آقا با حجمِ مشغلهشون برای هر سخنرانیشون کلی مطالعه میکنن و وقت میذارن،
ولی مذهبیا...
به خدا قسم من دیدم؛ پولِ بیتالمال اسراف نه، تباه میشه و اینا اگه سه ماه وقت داشته باشن هم دقیقا نیم ساعت قبل از یه برنامه میشینن دورِ هم و بیکیفیتترین و غیرواقعیترین و بیاصولترین برنامه رو میریزن که فقط کاری کرده باشن...
من از هفتهی پیش دارم برای هدیهی روزِ دختر فکر میکنم، به خدا قسم یه هفته مونده به روزِ دختر کلی تشکّل و گروه یادشون میاد برنامه بریزن و جشنی بگیرن(!) یادم نمیره یه روز مونده به شهادتِ حضرتِ رقیه سلام الله علیها به من زنگ زدن که نمایشنامه بنویسم اجرا کنن... وقتی گفتم من کارِ دقیقهنودی نمیکنم، بهجای فهمِ خطاشون، گفتن رزقت نبوده، باشه میگیم یکی دیگه بنویسه(!) کفّار رو میتونی هدایت کنی، اما مذهبیا رو...
من ندید قسم میخورم نود درصدِ اونا که رفتن پای تریبون، دقیقهنود حرفاشون رو نوشته بودن که تذکرِ آقا رو گرفتن...
حتی شرط میبندم متوجهِ تذکرِ آقا هم نشدن و بادکرده از بیت رفتن بیرون...
اوه اوه! شما مذهبیا رو همینجوری نمیتونی رو زمین پیدا کنی، وای به اونکه از دیداررهبری برگردن... دماغا بادکرده... غبغبها پُر... دیگه خدا رو هم بنده نیستن😂
@sarbehrah
وقتی به روی مذهبیا میارم که کارِ دقیقهنودی دارین یا بیبرنامه، سریع برچسبِ مقدسِ «جهادی» رو میچسبونن روی کار...
چقدر ظالم و بیشعورن این مدل مذهبیا...
جهادی بابرنامهترین... اصولمندترین... تمیزترین... زمانمندترین و خالصترین مدلِ کاریه...
اگه مثلِ آدم کتاب میخوندن، حتما حسن باقری و متوسلیان و چمران و همت و باکری و خرازی و سربازهای سادهی جبهه رو خونده بودن که چه تمیز و بابرنامه کار میکردن...
برای یه برنامه یه هدیه میخواستن بدن. یادشون رفته بود کاغذکادو بگیرن (کارای بیبرنامه زیاد از این یادرفتنها داره!). کیف خریده بودن برای هدیه دادن. کیف رو برداشتن پیچیدن تو چفیهای چروک و گره زدن...
نمیدونین چه دعوایی کردم... خُردشون کردم... چرا؟ چون وقتی پرسیدم این چه مدل هدیه دادنه؟ بهجای اقرار به خطا و عذرخواهی، گفتن کارِ جهادیه دیگه!
من هم نشونشون دادم پَلَشتی و کثافتکاری و بیعُرضگیشون، اسمش جهادی نیست! جوری ادبشون کردم که تا عمر دارن حتی هدیهی معمولیشون رو شیک و باکلاس بدن و از قبلتعیینشده، وَ دیگه قداستِ جهادی رو با کثافتِ فکریِ خودشون آلوده نکنن!
سازوکارِ حسن باقری رو خوندین؟ معلومه که نه😁
بخونین و ببینین چطور برای کاری که تصمیم به انجامش میگرفته برنامه میریخته و با چه تمرکز و وقتی انجامش میداده و چقدر همهچیز کارشده و منظم و روی فکر و مطالعه و تحقیق بوده...
اتفاقا خیلی هم کمحرف بوده و بسیاااااارعمل!
@sarbehrah
صبحانهم و تو قشم خوردم؛ درّهی ستارگان🤩
البته منظورم پای تلویزیونه، شبکه تماشا😁 ولی چون قشم رو دیدم، انگار اونجا بودم و خیلی خوش گذشت. بعد تو تماشا تبلیغِ سریالای شبکه یک بود و فهمیدم نون.خ۵ میذاره. من نون.خ رو خیلی دوست دارم، اما نه به خاطر بازیگراش یا کارگردانش یا حتی ماجراهاش، بهخاطر کردستان😍
از بهترین سفرهام، دیدنِ کردستانه که بعد کردستانِ عِراق هم بهش اضافه شد و من کارتپستالیترین خاطراتم تعلق گرفت به اربیل و سلیمانیه😍
ظهور بشه، میتونم رااااااااحت برگردم به جادهی کوهستانیِ سلیمانیه و کنارِ اون اسبای سیاهِ وحشیِ روی دامنهی کوه، نفس بکشم و ریههام خُنک شه و پوستِ صورتم تازه😍
تیتراژِ نون.خِ نمیدونم چند رو تو موسیقیهام دارم. هروقت گوش میدم روحم پر میکشه به خاطراتِ خوشم تو کردستان... هم کردستانِ ایران، هم کردستانِ عِراق...
باید ظهور شه؛ حیفِ دنیاست با این همه زیبایی که خدا آفریده و رزقِ چشمها و ریههای ما نباشه...
@sarbehrah
سربهراه
صبحانهم و تو قشم خوردم؛ درّهی ستارگان🤩 البته منظورم پای تلویزیونه، شبکه تماشا😁 ولی چون قشم رو دید
وقتی سپاه داشت اربیل و سلیمانیه رو با موشکاش سوراخسوراخ میکرد، ما پنج تا دختر بودیم و یه آقا تو همون منطقه (به جز راننده)😂
نیمهشب باید تاکسی عوض میکردیم تا برسیم مرزِ ایران. یه جای کوهستانی، تو کردستانِ عِراق، وقتی از تاکسیِ اوّل پیاده شدیم که منتظرِ تاکسیِ دوم باشیم، تو تاریکیِ یکی از خطرناکترین نقاطِ اون موقع، چفیه انداختیم کنارِ جاده و دراز کشیدیم، چون تو تاکسی پنج تامون عقب رو هم رو هم نشسته بودیم و کجوکوله شده بودیم😂
اونجا هنوز نمیدونستیم یه دخترِ بدحجاب مُرده و پدرش دروغ گفته و کشور رو به هم ریخته و گروهکها جرأت کردن پارس کنن و سپاه هم برای ادب کردنشون داره مقرّ منافقین رو تو عِراق میکوبه. ما تو همون خطی حرکت میکردیم که موشکای سپاه؛
کرکوک... اربیل... سلیمانیه...😁
یادمه راننده مدام تماس میگرفت که رانندهی بعدی رو خبر کنه بیاد، ما تو عالَمِ بیخبری، شوخی میکردیم داره زنگ میزنه دوستاش بیان ما رو بدزدن، ما در پَرتترین نقطهی ممکن بودیم و هر بلایی سرمون میومد کسی خبردار نمیشد، ولی اینقدر خسته و کوفته بودیم که اولویتِ فکر کردنمون دراز کشیدن و صاف کردنِ بدن بود، برای بقیهش خدا بزرگه😂😂😂
یادمه شوهرِ دوستم وقتی ماجرامون و فهمیده بود، بهش گفته بود دوستت کلهخر نیست ها، خودِ خره 😂😂😂
ولی من دلم برای نمازجماعتِ صبحی که رانندهی اهلِ تسنّنِ کردستانیِ عِراقی رو به اصرار جلو فرستادیم و بهش اقتدا کردیم، تنگ شده❣
تو همون جادهی کوهستانی... تو همون خلوتی و تاریکی... تو یه مسجد روی ارتفاع که خودمون چراغاش و روشن کردیم... تو همون روزهای ملتهبِ ایرانِ ۱۴۰۱...
نخالهها نباشن، همهمون میتونیم کنارِ هم زندگی کنیم... پشتِ سرِ هم نماز بخونیم... تو تاریکیها و تنهاییها به هم اعتماد کنیم... به هم سلام کنیم و از هم خداحافظی کنیم و برای هم آرزوی سلامت و شادی کنیم...
ما تلاش میکنیم اما زورمون به نخالهها نمیرسه... باید ظهور شه... باید برای دنیایی زیباتر از خاطراتِ من، ظهور شه...
ما چارهای جز ظهور نداریم.
#سفرنامه
#اربعین
@sarbehrah
برای کاری اومدم سمتِ خواجهربیع، گفتم عکس و فیلم بگیرم اومدین مشهد بیاین.
هم مرقدِ یکی از صحابهی پیامبر صلوات الله علیهم هست، هم ظاهرا امام رضاجان اینجا تشریف آوردن برای زیارتِ خواجهربیع، هم کلی شهید داره، شهید قاسمیدانا هم اینجاست (مدافع حرم)، هم مزارِ حاجآقا کافی و حاجآقا راستگو اینجاست، هم باغِ بزرگ و قدمتداری هست که صفا داره.
آدرس هم نیاز نیست، بگید آرامگاهِ خواجهربیع درسته، پایینشهرِ مشهد هست.
غروب درها رو میبندن و شبها باز نیست.
#مشهد
@sarbehrah