eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
خیلی‌ها آرزو‌به‌دل از دنیا رفتن، اما من اون دخترِ خوشبختی‌ام که صبحِ روزی بهاری از خواب بیدار شدم و دیدم ایرانِ جانم، بی‌شرف‌ترینِ عالَم رو موشک‌باران کرده... من اون دخترِخوشبختی‌ام که چشم‌هام صبحِ روزی رو دید که اسرائیل مستقیم و بی‌واسطه از کشورِ جانم تودهنی خورد... به شکرانه حرم می‌رم؛ زیارت می‌کنم؛ نماز می‌خونم؛ فتح می‌خونم هدیه به امام زمان ارواحنا فداه؛ به شکرانه کلاس به کلاس بحث رو می‌کشونم به دفاعِ مقدسِ آخرالزمان❣ امروز هر همکاری که با من از حمایتِ اسرائیل حرف بزنه، موشک‌بارون می‌شه👍 شکرِ نعمت، نعمتت افزون کند! امروز رو شکر می‌کنم که چشمام ظهور ببینه... ظهور! این عکس؛ من و رفیقیم، به همین زودی‌ها ان‌شاءالله❤️ @sarbehrah
هشتم یک: + خانوم! شما نمی‌ترسید جنگ بشه؟! _ نه! + خانوووووم! جنگ بشه واقعا نمی‌ترسید؟! _ عزیزم منظورت این بی‌هویت، اسرائیله؟ + آره دیگه! _ غزّه رو روی نقشه‌ی دنیا دیدی؟! + نه! _ برو ببین، این‌قده (نوکِ انگشتِ شَستم و می‌ذارم زیرِ بندِ اولِ انگشتِ اشاره‌م) شش ماهه اسرائیل با کمکِ آمریکا و انگلیس و عربستان و کلی بمب و موشک و اِهِنّ و تُلُپ و رسانه و محاصره و تحریم، نتونسته انقده جا رو که نصفِ بیشترِ مردمش شهید شدن و سپاه و لشکری ندارن و از گرسنگی جونی برای جنگ تو تن‌شون نمونده، بگیره(!) به نظرت وجودِ جنگیدن با ایییییراااااان رو داره؟! (ایران رو با اُبُهّت و قدرت تلفظ کردم) سکوت می‌کنن و بعد از چند دقیقه یکی‌شون می‌گه راست می‌گن خانوم! واااااااقعا ها! نیشخندی می‌زنم و یکی دیگه با خیالِ رااااااحت می‌گه: پس درسمون و بخونیم، هیچ‌جا تعطیل نمی‌شه :)) @sarbehrah
زمان: حجم: 389.9K
از حرمِ امام رضاجان بازم تبریک می‌گم که نسل به نسل آرزو به دل از دنیا رفتن، اما امروز سهمِ چشم‌های من و شماست😍😍😍 @sarbehrah
شیرین‌کامم به اخبار و به هدیه‌ی دخترم😍😍😍 برگه‌هام و امضا کنم، با یه پُستِ مناسبتی برمی‌گردم😎 @sarbehrah
ابن‌زیاد دستور داده بود هرکس به مسلم بن عقیل علیه السلام پناه داد، زنده‌ش نذارن. این تهدید بود و در کنارش تطمیع هم گذاشته بود و کلی سکه تو دست‌وبالِ آدما ریخته بود که چشماشون به حقیقت کور شه. تهدید برای ترسوها بود و تطمیع برای دنیاپرستا. این وسط کلی مذهبی و ولاییِ کفِ روی آب بود که نیاز به تزویر داشتن. به مذهبیا حدیث و آیه‌های تقطیع‌شده می‌داد، تأویل و تفسیرِ من‌درآوردی می‌داد، مغزای خالی از بصیرت‌شون رو شستشو می‌داد. به مذهبی‌توخالی‌ها می‌گفت امر به معروف و نهی از منکر که مالِ دهه هفتاد بود(!) مالِ خودِ پیغمبر(!) حسین و چه به امر به معروف؟! چرا دنبالِ تفرقه‌این؟! چرا اتحاد رو می‌شکنین؟! حسین تندرویه(!) افراطیه(!) خارجیه... از دینِ پیغمبر خروج کرده... پیغمبر الآن بود راضی به جنگِ مسلمون با مسلمون می‌شد؟! مذهبی‌ بی‌بخارهای بی‌بصیرت با تزویر... فرمانده‌ها با تطمیع... جون‌دوست‌ها با تهدید... همه عقب کشیدن... همه‌ی اونا که جمعه به جمعه ندبه خوندن و امامِ زمان‌شون رو با اشک و ضجّه صدا زدن، به وقتِ عمل کنار کشیدن(!) خطبه‌ی ولیّ فقیه‌شون رو تو نمازِ عیدِ فطر نشنیدن که «آحاد مردم باید مقابلِ هنجارشکنیِ دینی وظیفه‌ی خودشون رو انجام بدن» وَ تا حرف و سخنرانی بود، خوب باد به غبغب‌شون انداختن و دیگران رو به راهِ راست هدایت کردن، اما به عمل که رسید... مسلم بن عقیل علیه السلام تنها موند... اَشباهُ‌الرّجال چپیدن خونه‌هاشون که یه‌وقت همسایه و دوست و فامیل مسخره‌شون نکنن... تنهاشون نذارن... شغل‌شون و از دست ندن... مدرک‌شون رو از دست ندن... اعتبار و محبوبیت‌شون رو از دست ندن... سرمایه و ثروت‌شون رو از دست ندن... پدر و مادر و بچه‌شون و از دست ندن... که یه‌وقت خونواده‌ی شوهر بهش نگن اووووو تو چقدر اُمُّلی! پیامبر تموم شد! پنجاه سالِ پیش بود! دعوای حسین و یزید به ما چه؟! نون و آب می‌شه برامون؟! گرونی رو نمی‌بینی؟! بدبختی رو نمی‌بینی؟! همه‌چی کارِ خودشونه! این دعوا زرگریه، به من و تو چه! رسانه‌های کوفه و مدینه و شام خوب فعالیت کردن... توخالی‌ها رو خوب از دروغ و فریب پُر کردن... مسلم بن عقیل علیه السلام تنها موند و مذهبی‌های کوفه رفتن که به نمازِ جماعت برسن... پشتِ سرِ امامِ جماعتِ بی‌امام... پشتِ سرِ آخوندایی که برای حمله نکردن به اسرائیل توجیهِ شرعی می‌بافن و در لباسِ پیغمبر به حکومتِ پیغمبر خیانت می‌کنن... اون‌وقت تو یه شهر پُر از مَردِ نامرد، یه زن به دادِ مُسلم رسید! یه زن! بینِ اون‌همه نامرد... زنی که شوهرش سابقه‌ی ایستادن مقابلِ مولا علی علیه السلام و مولا حسن علیه السلام رو داره و از کله‌گنده‌های سپاهِ ابلیسه... می‌شد بترسه که مبادا زندانیش کنن... شکنجه... مبادا بکشنش... زنی که پسرش، شراب‌خواره‌‌ای هرزه‌تر از شوهرش بود... می‌شد وحشت کنه که پسرش بلایی سرش نیاره... می‌شد بترسه بعد از پناه دادن به مسلم بن عقیل علیه السلام، همسایه‌ها دیگه باهاش سلام و علیک نکنن... سوپریِ محل دیگه بهش جنس نفروشه... اراذل و اوباش آزارش ندن... تنها و بی‌کس نمونه... شوهر و پسرش خرجی بهش ندن و جایی شغل پیدا نکنه... زنی با این شوهر و پسر و تو دلِ کُفر که تو تاریخ نوشته وقتی هنوز مسلم رو نشناخته بود، بهش گفت درِ خونه‌ی من نشین... صلاح نیست... آخ من فدای حیای زنانه‌ت خانوم! وسطِ سیاه‌ترین صفحاتِ خالی از مردِ تاریخِ مردنوشته، چه مردونگی کردی! طَوعَه جان! من در تحیّرم که وقتی مردها تاریخ می‌نوشتن و به شما رسیدن، چطور از خجالت نمردن؟! چطور ادامه دادن به نوشتن که مسلم بن عقیل علیه السلام در کوفه تنها و بی‌یاور ماند و زنی که شما باشی، به او آب نوشاند و او را با احترام پناه داد... طوعه جان! خانوم! من دورِ دست‌هات بگردم که کاسه‌ی آب به دستِ سفیرِ امام داد... بیا بگو دلت به کجا وصل بود که نه برقِ سکه‌های طاغوت دلت رو بُرد، نه تهدیدهاش دلت رو لرزوند؟ طوعه جان! شما مذهبیِ کدوم مذهب هستی که با حدیث و فتوا، کلاه شرعی نبافتی و سرت نذاشتی که مسلم رو رها کنی و بری به دوره و همایشت برسی و غروب سر از هیئت دربیاری و نماز شبت ترک نشه؟! طوعه جان! شما افتخارِ جنسیتِ منید؛ زن! زن به مثابه‌ی «عبدِ خدا»... «یاورِ امام»، آن‌چنان که شما❣ طوعه جان! امامِ من غریب مونده و من رو خواب بُرده... شما شاگرد و نوآموز تقبّل می‌کنی بانو؟ @sarbehrah
سربه‌راه
@sarbehrah
بعد از چند ساعت بی‌خوابی و مداوم سرِ کار بودن و خونه نبودن، رسیدم خونه؟ نمی‌دونم! فقط می‌دونم امروز حوالیِ ساعتِ چهار، تو ماشین چشمام رفت... وقتی بیدار شدم که کلاس خصوصیِ عصرم شروع شده بود! دلم برای خونه تنگ شده بود... حالا که رسیدم، انگار برگشتم بهشت... دلم چایِ تازه‌دم با عطرِ هِل می‌خواد و طعمِ خرما، ولی از بی‌خوابی نمی‌تونم سرِ پا بایستم... دراز کشیدم و چای و غذا رو رها کردم... فقط می‌خوام امروز رو بنویسم که باید برای درکش، دیروز رو هم بگم. شاید میانه‌ی این پُست به خواب برم و داغیِ وقایع از دهان بیفته! دیروزها این‌طور بود که به‌خاطرِ صفری که بابتِ تقلب و دروغ و توهین دادم، اداره بازخواستم کرد و گفت نمره بده بره(!) من اداره رو روی سرِ رئیسِ تسبیح‌به‌دستی که برای از سر باز کردنِ یه شارلاتان، امر به ظلم و فریب و دروغ کرد خراب کردم. متوسل شدن به مؤسس. مؤسس دست به نمره‌ها بُرد و مدرسه رو روی سرِ مؤسس و دبیرها خراب کردم. تمومِ دانش‌آموزای طبقه دوم طوفانِ من رو دیدن و برای طبقه‌ی پایین، خودم کلاس به کلاس رفتم و گفتم من به تلاشِ تلاشگری خیانت نکردم و نمی‌کنم و نخواهم کرد، اگه نمره‌ای بیشتر از چیزی که من خوندم بود، کارِ مؤسس و اداره است. نمراتِ من رو دست‌نخورده گذاشتن تو کارنامه. شارلاتان مثلِ گاوی که روبروش پارچه‌ی قرمز گرفته باشن، دیوانه شد و کارهایی کرد که بماند... تهدیدِ جانی شدم... نترسیدم؟ معلومه که چرا! امام خمینی نیستم که احساسم از پیروزی و تهدید برام یه کلمه باشه: «هیچ»! ضعفِ ایمان دارم و ترسیدم. اما ایستادم وسطِ کلاسِ دخترش و گفتم رئیس اداره که سهله، رئیس آموزش و پرورش هم از من نمره‌ی مفت بخواد نخواهم داد. اما حالم از اتفاقای افتاده بد بود... خیلی خیلی بد! چرا اینجا ننوشتم؟ دارم اَدای مؤمن‌ها رو درمیارم بلکه به فرموده‌ی امیرالمؤمنین علیه السلام از اونها شدم! مؤمنین چه شکلی‌ان؟ شادی‌شون تو چهره‌شون و برای همه، اندوه‌شون تو دلشون و برای خودشون... حالم بد بود تا دیشب که شب‌کاری داشتم. این‌قدر تحت فشارِ روحی و روانی بودم که زده بود به سرم بگم دیگه شب‌کاری نمیام... خوابم و گرفته و جون برای مدرسه ندارم... شکرِ خدا که خدا به‌جبر سربه‌راهم می‌کنه و نمی‌ذاره چنین غلطی بکنم... با امام زمان ارواحنا فداه گفتگویی داشتم و بعد هم امام حسین علیه السلام رو صدا زدم... وَ امروز شروع شد: صبح می‌رفتم مدرسه که دو تا خانم روبروم پرچمِ سرخِ گنبدِ امام حسین علیه السلام رو باز کردن... یه دلِ سیر زیرِ سایه‌ی پرچم اشک ریختم و سبک شدم... اولِ صبح، قبل از مدرسه رفیق رو دیدم و شارژ شدم... زنگِ اول هشتم دویی‌ها یه حقیقتی رو بهم گفتن... که اذیت می‌شدن من با نهما صمیمی‌ام و دوست‌شون دارم... برای همین بدقلقی می‌کردن... از آذرماه می‌رن با نهما دوست می‌شن که بفهمن چرا من دوست‌شون دارم... می‌فهمن و کلِ کلاس، متحد، خودشون رو تغییر می‌دن و به‌مرور دلم رو به‌دست میارن... این روزا که با هم خوش و خرمیم جرأت کردن بگن... بعد اونی که اصلا و اصلا و اصلا حتی فکرشم نمی‌کردم، یه هدیه‌ی آبیِ آسمونی گذاشت تو دستم و با چشمای خیس و صدای بغض‌آلود گفت این برای شماست... مطمئن بودم از اون دختر برای من سوسک و ملخ و ترقّه و شیطنتیه... اما... خودش کشیده... خودِ دخترِ کم‌حجابم کشیده برای معلمِ محجبه‌ش... گفت می‌دونین اون گیره روسری از کجاست؟ گفت حرم بودم داشتن گیره می‌دادن، رفتم گفتم می‌شه یه دونه برای معلمم بدید، می‌خوام از حرم که دوست داره براش هدیه ببرم... رنگِ کاغذکادو... رنگِ رُبان... نقاشی... گیره... حرم... این بچه‌ها خیلی دقت کردن علایقم و بفهمن... من خیلی ازشون دور بودم... اینا دیوار به دیوارِ نهمان و حتما از صمیمیتِ من با اونا خیلی اذیت شدن... از خودم خجالت می‌کشم... حرفی نمی‌زنم... کادو به‌دست می‌رم جلو و بغلش می‌کنم... تو بغلم می‌زنه زیرِ گریه... بقیه‌ی کلاس هم میان دورم و بغض‌کرده نگاهم می‌کنن... فقط مدیر و همکارام و رفیق می‌دونن من از چه دختری کادو گرفتم که ساعت‌ها متحیر بمونن... زنگِ تفریح می‌خوره. در رو می‌بندن که از کلاسای دیگه نیان داخل. دوره‌م کردن و همون دختر دستام و می‌گیره تو دستش. می‌گه چشماتون و ببندید. می‌گم چرا؟! می‌گه ببندید خانوم. اعتماد می‌کنم. چشمام و می‌بندم. می‌گه می‌خوام تصفیه‌ی روحتون کنم. می‌خوام همه‌ی حالِ بدتون رو بگیرم که شما غصه نداشته باشید. من دستام و می‌کشم. می‌ترسم اندوهم رو از آنِ خودش کنه... به تصفیه‌ی روح اعتقاد دارم؟ نه! به محبت اعتقاد دارم... به چیزی که در هشتم دو ازش غافل بودم و حالا فهمیدم..‌. حالا که برای جبران، فرصتِ کمی دارم... @sarbehrah
سربه‌راه
بعد از چند ساعت بی‌خوابی و مداوم سرِ کار بودن و خونه نبودن، رسیدم خونه؟ نمی‌دونم! فقط می‌دونم امروز
دستام و دوباره می‌گیره. خانوم! چشماتون رو باز نکنین. می‌گم اندوهی ندارم. زحمت نکش. دروغ گفتم؟ بله! اما فریب نمی‌خوره... وقتی تا رنگِ موردِ علاقه‌م و بی‌اون‌که بگم فهمیدن، حتما اندوهِ این چند روزم و بی‌اونکه بگم هم می‌فهمن... می‌گه خانوم! شما یه جَوونه‌اید... به من بگید چه حسی دارید؟ می‌گم سردمه... خاک سرده... اما روزنه‌ی نور گرمه... دستای تو گرمه... می‌گه روح‌تون سبز می‌شه... حسش می‌کنین؟ چشمام و که باز می‌کنم دست می‌زنن و بهم می‌گه حال بد ازتون دور... جوری جلوی اشکام و گرفتم که از فشارش تمومِ تنم یخ زده... من معلمم... وقت کمه... از هر فرصتی باید استفاده کنم... می‌گم حالا تو دستات و بده به من و چشمات و ببند... دخترا بیشتر بهم نزدیک می‌شن. سریع دستاش و می‌ذاره تو دستم و چشماش و می‌بنده. می‌گم هرچی گفتم، تکرار کن. بگو: حسبنا الله +حسبنا الله. و نعم الوکیل +و نعم الوکیل. و نعم النصیر +و نعم النصیر. دستاش و رها می‌کنم و می‌گم چی حس می‌کنی؟ چشماش و باز می‌کنه و اشکاش می‌ریزه... دوباره پناه میاره به آغوشم... نهما که درِ کلاسشون رو باز می‌کنن و می‌بینن یکی رو بغل کردم و بقیه دورم چشماشون گریونه و دستم کادو، غیرتی می‌شن. جیغ‌وداد می‌کنن. من از جام تکون نمی‌خورم. می‌خوام کمبودی که هشتما حس کردن... غروری که ازشون جریحه‌دار شده، جلوی نهما بهشون برگرده... نهما سریع الرّضان، زود ازم راضی می‌شن، اما این صبورهای عجیب... مامان اومده و بعد از سه روز من و دیده. داره تندتند باهام حرف می‌زنه و همه‌چی رو برام تعریف می‌کنه. چشمام داره می‌ره ولی نامردیه خستگیم برای اون باشه. برمی‌گردم و بقیه‌ی امروز و می‌نویسم. امروز، دیروزها رو شست و بُرد... امروز یه روزِ بخیر بود... بخیر... @sarbehrah
سربه‌راه
دستام و دوباره می‌گیره. خانوم! چشماتون رو باز نکنین. می‌گم اندوهی ندارم. زحمت نکش. دروغ گفتم؟ بله!
زنگ دوم اون یکی هشتما بودن.‌ تا وارد شدم دست زدن. از دور برام بوسه فرستادن. هشتما خیلی ازم حساب می‌برن، نمی‌تونن مثلِ نهما بغلم کنن، دستم و بگیرن، باهام درد و دل کنن، با موبایلم عکس بگیرن و ساعتم و از دستم باز کنن و ببندن دست‌شون :) روی این کارا رو بهشون ندادم و قبلا نوشتم چرا. طفلیا از دور و پشتِ میزاشون ابراز احساسات می‌کنن. یکی از ضعیف‌ترین دانش‌آموزام، ارائه‌ی خوبی می‌ده و کلی روی درسم کار کرده. اون یکی یه ظرف پر از توت‌فرنگیِ زیبا و درشتی آورده که البته هرچه اصرار کرد، جز برداشتنِ یکی برای شاد شدنِ دلش، بقیه رو قبول نکردم که یاد نگیره با خرج و زحمتِ خونواده ابراز محبت کنه. درسم رسیده به مقاومتِ غزّه و شعرِ نزار قبّانی. غزّه رو جوری کار کردم که همون صبحِ جذابِ ، دخترام به من تبریک می‌گفتن و اعتقاد دارن یا ندارن، تو دهن‌شون انداختم «اسرائیلِ خاک‌برسر» :) داشتم از نزار قبّانی می‌گفتم و دعوت‌شون می‌کردم اگه شعرِ عاشقانه دوست دارن، اشعارِ نزار رو بخونن که یهو یکی گفت خانوم! آیدا زنِ کدوم شاعر بود؟ منم درجا می‌گم شاملوی چهارزنه! شاملو بهترین گزینه‌ی یه دبیر ادبیاته برای خییییییییلی تبیین‌ها و تیکه انداختن‌ها ؛) دخترا با تعجب می‌گن چی؟! تکرار می‌کنم و همون که پرسیده با ذوق می‌گه خب عاشقش بوده! منم با خنده جواب می‌دم نه عزیزم! دوراش و زده و دیگه عمری نبوده :) بعد شوخی‌شوخی می‌گم امام خمینی یه زن داشت اونم بعد از ۱۳ بار خواستگاری! امام خامنه‌ای یه زن دارن که به عشق‌شون انگشترِ عقدشون و از دست‌شون درنمیارن! عشق؟! مگه قلبِ آدم گاراژه چهار بار عاشق شه؟! یکی از دخترا صادقانه می‌پرسه پس چرا اماما کلی صیغه داشتن؟ می‌گم پیامبر و خدیجه سلام الله علیها عاشقِ هم بودن، قبل از هم ازدواج نکرده بودن، با هم بودن هم پیامبر ازدواجی نکردن. هرچی بوده بعد از بانو خدیجه سلام الله علیها بوده. امام علی علیه السلام و حضرت زهرا سلام الله علیها رو هم می‌گم و شروع می‌کنم علتِ ازدواج‌ها رو گفتن. پارادایمِ «زن، شمشیر، اسبِ» عربِ جاهلی رو شرح می‌دم و وضعیتِ زنانِ بی‌مرد رو، که بتونن ازدواج‌های سیاسی و مصلحتی و دلیل‌دارِ ائمه علیهم السلام رو درک کنن. وَ در آخر... در پرجمعیت‌ترین کلاسم، رزقم می‌شه از خدیجه‌ی کبری سلام الله علیها حرف بزنم... بدونِ اسم جلو می‌رم و با افتخار و غرور ویژگی‌هاشون و می‌گم... دست می‌ذارم روی ویژگی‌هایی که دخترا دوست دارن: ثروتمند... باغرور... با کلی خواستگارِ خفن... کارآفرین... شاغل... مدیرِ کلی مرد... سنت‌شکن... انتخاب‌کننده‌ی همسر... پاپیش‌گذارنده در خواستگاری... آب از لب‌ولوچه‌ی دخترا آویزونه... مدام می‌پرسن کی؟ کی خانوم؟ این‌که می‌گید کیه؟ زنگِ تفریح می‌خوره و من می‌گم خدیجه... سلام الله علیها❣ می‌ریزن دورِ میزم که کتاب بگید بخونیم این چیزا رو بدونیم... لیست می‌دم و هر کتاب رو با شرحِ دقیقِ خصوصیات بهشون می‌گم و هنوز هم دارن پیام می‌دن که لیست بگیرن... :) @sarbehrah
سربه‌راه
زنگ دوم اون یکی هشتما بودن.‌ تا وارد شدم دست زدن. از دور برام بوسه فرستادن. هشتما خیلی ازم حساب می‌ب
زنگ سوم به نهما انشا دادم و رفتم دفتر چیزی بیارم که دیدم دبیرِ ریاضیِ هفتم با خطِ خرچنگ‌قورباغه‌ای داره برای روی بُرد «یا مهدی» می‌نویسه. مدیرمون می‌خوان برای امام زمان ارواحنا فداه کار کنن و کلی چیزمیز بنویسن. تواضع نکردم چون وقتی داشتم مدرسه رو روی سرِ مؤسس خراب می‌کردم، همه همکارام بودن و شنیدن که گفتم من دبیرای دیگه‌شون نیستم که سطحِ پایین درس بدم و روی بچه‌ها عیب بذارم و بعد کیلویی نمره بدم برن! جیک‌شون درنیومد چون اون روز کسی جرأت نداشت با من کلامی صحبت کنه. تواضع نکردم که بدونن اگه ایرادی بهشون می‌گیرم، دستِ خودم پُره. رفتم جلو و گفتم به من یه ماژیکِ سرکج بدید تا براتون بنویسم. اولش تعجب کردن چون نمی‌دونن من نستعلیق بلدم. گشتن یه ماژیکِ سبزِ سرکج آوردن و براشون نستعلیق نوشتم «یا مهدی». مدیرم سریع یه متن گذاشتن جلوم و وقتی خودشون و دبیر ریاضی و معاونامون بالای سرم ایستاده بودن و هاج‌وواج نگاه می‌کردن، متن رو نستعلیق نوشتم و پرسیدم دیگه چی می‌خواید؟ دبیر ریاضی رفت... مدیرم به معاون‌مون گفتن برید بیرون و ماژیکای سرکج بخرید و بیاید... به من گفتن چرا شما همیشه آدم رو غافل‌گیر می‌کنید و همیشه دست‌تون پُره؟!... من تا معاون بیان به نهمام رسیدم و وقتی اونا انشا می‌نوشتن، من کلللللللللی متن برای امام زمان ارواحنا فداه نوشتم😍😍😍 در کسری از ثانیه مدرسه پُر شد که خانوم خطاطه. شور و شوقِ دخترا شروع شد. اینا اتفاقیه؟! نه! من با امام زمان ارواحنا فداه صحبت کرده بودم... عزّتم دادن... درست بعد از طوفانی که به بهانه‌ی شارلاتان راه افتاده بود... عزّتم دادن... @sarbehrah