چون خوشگل و خواستنی و حسرتبرانگیزه❣
خدایا! من قبل از شهادت همه کتابایی که دوست دارم رو بخونم لطفا😢
@sarbehrah
هر بار میخوام جای خوبی رو معرفی کنم، مینویسم بلاگر نیستم و هزینهای بابتِ معرفی نمیگیرم و اصلا روحِ طرف خبر نداره من کانال یا صفحهش و معرفی کردم، چون بلاگری رو شغل نمیدونم و عارم میاد فکر کنن بلاگرم(!)
اینجا محلی برای نوشتن و خلوت کردن و بلند فکر کردنه و متقابلا این مدل جاها رو هم دوست دارم.
لینکی که پایین گذاشتم تقریبا اینطور بود. جای بدی نیست ظاهرا. تقویمی که گذاشته برای سال رو هم خیلی دوست داشتم، میخوام پرینت بگیرم برای دیوارِ اتاقم.
https://eitaa.com/taaghlom
@sarbehrah
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیدِ خونه رو برداشتم و کارت بانکی. برنامه جای دیگهای بود اما انداختیم جاده و رفتیم.
من دیوانهی سبک سفر کردنم.
دیوانهی تصمیماتِ یهویی با مَجانینِ همیشهپایه.
دیوانهی پایههایی که بدونِ خرج کردن، بلدن شاد باشن و خوش بگذرونن.
بیش بادا، بیش!
∆ امامزاده ابراهیم علیه السلام؛ جادهی نیشابور، نرسیده به رستوران آبشار.
@sarbehrah
سربهراه
بچه حزباللهیا! گوش دادید سخنرانیِ امام خامنهای رو؟! اگه نه که... خستهام و خوابم میاد، خودتون خود
دیدار دانشجوییِ آقا رو گذاشته بودم با رفیق تحلیل کنیم، دربارهش صحبت کنیم، بعد اینجا نکاتم رو بنویسم.
دیدارهای دیگهی آقا هم مهمه اما دیدار با جهادگران و دیدار دانشجویی چون با قشرِ جوان و حزباللهیه برای من پررنگتره.
یعنی مخاطب؛ بچهبسیجیا و ولاییها و مذهبیهان. همینا که از این دوره به اون همایش و از این اردو به اون نشست هستن.
آقا تو هر دو دیدار یه فرمایشاتی و نکاتی و تیکههایی داشتن که خروجیش این بود که مسیر خیلی راست نیست!
همین دیدار دانشجویی فرمودن «لابد روی صحبتهای تشکّلها کار شده، فکر شده».
شما به لحنِ عبارت نگاه کنین؛ یعنی باید کار میشد و فکر میشد! پس یعنی نشده!
دربارهی فلسطین بچهها گفتن ما جوانها رو اعزام کنین، آقا تذکر دادن «واقعگریانه صحبت کنین»، این یعنی رو هپروت و شورِ بدون شعور حرف میزنیم.
یا فرمودن «نمیشه که همیشه از مسؤولین طلب کرد، کمی هم خودمون رو ببینیم»، یا بعدتر فرمودن «ما که میگیم، شما انجام نمیدید»...
من هی تو جمعِ مذهبیا گفتم و اینجا نوشتم که شماها اهلِ عمل نیستین، حرّاف و تو توهّمین، گفتن من تندرویم، الآن که آقا تو دیدار دانشجویی مثل دیدار با جهادگران اینقدر تذکر دادن و تیکه انداختن خوشحالم که حرفم درست بوده.
بچهمذهبیولاییها پروفایلِ آقا دارن اما سخنرانیِ آقا گوش نمیدن(!) بیوگرافیِ عین. صاد دارن، اما کتاباش و نخوندن(!) اگه قرار باشه سیر مطالعاتی شروع کنن، اونچه که دوست دارن شروع میکنن، نه اونچه که ضرورته و مثلا آقا فرمودن با کتابهای شهید مطهری شروع کنید(!) روی حرفا و شعاراشون فکر نمیکنن، مطالعه ندارن، شورِ بدونِ شعورن، کفِ روی آبن، طبلِ تو خالیان. مثلِ امروز که تا نمازِ عید تموم شد، همه بدوبدو از حرم میرفتن... عدهای کمی نشسته بودن پای خطبهها... این یعنی مغزا خالیه... شعورا پایینه... همهچیز در سطحِ مناسکِ ظاهریه... مثلِ محرم که روضهها و هیئتها شلوغه اما از هرکی دو تا سؤال دربارهی امام حسین علیه السلام بپرسی لاله...
ما با یه مُشت بازیگرِ در شوآف طرفیم که اگه بهش بگی نمیدونی، بهجای اصلاح، خودش رو باد میکنه و تو رو تخطئه(!) به قولِ استاد رحیمپور ما با یه مُشت مُفتخورِ معنوی طرفیم که چون جوشن کبیر خونده، به درجهای رسیده که سخنرانیِ بعدش رو گوش نمیده و نیازی نیست چون خدا مهربون و گوگولیه و اون و با بندِ اولِ جوشن بخشیده(!)
تو دیدار با مسؤولین، مثلِ ۱۴۰۰ سال پیش که پیامبر حکمِ حجاب رو صادر کردن که برای خانمها فقط وجه و کفّین مُجازه، آقا دوباره حکم رو فرمودن... میدونین ینی چی؟ ینی مسیر درست نیست! ینی بحث فقط کشف حجابِ جاهلین نیست، بلکه بحث وسیعتره و در ارائهی حجاب توسط مذهبیا هم مشکل وجود داره؛
چادریهای آرایشی... چادرهای زینتی... رنگهای جیغ... چادریهای بدونِ حیا... عباپوشها... بلاگرهای محجبه...
مسیر درست نیست که امامِ امّت، دو روز بعد از زدنِ سفارتمون، بیست دقیقه از حجاب میگن و حکمِ حجاب رو اِحیا میکنن...
من خیلی یادِ جهادگرایی افتادم که بیحجاب آورده بودن روستا به بهانهی جذب... یادِ مسؤول خواهرانی افتادم که با عبا و آرایش بود... یادِ پسرهیئتیها افتادم که منتظرن برن غزّه ولی تو خیابونای شهر خودشون میترسن امر به معروف و نهی از منکر کنن...
صحبتای آقا بوی نارضایتی میداد... از بچهمذهبیا... بچهولاییا...
تیکههاشون کمکاری رو نشونه گرفته بود...
این ینی مسیر درست نیست! من هی گفتم و طرد شدم... تو جهادیِ کلات گفتم و بلاک شدم... تو جهادیِ تایباد گفتم و اسمم رفت بلکلیست... تو همکارای شبکارم گفتم و پُستِ کاریم تنزّل گرفت... تو دوستام گفتم و شدم مغرور و خودشیفته...
الآن که دیگه آقاتون گفته(!)
بلاکش میکنین؟ یا طرد؟ یا تنزّلش میدید؟ یا مغروره؟
کِی قراره فراتر از پروفایلها و بیوگرافیها و همایشها و یادداشتهاتون، به دردِ اسلام و انقلاب بخورید؟!
@sarbehrah
آقا با حجمِ مشغلهشون برای هر سخنرانیشون کلی مطالعه میکنن و وقت میذارن،
ولی مذهبیا...
به خدا قسم من دیدم؛ پولِ بیتالمال اسراف نه، تباه میشه و اینا اگه سه ماه وقت داشته باشن هم دقیقا نیم ساعت قبل از یه برنامه میشینن دورِ هم و بیکیفیتترین و غیرواقعیترین و بیاصولترین برنامه رو میریزن که فقط کاری کرده باشن...
من از هفتهی پیش دارم برای هدیهی روزِ دختر فکر میکنم، به خدا قسم یه هفته مونده به روزِ دختر کلی تشکّل و گروه یادشون میاد برنامه بریزن و جشنی بگیرن(!) یادم نمیره یه روز مونده به شهادتِ حضرتِ رقیه سلام الله علیها به من زنگ زدن که نمایشنامه بنویسم اجرا کنن... وقتی گفتم من کارِ دقیقهنودی نمیکنم، بهجای فهمِ خطاشون، گفتن رزقت نبوده، باشه میگیم یکی دیگه بنویسه(!) کفّار رو میتونی هدایت کنی، اما مذهبیا رو...
من ندید قسم میخورم نود درصدِ اونا که رفتن پای تریبون، دقیقهنود حرفاشون رو نوشته بودن که تذکرِ آقا رو گرفتن...
حتی شرط میبندم متوجهِ تذکرِ آقا هم نشدن و بادکرده از بیت رفتن بیرون...
اوه اوه! شما مذهبیا رو همینجوری نمیتونی رو زمین پیدا کنی، وای به اونکه از دیداررهبری برگردن... دماغا بادکرده... غبغبها پُر... دیگه خدا رو هم بنده نیستن😂
@sarbehrah
وقتی به روی مذهبیا میارم که کارِ دقیقهنودی دارین یا بیبرنامه، سریع برچسبِ مقدسِ «جهادی» رو میچسبونن روی کار...
چقدر ظالم و بیشعورن این مدل مذهبیا...
جهادی بابرنامهترین... اصولمندترین... تمیزترین... زمانمندترین و خالصترین مدلِ کاریه...
اگه مثلِ آدم کتاب میخوندن، حتما حسن باقری و متوسلیان و چمران و همت و باکری و خرازی و سربازهای سادهی جبهه رو خونده بودن که چه تمیز و بابرنامه کار میکردن...
برای یه برنامه یه هدیه میخواستن بدن. یادشون رفته بود کاغذکادو بگیرن (کارای بیبرنامه زیاد از این یادرفتنها داره!). کیف خریده بودن برای هدیه دادن. کیف رو برداشتن پیچیدن تو چفیهای چروک و گره زدن...
نمیدونین چه دعوایی کردم... خُردشون کردم... چرا؟ چون وقتی پرسیدم این چه مدل هدیه دادنه؟ بهجای اقرار به خطا و عذرخواهی، گفتن کارِ جهادیه دیگه!
من هم نشونشون دادم پَلَشتی و کثافتکاری و بیعُرضگیشون، اسمش جهادی نیست! جوری ادبشون کردم که تا عمر دارن حتی هدیهی معمولیشون رو شیک و باکلاس بدن و از قبلتعیینشده، وَ دیگه قداستِ جهادی رو با کثافتِ فکریِ خودشون آلوده نکنن!
سازوکارِ حسن باقری رو خوندین؟ معلومه که نه😁
بخونین و ببینین چطور برای کاری که تصمیم به انجامش میگرفته برنامه میریخته و با چه تمرکز و وقتی انجامش میداده و چقدر همهچیز کارشده و منظم و روی فکر و مطالعه و تحقیق بوده...
اتفاقا خیلی هم کمحرف بوده و بسیاااااارعمل!
@sarbehrah
صبحانهم و تو قشم خوردم؛ درّهی ستارگان🤩
البته منظورم پای تلویزیونه، شبکه تماشا😁 ولی چون قشم رو دیدم، انگار اونجا بودم و خیلی خوش گذشت. بعد تو تماشا تبلیغِ سریالای شبکه یک بود و فهمیدم نون.خ۵ میذاره. من نون.خ رو خیلی دوست دارم، اما نه به خاطر بازیگراش یا کارگردانش یا حتی ماجراهاش، بهخاطر کردستان😍
از بهترین سفرهام، دیدنِ کردستانه که بعد کردستانِ عِراق هم بهش اضافه شد و من کارتپستالیترین خاطراتم تعلق گرفت به اربیل و سلیمانیه😍
ظهور بشه، میتونم رااااااااحت برگردم به جادهی کوهستانیِ سلیمانیه و کنارِ اون اسبای سیاهِ وحشیِ روی دامنهی کوه، نفس بکشم و ریههام خُنک شه و پوستِ صورتم تازه😍
تیتراژِ نون.خِ نمیدونم چند رو تو موسیقیهام دارم. هروقت گوش میدم روحم پر میکشه به خاطراتِ خوشم تو کردستان... هم کردستانِ ایران، هم کردستانِ عِراق...
باید ظهور شه؛ حیفِ دنیاست با این همه زیبایی که خدا آفریده و رزقِ چشمها و ریههای ما نباشه...
@sarbehrah
سربهراه
صبحانهم و تو قشم خوردم؛ درّهی ستارگان🤩 البته منظورم پای تلویزیونه، شبکه تماشا😁 ولی چون قشم رو دید
وقتی سپاه داشت اربیل و سلیمانیه رو با موشکاش سوراخسوراخ میکرد، ما پنج تا دختر بودیم و یه آقا تو همون منطقه (به جز راننده)😂
نیمهشب باید تاکسی عوض میکردیم تا برسیم مرزِ ایران. یه جای کوهستانی، تو کردستانِ عِراق، وقتی از تاکسیِ اوّل پیاده شدیم که منتظرِ تاکسیِ دوم باشیم، تو تاریکیِ یکی از خطرناکترین نقاطِ اون موقع، چفیه انداختیم کنارِ جاده و دراز کشیدیم، چون تو تاکسی پنج تامون عقب رو هم رو هم نشسته بودیم و کجوکوله شده بودیم😂
اونجا هنوز نمیدونستیم یه دخترِ بدحجاب مُرده و پدرش دروغ گفته و کشور رو به هم ریخته و گروهکها جرأت کردن پارس کنن و سپاه هم برای ادب کردنشون داره مقرّ منافقین رو تو عِراق میکوبه. ما تو همون خطی حرکت میکردیم که موشکای سپاه؛
کرکوک... اربیل... سلیمانیه...😁
یادمه راننده مدام تماس میگرفت که رانندهی بعدی رو خبر کنه بیاد، ما تو عالَمِ بیخبری، شوخی میکردیم داره زنگ میزنه دوستاش بیان ما رو بدزدن، ما در پَرتترین نقطهی ممکن بودیم و هر بلایی سرمون میومد کسی خبردار نمیشد، ولی اینقدر خسته و کوفته بودیم که اولویتِ فکر کردنمون دراز کشیدن و صاف کردنِ بدن بود، برای بقیهش خدا بزرگه😂😂😂
یادمه شوهرِ دوستم وقتی ماجرامون و فهمیده بود، بهش گفته بود دوستت کلهخر نیست ها، خودِ خره 😂😂😂
ولی من دلم برای نمازجماعتِ صبحی که رانندهی اهلِ تسنّنِ کردستانیِ عِراقی رو به اصرار جلو فرستادیم و بهش اقتدا کردیم، تنگ شده❣
تو همون جادهی کوهستانی... تو همون خلوتی و تاریکی... تو یه مسجد روی ارتفاع که خودمون چراغاش و روشن کردیم... تو همون روزهای ملتهبِ ایرانِ ۱۴۰۱...
نخالهها نباشن، همهمون میتونیم کنارِ هم زندگی کنیم... پشتِ سرِ هم نماز بخونیم... تو تاریکیها و تنهاییها به هم اعتماد کنیم... به هم سلام کنیم و از هم خداحافظی کنیم و برای هم آرزوی سلامت و شادی کنیم...
ما تلاش میکنیم اما زورمون به نخالهها نمیرسه... باید ظهور شه... باید برای دنیایی زیباتر از خاطراتِ من، ظهور شه...
ما چارهای جز ظهور نداریم.
#سفرنامه
#اربعین
@sarbehrah