eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
@sarbehrah
بعد از چند ساعت بی‌خوابی و مداوم سرِ کار بودن و خونه نبودن، رسیدم خونه؟ نمی‌دونم! فقط می‌دونم امروز حوالیِ ساعتِ چهار، تو ماشین چشمام رفت... وقتی بیدار شدم که کلاس خصوصیِ عصرم شروع شده بود! دلم برای خونه تنگ شده بود... حالا که رسیدم، انگار برگشتم بهشت... دلم چایِ تازه‌دم با عطرِ هِل می‌خواد و طعمِ خرما، ولی از بی‌خوابی نمی‌تونم سرِ پا بایستم... دراز کشیدم و چای و غذا رو رها کردم... فقط می‌خوام امروز رو بنویسم که باید برای درکش، دیروز رو هم بگم. شاید میانه‌ی این پُست به خواب برم و داغیِ وقایع از دهان بیفته! دیروزها این‌طور بود که به‌خاطرِ صفری که بابتِ تقلب و دروغ و توهین دادم، اداره بازخواستم کرد و گفت نمره بده بره(!) من اداره رو روی سرِ رئیسِ تسبیح‌به‌دستی که برای از سر باز کردنِ یه شارلاتان، امر به ظلم و فریب و دروغ کرد خراب کردم. متوسل شدن به مؤسس. مؤسس دست به نمره‌ها بُرد و مدرسه رو روی سرِ مؤسس و دبیرها خراب کردم. تمومِ دانش‌آموزای طبقه دوم طوفانِ من رو دیدن و برای طبقه‌ی پایین، خودم کلاس به کلاس رفتم و گفتم من به تلاشِ تلاشگری خیانت نکردم و نمی‌کنم و نخواهم کرد، اگه نمره‌ای بیشتر از چیزی که من خوندم بود، کارِ مؤسس و اداره است. نمراتِ من رو دست‌نخورده گذاشتن تو کارنامه. شارلاتان مثلِ گاوی که روبروش پارچه‌ی قرمز گرفته باشن، دیوانه شد و کارهایی کرد که بماند... تهدیدِ جانی شدم... نترسیدم؟ معلومه که چرا! امام خمینی نیستم که احساسم از پیروزی و تهدید برام یه کلمه باشه: «هیچ»! ضعفِ ایمان دارم و ترسیدم. اما ایستادم وسطِ کلاسِ دخترش و گفتم رئیس اداره که سهله، رئیس آموزش و پرورش هم از من نمره‌ی مفت بخواد نخواهم داد. اما حالم از اتفاقای افتاده بد بود... خیلی خیلی بد! چرا اینجا ننوشتم؟ دارم اَدای مؤمن‌ها رو درمیارم بلکه به فرموده‌ی امیرالمؤمنین علیه السلام از اونها شدم! مؤمنین چه شکلی‌ان؟ شادی‌شون تو چهره‌شون و برای همه، اندوه‌شون تو دلشون و برای خودشون... حالم بد بود تا دیشب که شب‌کاری داشتم. این‌قدر تحت فشارِ روحی و روانی بودم که زده بود به سرم بگم دیگه شب‌کاری نمیام... خوابم و گرفته و جون برای مدرسه ندارم... شکرِ خدا که خدا به‌جبر سربه‌راهم می‌کنه و نمی‌ذاره چنین غلطی بکنم... با امام زمان ارواحنا فداه گفتگویی داشتم و بعد هم امام حسین علیه السلام رو صدا زدم... وَ امروز شروع شد: صبح می‌رفتم مدرسه که دو تا خانم روبروم پرچمِ سرخِ گنبدِ امام حسین علیه السلام رو باز کردن... یه دلِ سیر زیرِ سایه‌ی پرچم اشک ریختم و سبک شدم... اولِ صبح، قبل از مدرسه رفیق رو دیدم و شارژ شدم... زنگِ اول هشتم دویی‌ها یه حقیقتی رو بهم گفتن... که اذیت می‌شدن من با نهما صمیمی‌ام و دوست‌شون دارم... برای همین بدقلقی می‌کردن... از آذرماه می‌رن با نهما دوست می‌شن که بفهمن چرا من دوست‌شون دارم... می‌فهمن و کلِ کلاس، متحد، خودشون رو تغییر می‌دن و به‌مرور دلم رو به‌دست میارن... این روزا که با هم خوش و خرمیم جرأت کردن بگن... بعد اونی که اصلا و اصلا و اصلا حتی فکرشم نمی‌کردم، یه هدیه‌ی آبیِ آسمونی گذاشت تو دستم و با چشمای خیس و صدای بغض‌آلود گفت این برای شماست... مطمئن بودم از اون دختر برای من سوسک و ملخ و ترقّه و شیطنتیه... اما... خودش کشیده... خودِ دخترِ کم‌حجابم کشیده برای معلمِ محجبه‌ش... گفت می‌دونین اون گیره روسری از کجاست؟ گفت حرم بودم داشتن گیره می‌دادن، رفتم گفتم می‌شه یه دونه برای معلمم بدید، می‌خوام از حرم که دوست داره براش هدیه ببرم... رنگِ کاغذکادو... رنگِ رُبان... نقاشی... گیره... حرم... این بچه‌ها خیلی دقت کردن علایقم و بفهمن... من خیلی ازشون دور بودم... اینا دیوار به دیوارِ نهمان و حتما از صمیمیتِ من با اونا خیلی اذیت شدن... از خودم خجالت می‌کشم... حرفی نمی‌زنم... کادو به‌دست می‌رم جلو و بغلش می‌کنم... تو بغلم می‌زنه زیرِ گریه... بقیه‌ی کلاس هم میان دورم و بغض‌کرده نگاهم می‌کنن... فقط مدیر و همکارام و رفیق می‌دونن من از چه دختری کادو گرفتم که ساعت‌ها متحیر بمونن... زنگِ تفریح می‌خوره. در رو می‌بندن که از کلاسای دیگه نیان داخل. دوره‌م کردن و همون دختر دستام و می‌گیره تو دستش. می‌گه چشماتون و ببندید. می‌گم چرا؟! می‌گه ببندید خانوم. اعتماد می‌کنم. چشمام و می‌بندم. می‌گه می‌خوام تصفیه‌ی روحتون کنم. می‌خوام همه‌ی حالِ بدتون رو بگیرم که شما غصه نداشته باشید. من دستام و می‌کشم. می‌ترسم اندوهم رو از آنِ خودش کنه... به تصفیه‌ی روح اعتقاد دارم؟ نه! به محبت اعتقاد دارم... به چیزی که در هشتم دو ازش غافل بودم و حالا فهمیدم..‌. حالا که برای جبران، فرصتِ کمی دارم... @sarbehrah
سربه‌راه
بعد از چند ساعت بی‌خوابی و مداوم سرِ کار بودن و خونه نبودن، رسیدم خونه؟ نمی‌دونم! فقط می‌دونم امروز
دستام و دوباره می‌گیره. خانوم! چشماتون رو باز نکنین. می‌گم اندوهی ندارم. زحمت نکش. دروغ گفتم؟ بله! اما فریب نمی‌خوره... وقتی تا رنگِ موردِ علاقه‌م و بی‌اون‌که بگم فهمیدن، حتما اندوهِ این چند روزم و بی‌اونکه بگم هم می‌فهمن... می‌گه خانوم! شما یه جَوونه‌اید... به من بگید چه حسی دارید؟ می‌گم سردمه... خاک سرده... اما روزنه‌ی نور گرمه... دستای تو گرمه... می‌گه روح‌تون سبز می‌شه... حسش می‌کنین؟ چشمام و که باز می‌کنم دست می‌زنن و بهم می‌گه حال بد ازتون دور... جوری جلوی اشکام و گرفتم که از فشارش تمومِ تنم یخ زده... من معلمم... وقت کمه... از هر فرصتی باید استفاده کنم... می‌گم حالا تو دستات و بده به من و چشمات و ببند... دخترا بیشتر بهم نزدیک می‌شن. سریع دستاش و می‌ذاره تو دستم و چشماش و می‌بنده. می‌گم هرچی گفتم، تکرار کن. بگو: حسبنا الله +حسبنا الله. و نعم الوکیل +و نعم الوکیل. و نعم النصیر +و نعم النصیر. دستاش و رها می‌کنم و می‌گم چی حس می‌کنی؟ چشماش و باز می‌کنه و اشکاش می‌ریزه... دوباره پناه میاره به آغوشم... نهما که درِ کلاسشون رو باز می‌کنن و می‌بینن یکی رو بغل کردم و بقیه دورم چشماشون گریونه و دستم کادو، غیرتی می‌شن. جیغ‌وداد می‌کنن. من از جام تکون نمی‌خورم. می‌خوام کمبودی که هشتما حس کردن... غروری که ازشون جریحه‌دار شده، جلوی نهما بهشون برگرده... نهما سریع الرّضان، زود ازم راضی می‌شن، اما این صبورهای عجیب... مامان اومده و بعد از سه روز من و دیده. داره تندتند باهام حرف می‌زنه و همه‌چی رو برام تعریف می‌کنه. چشمام داره می‌ره ولی نامردیه خستگیم برای اون باشه. برمی‌گردم و بقیه‌ی امروز و می‌نویسم. امروز، دیروزها رو شست و بُرد... امروز یه روزِ بخیر بود... بخیر... @sarbehrah
سربه‌راه
دستام و دوباره می‌گیره. خانوم! چشماتون رو باز نکنین. می‌گم اندوهی ندارم. زحمت نکش. دروغ گفتم؟ بله!
زنگ دوم اون یکی هشتما بودن.‌ تا وارد شدم دست زدن. از دور برام بوسه فرستادن. هشتما خیلی ازم حساب می‌برن، نمی‌تونن مثلِ نهما بغلم کنن، دستم و بگیرن، باهام درد و دل کنن، با موبایلم عکس بگیرن و ساعتم و از دستم باز کنن و ببندن دست‌شون :) روی این کارا رو بهشون ندادم و قبلا نوشتم چرا. طفلیا از دور و پشتِ میزاشون ابراز احساسات می‌کنن. یکی از ضعیف‌ترین دانش‌آموزام، ارائه‌ی خوبی می‌ده و کلی روی درسم کار کرده. اون یکی یه ظرف پر از توت‌فرنگیِ زیبا و درشتی آورده که البته هرچه اصرار کرد، جز برداشتنِ یکی برای شاد شدنِ دلش، بقیه رو قبول نکردم که یاد نگیره با خرج و زحمتِ خونواده ابراز محبت کنه. درسم رسیده به مقاومتِ غزّه و شعرِ نزار قبّانی. غزّه رو جوری کار کردم که همون صبحِ جذابِ ، دخترام به من تبریک می‌گفتن و اعتقاد دارن یا ندارن، تو دهن‌شون انداختم «اسرائیلِ خاک‌برسر» :) داشتم از نزار قبّانی می‌گفتم و دعوت‌شون می‌کردم اگه شعرِ عاشقانه دوست دارن، اشعارِ نزار رو بخونن که یهو یکی گفت خانوم! آیدا زنِ کدوم شاعر بود؟ منم درجا می‌گم شاملوی چهارزنه! شاملو بهترین گزینه‌ی یه دبیر ادبیاته برای خییییییییلی تبیین‌ها و تیکه انداختن‌ها ؛) دخترا با تعجب می‌گن چی؟! تکرار می‌کنم و همون که پرسیده با ذوق می‌گه خب عاشقش بوده! منم با خنده جواب می‌دم نه عزیزم! دوراش و زده و دیگه عمری نبوده :) بعد شوخی‌شوخی می‌گم امام خمینی یه زن داشت اونم بعد از ۱۳ بار خواستگاری! امام خامنه‌ای یه زن دارن که به عشق‌شون انگشترِ عقدشون و از دست‌شون درنمیارن! عشق؟! مگه قلبِ آدم گاراژه چهار بار عاشق شه؟! یکی از دخترا صادقانه می‌پرسه پس چرا اماما کلی صیغه داشتن؟ می‌گم پیامبر و خدیجه سلام الله علیها عاشقِ هم بودن، قبل از هم ازدواج نکرده بودن، با هم بودن هم پیامبر ازدواجی نکردن. هرچی بوده بعد از بانو خدیجه سلام الله علیها بوده. امام علی علیه السلام و حضرت زهرا سلام الله علیها رو هم می‌گم و شروع می‌کنم علتِ ازدواج‌ها رو گفتن. پارادایمِ «زن، شمشیر، اسبِ» عربِ جاهلی رو شرح می‌دم و وضعیتِ زنانِ بی‌مرد رو، که بتونن ازدواج‌های سیاسی و مصلحتی و دلیل‌دارِ ائمه علیهم السلام رو درک کنن. وَ در آخر... در پرجمعیت‌ترین کلاسم، رزقم می‌شه از خدیجه‌ی کبری سلام الله علیها حرف بزنم... بدونِ اسم جلو می‌رم و با افتخار و غرور ویژگی‌هاشون و می‌گم... دست می‌ذارم روی ویژگی‌هایی که دخترا دوست دارن: ثروتمند... باغرور... با کلی خواستگارِ خفن... کارآفرین... شاغل... مدیرِ کلی مرد... سنت‌شکن... انتخاب‌کننده‌ی همسر... پاپیش‌گذارنده در خواستگاری... آب از لب‌ولوچه‌ی دخترا آویزونه... مدام می‌پرسن کی؟ کی خانوم؟ این‌که می‌گید کیه؟ زنگِ تفریح می‌خوره و من می‌گم خدیجه... سلام الله علیها❣ می‌ریزن دورِ میزم که کتاب بگید بخونیم این چیزا رو بدونیم... لیست می‌دم و هر کتاب رو با شرحِ دقیقِ خصوصیات بهشون می‌گم و هنوز هم دارن پیام می‌دن که لیست بگیرن... :) @sarbehrah
سربه‌راه
زنگ دوم اون یکی هشتما بودن.‌ تا وارد شدم دست زدن. از دور برام بوسه فرستادن. هشتما خیلی ازم حساب می‌ب
زنگ سوم به نهما انشا دادم و رفتم دفتر چیزی بیارم که دیدم دبیرِ ریاضیِ هفتم با خطِ خرچنگ‌قورباغه‌ای داره برای روی بُرد «یا مهدی» می‌نویسه. مدیرمون می‌خوان برای امام زمان ارواحنا فداه کار کنن و کلی چیزمیز بنویسن. تواضع نکردم چون وقتی داشتم مدرسه رو روی سرِ مؤسس خراب می‌کردم، همه همکارام بودن و شنیدن که گفتم من دبیرای دیگه‌شون نیستم که سطحِ پایین درس بدم و روی بچه‌ها عیب بذارم و بعد کیلویی نمره بدم برن! جیک‌شون درنیومد چون اون روز کسی جرأت نداشت با من کلامی صحبت کنه. تواضع نکردم که بدونن اگه ایرادی بهشون می‌گیرم، دستِ خودم پُره. رفتم جلو و گفتم به من یه ماژیکِ سرکج بدید تا براتون بنویسم. اولش تعجب کردن چون نمی‌دونن من نستعلیق بلدم. گشتن یه ماژیکِ سبزِ سرکج آوردن و براشون نستعلیق نوشتم «یا مهدی». مدیرم سریع یه متن گذاشتن جلوم و وقتی خودشون و دبیر ریاضی و معاونامون بالای سرم ایستاده بودن و هاج‌وواج نگاه می‌کردن، متن رو نستعلیق نوشتم و پرسیدم دیگه چی می‌خواید؟ دبیر ریاضی رفت... مدیرم به معاون‌مون گفتن برید بیرون و ماژیکای سرکج بخرید و بیاید... به من گفتن چرا شما همیشه آدم رو غافل‌گیر می‌کنید و همیشه دست‌تون پُره؟!... من تا معاون بیان به نهمام رسیدم و وقتی اونا انشا می‌نوشتن، من کلللللللللی متن برای امام زمان ارواحنا فداه نوشتم😍😍😍 در کسری از ثانیه مدرسه پُر شد که خانوم خطاطه. شور و شوقِ دخترا شروع شد. اینا اتفاقیه؟! نه! من با امام زمان ارواحنا فداه صحبت کرده بودم... عزّتم دادن... درست بعد از طوفانی که به بهانه‌ی شارلاتان راه افتاده بود... عزّتم دادن... @sarbehrah
مادرم و دارم می‌برم لباسش و بگیرم، دو تا دختر از روبرو میومدن که یکی شال سرش نبود. به مامان می‌گم بهش بگو شالش و سرش کنه. مامان هنگهههههه😂😂😂 مامان اهلِ این کارا نیست😂 یه خونه‌دارِ ساده است که خیلی بیرون رو ندیده و خیال می‌کنه همه‌ی خدازده‌های بی‌حجاب، اون سلیطه‌های وحشیِ پاچه‌بگیرن😂 خودم به دختره می‌گم شالت و سر کن. دختره برمی‌گرده می‌گه به تو چه، مامان وحشت کرده😂😂😂 من انگار نشنیدم، گفتم و رفتم. سرِ خیابون که می‌رسیم، برمی‌گردم نگاه می‌کنم می‌بینم سرش کرده. به مامان نشونش می‌دم و مامان با دهانِ باز دختره رو نگاه می‌کنه😂😁 همیشه براش از امر به معروف و نهی از منکرم تعریف می‌کردم، امروز با چشماش دید😂😁😂 @sarbehrah
سربه‌راه
ناهارم و آوردم جلو تلویزیون بخورم، اتفاقی رسیدم شبکه افق دیدم یه زن که بهش خیانت شده، اومده پیش یه ح
این پستم و یادتونه؟ واقعا داره از تلویزیون چنین چیزی پخش می‌شه😍😍😍 اووووووووو👏👏👏 همون‌جور که هی به صداوسیما زنگ زدم و بدی‌هاشون رو گفتم، می‌رم الآن زنگ بزنم بابتِ این سریال هم تشکر کنم❣ @sarbehrah
سربه‌راه
زنگ دوم اون یکی هشتما بودن.‌ تا وارد شدم دست زدن. از دور برام بوسه فرستادن. هشتما خیلی ازم حساب می‌ب
امروز یکتا گفت چهل هزار تومان داده و کتاب مجازی «یوما» خریده😍 گفت تا بیاد مدرسه داشته می‌خونده😍گفت چقدر خوب بوده😍 @sarbehrah
سربه‌راه
@sarbehrah
پیش‌گفتار: اگه فکر می‌کنید من آدمِ مغروری هستم، درست فکر می‌کنید😁 ولی غرور از جوانبی زینتِ یه دختر هست که اینجا منظورِ من نیست. من از ابتدای سال تا هفته‌ی پیش مقابلِ هیچ همکاری از رتبه‌ی کنکور و دانشگاه و رتبه‌های هنریم صحبتی نکرده بودم، حتی سابقه‌ی کاریِ من رو دو روزه فهمیدن! کلا هم کم و به ضرورت با همکارام صحبت می‌کنم، مدرسه برای من فقط با دخترام معنا می‌شه، بقیه رو تحمل می‌کنم. پس دنبالِ تکبّر نبوده و نیستم وگرنه عین شش ماه رو می‌تونستم خیلی چیزا رو به سرشون بزنم. هفته‌ی پیش رسید به کلاه‌شرعی... به توجیه... به از اسلام و انقلاب مایه گذاشتن برای منفعت‌های شخصی... هفته‌ی پیش که مشخص شد کسی نمی‌تونه با نمراتِ من کیلویی رفتار کنه و حتی رئیسِ اداره و حراستش هم نتونستن از من نمره بگیرن، وقتی نصیحت‌های فریبکارانه و خیرخواهی‌های منفعت‌طلبانه و آیه و قسم‌های تأویل‌شده گذاشتن جلوم... وقتی همکارام از گوشه‌ی چشم نگاهم کردن و به من برچسبِ «سخت‌گیر» زدن... از اونجا دیدم نه! لازمه یه چیزایی رو بدونن! بفهمن! به رخ‌شون کشیده شه! پس این دو‌ مورد رو از بابِ جواب ندادنِ صبر و سکوت و تواضع بدونید و ناگزیر بودنِ راهِ تربیتیِ تنبُّه و تلنگُر! پانوشت: این‌که رتبه و دانشگاه و شاخصه‌های تخصصیم رو به دخترام گفتم بحثش فرق داره؛ شما وقتی معلمِ ابتدایی هستی، جلسه‌ی اول باید یه معلمِ مهربون دیده شی که بچه‌ای که از وسطِ بازی و دنیای فانتزی اومده مدرسه وحشت نکنه. وقتی معلمِ نوجوانی باید جلسه‌ی اول تخصصت دیده شه واگرنه، نه فرصتِ رفاقت بهت می‌دن، نه اعتماد. فضای متوسطه اول و دوم، رقابتِ ظاهریِ درسیه. یعنی دخترا خیلی درس‌خون نیستن، اما طلبکارِ معلمِ باسوادن. پس بهترین ارائه‌ی یه معلمِ متوسطه‌ در طولِ ۹ ماه بااااااااید جلسه‌ی اول باشه! شما جلسه‌ی اول باید شاگردِ نوجوانت رو متحیّر و شگفت‌زده کنی! اینجا دیگه بحثِ تکبّر نیست، دقیقا نیاز و ضرورتِ آموزشی و حتی پرورشیه! اصلِ ماجرا: ۱. دبیرِ علوم اومدن پیشم و چند برگه بهم دادن و گفتن این تحقیقیه که گفتم بچه‌ها برام بیارن. گفتم بدم به شما برای دیوارِ پژوهش نصب کنید. نگاهی به برگه‌ها انداختم و داشتم فکر می‌کردم دخترا جرأت ندارن چنین چیزی به من بدن و می‌دونن نباید چنین خبطی کنن... یه مشت کپیِ کثیفِ پاره‌پوره‌ی بی‌سلیقه... ما تو مدرسه سه بُردِ اصلی داریم که بزرگ هستن و تمومِ اطلاعیه‌ها و نتایج روی اون‌ها نصب می‌شه. دیوارِ پژوهش خیلی کوچیک و نُقلیه اما به لطفِ خدا و با همتِ دخترای پژوهشم، این‌قدر شیک و تمیز هست که چشم‌گیره... یکی از دبیرا همون آذرماه مستقیم برگه‌ی کلاسش و آورد که بزنم روی دیوار و من پیچوندم و به بهانه‌ی مناسبتی کار کردنِ دخترا گفتم باشه بعد. امروز از دیوارِ پژوهش عکس گرفتم بذارم اینجا برای این پُست که الآن نظرم عوض شده و احتیاط کردم و نمی‌ذارم ؛( آذرماه تواضع پیشه کردم اما امروز که همه‌ی پچه‌پچه‌ها و رفت‌وآمدها به مدرسه مربوط به منه، جایز ندیدم به تواضع بگذره! به همکارم گفتم روزنامه‌دیواری‌ای که روی دیوارِ پژوهش دیدید رو تا حالا تو مدرسه‌ای یا جایی دیدید؟! گفتن نه! گفتم برای اینه که معلم‌ها استعدادهای بچه‌ها رو کشف نمی‌کنن و به کپی و پرینت می‌گن تحقیق(!) گفتم اون روزنامه‌دیواری و ماکتِ پاش، بعد از حداقل هشت بار برگردوندن، شده این! بارِ اول بچه‌ها گریه کردن، من صبوری! بارِ دوم مدیر گفتن دلشون نشکنه، من صبوری! بارِ سوم خانواده‌ها گوشه دادن این چه کاریه که نمره نداره ولی دخترامون ول‌کُنش نیستن و استرسش و دارن؟ من صبوری! بار چهارم دخترا رو تشر زدم که چقدر فس‌فس می‌کنین که زمان‌بندی یاد بگیرن و من صبوری! بارِ پنجم آوردن اما تمیز نبود، برگردوندم و صبوری! بارِ ششم تمیز بود اما جزئی نبود و من صبوری! بارِ هفتم همه‌چی‌تمام بود اما گمنام، تبلیغات یادشون دادم و من صبوری! من سطحم این کاغذپاره‌ها نیست! سطحِ دخترام هم همین‌طور! وَ برگه‌های مثلا تحقیقِ تودستم و بهشون برگردوندم! @sarbehrah
سربه‌راه
پیش‌گفتار: اگه فکر می‌کنید من آدمِ مغروری هستم، درست فکر می‌کنید😁 ولی غرور از جوانبی زینتِ یه دختر ه
۲. آموزش و پرورش این و فرستاده و گفته هر معلمی هر کدوم رو داره، مدرسه بفرسته. همکارا اغلب معلمِ چندپایه‌ان یا چند نسل معلم؛ یعنی مواردی که یا مالیه یا انتسابی! اکتسابی و تخصصِ خودِ فرد نیست! من رزومه‌م و برای مدیرم فرستادم و کلی فعالیت‌ها و هنرام و نوشتم. هفت هشتگ رو داشتم و شش موردش اکتسابی و سواد و تخصصِ خودمه. فرستادم که همکارام ببینن... مؤسس... اداره... وَ پیام‌های لازم بعد از شش ماه مبارزه علیه بی‌عدالتی و فریب و ریا و کلاه‌شرعی بهشون برسه که طرف‌تون یه دخترِ به‌قولِ خودشون حکومتی نیست که دستش خالی باشه! بیشتر از همه دوست دارم فرمم برسه دستِ رئیسِ تسبیح‌به‌دستی که به من گفت دنبالِ دردسر نباش... بذار تموم شه این یه ماه... این مرحله، مرحله‌ی تواضع نبود... تَشَرلازمن دیگه! ماشاءالله و لا حول و لا قوة الّا بالله العلی العظیم. @sarbehrah
برای ششم‌های دماغوم هدیه خریدم😍 بس که دلبری کردن ازم با درس خوندن😌 اگه بگم تو دو ترم از نهمایی که یه سالِ تحصیلی درس‌شون دادم بیشتر بلدن، دروغ نگفتم❣ امیدوارم خیلی خیلی خوشحال بشن😍 خوشحالی‌شون نذر آقا امام زمان ارواحنا فداه❤️ @sarbehrah