سربهراه
دستام و دوباره میگیره. خانوم! چشماتون رو باز نکنین. میگم اندوهی ندارم. زحمت نکش. دروغ گفتم؟ بله!
زنگ دوم اون یکی هشتما بودن. تا وارد شدم دست زدن. از دور برام بوسه فرستادن. هشتما خیلی ازم حساب میبرن، نمیتونن مثلِ نهما بغلم کنن، دستم و بگیرن، باهام درد و دل کنن، با موبایلم عکس بگیرن و ساعتم و از دستم باز کنن و ببندن دستشون :) روی این کارا رو بهشون ندادم و قبلا نوشتم چرا. طفلیا از دور و پشتِ میزاشون ابراز احساسات میکنن.
یکی از ضعیفترین دانشآموزام، ارائهی خوبی میده و کلی روی درسم کار کرده.
اون یکی یه ظرف پر از توتفرنگیِ زیبا و درشتی آورده که البته هرچه اصرار کرد، جز برداشتنِ یکی برای شاد شدنِ دلش، بقیه رو قبول نکردم که یاد نگیره با خرج و زحمتِ خونواده ابراز محبت کنه.
درسم رسیده به مقاومتِ غزّه و شعرِ نزار قبّانی. غزّه رو جوری کار کردم که همون صبحِ جذابِ #وعده_صادق ، دخترام به من تبریک میگفتن و اعتقاد دارن یا ندارن، تو دهنشون انداختم «اسرائیلِ خاکبرسر» :)
داشتم از نزار قبّانی میگفتم و دعوتشون میکردم اگه شعرِ عاشقانه دوست دارن، اشعارِ نزار رو بخونن که یهو یکی گفت خانوم! آیدا زنِ کدوم شاعر بود؟
منم درجا میگم شاملوی چهارزنه!
شاملو بهترین گزینهی یه دبیر ادبیاته برای خییییییییلی تبیینها و تیکه انداختنها ؛)
دخترا با تعجب میگن چی؟! تکرار میکنم و همون که پرسیده با ذوق میگه خب عاشقش بوده!
منم با خنده جواب میدم نه عزیزم! دوراش و زده و دیگه عمری نبوده :)
بعد شوخیشوخی میگم امام خمینی یه زن داشت اونم بعد از ۱۳ بار خواستگاری! امام خامنهای یه زن دارن که به عشقشون انگشترِ عقدشون و از دستشون درنمیارن! عشق؟! مگه قلبِ آدم گاراژه چهار بار عاشق شه؟!
یکی از دخترا صادقانه میپرسه پس چرا اماما کلی صیغه داشتن؟
میگم پیامبر و خدیجه سلام الله علیها عاشقِ هم بودن، قبل از هم ازدواج نکرده بودن، با هم بودن هم پیامبر ازدواجی نکردن. هرچی بوده بعد از بانو خدیجه سلام الله علیها بوده. امام علی علیه السلام و حضرت زهرا سلام الله علیها رو هم میگم و شروع میکنم علتِ ازدواجها رو گفتن. پارادایمِ «زن، شمشیر، اسبِ» عربِ جاهلی رو شرح میدم و وضعیتِ زنانِ بیمرد رو، که بتونن ازدواجهای سیاسی و مصلحتی و دلیلدارِ ائمه علیهم السلام رو درک کنن.
وَ در آخر... در پرجمعیتترین کلاسم، رزقم میشه از خدیجهی کبری سلام الله علیها حرف بزنم...
بدونِ اسم جلو میرم و با افتخار و غرور ویژگیهاشون و میگم... دست میذارم روی ویژگیهایی که دخترا دوست دارن:
ثروتمند... باغرور... با کلی خواستگارِ خفن... کارآفرین... شاغل... مدیرِ کلی مرد... سنتشکن... انتخابکنندهی همسر... پاپیشگذارنده در خواستگاری...
آب از لبولوچهی دخترا آویزونه... مدام میپرسن کی؟ کی خانوم؟ اینکه میگید کیه؟
زنگِ تفریح میخوره و من میگم خدیجه...
سلام الله علیها❣
میریزن دورِ میزم که کتاب بگید بخونیم این چیزا رو بدونیم...
لیست میدم و هر کتاب رو با شرحِ دقیقِ خصوصیات بهشون میگم و هنوز هم دارن پیام میدن که لیست بگیرن... :)
@sarbehrah
سربهراه
زنگ دوم اون یکی هشتما بودن. تا وارد شدم دست زدن. از دور برام بوسه فرستادن. هشتما خیلی ازم حساب میب
زنگ سوم به نهما انشا دادم و رفتم دفتر چیزی بیارم که دیدم دبیرِ ریاضیِ هفتم با خطِ خرچنگقورباغهای داره برای روی بُرد «یا مهدی» مینویسه. مدیرمون میخوان برای امام زمان ارواحنا فداه کار کنن و کلی چیزمیز بنویسن. تواضع نکردم چون وقتی داشتم مدرسه رو روی سرِ مؤسس خراب میکردم، همه همکارام بودن و شنیدن که گفتم من دبیرای دیگهشون نیستم که سطحِ پایین درس بدم و روی بچهها عیب بذارم و بعد کیلویی نمره بدم برن!
جیکشون درنیومد چون اون روز کسی جرأت نداشت با من کلامی صحبت کنه. تواضع نکردم که بدونن اگه ایرادی بهشون میگیرم، دستِ خودم پُره. رفتم جلو و گفتم به من یه ماژیکِ سرکج بدید تا براتون بنویسم.
اولش تعجب کردن چون نمیدونن من نستعلیق بلدم. گشتن یه ماژیکِ سبزِ سرکج آوردن و براشون نستعلیق نوشتم «یا مهدی».
مدیرم سریع یه متن گذاشتن جلوم و وقتی خودشون و دبیر ریاضی و معاونامون بالای سرم ایستاده بودن و هاجوواج نگاه میکردن، متن رو نستعلیق نوشتم و پرسیدم دیگه چی میخواید؟
دبیر ریاضی رفت... مدیرم به معاونمون گفتن برید بیرون و ماژیکای سرکج بخرید و بیاید... به من گفتن چرا شما همیشه آدم رو غافلگیر میکنید و همیشه دستتون پُره؟!...
من تا معاون بیان به نهمام رسیدم و وقتی اونا انشا مینوشتن، من کلللللللللی متن برای امام زمان ارواحنا فداه نوشتم😍😍😍
در کسری از ثانیه مدرسه پُر شد که خانوم خطاطه. شور و شوقِ دخترا شروع شد.
اینا اتفاقیه؟! نه!
من با امام زمان ارواحنا فداه صحبت کرده بودم... عزّتم دادن... درست بعد از طوفانی که به بهانهی شارلاتان راه افتاده بود... عزّتم دادن...
@sarbehrah
مادرم و دارم میبرم لباسش و بگیرم، دو تا دختر از روبرو میومدن که یکی شال سرش نبود. به مامان میگم بهش بگو شالش و سرش کنه. مامان هنگهههههه😂😂😂 مامان اهلِ این کارا نیست😂 یه خونهدارِ ساده است که خیلی بیرون رو ندیده و خیال میکنه همهی خدازدههای بیحجاب، اون سلیطههای وحشیِ پاچهبگیرن😂
خودم به دختره میگم شالت و سر کن. دختره برمیگرده میگه به تو چه، مامان وحشت کرده😂😂😂
من انگار نشنیدم، گفتم و رفتم.
سرِ خیابون که میرسیم، برمیگردم نگاه میکنم میبینم سرش کرده. به مامان نشونش میدم و مامان با دهانِ باز دختره رو نگاه میکنه😂😁
همیشه براش از امر به معروف و نهی از منکرم تعریف میکردم، امروز با چشماش دید😂😁😂
@sarbehrah
سربهراه
ناهارم و آوردم جلو تلویزیون بخورم، اتفاقی رسیدم شبکه افق دیدم یه زن که بهش خیانت شده، اومده پیش یه ح
این پستم و یادتونه؟
واقعا داره از تلویزیون چنین چیزی پخش میشه😍😍😍
اووووووووو👏👏👏
همونجور که هی به صداوسیما زنگ زدم و بدیهاشون رو گفتم، میرم الآن زنگ بزنم بابتِ این سریال هم تشکر کنم❣
#مشاور
@sarbehrah
سربهراه
زنگ دوم اون یکی هشتما بودن. تا وارد شدم دست زدن. از دور برام بوسه فرستادن. هشتما خیلی ازم حساب میب
امروز یکتا گفت چهل هزار تومان داده و کتاب مجازی «یوما» خریده😍 گفت تا بیاد مدرسه داشته میخونده😍گفت چقدر خوب بوده😍
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
پیشگفتار:
اگه فکر میکنید من آدمِ مغروری هستم، درست فکر میکنید😁 ولی غرور از جوانبی زینتِ یه دختر هست که اینجا منظورِ من نیست.
من از ابتدای سال تا هفتهی پیش مقابلِ هیچ همکاری از رتبهی کنکور و دانشگاه و رتبههای هنریم صحبتی نکرده بودم، حتی سابقهی کاریِ من رو دو روزه فهمیدن! کلا هم کم و به ضرورت با همکارام صحبت میکنم، مدرسه برای من فقط با دخترام معنا میشه، بقیه رو تحمل میکنم.
پس دنبالِ تکبّر نبوده و نیستم وگرنه عین شش ماه رو میتونستم خیلی چیزا رو به سرشون بزنم.
هفتهی پیش رسید به کلاهشرعی... به توجیه... به از اسلام و انقلاب مایه گذاشتن برای منفعتهای شخصی...
هفتهی پیش که مشخص شد کسی نمیتونه با نمراتِ من کیلویی رفتار کنه و حتی رئیسِ اداره و حراستش هم نتونستن از من نمره بگیرن، وقتی نصیحتهای فریبکارانه و خیرخواهیهای منفعتطلبانه و آیه و قسمهای تأویلشده گذاشتن جلوم... وقتی همکارام از گوشهی چشم نگاهم کردن و به من برچسبِ «سختگیر» زدن...
از اونجا دیدم نه! لازمه یه چیزایی رو بدونن! بفهمن! به رخشون کشیده شه!
پس این دو مورد رو از بابِ جواب ندادنِ صبر و سکوت و تواضع بدونید و ناگزیر بودنِ راهِ تربیتیِ تنبُّه و تلنگُر!
پانوشت:
اینکه رتبه و دانشگاه و شاخصههای تخصصیم رو به دخترام گفتم بحثش فرق داره؛ شما وقتی معلمِ ابتدایی هستی، جلسهی اول باید یه معلمِ مهربون دیده شی که بچهای که از وسطِ بازی و دنیای فانتزی اومده مدرسه وحشت نکنه. وقتی معلمِ نوجوانی باید جلسهی اول تخصصت دیده شه واگرنه، نه فرصتِ رفاقت بهت میدن، نه اعتماد. فضای متوسطه اول و دوم، رقابتِ ظاهریِ درسیه. یعنی دخترا خیلی درسخون نیستن، اما طلبکارِ معلمِ باسوادن. پس بهترین ارائهی یه معلمِ متوسطه در طولِ ۹ ماه بااااااااید جلسهی اول باشه! شما جلسهی اول باید شاگردِ نوجوانت رو متحیّر و شگفتزده کنی! اینجا دیگه بحثِ تکبّر نیست، دقیقا نیاز و ضرورتِ آموزشی و حتی پرورشیه!
اصلِ ماجرا:
۱. دبیرِ علوم اومدن پیشم و چند برگه بهم دادن و گفتن این تحقیقیه که گفتم بچهها برام بیارن. گفتم بدم به شما برای دیوارِ پژوهش نصب کنید.
نگاهی به برگهها انداختم و داشتم فکر میکردم دخترا جرأت ندارن چنین چیزی به من بدن و میدونن نباید چنین خبطی کنن... یه مشت کپیِ کثیفِ پارهپورهی بیسلیقه...
ما تو مدرسه سه بُردِ اصلی داریم که بزرگ هستن و تمومِ اطلاعیهها و نتایج روی اونها نصب میشه. دیوارِ پژوهش خیلی کوچیک و نُقلیه اما به لطفِ خدا و با همتِ دخترای پژوهشم، اینقدر شیک و تمیز هست که چشمگیره... یکی از دبیرا همون آذرماه مستقیم برگهی کلاسش و آورد که بزنم روی دیوار و من پیچوندم و به بهانهی مناسبتی کار کردنِ دخترا گفتم باشه بعد.
امروز از دیوارِ پژوهش عکس گرفتم بذارم اینجا برای این پُست که الآن نظرم عوض شده و احتیاط کردم و نمیذارم ؛(
آذرماه تواضع پیشه کردم اما امروز که همهی پچهپچهها و رفتوآمدها به مدرسه مربوط به منه، جایز ندیدم به تواضع بگذره!
به همکارم گفتم روزنامهدیواریای که روی دیوارِ پژوهش دیدید رو تا حالا تو مدرسهای یا جایی دیدید؟!
گفتن نه!
گفتم برای اینه که معلمها استعدادهای بچهها رو کشف نمیکنن و به کپی و پرینت میگن تحقیق(!)
گفتم اون روزنامهدیواری و ماکتِ پاش، بعد از حداقل هشت بار برگردوندن، شده این!
بارِ اول بچهها گریه کردن، من صبوری! بارِ دوم مدیر گفتن دلشون نشکنه، من صبوری! بارِ سوم خانوادهها گوشه دادن این چه کاریه که نمره نداره ولی دخترامون ولکُنش نیستن و استرسش و دارن؟ من صبوری! بار چهارم دخترا رو تشر زدم که چقدر فسفس میکنین که زمانبندی یاد بگیرن و من صبوری! بارِ پنجم آوردن اما تمیز نبود، برگردوندم و صبوری! بارِ ششم تمیز بود اما جزئی نبود و من صبوری! بارِ هفتم همهچیتمام بود اما گمنام، تبلیغات یادشون دادم و من صبوری!
من سطحم این کاغذپارهها نیست! سطحِ دخترام هم همینطور!
وَ برگههای مثلا تحقیقِ تودستم و بهشون برگردوندم!
@sarbehrah
سربهراه
پیشگفتار: اگه فکر میکنید من آدمِ مغروری هستم، درست فکر میکنید😁 ولی غرور از جوانبی زینتِ یه دختر ه
۲. آموزش و پرورش این و فرستاده و گفته هر معلمی هر کدوم رو داره، مدرسه بفرسته.
همکارا اغلب معلمِ چندپایهان یا چند نسل معلم؛ یعنی مواردی که یا مالیه یا انتسابی! اکتسابی و تخصصِ خودِ فرد نیست!
من رزومهم و برای مدیرم فرستادم و کلی فعالیتها و هنرام و نوشتم.
هفت هشتگ رو داشتم و شش موردش اکتسابی و سواد و تخصصِ خودمه.
فرستادم که همکارام ببینن... مؤسس... اداره... وَ پیامهای لازم بعد از شش ماه مبارزه علیه بیعدالتی و فریب و ریا و کلاهشرعی بهشون برسه که طرفتون یه دخترِ بهقولِ خودشون حکومتی نیست که دستش خالی باشه!
بیشتر از همه دوست دارم فرمم برسه دستِ رئیسِ تسبیحبهدستی که به من گفت دنبالِ دردسر نباش... بذار تموم شه این یه ماه...
این مرحله، مرحلهی تواضع نبود... تَشَرلازمن دیگه!
ماشاءالله و لا حول و لا قوة الّا بالله العلی العظیم.
@sarbehrah
برای ششمهای دماغوم هدیه خریدم😍 بس که دلبری کردن ازم با درس خوندن😌 اگه بگم تو دو ترم از نهمایی که یه سالِ تحصیلی درسشون دادم بیشتر بلدن، دروغ نگفتم❣
امیدوارم خیلی خیلی خوشحال بشن😍
خوشحالیشون نذر آقا امام زمان ارواحنا فداه❤️
@sarbehrah
سربهراه
برای ششمهای دماغوم هدیه خریدم😍 بس که دلبری کردن ازم با درس خوندن😌 اگه بگم تو دو ترم از نهمایی که یه
دارم پای تخته تندتند تست مینویسم، میبینم عقبِ کلاس دارن ریسه میرن از خنده! برمیگردم بهشون نگاه میکنم میگم چِتونه بلاها؟ بنویسید عقب نمونین. میگن خانوم شاگردِ جدید داریم، میبرینش پاتخته؟
رفتم بالاسرشون و با این صحنه مواجه شدم😂
هنوزم نشسته داره تست میزنه😂😂😂😂😂😂
دماغوهای بانمک😍❣خوشحالم که خوششون اومده و خوشحالن😍❣❤️
@sarbehrah