سربهراه
صبحانهم و تو قشم خوردم؛ درّهی ستارگان🤩 البته منظورم پای تلویزیونه، شبکه تماشا😁 ولی چون قشم رو دید
وقتی سپاه داشت اربیل و سلیمانیه رو با موشکاش سوراخسوراخ میکرد، ما پنج تا دختر بودیم و یه آقا تو همون منطقه (به جز راننده)😂
نیمهشب باید تاکسی عوض میکردیم تا برسیم مرزِ ایران. یه جای کوهستانی، تو کردستانِ عِراق، وقتی از تاکسیِ اوّل پیاده شدیم که منتظرِ تاکسیِ دوم باشیم، تو تاریکیِ یکی از خطرناکترین نقاطِ اون موقع، چفیه انداختیم کنارِ جاده و دراز کشیدیم، چون تو تاکسی پنج تامون عقب رو هم رو هم نشسته بودیم و کجوکوله شده بودیم😂
اونجا هنوز نمیدونستیم یه دخترِ بدحجاب مُرده و پدرش دروغ گفته و کشور رو به هم ریخته و گروهکها جرأت کردن پارس کنن و سپاه هم برای ادب کردنشون داره مقرّ منافقین رو تو عِراق میکوبه. ما تو همون خطی حرکت میکردیم که موشکای سپاه؛
کرکوک... اربیل... سلیمانیه...😁
یادمه راننده مدام تماس میگرفت که رانندهی بعدی رو خبر کنه بیاد، ما تو عالَمِ بیخبری، شوخی میکردیم داره زنگ میزنه دوستاش بیان ما رو بدزدن، ما در پَرتترین نقطهی ممکن بودیم و هر بلایی سرمون میومد کسی خبردار نمیشد، ولی اینقدر خسته و کوفته بودیم که اولویتِ فکر کردنمون دراز کشیدن و صاف کردنِ بدن بود، برای بقیهش خدا بزرگه😂😂😂
یادمه شوهرِ دوستم وقتی ماجرامون و فهمیده بود، بهش گفته بود دوستت کلهخر نیست ها، خودِ خره 😂😂😂
ولی من دلم برای نمازجماعتِ صبحی که رانندهی اهلِ تسنّنِ کردستانیِ عِراقی رو به اصرار جلو فرستادیم و بهش اقتدا کردیم، تنگ شده❣
تو همون جادهی کوهستانی... تو همون خلوتی و تاریکی... تو یه مسجد روی ارتفاع که خودمون چراغاش و روشن کردیم... تو همون روزهای ملتهبِ ایرانِ ۱۴۰۱...
نخالهها نباشن، همهمون میتونیم کنارِ هم زندگی کنیم... پشتِ سرِ هم نماز بخونیم... تو تاریکیها و تنهاییها به هم اعتماد کنیم... به هم سلام کنیم و از هم خداحافظی کنیم و برای هم آرزوی سلامت و شادی کنیم...
ما تلاش میکنیم اما زورمون به نخالهها نمیرسه... باید ظهور شه... باید برای دنیایی زیباتر از خاطراتِ من، ظهور شه...
ما چارهای جز ظهور نداریم.
#سفرنامه
#اربعین
@sarbehrah
برای کاری اومدم سمتِ خواجهربیع، گفتم عکس و فیلم بگیرم اومدین مشهد بیاین.
هم مرقدِ یکی از صحابهی پیامبر صلوات الله علیهم هست، هم ظاهرا امام رضاجان اینجا تشریف آوردن برای زیارتِ خواجهربیع، هم کلی شهید داره، شهید قاسمیدانا هم اینجاست (مدافع حرم)، هم مزارِ حاجآقا کافی و حاجآقا راستگو اینجاست، هم باغِ بزرگ و قدمتداری هست که صفا داره.
آدرس هم نیاز نیست، بگید آرامگاهِ خواجهربیع درسته، پایینشهرِ مشهد هست.
غروب درها رو میبندن و شبها باز نیست.
#مشهد
@sarbehrah
سلام و ارادت🌿
گذاشتن که کسی بهشون نگه حرفِ آقا رو گوش نمیدید، واگرنه قرار نیست اتفاقی بیفته(!)
زیاد به آقای رئیسی نقد میکنن، اما من به ایشون نقدی ندارم چون ایشون میتونن دستور بدن و عزل و نصب کنن، اما نمیتونن دنبالِ مدیر و مسؤول راه بیفتن و بالاسرش باشن. مشکلِ ما مدیرانِ میانی هستن، حلقههای وسط. اونایی که دستور بهشون میرسه اما کارشکنی میکنن.
آقا دستور دادن، ریاستجمهوری دستور دادن، اما کسی نیست اجرا کنه.
ما با قحطالرّجال درگیریم... وَ هرچه میبینید اَشباهالرّجاله...
پلیسِ امنیتِ اخلاقی اگر در جوابِ یه بدحجاب که میپرسه به تو چه؟ جواب بده «از بالا به ما گفتن، ما فقط موظفیم»، به نظرم فاتحهی امنیت و اخلاق رو باید بخونیم... چنانچه خادمِ حرم داره چنین جوابی میده.
این یعنی مادامی که خودِ عاملین و مُجریان، واقف به قانون و حکمِ حجاب نباشن وَ بالا براشون، خدا نباشه، نه تنها سلامتِ جامعهی اسلامی رو تضمین نمیکنن، که بدتر، تهدید هم میکنن.
از طرفی ما در مراحلِ آخر، پلیسِ امنیت اخلاقی میخوایم نه همین ابتدا!
ابتدا باید لباسهای ناهنجار رو از بازار جمع کنن، تولید ملی رو حتی در فرهنگ و الگو هم ملی کنن، قیمتهای لباسها رو سامون بدن، سلبریتیها و بلاگرهامون و جمع کنن، فضای مجازی رو مدیریت کنن، مدارس و دبیرها رو ساماندهی کنن، دانشگاهها و استادها رو غربال کنن، سبکِ زندگی رو اصلاح کنن، اونوقت همهچیز درست میشه و فقط برای چند نخالهی اجیرشده نیاز به پلیسِ امنیت اخلاقی داریم.
پس فریبِ این نمایشها رو نخورید! «مسؤولین درصددِ براندازی هستن، امام و امّت نذاشتیم و نمیذاریم!»
@sarbehrah
نشانِ کتابی هدیه گرفتم که هی یادم میاره؛
من ماهیام،
نهنگم،
عُمّانم آرزوست...
@sarbehrah