eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی دارم به سی و شش ساعت بی‌خوابی، ضعفِ واپسین‌روزهای روزه‌داری، فشارِ جسمیِ شب‌کاری، فشارِ روحیِ مدرسه‌ با شارلاتانش وَ خصوصی‌های پشتِ سرِ هم برای باهوش‌هایی که سخت‌کوش نیستند، فکر می‌کنم، مردم ایستاده‌اند که با مریم مؤمن سلفی بگیرند. مریم مؤمن از من آدرس می‌پرسد و من بدونِ سلام و علیکی، پاسخ می‌دهم. من سلفی‌ام را با سلبریتی‌ام جای دیگری خواهم انداخت؛ مثلا مسجد کوفه یا شاید هم سهله. نهم‌ها با دیدنم مدرسه را روی سرشان می‌گذارند، مرا به آغوش می‌کشند و آغوشم را طلب می‌کنند، بی‌آنکه به معلم‌های دیگر حتی لبخند بزنند! هشتم‌ها به دبیرِ علوم گفته‌اند از خانم فارسی یاد بگیرید؛ سخت‌گیر است و الکی به ما نمره نمی‌دهد اما جدا از درس، آدمِ پایه‌ای است و همیشه برایمان عیدی می‌خرد! من به روزِ دختر فکر می‌کنم که اواخرِ اردیبهشت است و اگر هنوز معلم‌شان باشم نمی‌دانم برای دخترانم چه عیدی بگیرم؟! هفتم‌ها دوره‌ام می‌کنند و تا حواسم پرت می‌شود مرا می‌بوسند. جای بوسه‌هاشان روی صورتم گل انداخته. تلاش می‌کنم افطاریِ مدرسه را بپیچانم که بیشتر از زمانِ ضرورت، با همکارانم نباشم. رفیق توصیه کرده تا می‌توانی از حسادت‌هاشان دور باش. مدیرم اما مدام پیام می‌دهند. آخرین پیامی که خجالت‌زده‌ام می‌کند و چاره‌ای جز قبول ندارم این است که هرکجای دنیا کلاس دارید، آدرس بدهید اسنپ می‌فرستم دنبال‌تان! صبحِ روزِ افطاری، مؤسس می‌آید مدرسه. دفتر را خلوت می‌کنند تا فقط من باشم و مدیر و مؤسس و معاون. مؤسس از قراردادِ سالِ آینده حرف می‌زند برای آن یکی شعبه. برای دوازدهم‌ها. می‌خندم. می‌گویم چه دردسرپسندید شما! از عید نیامده، همه در راهِ اداره‌ایم به‌خاطرِ من. جواب می‌دهد نمی‌شود همه‌چیز را با هم داشت، نگه داشتنِ دبیرِ خوب، هزینه هم دارد! من باور نمی‌کنم. بدبین نبودم اما سال‌ها کار کردن و فعالیت و این‌طرف و آن‌طرف رفتن و کلی آدم دیدن، تجربه‌مندم کرده و بدبین. اما ازخداخواسته جواب می‌دهم پس دوازدهم‌ها فقط یک روز در هفته، می‌خواهم اینجا بمانم. کنارِ هفتم‌‌ها و هشتم‌هایی که خودم زحمت‌شان را کشیدم و دوست دارم به نهم برسانم‌شان. آن‌قدر خوب درس‌شان بدهم که راهیِ تیزهوشان‌شان کنم. می‌خندد و قبل از رفتن می‌گوید می‌دانیم زنگِ بعد، اولین دیدارِ بعد از عیدِ شما با دخترِ شارلاتان است. نیازی نیست نمره‌ی صفرِ فروردینش را در کلاس بخوانید. این یک ماه را تحمل کنید تا تمام شود. برمی‌آشوبم! چرا نمره‌اش نباید اعلام شود؟ قرار است چه اتفاقی بیفتد و چه مکری زده شود؟ با نصیحت و تجربه‌های موسپیدانه پاسخ می‌دهند. از استقامتم که خسته می‌شوند، گریزی به دین می‌زنند؛ «برای رضای خدا»! طوفان می‌شوم! نطقِ غرّایی می‌کنم که نمی‌دانم پشتِ سرم چقدر بابتش قضاوت شدم... استهزا... تحسین... تحقیر... مهم است؟! رضای خدا کِی شده راضی کردنِ ظالمین؟! راه ندارد! از درِ علاقه‌ی معلمی‌ام وارد می‌شوند؛ به خاطرِ دخترش! بر سرشان آوار می‌شوم؛ به خاطرِ دخترانم کوتاه نمی‌آیم! ظلم، تنها نمره‌ای ناحق نیست، ظلم اگر مقابلش نایستی مثلِ خون دامن‌گیرت می‌شود، نَم می‌زند به همه‌جا. مثلِ حالا که ظلم از پدرِ دختری در کلاسِ هفتم ۲ باشد، اما شما مقابلش نایستادید و نم زده تا کلاسِ هفتم ۱ که حالا باید درس‌شان بدهم و شما وقتم را گرفتید! به خاطرِ دخترانم ایستاده‌ام! به خاطرِ دخترانم نمره‌اش را اعلام می‌کنم که بدانند معلم‌شان وقتی از شهید رجایی و شجاعتش حرف زده، دروغ نگفته! که بدانند معلم‌شان تلاش می‌کند به عمل، امام حسینی را دوست بدارد که وقتِ حرف زدن از او بغض کرده و آنها دیده‌اند! به خاطرِ دخترانم نمره می‌خوانم که بدانند نمره‌های بعد از این کارِ معلم‌شان نیست که چادر سر می‌کند و قابِ موبایلش امام خامنه‌ای نبض می‌زند و حافظ برای‌شان می‌خواند که از ریا نترسید و مقابلش قد عَلَم کنید! راهی نمانده، تهدیدِ شارلاتان را به گوشم می‌رسانند که قرار است وانتی بگیرد و در گونی‌ام کند! می‌ترسم. چون شارلاتان را دیده‌ام. می‌ترسم اما می‌گویم تنها یک راه دارید که زنگِ بعد نمره‌ی صفرِ دخترِ شارلاتان اعلام نشود. خوشحال می‌شوند. جان‌گویان چشم می‌دوزند به لب‌های من: یک زنگ فرصت دارید دبیرِ فارسی و نگارش و املای مدرسه را عوض کنید! وَ اتمامِ جلسه. می‌ترسم و وقتی نوبه‌ی زنگِ آنها می‌شود، می‌روم و با ذکرِ «یا صاحب‌الزمان از شما مدد» نمره‌ی صفرش را در کلاس اعلام می‌کنم. ترسم را به امامم می‌سپارم و تن به زندگیِ ذلت‌بار نمی‌دهم. تن به بعد از اینی نمی‌دهم که دیگر نتوانم مذهبی‌بی‌بخارهای ریشه‌ی تمامِ فسادها و انحرافات را نقد کنم. @sarbehrah
شش ماه نوشته‌ام و اگر هنوز مخاطبی گمان می‌کند مسأله فقط یک نمره است؛ مطمئن هستم درباره‌ی غزّه هم همین‌قدر سطحی و بی‌مسؤولیت فکر می‌کند. روشم درست بود یا غلط؟ نمی‌دانم. به همان‌که می‌دانستم عمل کردم. اما مسیرم درست است یا نه را مطمئنم. من از زحمتِ دانش‌آموزانم ندزدیدم. زیرمیزی و سفارش قبول نکردم. عافیت‌طلب نبودم. بی‌تفاوت نماندم. از طرد و تنهایی و قضاوت نترسیدم. خسته شدم اما تسلیم نه. پای هرچه نوشتم و گفتم، ماندم. وَ همه‌ی اینها به گوشه‌نگاهِ او که صبح به صبح خودم و دخترانم را دخیلِ گوشه‌ی رَدایش کردم. شب‌ها خسته و بی‌انرژی، گاه با بغض و فرسودگی سر به بستر می‌برم اما هنوز با سرِ بلند صدا می‌زنم یا اباعبدالله... نمره‌ی صفرِ فروردینش را در کلاس خواندم که دخترها بدانند، معلم‌شان متقلب را با تلاش و اضطرابی که پای تکلیفِ عیدم کشیده‌اند یکسان نکرده. اسرائیل را با دست نشان دادم که در سکوت و همراهیِ دولت‌های عربی با ظواهرِ اسلامی‌شان، دخترانم حق را گم نکنند. بمباران‌ها شروع شد؛ محاصره شدم؛ مصر یک بام و دو هوا شد؛ شیوخِ اسلامی نصیحت کردند و مِی نوشیدند؛ رسانه‌ها متقلب را مظلومی آسیب‌دیده نشان دادند؛ ترند شد؛ آقامیری‌ها منبر رفتند و تقلب را یکی از روش‌های آموزشی خواندند؛ سلبریتی‌ها علیه من بیانیه‌ی افراط و تندرویی صادر کردند؛ سازمان مللِ حراست بیانیه داد حامیِ من است و عصر برای اسرائیل جنگنده‌ی آمریکایی ارسال کرد؛ وَ آنها که کنارم بودند، ترسیدند و لرزیدند و زبان به نصیحت گشودند که چرا کربلا؟ به یمن برو تا آب‌ها از آسیاب بیفتد... خیابان صاف بود و چادرم جمع، اما هلهله‌ها زیاد بود و حواسم پریشان؛ با صورت زمین خوردم. تا دو خیابان به زمین خوردنِ من می‌خندید و من تمامِ تنم می‌لرزید چون درد داشتم. پوستِ کفِ دستم ساییده شده بود و خون زده بود... پوستِ انگشت‌هایم ساییده شده بود و خون زده بود... شلوارِ نو و شیکِ مدرسه‌ام ساییده شده بود... چادرم... زانوانم... میانه‌ی هلهله‌ها و با انگشت نشان دادن‌ها بلند شدم. تنم از درد می‌لرزید اما مسیرم را ادامه دادم. خاکی و خونی به خانه رسیدم و همه را پنهان کردم. صد بار یا امام حسن زمزمه کردم و با لبخند خودم را به اتاقم رساندم. در که بسته شد از پا افتادم. مسأله تنها یک نمره نیست؛ وقتی از دلِ یک نمره جماعتی جمع می‌شوند و هلهله‌کنان از تو ظلم می‌خواهند، دیگر مسأله فقط یک نمره نیست. من هنوز با وجدانِ آسوده می‌خوابم. یا صاحب‌الزمان! از شما مدد... @sarbehrah
«المراقبات» که می‌خوندم نوشته بود امام سجّاد علیه السلام تو ماه رمضان هرکی بهشون ظلمی می‌کرد و آزاری می‌رسوند، می‌نوشتن، روزِ آخرِ ماه رمضان همه رو صدا می‌زدن و بهشون می‌گفتن این ظلم رو کردی، اون آزار رو رسوندی، ولی من بخشیدم. می‌بخشیدن که خدا هم ایشون رو ببخشه. من هم تو ماه رمضان نوشتم، اما چند تا اسم رو نتونستم ببخشم... من نمی‌تونم به زبون ببخشم فقط، بعد هی بگم یا منّت بذارم یا هرجا نشستم تعریف کنم فلان ظلم رو کرد و من بخشیدم که عملا این نمایش یعنی طرف نبخشیده و اَداش رو درمیاره(!) نیاز دارم جوری که خدا من رو می‌بخشه و پاک می‌کنه، ببخشم و از دلم پاک کنم. خدایا! من تلاشم و کردم... چند تا اسم موند که نیاز به قوّتِ بیشتری برای بخشیدن دارم... به من دلِ بخشنده عطا کن... به خوبانت چی دادی این ماه؟ من همونا رو می‌خوام با بخشندگی... خدایا! من دستم خالیه اما دلم قرصه. شما از من می‌گذری و به من همون جایزه‌هایی رو می‌دی که به بهترین‌هات دادی... عیدم رو مبارک کن به پاک شدنِ دلم از بنده‌هات❣ @sarbehrah
چون خوشگله❣ دست‌هایت، روسری را از وسط تا می‌کند این مثلث در مربع، سخت غوغا می‌کند مثل یک منشور در برخورد با نور سفید روسری، رویِ سرِ تو رنگ پیدا می‌کند سبز، قرمز، سرمه‌ای؛ فرقی ندارد رنگ‌ها صورت تو، روسری‌ها را چه زیبا می‌کند! @sarbehrah
چون خوشگله❣ خصوصا ششمی😍 نمایشگاه فرهنگی آستان قدس رضوی؛ باب‌ الرضا علیه السلام @sarbehrah
چون خوشگل و خواستنی و حسرت‌برانگیزه❣ خدایا! من قبل از شهادت همه کتابایی که دوست دارم رو بخونم لطفا😢 @sarbehrah
من دوست دارم روی این صندلی از مصطفی مستور بخونم😍😍😍 تو چی؟ @sarbehrah
هر بار می‌خوام جای خوبی رو معرفی کنم، می‌نویسم بلاگر نیستم و هزینه‌ای بابتِ معرفی نمی‌گیرم و اصلا روحِ طرف خبر نداره من کانال یا صفحه‌ش و معرفی کردم، چون بلاگری رو شغل نمی‌دونم و عارم میاد فکر کنن بلاگرم(!) اینجا محلی برای نوشتن و خلوت کردن و بلند فکر کردنه و متقابلا این مدل جاها رو هم دوست دارم. لینکی که پایین گذاشتم تقریبا این‌طور بود. جای بدی نیست ظاهرا. تقویمی که گذاشته برای سال رو هم خیلی دوست داشتم، می‌خوام پرینت بگیرم برای دیوارِ اتاقم. https://eitaa.com/taaghlom @sarbehrah
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیدِ خونه رو برداشتم و کارت بانکی. برنامه جای دیگه‌ای بود اما انداختیم جاده و رفتیم. من دیوانه‌ی سبک سفر کردنم. دیوانه‌ی تصمیماتِ یهویی با مَجانینِ همیشه‌پایه. دیوانه‌ی پایه‌هایی که بدونِ خرج کردن، بلدن شاد باشن و خوش بگذرونن. بیش بادا، بیش! ∆ امامزاده ابراهیم علیه السلام؛ جاده‌ی نیشابور، نرسیده به رستوران آبشار. @sarbehrah
سربه‌راه
بچه‌ حزب‌اللهیا! گوش دادید سخنرانیِ امام خامنه‌ای رو؟! اگه نه که... خسته‌ام و خوابم میاد، خودتون خود
دیدار دانشجوییِ آقا رو گذاشته بودم با رفیق تحلیل کنیم، درباره‌ش صحبت کنیم، بعد اینجا نکاتم رو بنویسم. دیدارهای دیگه‌ی آقا هم مهمه اما دیدار با جهادگران و دیدار دانشجویی چون با قشرِ جوان و حزب‌اللهیه برای من پررنگ‌تره. یعنی مخاطب؛ بچه‌بسیجیا و ولایی‌ها و مذهبی‌هان. همینا که از این دوره به اون همایش و از این اردو به اون نشست هستن. آقا تو هر دو دیدار یه فرمایشاتی و نکاتی و تیکه‌هایی داشتن که خروجیش این بود که مسیر خیلی راست نیست! همین دیدار دانشجویی فرمودن «لابد روی صحبت‌های تشکّل‌ها کار شده، فکر شده». شما به لحنِ عبارت نگاه کنین؛ یعنی باید کار می‌شد و فکر می‌شد! پس یعنی نشده! درباره‌ی فلسطین بچه‌ها گفتن ما جوان‌ها رو اعزام کنین، آقا تذکر دادن «واقع‌گریانه صحبت کنین»، این یعنی رو هپروت و شورِ بدون شعور حرف می‌زنیم. یا فرمودن «نمی‌شه که همیشه از مسؤولین طلب کرد، کمی هم خودمون رو ببینیم»، یا بعدتر فرمودن «ما که می‌گیم، شما انجام نمی‌دید»... من هی تو جمعِ مذهبیا گفتم و اینجا نوشتم که شماها اهلِ عمل نیستین، حرّاف و تو توهّمین، گفتن من تندرویم، الآن که آقا تو دیدار دانشجویی مثل دیدار با جهادگران این‌قدر تذکر دادن و تیکه انداختن خوشحالم که حرفم درست بوده. بچه‌مذهبی‌ولایی‌ها پروفایلِ آقا دارن اما سخنرانیِ آقا گوش نمی‌دن(!) بیوگرافیِ عین. صاد دارن، اما کتاباش و نخوندن(!) اگه قرار باشه سیر مطالعاتی شروع کنن، اون‌چه که دوست دارن شروع می‌کنن، نه اون‌چه که ضرورته و مثلا آقا فرمودن با کتاب‌های شهید مطهری شروع کنید(!) روی حرفا و شعاراشون فکر نمی‌کنن، مطالعه ندارن، شورِ بدونِ شعورن، کفِ روی آبن، طبلِ تو خالی‌ان. مثلِ امروز که تا نمازِ عید تموم شد، همه بدوبدو‌ از حرم می‌رفتن... عده‌ای کمی نشسته بودن پای خطبه‌ها... این یعنی مغزا خالیه... شعورا پایینه... همه‌چیز در سطحِ مناسکِ ظاهریه... مثلِ محرم که روضه‌ها و هیئت‌ها شلوغه اما از هرکی دو تا سؤال درباره‌ی امام حسین علیه السلام بپرسی لاله... ما با یه مُشت بازیگرِ در شوآف طرفیم که اگه بهش بگی نمی‌دونی، به‌جای اصلاح، خودش رو باد می‌کنه و تو رو تخطئه(!) به قولِ استاد رحیم‌پور ما با یه مُشت مُفت‌خورِ معنوی طرفیم که چون جوشن کبیر خونده، به درجه‌ای رسیده که سخنرانیِ بعدش رو گوش نمی‌ده و نیازی نیست چون خدا مهربون و گوگولیه و اون و با بندِ اولِ جوشن بخشیده(!) تو دیدار با مسؤولین، مثلِ ۱۴۰۰ سال پیش که پیامبر حکمِ حجاب رو صادر کردن که برای خانم‌ها فقط وجه و کفّین مُجازه، آقا دوباره حکم رو فرمودن... می‌دونین ینی چی؟ ینی مسیر درست نیست! ینی بحث فقط کشف حجابِ جاهلین نیست، بلکه بحث وسیع‌تره و در ارائه‌ی حجاب توسط مذهبیا هم مشکل وجود داره؛ چادری‌های آرایشی... چادرهای زینتی... رنگ‌های جیغ‌... چادری‌های بدونِ حیا... عباپوش‌ها... بلاگرهای محجبه... مسیر درست نیست که امامِ امّت، دو‌ روز بعد از زدنِ سفارت‌مون، بیست دقیقه از حجاب می‌گن و حکمِ حجاب رو اِحیا می‌کنن... من خیلی یادِ جهادگرایی افتادم که بی‌حجاب آورده بودن روستا به بهانه‌ی جذب... یادِ مسؤول خواهرانی افتادم که با عبا و آرایش بود... یادِ پسرهیئتی‌ها افتادم که منتظرن برن غزّه ولی تو خیابونای شهر خودشون می‌ترسن امر به معروف و نهی از منکر کنن... صحبتای آقا بوی نارضایتی می‌داد... از بچه‌مذهبیا... بچه‌ولاییا... تیکه‌هاشون کم‌کاری رو نشونه گرفته بود... این ینی مسیر درست نیست! من هی گفتم و طرد شدم... تو جهادیِ کلات گفتم و بلاک شدم... تو جهادیِ تایباد گفتم و اسمم رفت بلک‌لیست... تو همکارای شب‌کارم گفتم و پُستِ کاریم تنزّل گرفت... تو دوستام گفتم و شدم مغرور و خودشیفته... الآن که دیگه آقاتون گفته(!) بلاکش می‌کنین؟ یا طرد؟ یا تنزّلش می‌دید؟ یا مغروره؟ کِی قراره فراتر از پروفایل‌ها و بیوگرافی‌ها و همایش‌ها و یادداشت‌هاتون، به دردِ اسلام و انقلاب بخورید؟! @sarbehrah
آقا با حجمِ مشغله‌شون برای هر سخنرانی‌شون کلی مطالعه می‌کنن و وقت می‌ذارن، ولی مذهبیا... به خدا قسم من دیدم؛ پولِ بیت‌المال اسراف نه، تباه می‌شه و اینا اگه سه ماه وقت داشته باشن هم دقیقا نیم ساعت قبل از یه برنامه می‌شینن دورِ هم و بی‌کیفیت‌ترین و غیرواقعی‌ترین و بی‌اصول‌ترین برنامه رو می‌ریزن که فقط کاری کرده باشن... من از هفته‌ی پیش دارم برای هدیه‌ی روزِ دختر فکر می‌کنم، به خدا قسم یه هفته مونده به روزِ دختر کلی تشکّل و گروه یادشون میاد برنامه بریزن و جشنی بگیرن(!) یادم نمی‌ره یه روز مونده به شهادتِ حضرتِ رقیه سلام الله علیها به من زنگ زدن که نمایشنامه بنویسم اجرا کنن... وقتی گفتم من کارِ دقیقه‌نودی نمی‌کنم، به‌جای فهمِ خطاشون، گفتن رزقت نبوده، باشه می‌گیم یکی دیگه بنویسه(!) کفّار رو می‌تونی هدایت کنی، اما مذهبیا رو... من ندید قسم می‌خورم نود درصدِ اونا که رفتن پای تریبون، دقیقه‌نود حرفاشون رو نوشته بودن که تذکرِ آقا رو گرفتن... حتی شرط می‌بندم متوجهِ تذکرِ آقا هم نشدن و بادکرده از بیت رفتن بیرون... اوه اوه! شما مذهبیا رو همین‌جوری نمی‌تونی رو زمین پیدا کنی، وای به اون‌که از دیداررهبری برگردن... دماغا بادکرده... غبغب‌ها پُر... دیگه خدا رو هم بنده نیستن😂 @sarbehrah