من از بههمریختگی وحشت دارم. بهندرت پیش میاد اتاقم بههمریخته باشه. بهندرت پیش میاد حتی در اوجِ خستگی و بیخوابی لباسهام و تا نکنم و سرِ جالباسی نذارم. بهندرت پیش میاد حل شدنِ چالشی رو به مرورِ زمان بسپارم. بهندرت پیش میاد اصلاح یا تعیینِ تکلیفِ رابطهای پریشان رو به بعد موکول کنم.
وقتی جایی یا چیزی بههمریخته باشه، ذهنم مدام درگیره که کِی مرتب میشه؟ چقدر طول میکشه تمیز شه؟ چقدر زمان میبره روبهراه شه؟
زمان! من از زمان وحشت دارم که مبادا قدِّ عمرم بهش نرسه و همهچیز در پریشانی و ویرانی تموم شه...
دیدنِ این عکس، اشکِ منِ سختگریهکُن رو درآورد...
نه به خاطرِ مردمِ مظلوم و مقتدرِ فلسطین... که به خاطرِ خودِ ظالم و سرشکستهم!
سه دهه با اسرائیلِ نَفْسم به خانیونسِ آباد و زیبای جانم تاختم و این عکس یادم آورد من حالا چنینم؛
ویرانِ ویرانِ ویران...
وحشت کردم... از دیدنِ خودم تو قابِ این عکس وحشت کردم... ترسِ از زمان چنگ انداخته به گلوم... نَفَسَم بند اومده...
من اموالِ خدا بودم... نَفْسَم غصبش کرد... ویرانش کرد... آوارش کرد...
سه دهه گذشته... من کِی دست به زانو بگیرم و اسرائیلم رو نابود کنم و خانیونسم رو آباد؟! تا کِی نَفَس دارم نَفْسَم رو پاک کنم و کردهها و نکردهها رو جبران؟! این خرابی تا کِی گریبانگیرمه؟! امانتِ خدا رو کِی آباد کنم؟!
خانیونس آزاد شد ولی من هنوز اسیرم...
@sarbehrah
+ خانوم چرا مشکی پوشیدین؟ شهادت که نیست!
- مشکی نیست که، سورمهایه!
+ خانوم رنگی بپوشین!
وقتی تنها معلمِ رنگیپوشِ مدرسهام، حق میدم حتی سورمهایِ تنم براشون سنگین باشه.
فردا براشون آبیِ آسمونی میپوشم؛ روشن و سرزنده❣
@sarbehrah
چند روزه خیلی نِق میزنم. خستهام. از روزی که از اداره اومدم عصبیام و خسته. هی روی تقویم میشمرم کِی تموم میشه مدرسه. باید برای فردا سؤالِ امتحانی تحویل بدم و تو تعطیلات هی پشتِ گوش انداختم و الآنم تنبلیم میشه. مامان و بُردم بازار خیالش رو از لباسِ مجلس راحت کردم و الآن خونهام و فردا صبح که میرم مدرسه، بعدش خصوصی دارم و شبکاری و تا دوشنبهشب خونه نیستم و فرصتِ خواب ندارم. امشب دلم میخواد فقط بخوابم که طرحِ سؤال مونده... تا اینکه این دو تا عکس رو دیدم...
خب! محاسبهی نفسِ امشب با این دو تا عکسه!
همینقدر رُک! همینقدر خشن! همینقدر گریهدار!
تن به جریانها نمیدم، خسته هم میشم!
یه جای کار میلنگه دیگه! میلنگه که هم خدا رو میخوام، هم خرما رو!
باید امشب به تکلیفِ خستگیم برسم!
یا رومیِ روم،
یا زنگیِ زنگ!
میشه از اون صلوات خفناتون برام هدیه کنین به امام زمان ارواحنا فداه؟
به نیتِ بخیر و عافیت و عزّت گذشتنِ باقیموندهی مدرسه و عمرم.
یا صاحبالزمان!
از شما مدد...
@sarbehrah
خیلیها آرزوبهدل از دنیا رفتن، اما من اون دخترِ خوشبختیام که صبحِ روزی بهاری از خواب بیدار شدم و دیدم ایرانِ جانم، بیشرفترینِ عالَم رو موشکباران کرده...
من اون دخترِخوشبختیام که چشمهام صبحِ روزی رو دید که اسرائیل مستقیم و بیواسطه از کشورِ جانم تودهنی خورد...
به شکرانه حرم میرم؛ زیارت میکنم؛ نماز میخونم؛ فتح میخونم هدیه به امام زمان ارواحنا فداه؛ به شکرانه کلاس به کلاس بحث رو میکشونم به دفاعِ مقدسِ آخرالزمان❣
امروز هر همکاری که با من از حمایتِ اسرائیل حرف بزنه، موشکبارون میشه👍
شکرِ نعمت، نعمتت افزون کند!
امروز رو شکر میکنم که چشمام ظهور ببینه...
ظهور!
این عکس؛ من و رفیقیم، به همین زودیها انشاءالله❤️
@sarbehrah
هشتم یک:
+ خانوم! شما نمیترسید جنگ بشه؟!
_ نه!
+ خانوووووم! جنگ بشه واقعا نمیترسید؟!
_ عزیزم منظورت این بیهویت، اسرائیله؟
+ آره دیگه!
_ غزّه رو روی نقشهی دنیا دیدی؟!
+ نه!
_ برو ببین، اینقده (نوکِ انگشتِ شَستم و میذارم زیرِ بندِ اولِ انگشتِ اشارهم) شش ماهه اسرائیل با کمکِ آمریکا و انگلیس و عربستان و کلی بمب و موشک و اِهِنّ و تُلُپ و رسانه و محاصره و تحریم، نتونسته انقده جا رو که نصفِ بیشترِ مردمش شهید شدن و سپاه و لشکری ندارن و از گرسنگی جونی برای جنگ تو تنشون نمونده، بگیره(!) به نظرت وجودِ جنگیدن با ایییییراااااان رو داره؟!
(ایران رو با اُبُهّت و قدرت تلفظ کردم)
سکوت میکنن و بعد از چند دقیقه یکیشون میگه راست میگن خانوم! واااااااقعا ها!
نیشخندی میزنم و یکی دیگه با خیالِ رااااااحت میگه: پس درسمون و بخونیم، هیچجا تعطیل نمیشه :))
@sarbehrah
زمان:
حجم:
389.9K
از حرمِ امام رضاجان بازم تبریک میگم که نسل به نسل آرزو به دل از دنیا رفتن، اما امروز سهمِ چشمهای من و شماست😍😍😍
@sarbehrah
شیرینکامم به اخبار و به هدیهی دخترم😍😍😍
برگههام و امضا کنم، با یه پُستِ مناسبتی برمیگردم😎
@sarbehrah
ابنزیاد دستور داده بود هرکس به مسلم بن عقیل علیه السلام پناه داد، زندهش نذارن. این تهدید بود و در کنارش تطمیع هم گذاشته بود و کلی سکه تو دستوبالِ آدما ریخته بود که چشماشون به حقیقت کور شه. تهدید برای ترسوها بود و تطمیع برای دنیاپرستا. این وسط کلی مذهبی و ولاییِ کفِ روی آب بود که نیاز به تزویر داشتن. به مذهبیا حدیث و آیههای تقطیعشده میداد، تأویل و تفسیرِ مندرآوردی میداد، مغزای خالی از بصیرتشون رو شستشو میداد. به مذهبیتوخالیها میگفت امر به معروف و نهی از منکر که مالِ دهه هفتاد بود(!) مالِ خودِ پیغمبر(!) حسین و چه به امر به معروف؟! چرا دنبالِ تفرقهاین؟! چرا اتحاد رو میشکنین؟! حسین تندرویه(!) افراطیه(!) خارجیه... از دینِ پیغمبر خروج کرده... پیغمبر الآن بود راضی به جنگِ مسلمون با مسلمون میشد؟!
مذهبی بیبخارهای بیبصیرت با تزویر... فرماندهها با تطمیع... جوندوستها با تهدید...
همه عقب کشیدن...
همهی اونا که جمعه به جمعه ندبه خوندن و امامِ زمانشون رو با اشک و ضجّه صدا زدن، به وقتِ عمل کنار کشیدن(!)
خطبهی ولیّ فقیهشون رو تو نمازِ عیدِ فطر نشنیدن که «آحاد مردم باید مقابلِ هنجارشکنیِ دینی وظیفهی خودشون رو انجام بدن» وَ تا حرف و سخنرانی بود، خوب باد به غبغبشون انداختن و دیگران رو به راهِ راست هدایت کردن، اما به عمل که رسید... مسلم بن عقیل علیه السلام تنها موند...
اَشباهُالرّجال چپیدن خونههاشون که یهوقت همسایه و دوست و فامیل مسخرهشون نکنن... تنهاشون نذارن... شغلشون و از دست ندن... مدرکشون رو از دست ندن... اعتبار و محبوبیتشون رو از دست ندن... سرمایه و ثروتشون رو از دست ندن... پدر و مادر و بچهشون و از دست ندن... که یهوقت خونوادهی شوهر بهش نگن اووووو تو چقدر اُمُّلی! پیامبر تموم شد! پنجاه سالِ پیش بود! دعوای حسین و یزید به ما چه؟! نون و آب میشه برامون؟! گرونی رو نمیبینی؟! بدبختی رو نمیبینی؟! همهچی کارِ خودشونه! این دعوا زرگریه، به من و تو چه!
رسانههای کوفه و مدینه و شام خوب فعالیت کردن... توخالیها رو خوب از دروغ و فریب پُر کردن...
مسلم بن عقیل علیه السلام تنها موند و مذهبیهای کوفه رفتن که به نمازِ جماعت برسن... پشتِ سرِ امامِ جماعتِ بیامام... پشتِ سرِ آخوندایی که برای حمله نکردن به اسرائیل توجیهِ شرعی میبافن و در لباسِ پیغمبر به حکومتِ پیغمبر خیانت میکنن...
اونوقت تو یه شهر پُر از مَردِ نامرد، یه زن به دادِ مُسلم رسید!
یه زن!
بینِ اونهمه نامرد...
زنی که شوهرش سابقهی ایستادن مقابلِ مولا علی علیه السلام و مولا حسن علیه السلام رو داره و از کلهگندههای سپاهِ ابلیسه... میشد بترسه که مبادا زندانیش کنن... شکنجه... مبادا بکشنش...
زنی که پسرش، شرابخوارهای هرزهتر از شوهرش بود... میشد وحشت کنه که پسرش بلایی سرش نیاره...
میشد بترسه بعد از پناه دادن به مسلم بن عقیل علیه السلام، همسایهها دیگه باهاش سلام و علیک نکنن... سوپریِ محل دیگه بهش جنس نفروشه... اراذل و اوباش آزارش ندن... تنها و بیکس نمونه... شوهر و پسرش خرجی بهش ندن و جایی شغل پیدا نکنه...
زنی با این شوهر و پسر و تو دلِ کُفر که تو تاریخ نوشته وقتی هنوز مسلم رو نشناخته بود، بهش گفت درِ خونهی من نشین... صلاح نیست...
آخ من فدای حیای زنانهت خانوم! وسطِ سیاهترین صفحاتِ خالی از مردِ تاریخِ مردنوشته، چه مردونگی کردی! طَوعَه جان!
من در تحیّرم که وقتی مردها تاریخ مینوشتن و به شما رسیدن، چطور از خجالت نمردن؟! چطور ادامه دادن به نوشتن که مسلم بن عقیل علیه السلام در کوفه تنها و بییاور ماند و زنی که شما باشی، به او آب نوشاند و او را با احترام پناه داد...
طوعه جان!
خانوم!
من دورِ دستهات بگردم که کاسهی آب به دستِ سفیرِ امام داد... بیا بگو دلت به کجا وصل بود که نه برقِ سکههای طاغوت دلت رو بُرد، نه تهدیدهاش دلت رو لرزوند؟
طوعه جان!
شما مذهبیِ کدوم مذهب هستی که با حدیث و فتوا، کلاه شرعی نبافتی و سرت نذاشتی که مسلم رو رها کنی و بری به دوره و همایشت برسی و غروب سر از هیئت دربیاری و نماز شبت ترک نشه؟!
طوعه جان!
شما افتخارِ جنسیتِ منید؛ زن!
زن به مثابهی «عبدِ خدا»... «یاورِ امام»، آنچنان که شما❣
طوعه جان!
امامِ من غریب مونده و من رو خواب بُرده... شما شاگرد و نوآموز تقبّل میکنی بانو؟
#ورود_حضرت_مسلم_به_کوفه
#زن_زندگی_آزادی
#افتخارم
@sarbehrah
سربهراه
السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللّٰه السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ أَمِيرِالْمُؤْمِنِين السّ
آقا امام حسین❣
نه فقط دل
که برایت نَفَسَم تنگ شده است...
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
بعد از چند ساعت بیخوابی و مداوم سرِ کار بودن و خونه نبودن، رسیدم خونه؟ نمیدونم! فقط میدونم امروز حوالیِ ساعتِ چهار، تو ماشین چشمام رفت... وقتی بیدار شدم که کلاس خصوصیِ عصرم شروع شده بود!
دلم برای خونه تنگ شده بود... حالا که رسیدم، انگار برگشتم بهشت... دلم چایِ تازهدم با عطرِ هِل میخواد و طعمِ خرما، ولی از بیخوابی نمیتونم سرِ پا بایستم... دراز کشیدم و چای و غذا رو رها کردم...
فقط میخوام امروز رو بنویسم که باید برای درکش، دیروز رو هم بگم. شاید میانهی این پُست به خواب برم و داغیِ وقایع از دهان بیفته!
دیروزها اینطور بود که بهخاطرِ صفری که بابتِ تقلب و دروغ و توهین دادم، اداره بازخواستم کرد و گفت نمره بده بره(!) من اداره رو روی سرِ رئیسِ تسبیحبهدستی که برای از سر باز کردنِ یه شارلاتان، امر به ظلم و فریب و دروغ کرد خراب کردم.
متوسل شدن به مؤسس. مؤسس دست به نمرهها بُرد و مدرسه رو روی سرِ مؤسس و دبیرها خراب کردم.
تمومِ دانشآموزای طبقه دوم طوفانِ من رو دیدن و برای طبقهی پایین، خودم کلاس به کلاس رفتم و گفتم من به تلاشِ تلاشگری خیانت نکردم و نمیکنم و نخواهم کرد، اگه نمرهای بیشتر از چیزی که من خوندم بود، کارِ مؤسس و اداره است.
نمراتِ من رو دستنخورده گذاشتن تو کارنامه. شارلاتان مثلِ گاوی که روبروش پارچهی قرمز گرفته باشن، دیوانه شد و کارهایی کرد که بماند...
تهدیدِ جانی شدم...
نترسیدم؟ معلومه که چرا! امام خمینی نیستم که احساسم از پیروزی و تهدید برام یه کلمه باشه: «هیچ»!
ضعفِ ایمان دارم و ترسیدم. اما ایستادم وسطِ کلاسِ دخترش و گفتم رئیس اداره که سهله، رئیس آموزش و پرورش هم از من نمرهی مفت بخواد نخواهم داد.
اما حالم از اتفاقای افتاده بد بود... خیلی خیلی بد! چرا اینجا ننوشتم؟ دارم اَدای مؤمنها رو درمیارم بلکه به فرمودهی امیرالمؤمنین علیه السلام از اونها شدم! مؤمنین چه شکلیان؟
شادیشون تو چهرهشون و برای همه، اندوهشون تو دلشون و برای خودشون...
حالم بد بود تا دیشب که شبکاری داشتم. اینقدر تحت فشارِ روحی و روانی بودم که زده بود به سرم بگم دیگه شبکاری نمیام... خوابم و گرفته و جون برای مدرسه ندارم... شکرِ خدا که خدا بهجبر سربهراهم میکنه و نمیذاره چنین غلطی بکنم... با امام زمان ارواحنا فداه گفتگویی داشتم و بعد هم امام حسین علیه السلام رو صدا زدم...
وَ امروز شروع شد:
صبح میرفتم مدرسه که دو تا خانم روبروم پرچمِ سرخِ گنبدِ امام حسین علیه السلام رو باز کردن...
یه دلِ سیر زیرِ سایهی پرچم اشک ریختم و سبک شدم...
اولِ صبح، قبل از مدرسه رفیق رو دیدم و شارژ شدم...
زنگِ اول هشتم دوییها یه حقیقتی رو بهم گفتن... که اذیت میشدن من با نهما صمیمیام و دوستشون دارم... برای همین بدقلقی میکردن... از آذرماه میرن با نهما دوست میشن که بفهمن چرا من دوستشون دارم... میفهمن و کلِ کلاس، متحد، خودشون رو تغییر میدن و بهمرور دلم رو بهدست میارن... این روزا که با هم خوش و خرمیم جرأت کردن بگن... بعد اونی که اصلا و اصلا و اصلا حتی فکرشم نمیکردم، یه هدیهی آبیِ آسمونی گذاشت تو دستم و با چشمای خیس و صدای بغضآلود گفت این برای شماست...
مطمئن بودم از اون دختر برای من سوسک و ملخ و ترقّه و شیطنتیه... اما...
خودش کشیده... خودِ دخترِ کمحجابم کشیده برای معلمِ محجبهش...
گفت میدونین اون گیره روسری از کجاست؟ گفت حرم بودم داشتن گیره میدادن، رفتم گفتم میشه یه دونه برای معلمم بدید، میخوام از حرم که دوست داره براش هدیه ببرم...
رنگِ کاغذکادو... رنگِ رُبان... نقاشی... گیره... حرم... این بچهها خیلی دقت کردن علایقم و بفهمن... من خیلی ازشون دور بودم... اینا دیوار به دیوارِ نهمان و حتما از صمیمیتِ من با اونا خیلی اذیت شدن... از خودم خجالت میکشم... حرفی نمیزنم... کادو بهدست میرم جلو و بغلش میکنم... تو بغلم میزنه زیرِ گریه... بقیهی کلاس هم میان دورم و بغضکرده نگاهم میکنن... فقط مدیر و همکارام و رفیق میدونن من از چه دختری کادو گرفتم که ساعتها متحیر بمونن...
زنگِ تفریح میخوره. در رو میبندن که از کلاسای دیگه نیان داخل. دورهم کردن و همون دختر دستام و میگیره تو دستش. میگه چشماتون و ببندید. میگم چرا؟! میگه ببندید خانوم. اعتماد میکنم. چشمام و میبندم. میگه میخوام تصفیهی روحتون کنم. میخوام همهی حالِ بدتون رو بگیرم که شما غصه نداشته باشید.
من دستام و میکشم. میترسم اندوهم رو از آنِ خودش کنه... به تصفیهی روح اعتقاد دارم؟ نه! به محبت اعتقاد دارم... به چیزی که در هشتم دو ازش غافل بودم و حالا فهمیدم... حالا که برای جبران، فرصتِ کمی دارم...
@sarbehrah