سربهراه
یکی از تکالیفِ عیدم؛ ارائهی مجازیِ دروسِ آزاد بود. از اون معلما هم نیستم کسی برام از اینترنت تکلیف
مدیرم گفتن دیگه نمیتونن تحمل کنن و شبای قدر با دلی شکسته دعا کردن شغلی مناسب و با آرامش روزیشون شه. گفتم الهی آمین اما دو سالِ دیگه تحمل کنیم، هفتما میشن نهم و ما یه نسل رو تغییر دادیم...
گفتم اگه عذرمون و خواستن که بیش از این گردنمون نبوده و تا تونستیم کارمون و انجام دادیم، اما اگه بمونیم حق نداریم خودمون عقب بکشیم...
گفتم مدیرِدیگهای بیاد من نمیتونم نمرات رو دستنخورده نگه دارم... شما یارِ من بودید و واسطهی لطفِ خدا... تحمل کنید و به تغییرِ نسل فکر کنید... به هفتما که با برنامهی شما بشن نهم...
داره به بندهخدا سخت میگذره... ما تنهاییم و بقیه با شعارهای گوگولیِ انسانیت و شرافت و درستی، در عمل فلج میشن و به ما نیشوکنایه میزنن...
بهشون حق میدم، دلداریشون میدم و میرم که باهاشون آماده شم بریم اداره که بازخواست شیم چرا باهوش و با تخصصیم و تقلب رو فهمیدیم(!) چرا متقلب رو مجازات کردیم و از مقامِ معلم حراست کردیم(!)
درواقع، داریم میریم بازخواست شیم که چرا بینِ جماعتِ کور و کر و لال و فلج، فقط ما به تکلیفمون عمل کردیم(!)
مَا أَصِفُ مِنْ دَارٍ أَوَّلُهَا عَنَاءٌ وَ آخِرُهَا فَنَاء؟!
@sarbehrah
وقتی دارم به سی و شش ساعت بیخوابی، ضعفِ واپسینروزهای روزهداری، فشارِ جسمیِ شبکاری، فشارِ روحیِ مدرسه با شارلاتانش وَ خصوصیهای پشتِ سرِ هم برای باهوشهایی که سختکوش نیستند، فکر میکنم، مردم ایستادهاند که با مریم مؤمن سلفی بگیرند.
مریم مؤمن از من آدرس میپرسد و من بدونِ سلام و علیکی، پاسخ میدهم. من سلفیام را با سلبریتیام جای دیگری خواهم انداخت؛ مثلا مسجد کوفه یا شاید هم سهله.
نهمها با دیدنم مدرسه را روی سرشان میگذارند، مرا به آغوش میکشند و آغوشم را طلب میکنند، بیآنکه به معلمهای دیگر حتی لبخند بزنند!
هشتمها به دبیرِ علوم گفتهاند از خانم فارسی یاد بگیرید؛ سختگیر است و الکی به ما نمره نمیدهد اما جدا از درس، آدمِ پایهای است و همیشه برایمان عیدی میخرد!
من به روزِ دختر فکر میکنم که اواخرِ اردیبهشت است و اگر هنوز معلمشان باشم نمیدانم برای دخترانم چه عیدی بگیرم؟!
هفتمها دورهام میکنند و تا حواسم پرت میشود مرا میبوسند. جای بوسههاشان روی صورتم گل انداخته.
تلاش میکنم افطاریِ مدرسه را بپیچانم که بیشتر از زمانِ ضرورت، با همکارانم نباشم. رفیق توصیه کرده تا میتوانی از حسادتهاشان دور باش.
مدیرم اما مدام پیام میدهند. آخرین پیامی که خجالتزدهام میکند و چارهای جز قبول ندارم این است که هرکجای دنیا کلاس دارید، آدرس بدهید اسنپ میفرستم دنبالتان!
صبحِ روزِ افطاری، مؤسس میآید مدرسه. دفتر را خلوت میکنند تا فقط من باشم و مدیر و مؤسس و معاون.
مؤسس از قراردادِ سالِ آینده حرف میزند برای آن یکی شعبه. برای دوازدهمها. میخندم. میگویم چه دردسرپسندید شما! از عید نیامده، همه در راهِ ادارهایم بهخاطرِ من.
جواب میدهد نمیشود همهچیز را با هم داشت، نگه داشتنِ دبیرِ خوب، هزینه هم دارد!
من باور نمیکنم. بدبین نبودم اما سالها کار کردن و فعالیت و اینطرف و آنطرف رفتن و کلی آدم دیدن، تجربهمندم کرده و بدبین. اما ازخداخواسته جواب میدهم پس دوازدهمها فقط یک روز در هفته، میخواهم اینجا بمانم. کنارِ هفتمها و هشتمهایی که خودم زحمتشان را کشیدم و دوست دارم به نهم برسانمشان. آنقدر خوب درسشان بدهم که راهیِ تیزهوشانشان کنم.
میخندد و قبل از رفتن میگوید میدانیم زنگِ بعد، اولین دیدارِ بعد از عیدِ شما با دخترِ شارلاتان است. نیازی نیست نمرهی صفرِ فروردینش را در کلاس بخوانید. این یک ماه را تحمل کنید تا تمام شود.
برمیآشوبم! چرا نمرهاش نباید اعلام شود؟ قرار است چه اتفاقی بیفتد و چه مکری زده شود؟
با نصیحت و تجربههای موسپیدانه پاسخ میدهند.
از استقامتم که خسته میشوند، گریزی به دین میزنند؛ «برای رضای خدا»!
طوفان میشوم!
نطقِ غرّایی میکنم که نمیدانم پشتِ سرم چقدر بابتش قضاوت شدم... استهزا... تحسین... تحقیر... مهم است؟!
رضای خدا کِی شده راضی کردنِ ظالمین؟!
راه ندارد! از درِ علاقهی معلمیام وارد میشوند؛ به خاطرِ دخترش!
بر سرشان آوار میشوم؛ به خاطرِ دخترانم کوتاه نمیآیم! ظلم، تنها نمرهای ناحق نیست، ظلم اگر مقابلش نایستی مثلِ خون دامنگیرت میشود، نَم میزند به همهجا. مثلِ حالا که ظلم از پدرِ دختری در کلاسِ هفتم ۲ باشد، اما شما مقابلش نایستادید و نم زده تا کلاسِ هفتم ۱ که حالا باید درسشان بدهم و شما وقتم را گرفتید! به خاطرِ دخترانم ایستادهام! به خاطرِ دخترانم نمرهاش را اعلام میکنم که بدانند معلمشان وقتی از شهید رجایی و شجاعتش حرف زده، دروغ نگفته! که بدانند معلمشان تلاش میکند به عمل، امام حسینی را دوست بدارد که وقتِ حرف زدن از او بغض کرده و آنها دیدهاند! به خاطرِ دخترانم نمره میخوانم که بدانند نمرههای بعد از این کارِ معلمشان نیست که چادر سر میکند و قابِ موبایلش امام خامنهای نبض میزند و حافظ برایشان میخواند که از ریا نترسید و مقابلش قد عَلَم کنید!
راهی نمانده، تهدیدِ شارلاتان را به گوشم میرسانند که قرار است وانتی بگیرد و در گونیام کند!
میترسم. چون شارلاتان را دیدهام. میترسم اما میگویم تنها یک راه دارید که زنگِ بعد نمرهی صفرِ دخترِ شارلاتان اعلام نشود.
خوشحال میشوند. جانگویان چشم میدوزند به لبهای من:
یک زنگ فرصت دارید دبیرِ فارسی و نگارش و املای مدرسه را عوض کنید!
وَ اتمامِ جلسه.
میترسم و وقتی نوبهی زنگِ آنها میشود، میروم و با ذکرِ «یا صاحبالزمان از شما مدد» نمرهی صفرش را در کلاس اعلام میکنم.
ترسم را به امامم میسپارم و تن به زندگیِ ذلتبار نمیدهم. تن به بعد از اینی نمیدهم که دیگر نتوانم مذهبیبیبخارهای ریشهی تمامِ فسادها و انحرافات را نقد کنم.
@sarbehrah
شش ماه نوشتهام و اگر هنوز مخاطبی گمان میکند مسأله فقط یک نمره است؛ مطمئن هستم دربارهی غزّه هم همینقدر سطحی و بیمسؤولیت فکر میکند.
روشم درست بود یا غلط؟ نمیدانم. به همانکه میدانستم عمل کردم.
اما مسیرم درست است یا نه را مطمئنم. من از زحمتِ دانشآموزانم ندزدیدم. زیرمیزی و سفارش قبول نکردم. عافیتطلب نبودم. بیتفاوت نماندم. از طرد و تنهایی و قضاوت نترسیدم. خسته شدم اما تسلیم نه. پای هرچه نوشتم و گفتم، ماندم.
وَ همهی اینها به گوشهنگاهِ او که صبح به صبح خودم و دخترانم را دخیلِ گوشهی رَدایش کردم.
شبها خسته و بیانرژی، گاه با بغض و فرسودگی سر به بستر میبرم اما هنوز با سرِ بلند صدا میزنم یا اباعبدالله...
نمرهی صفرِ فروردینش را در کلاس خواندم که دخترها بدانند، معلمشان متقلب را با تلاش و اضطرابی که پای تکلیفِ عیدم کشیدهاند یکسان نکرده.
اسرائیل را با دست نشان دادم که در سکوت و همراهیِ دولتهای عربی با ظواهرِ اسلامیشان، دخترانم حق را گم نکنند.
بمبارانها شروع شد؛
محاصره شدم؛
مصر یک بام و دو هوا شد؛
شیوخِ اسلامی نصیحت کردند و مِی نوشیدند؛
رسانهها متقلب را مظلومی آسیبدیده نشان دادند؛
#نه_به_عدالت ترند شد؛
آقامیریها منبر رفتند و تقلب را یکی از روشهای آموزشی خواندند؛
سلبریتیها علیه من بیانیهی افراط و تندرویی صادر کردند؛
سازمان مللِ حراست بیانیه داد حامیِ من است و عصر برای اسرائیل جنگندهی آمریکایی ارسال کرد؛
وَ آنها که کنارم بودند، ترسیدند و لرزیدند و زبان به نصیحت گشودند که چرا کربلا؟ به یمن برو تا آبها از آسیاب بیفتد...
خیابان صاف بود و چادرم جمع، اما هلهلهها زیاد بود و حواسم پریشان؛ با صورت زمین خوردم.
تا دو خیابان به زمین خوردنِ من میخندید و من تمامِ تنم میلرزید چون درد داشتم.
پوستِ کفِ دستم ساییده شده بود و خون زده بود... پوستِ انگشتهایم ساییده شده بود و خون زده بود... شلوارِ نو و شیکِ مدرسهام ساییده شده بود... چادرم... زانوانم...
میانهی هلهلهها و با انگشت نشان دادنها بلند شدم. تنم از درد میلرزید اما مسیرم را ادامه دادم. خاکی و خونی به خانه رسیدم و همه را پنهان کردم. صد بار یا امام حسن زمزمه کردم و با لبخند خودم را به اتاقم رساندم. در که بسته شد از پا افتادم.
مسأله تنها یک نمره نیست؛
وقتی از دلِ یک نمره
جماعتی جمع میشوند و هلهلهکنان از تو ظلم میخواهند،
دیگر مسأله فقط یک نمره نیست.
من هنوز با وجدانِ آسوده میخوابم.
یا صاحبالزمان!
از شما مدد...
@sarbehrah
«المراقبات» که میخوندم نوشته بود امام سجّاد علیه السلام تو ماه رمضان هرکی بهشون ظلمی میکرد و آزاری میرسوند، مینوشتن، روزِ آخرِ ماه رمضان همه رو صدا میزدن و بهشون میگفتن این ظلم رو کردی، اون آزار رو رسوندی، ولی من بخشیدم. میبخشیدن که خدا هم ایشون رو ببخشه.
من هم تو ماه رمضان نوشتم، اما چند تا اسم رو نتونستم ببخشم... من نمیتونم به زبون ببخشم فقط، بعد هی بگم یا منّت بذارم یا هرجا نشستم تعریف کنم فلان ظلم رو کرد و من بخشیدم که عملا این نمایش یعنی طرف نبخشیده و اَداش رو درمیاره(!)
نیاز دارم جوری که خدا من رو میبخشه و پاک میکنه، ببخشم و از دلم پاک کنم.
خدایا!
من تلاشم و کردم... چند تا اسم موند که نیاز به قوّتِ بیشتری برای بخشیدن دارم...
به من دلِ بخشنده عطا کن... به خوبانت چی دادی این ماه؟ من همونا رو میخوام با بخشندگی...
خدایا!
من دستم خالیه اما دلم قرصه. شما از من میگذری و به من همون جایزههایی رو میدی که به بهترینهات دادی...
عیدم رو مبارک کن به پاک شدنِ دلم از بندههات❣
@sarbehrah
چون خوشگله❣
دستهایت، روسری را از وسط تا میکند
این مثلث در مربع، سخت غوغا میکند
مثل یک منشور در برخورد با نور سفید
روسری، رویِ سرِ تو رنگ پیدا میکند
سبز، قرمز، سرمهای؛ فرقی ندارد رنگها
صورت تو، روسریها را چه زیبا میکند!
@sarbehrah
چون خوشگله❣
خصوصا ششمی😍
نمایشگاه فرهنگی آستان قدس رضوی؛ باب الرضا علیه السلام
@sarbehrah
چون خوشگل و خواستنی و حسرتبرانگیزه❣
خدایا! من قبل از شهادت همه کتابایی که دوست دارم رو بخونم لطفا😢
@sarbehrah
هر بار میخوام جای خوبی رو معرفی کنم، مینویسم بلاگر نیستم و هزینهای بابتِ معرفی نمیگیرم و اصلا روحِ طرف خبر نداره من کانال یا صفحهش و معرفی کردم، چون بلاگری رو شغل نمیدونم و عارم میاد فکر کنن بلاگرم(!)
اینجا محلی برای نوشتن و خلوت کردن و بلند فکر کردنه و متقابلا این مدل جاها رو هم دوست دارم.
لینکی که پایین گذاشتم تقریبا اینطور بود. جای بدی نیست ظاهرا. تقویمی که گذاشته برای سال رو هم خیلی دوست داشتم، میخوام پرینت بگیرم برای دیوارِ اتاقم.
https://eitaa.com/taaghlom
@sarbehrah
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیدِ خونه رو برداشتم و کارت بانکی. برنامه جای دیگهای بود اما انداختیم جاده و رفتیم.
من دیوانهی سبک سفر کردنم.
دیوانهی تصمیماتِ یهویی با مَجانینِ همیشهپایه.
دیوانهی پایههایی که بدونِ خرج کردن، بلدن شاد باشن و خوش بگذرونن.
بیش بادا، بیش!
∆ امامزاده ابراهیم علیه السلام؛ جادهی نیشابور، نرسیده به رستوران آبشار.
@sarbehrah