دادم مسألهای داشت، مستقیم به خودم پیام بده،
یکی برای همه، همه برای یکی
من خودم بچهدرسخون بودم، میدونم این مدل امتحان برای درسخونها زجرِ محضه...
اما همونقدر هم میدونم اگه ثروتمندای ما اهلِ خمس و زکات بودن، جمهوریِ اسلامی محلِ وام و سهامِ عدالت و یارانه و کمیته امداد نبود...
اگه بزرگترای ما اهلِ ریشسفیدی و بزرگتری کردن بودن، تو هیچ محلهای مسجدی نمازخونه نمیشد و جوونی معتاد نمیشد و دختر و پسرِ عَذَبی نمیموند و دعوایی بینِ زن و شوهرا پیش نمیومد و بیکاری بیعار نمیشد و...
به ما یاد دادن موزمون رو جایی از مدرسه بخوریم که کسی نبینه هوس کنه... یاد ندادن همون موز و تقسیم کنیم و همون یه تیکهش و با جماعت بخوریم...
به ما یاد دادن زودتر سوارِ اتوبوس شیم و برای مامانامون جا بگیریم، نگفتن جا بگیر برای هرکس خسته بود... نه پیرزن و پیرمرد و بچهدار و مریض... هرکی خسته بود...
خودمونیم دیگه! ما رو تکخور بار آوردن... ما هم این چرخه رو ادامه میدیم و خودآگاه یا ناخودآگاه تکخور بار میاریم...
همهمونم جمعهها با اشک، ندبه میخونیم و برای امام زمان ارواحنا فداه اشک میریزیم :))
امروز به بچهها گفتم امتحان گروهیه؛ یه برگهی امتحانی برای کلِ کلاس!
هشتم یکیها که جمعیتِ بالا دارن بُهتشون زد... بقیهشون هم که کمترن مبهوت!
گفتم امروز یا همه با هم میسوزید، یا همه با هم میبَرید :)
پرینتِ معدلهاشون رو از دفتر گرفته بودم و بر مبنای معدل، یه قوی و یه ضعیف رو چیدم کنارِ هم.
گفتم هر نیمکت یه برگهی سفید بذارید روی میز، از وسط خط بکشید و بالای هر ستون اسمِ خودتون رو بنویسید.
گفتم سرِ میزیها (قویها که البته به دخترا نگفتم، تو یه خط چیدم که بتونم بگم سرِ میزیها) حقِ نوشتن تو برگه امتحان رو ندارن، کناریهاشون باید پاسخ رو بنویسن.
پس سرِ میزیها چه کار کنن؟ برگه رو نگاه میکنن ببینن کدوم سؤال رو بهتر میتونن «مکتوب» توضیح بدن. بعد شروع میکنن به توضیح و تدریسِ پاسخِ یه سؤال تو برگه برای کناری.
هر نیمکت حدودِ سه دقیقه میتونست روی برگه کار کنه و برگه باید دست به دست میشد.
همه میتونستن به هم کمک کنن اما فقط مکتوب.
مکتوباتشون باید با قواعدِ نگارشیای که یادشون دادم میبود، فقط اجازه داشتن خلافِ قواعد، محاوره بنویسن.
اگر سوتی میدادن و حرف میزدن، تا سه بار چشمپوشی میکردم و از بارِ چهارم به ازای هر بار صحبت، ۰/۲۵ کم میشد.
روی تخته بزرگ نوشتم: ۲۰.
گفتم این نمرهی فعلیِ کلِ کلاسه. برای حفظش تلاش کنید. از این یک برگه صفر بگیرید برای همه است، همین ۲۰ رو بگیرید هم برای همه هست.
وَ برگه رو گذاشتم روی نیمکتِ اول و کلاس در سکوت، پُر شد از تلاطم :)
از اینکه نمیتونستن حرف بزنن کبود شده بودن :)
حتی میخواستن هم رو فحش بدن، مجبور بودن فحشِ ادبی بنویسن :)
از من سؤال داشتن، باید مینوشتن.
هم نگارش امتحان گرفتم... هم املا... هم فارسی... هم اهدافِ فرهنگیم اجرا شد :)
قویها با تمومِ قوا در حالِ یاددهی بودن که نمرهشون از دست نره :)
هوشمندانه وقتی میخواستن برگه رو دستبهدست کنن، چند سؤال جلوتر رو نگاه میکردن که تا دوباره نوبتشون شه، تونسته باشن به کناریشون تدریس کنن و اون جواب رو بنویسه.
هشتاد دقیقه سکوتِ محض اما نبردی خونین برای حفظِ بیستِ روی تخته :)
زنگِ تفریح که میخورد و برگه رو میگرفتم، شروع میکردن به کف زدن، سوت زدن، جیغ کشیدن و تخلیه کردنِ خودشون. اما بهشون خوش گذشته بود و کلِ مدرسه امروز صحبت از امتحانِ فارسی بود :)
اولین تبعاتش بیمِهری و سردیِ همکارام بود وقتی با لبخند واردِ دفتر میشدم و با انرژی خداقوت میگفتم و میدیدم محلم نمیدن...
من تهِ دلم میگفتم به گِلِ تهِ کفشم!
فکر کنین امشب که خونوادهها میفهمن چی بشه :))
تجربهی جالب، نفسگیر و حساسی بود.
هنوز تصحیح نکردم ببینم از نظرِ نمرهای چطوره، بعد از تصحیح این متن رو ویرایش میزنم و تکمیل میکنم. (تصحیح کردم و اصصصصصلا نمرات خوب نبود😂 کارِ گروهی یاد نگرفتن و حساااااابی تکخورن، باید برنامه بریزم بتونن کارِ تیمی و گروهی انجام بدن🧐)
برای سؤال هم از سؤالاتِ مدارسِ تیزهوشان استفاده کردم؛ یعنی سختترین درجه :))
یکی از شاگردام تو هشتم از سکوت کبود شده بود. دست بلند کرد رفتم بالای سرش. روی برگه نوشت خانوم! خیلی مردمآزارین 😂😂😂
براش قلب کشیدم نشستم به کتاب خوندن😁
@sarbehrah
۲۴ فوریه، ۱۱.۰۱z.aac
حجم:
1.1M
۲۴ فوریه خوشبختترین دخترِ دنیا
من بودم.
@sarbehrah
سربهراه
السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللّٰه السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ أَمِيرِالْمُؤْمِنِين السّ
از راهِ دور...
خیلی دور...
خیلی خیلی دور... 😭😭😭😭😭
@sarbehrah