سربهراه
بچه حزباللهیا! گوش دادید سخنرانیِ امام خامنهای رو؟! اگه نه که... خستهام و خوابم میاد، خودتون خود
داغترین خبر از هر نظر اینه که سفارتمون رو زدن، اونوقت زمان بگیرید آقا چند دقیقه دربارهی «حجاب» صحبت کردن!
برید تو اتاق، در رو ببندید، وَ این مسأله رو تحلیل کنید؛
لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُون!
@sarbehrah
32.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وَاللَّه که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگیِ کوه و بیابانم آرزوست...
#سفرنامه
#عراق
#با_ذکر_دعای_فرج
@sarbehrah
40.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شبهای قدر یکی از قسمهام برای دعای ظهور این بود که «الهی به زنانِ آزردهی غزّه»...
از شرح خارجه و خودتون برای ادراکش، فجایعِ بیمارستانِ شِفا رو مرور کنین...
میدونین؟ من کلی مذهبی میشناسم که صبح برای راهپیمایی بیدار نمیشن...
وقیحترینشون بهانههاشون رو میانهی برخی احادیث و روایات پنهان میکنن و...
مثلا یادمه یکیشون میگفت «شوهرم راضی نیست! بیاذن شوهر نمیتونم بیام راهپیمایی! واجب؛ رضایتِ شوهرمه»...
مرجع تقلیدش رو که پرسیدم و فتوا رو نشونش دادم، وقیحتر از قبل میگفت نهههههه! حکمِ خدا که تغییربردار نیست(!)
غزّه آزاد بود اگه دنیا نمازخون و روزهبگیرِ خاکبرسرِ بیبخار و بیتفاوت نداشت!
خدا قبل از اسرائیلِ وحشی، شرِّ این اَشباه الرّجال رو از سرِ اسلام و مسلمین کم کنه صلوات.
@sarbehrah
@ahrar1542
وَأَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَى...
وَأَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرَى...
ثُمَّ يُجْزَاهُ الْجَزَاءَ الْأَوْفَىٰ...
وَأَنَّ إِلَىٰ رَبِّكَ ٱلۡمُنتَهَىٰ...
صاحبانِ «نیّت» عقب نمیمونن❣جلوتر از منید... بسیار جلوتر... بسیار بسیار جلوتر...
به نَفْسِ پندپذیر🌿
مأجورین انشاءالله🌻
@sarbehrah
تو سرویس بهداشتیِ عمومی، خانومه داشت به قصدِ کندنِ پوستش، صورتش رو مُشتمُشت آب میزد و با دستاش میسابید. نمیدونم گرمش بود یا حالش بد بود یا چی. بعد از اون همه سابیدن که صورتش تغییری نکرد، فهمیدم آرایشِ دائم داره؛ سایهش دائم، خط چشم دائم، خط لب دائم، رژ لب دائم، رنگ ابرو دائم، مژهها کاشت. هیچی تو صورتش نریخت و عوض نشد.
از اون موقع دارم فکر میکنم اینا قیافهشون برای خودشون تکراری نمیشه؟ صبح یه شکلن، ظهر یه شکلن، شب یه شکلن، دوباره صبح همون... من سه روز پشتِ سرِ هم برم مدرسه، آراگیرای تو مدرسه خستهم میکنه و دلم میخواد جلوی آینه میرم لبای بیرنگِ پوستپوستشدهی خودم و ببینم!
من قیافهی زرد و نزارم و بعد از شبکاریای که باید برم مدرسه دوست دارم، واقعا دوست دارم ها! چون تکراری نیستم! چون کپی نیستم! چون شبیهِ بقیه نیستم! چون مصنوعی نیستم! خودمم؛ واقعیام؛ آدمی که شب مثلِ اسب دویده و کار کرده و حالا صبحشم باید بره مدرسه چه شکلیه؟ زرده خب! زیرِ چشماش گوده! کنارههای بینیش چروک شده و لباش تمااااام سفیدک زده! این واقعیه!
از جَنگارَک برگشته بودیم و زده بودیم کنارِ خیابون خرید کنیم. خودم و تو آینهی ماشین دیدم و گفتم عجب دخترِ سیاهِ زشتی! ولی دلم برای اون صورتِ سیاهشده از آفتابِ داغِ بلوچستانِ اردو جهادی غَش میره!
وقتی زیاد میخوابم چشمام مغولی میشه و وقتی کم میخوابم قورباغهای، اما اون منِ واقعیه دیگه! دو روز تعطیل باشم و تو خونه سُرمه بکشم و ریمل بزنم، روزِ سوم با اینکه هنوز تو خونهام اما تکراری میشم برای خودم، دلم برای مژههای سادهی خودم تنگ میشه که هی چشمام و بمالم و مژههام عینِ قالیِ تازهبافت پُر از پُرز بشه!
من صورتم و روزِ اولِ مشّایه که از آفتابِ داغِ عِراق مثلِ دختربچههای زیبای روستایی، قرمز میشه با دنیا دنیا رنگ و لعابِ مصنوعی و بِرَندهای آرایشیِ خفنِ دنیا عوض نمیکنم!
باور نمیکنین؟!
شاهدم تمومِ ضدّ آفتابهایی که مادرم خرید و گذاشت تو کولهم که پوستِ دخترش خراب نشه و من بعد از روزِ اول دیگه بهشون دست نزدم چون صورتِ آفتابسوختهی اربعین و جهادیم، روزِ روسیاهیِ قیامت بهدردم میخوره... یَوْمَ تَسْوَدُّ فِیهِ الْوُجُوه...
من مطمئنم قیامت دو دستاویزِ محکمِ نجات دارم:
آقا امام حسین علیه السلام❣
اردوهای جهادی ❤️
@sarbehrah
سربهراه
اینم باشه گوشهی ذهنمون برای دوستایی که با بیحجابا دوستن و بیحجاب رو همونجوری بیحجاب میارن اردو
نمیدونم از پیامای اخیرِ کانالم میزد بیرون که حالندارم یا نه، اما از چهارشنبه تلخم و همهچیز رو تلخ میبینم...
چهارشنبه افطاریِ دوستانه دعوت بودم. همهی افرادِ اون جمع در امورِ دینی و فرهنگی شاخص و قَدَر.
یه دوستم یه سلبریتیِ مشهورِ ایتاست در بحثِ امر به معروف، یه دوستم مسؤولِ کلِ اردوهای جهادیِ یه پایگاهه، یه دوستم فعالِ باسابقهی جهادیه، اون یکی یه شغلِ خفنِ حساس داره، وَ وَ وَ.
همه مذهبی... انقلابی... ولایی...
آه!
نوشتنِ این پُست برام درد داره...
من آدمِ سختگریهکُنیام، برای همین وقتی رنج میکشم راهِ تخلیهای ندارم. باید روضهی امام حسین علیه السلام گوش بدم که فرصت نداشتم.
اصلا شاید رنجم و متوجه نشید حتی، ولی بعد از سه روز میخوام دربارهش بنویسم.
وقتی دارم با آقای شارلاتان میجنگم، سرِ حال و پرانرژی و خستگیناپذیرم. وقتی دارم با اداره میجنگم همینطور. وقتی دارم با والدینِ دخترام میجنگم همینطور. با همکارام همینطور. با فامیلم همینطور. وقتی راه میرم و به بیحجابا تذکر میدم، حتی وقتی فحشِ ناموسی بهم میدن، شارژم و انگااااااار نه انگار. کوهم، کووووووه! سرسخت و پرقدرت.
چرا؟
تکلیفم مشخصه؛ اونا خداباور نیستن و من هستم. این سختی و دشواری طبیعیه. ائمه علیهم السلام که معصوم بودن و نَفَسشون حق و بلیغ و فصیح و عالِم به عُقول، بیخدای روبرو دیر باورشون میکرد یا هرگز نکرد.
اما وقتی دارم با آدمایی مبارزه میکنم که نماز میخونن... روزه میگیرن... قرآن ختم میکنن... هیئت میرن... اربعین میرن... برای حضرت زهرا سلام الله علیها اشک میریزن...
آه!
آه!
شما نمیدونین از چهارشنبه چی نشسته روی قلبم... چطور نفس میکشم... چطور دنیا به کامم تلخ شده...
سرِ اون سفرهی افطار حتی یه مذهبیمعمولی هم نبود، همه سرانِ فرهنگی و داعیهدارانِ مذهبی... همهچیزبلد و همهفنحریف...
از یکی پرسیدیم شد سه سال، چرا بچه نمیاری برای شیعه؟ تو که مشکلی نداری. بحثِ اقتصاد و کشید وسط و تا خطِ صادراتیِ نظام رو زیر سؤال بُرد که بگیم حق با توئه، بچه نیار...
اون یکی بهش میگفتی روایت داریم بچه بیارید خونهدار میشید، روی روایت، مخالفت و توجیه میاورد...
یکی دیگه به جای ایمان و سازندگی، داشت از زاویه فک و اصول دلبری برای ازدواج حرف میزد...
اون یکی میپرید بهمون که توی مجرّد اول خودت برو شوهر کن بعد ببینم تو این وضعیت بچه میاری یا نه...
آه!
آه!
نمیتونم...
نمیتونم شرحِ کامل بدم...
نمیتونم بگم اونشب رنجی که کشیدم در مهمانیهای خانوادگیم که مقیّد به چیزی نیستن نکشیدم...
کاش میتونستم گریه کنم...
کاش فقط یه ساعت خلوت پیش بیاد برم یه گوشه روضه گوش بدم...
امروز راهپیمایی که بودیم یکی از دوستانِ خیلی قدیمی رو دیدیم که مسؤولِ کلِ جهادیهای دانشگاهِ فردوسی بود...
دختری اصولمند... مقیّد... استوار... بامطالعه... با عَقَبهی درستوحسابیِ تربیتی... یه ولاییِ محکم...
چند سال پیش بهجای چادرش، یه مانتوی بلند و پوشیده پوشید... امروز اون مانتو آب شده بود و رفته بود بالای زانو...
استدراج رو یادتونه؟
آخ...
خدایا حفظمون کن...
عاقبتمون رو بخیر کن...
خدایا خودت راه و نشونمون بده...
خودت ما رو محکم نگه دار...
خدایا رهامون نکن...
خدایا دوستانِ صالحم رو برام حفظ کن...
خدایا به ما تقوا بده...
خدایا به سلامتِ دین از دنیا بریم...
خدایا عاقبتبخیرمون کن...
ای پناهِ ترسیدهای چون من...
حالم خوب نیست...
بندِ دلم پاره شده...
دعا بفرمایید...
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
یکی از تکالیفِ عیدم؛ ارائهی مجازیِ دروسِ آزاد بود. از اون معلما هم نیستم کسی برام از اینترنت تکلیف بیاره و نمره بدم، من انشا رو سرِ کلاسم با خودکار میگم بنویسن و زنگ بخوره میگیرم که تو خونه از کسی کمک نگیرن یا کسی براشون ننویسه یا از اینترنت برندارن. اصولا هیچوقت تکلیفِ تو خونه نمیدم و درسِ من رو تو خونه فقط مجبورن بخونن.
دخترِ آقای شارلاتان یه روز مونده به اتمامِ مهلتِ تکلیفِ نوروزی، یه PDF برام فرستاد و زیرش نوشت زودتر چک کنین که اگه مشکل داشت اصلاح کنم(!)
براش نوشتم اونکه باید عجله کنه و ازم نمره بگیره تویی دخترجان، من که عجلهای ندارم، نشستم ببینم کی ازم بیست میگیره و کی ده!
استیکرِ چشمک هم فرستادم که یاد بگیره من، معلمای بیعُرضهی دیگهش نیستم از ترسِ باباش ادبش نکنم!
پیدیاف رو باز کردم و همون نگاهِ اول فهمیدم خودش نساخته! از خوبیِ انشای سرِ کلاس گرفتن و در حضورِ خودم همینه که قشنگ دستت میاد کی بلده بنویسه و کی نه.
تو گوگل جستجو کردم و پیدیافی که برای دیدنش باید هزینه میدادم پیدا کردم که مقدمهش قابل رؤیت بود و دقیق همونی بود که دختره فرستاده بود!
نوشتم اونوقت خودت این پیدیاف رو ساختی؟!
دخترم که نه، چون اون یه جملهی کامل رو به سختی مینویسه، شارلاتان نوشت ولی از زبونِ دخترش که از فامیلم کمک گرفتم و اون بلده و توام وظیفته فقط تکلیف و ببینی و نمرهت و بدی!
منم نشونش دادم وظیفهم به عنوانِ یه معلم چیه😎:
هزینهی پیدیاف رو دادم و باز کردم و دیدم خودِ خودشه! اسکرینشات گرفتم براش فرستادم و نوشتم:
معلمت شاگرد اولِ دبیرستانِ امام رضاست؛ رتبهی ۷۴۰ کنکور سراسری؛ دانشآموختهی دانشگاه فردوسی! با یه پیامنوری و آزادِ تازهمعلمشده طرف نیستی! با یه نگاه میفهمم اسلایدِ اصله یا غیراصل!
بنابراین بابتِ تقلب، دروغ و توهین به مقامِ معلم، مستمرِ کل دروسِ فروردینت رو صفر میدم.
موفق باشی😉
با همین استیکرِ چشمک.
التّکبّر عَلَی المتکبّرین
هو التّواضع بعینه!
شش ماه گذشته و همه دبیرها جلوش سر خم کردن، جز من :)
از من به ستوه اومده و شش ماهه اینقدر که تو راهِ اداره بوده، سرِ کارش نبوده :)
از پروفایلای انقلابیم حرص زده، از اینکه دیگه نتونسته و اجازه ندادم با خودم مستقیم صحبت کنه و شجاعانه حوالهش دادم به اداره آتیش گرفته :)
از اینکه دخترش مدام دنبالمه و عُرضه نداره با زورِ بازوی خودش نمره بگیره در جلزولزه :)
ولی بازم آدم نشده!
مثلِ اسرائیل!
اینقدر مقابلِ این زورگوهای دزدِ قلدر همه کوتاه اومدن و سکوت کردن، هوا برشون داشته میتونن دنیا رو به نامِ خودشون بزنن!
ولی من به اذنِ خدا، با تکیه بر خدا، مثلِ غزّه، شش ماهه مقاومت کردم و باز هم میکنم و پوزهی این ظالمِ متقلبِ دزد رو به خاک میمالم.
میدونستم پیامام و اسکرین میگیره، برای همین فقط وظیفهی معلمیم و نشونش دادم و بقیهی ورّاجیهاش و محل ندادم. این پیام میزد، من محل نمیدادم :)
فقط من هم اسکرینشات گرفتم و برای مدیرم فرستادم که بندهخدا بهش زنگ زدن در جریان باشه.
چهارشنبه که دخترا اغلب پیچونده بودن، رسما مدارس بعد از عید امروز شروع به فعالیت کردن.
خب! مدرسه رو با این خبر شروع کردم که شارلاتان رفته اداره و پیامهام رو نشون داده و پیگیره که من بازخواست بشم😁
اداره زنگ زده به مدیرم که این مشکل داره، حق با دبیرِ ماست، ولی ما اعصاب برامون نمونده، بگید خانم فارسی به این ۲۵ بده اصلا امسال تموم شه بره😂
مدیرم حقپذیرن، نوشتم اینجا چقدر تغییر کردن و چقدر اذیت شدن. نوشتم که میخوان سال دیگه از این مدرسه برن. براشون توضیح دادم اونی که درسخونه، مؤدبه، همهچیزش درسته، اون نیازی به منِ معلم و شمای مدیر نداره، کارِ من و شما دقیقا سرِ امثالِ دخترِ شارلاتان میشه تکلیف!
گفتم چطور الآن همهمون لعنت میفرستیم به پدر و مادرِ دزد و اختلاسگر و میگیم پس تو مدرسه چی یادشون دادن؟ اونکه خوبه رو که فحش نمیدن و نمیگن رحمت به معلمش، ولی این دختر بزرگ شه مثلِ پدرش شه، لعنِ مردم به من و شما هم میرسه...
گفتم اون هیچیِ هیچیِ هم از من و شما یاد نگیره، یادش میمونه همه ظلمپذیر نیستن... همه مثلِ خودش متقلب و دروغگو نیستن... همه شعار نمیدن و تا در موقعیت قرار گرفتن به بهانه شُل بشن و نمره بدن...
گفتم اداره رو رها کنین! آموزش و پرورش اگه میفهمید تکلیفش کجا و چه وقته این وضعِ ما نبود! من و شما تا اینجا اومدیم... شش ماه تحمل کردیم... جفتمون پروندهدار شدیم... جفتمون در مظانّ اتهام افتادیم... ولی شش ماه یه ظالمِ هار رو خوب دَووندیم و خوب از کار و زندگی انداختیم و خوب نشونش دادیم همه زیردستش نیستن و از داد و هوار نمیترسن و با پول شُل نمیشن...
گفتم اگه امسال، آخرین سالِ کاریِ من و شما باشه، باید سربلند تمومش کنیم... عزتمند... با وجدانی آسوده...
@sarbehrah
سربهراه
یکی از تکالیفِ عیدم؛ ارائهی مجازیِ دروسِ آزاد بود. از اون معلما هم نیستم کسی برام از اینترنت تکلیف
مدیرم گفتن دیگه نمیتونن تحمل کنن و شبای قدر با دلی شکسته دعا کردن شغلی مناسب و با آرامش روزیشون شه. گفتم الهی آمین اما دو سالِ دیگه تحمل کنیم، هفتما میشن نهم و ما یه نسل رو تغییر دادیم...
گفتم اگه عذرمون و خواستن که بیش از این گردنمون نبوده و تا تونستیم کارمون و انجام دادیم، اما اگه بمونیم حق نداریم خودمون عقب بکشیم...
گفتم مدیرِدیگهای بیاد من نمیتونم نمرات رو دستنخورده نگه دارم... شما یارِ من بودید و واسطهی لطفِ خدا... تحمل کنید و به تغییرِ نسل فکر کنید... به هفتما که با برنامهی شما بشن نهم...
داره به بندهخدا سخت میگذره... ما تنهاییم و بقیه با شعارهای گوگولیِ انسانیت و شرافت و درستی، در عمل فلج میشن و به ما نیشوکنایه میزنن...
بهشون حق میدم، دلداریشون میدم و میرم که باهاشون آماده شم بریم اداره که بازخواست شیم چرا باهوش و با تخصصیم و تقلب رو فهمیدیم(!) چرا متقلب رو مجازات کردیم و از مقامِ معلم حراست کردیم(!)
درواقع، داریم میریم بازخواست شیم که چرا بینِ جماعتِ کور و کر و لال و فلج، فقط ما به تکلیفمون عمل کردیم(!)
مَا أَصِفُ مِنْ دَارٍ أَوَّلُهَا عَنَاءٌ وَ آخِرُهَا فَنَاء؟!
@sarbehrah