مادرم و دارم میبرم لباسش و بگیرم، دو تا دختر از روبرو میومدن که یکی شال سرش نبود. به مامان میگم بهش بگو شالش و سرش کنه. مامان هنگهههههه😂😂😂 مامان اهلِ این کارا نیست😂 یه خونهدارِ ساده است که خیلی بیرون رو ندیده و خیال میکنه همهی خدازدههای بیحجاب، اون سلیطههای وحشیِ پاچهبگیرن😂
خودم به دختره میگم شالت و سر کن. دختره برمیگرده میگه به تو چه، مامان وحشت کرده😂😂😂
من انگار نشنیدم، گفتم و رفتم.
سرِ خیابون که میرسیم، برمیگردم نگاه میکنم میبینم سرش کرده. به مامان نشونش میدم و مامان با دهانِ باز دختره رو نگاه میکنه😂😁
همیشه براش از امر به معروف و نهی از منکرم تعریف میکردم، امروز با چشماش دید😂😁😂
@sarbehrah
سربهراه
ناهارم و آوردم جلو تلویزیون بخورم، اتفاقی رسیدم شبکه افق دیدم یه زن که بهش خیانت شده، اومده پیش یه ح
این پستم و یادتونه؟
واقعا داره از تلویزیون چنین چیزی پخش میشه😍😍😍
اووووووووو👏👏👏
همونجور که هی به صداوسیما زنگ زدم و بدیهاشون رو گفتم، میرم الآن زنگ بزنم بابتِ این سریال هم تشکر کنم❣
#مشاور
@sarbehrah
سربهراه
زنگ دوم اون یکی هشتما بودن. تا وارد شدم دست زدن. از دور برام بوسه فرستادن. هشتما خیلی ازم حساب میب
امروز یکتا گفت چهل هزار تومان داده و کتاب مجازی «یوما» خریده😍 گفت تا بیاد مدرسه داشته میخونده😍گفت چقدر خوب بوده😍
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
پیشگفتار:
اگه فکر میکنید من آدمِ مغروری هستم، درست فکر میکنید😁 ولی غرور از جوانبی زینتِ یه دختر هست که اینجا منظورِ من نیست.
من از ابتدای سال تا هفتهی پیش مقابلِ هیچ همکاری از رتبهی کنکور و دانشگاه و رتبههای هنریم صحبتی نکرده بودم، حتی سابقهی کاریِ من رو دو روزه فهمیدن! کلا هم کم و به ضرورت با همکارام صحبت میکنم، مدرسه برای من فقط با دخترام معنا میشه، بقیه رو تحمل میکنم.
پس دنبالِ تکبّر نبوده و نیستم وگرنه عین شش ماه رو میتونستم خیلی چیزا رو به سرشون بزنم.
هفتهی پیش رسید به کلاهشرعی... به توجیه... به از اسلام و انقلاب مایه گذاشتن برای منفعتهای شخصی...
هفتهی پیش که مشخص شد کسی نمیتونه با نمراتِ من کیلویی رفتار کنه و حتی رئیسِ اداره و حراستش هم نتونستن از من نمره بگیرن، وقتی نصیحتهای فریبکارانه و خیرخواهیهای منفعتطلبانه و آیه و قسمهای تأویلشده گذاشتن جلوم... وقتی همکارام از گوشهی چشم نگاهم کردن و به من برچسبِ «سختگیر» زدن...
از اونجا دیدم نه! لازمه یه چیزایی رو بدونن! بفهمن! به رخشون کشیده شه!
پس این دو مورد رو از بابِ جواب ندادنِ صبر و سکوت و تواضع بدونید و ناگزیر بودنِ راهِ تربیتیِ تنبُّه و تلنگُر!
پانوشت:
اینکه رتبه و دانشگاه و شاخصههای تخصصیم رو به دخترام گفتم بحثش فرق داره؛ شما وقتی معلمِ ابتدایی هستی، جلسهی اول باید یه معلمِ مهربون دیده شی که بچهای که از وسطِ بازی و دنیای فانتزی اومده مدرسه وحشت نکنه. وقتی معلمِ نوجوانی باید جلسهی اول تخصصت دیده شه واگرنه، نه فرصتِ رفاقت بهت میدن، نه اعتماد. فضای متوسطه اول و دوم، رقابتِ ظاهریِ درسیه. یعنی دخترا خیلی درسخون نیستن، اما طلبکارِ معلمِ باسوادن. پس بهترین ارائهی یه معلمِ متوسطه در طولِ ۹ ماه بااااااااید جلسهی اول باشه! شما جلسهی اول باید شاگردِ نوجوانت رو متحیّر و شگفتزده کنی! اینجا دیگه بحثِ تکبّر نیست، دقیقا نیاز و ضرورتِ آموزشی و حتی پرورشیه!
اصلِ ماجرا:
۱. دبیرِ علوم اومدن پیشم و چند برگه بهم دادن و گفتن این تحقیقیه که گفتم بچهها برام بیارن. گفتم بدم به شما برای دیوارِ پژوهش نصب کنید.
نگاهی به برگهها انداختم و داشتم فکر میکردم دخترا جرأت ندارن چنین چیزی به من بدن و میدونن نباید چنین خبطی کنن... یه مشت کپیِ کثیفِ پارهپورهی بیسلیقه...
ما تو مدرسه سه بُردِ اصلی داریم که بزرگ هستن و تمومِ اطلاعیهها و نتایج روی اونها نصب میشه. دیوارِ پژوهش خیلی کوچیک و نُقلیه اما به لطفِ خدا و با همتِ دخترای پژوهشم، اینقدر شیک و تمیز هست که چشمگیره... یکی از دبیرا همون آذرماه مستقیم برگهی کلاسش و آورد که بزنم روی دیوار و من پیچوندم و به بهانهی مناسبتی کار کردنِ دخترا گفتم باشه بعد.
امروز از دیوارِ پژوهش عکس گرفتم بذارم اینجا برای این پُست که الآن نظرم عوض شده و احتیاط کردم و نمیذارم ؛(
آذرماه تواضع پیشه کردم اما امروز که همهی پچهپچهها و رفتوآمدها به مدرسه مربوط به منه، جایز ندیدم به تواضع بگذره!
به همکارم گفتم روزنامهدیواریای که روی دیوارِ پژوهش دیدید رو تا حالا تو مدرسهای یا جایی دیدید؟!
گفتن نه!
گفتم برای اینه که معلمها استعدادهای بچهها رو کشف نمیکنن و به کپی و پرینت میگن تحقیق(!)
گفتم اون روزنامهدیواری و ماکتِ پاش، بعد از حداقل هشت بار برگردوندن، شده این!
بارِ اول بچهها گریه کردن، من صبوری! بارِ دوم مدیر گفتن دلشون نشکنه، من صبوری! بارِ سوم خانوادهها گوشه دادن این چه کاریه که نمره نداره ولی دخترامون ولکُنش نیستن و استرسش و دارن؟ من صبوری! بار چهارم دخترا رو تشر زدم که چقدر فسفس میکنین که زمانبندی یاد بگیرن و من صبوری! بارِ پنجم آوردن اما تمیز نبود، برگردوندم و صبوری! بارِ ششم تمیز بود اما جزئی نبود و من صبوری! بارِ هفتم همهچیتمام بود اما گمنام، تبلیغات یادشون دادم و من صبوری!
من سطحم این کاغذپارهها نیست! سطحِ دخترام هم همینطور!
وَ برگههای مثلا تحقیقِ تودستم و بهشون برگردوندم!
@sarbehrah
سربهراه
پیشگفتار: اگه فکر میکنید من آدمِ مغروری هستم، درست فکر میکنید😁 ولی غرور از جوانبی زینتِ یه دختر ه
۲. آموزش و پرورش این و فرستاده و گفته هر معلمی هر کدوم رو داره، مدرسه بفرسته.
همکارا اغلب معلمِ چندپایهان یا چند نسل معلم؛ یعنی مواردی که یا مالیه یا انتسابی! اکتسابی و تخصصِ خودِ فرد نیست!
من رزومهم و برای مدیرم فرستادم و کلی فعالیتها و هنرام و نوشتم.
هفت هشتگ رو داشتم و شش موردش اکتسابی و سواد و تخصصِ خودمه.
فرستادم که همکارام ببینن... مؤسس... اداره... وَ پیامهای لازم بعد از شش ماه مبارزه علیه بیعدالتی و فریب و ریا و کلاهشرعی بهشون برسه که طرفتون یه دخترِ بهقولِ خودشون حکومتی نیست که دستش خالی باشه!
بیشتر از همه دوست دارم فرمم برسه دستِ رئیسِ تسبیحبهدستی که به من گفت دنبالِ دردسر نباش... بذار تموم شه این یه ماه...
این مرحله، مرحلهی تواضع نبود... تَشَرلازمن دیگه!
ماشاءالله و لا حول و لا قوة الّا بالله العلی العظیم.
@sarbehrah
برای ششمهای دماغوم هدیه خریدم😍 بس که دلبری کردن ازم با درس خوندن😌 اگه بگم تو دو ترم از نهمایی که یه سالِ تحصیلی درسشون دادم بیشتر بلدن، دروغ نگفتم❣
امیدوارم خیلی خیلی خوشحال بشن😍
خوشحالیشون نذر آقا امام زمان ارواحنا فداه❤️
@sarbehrah
سربهراه
برای ششمهای دماغوم هدیه خریدم😍 بس که دلبری کردن ازم با درس خوندن😌 اگه بگم تو دو ترم از نهمایی که یه
دارم پای تخته تندتند تست مینویسم، میبینم عقبِ کلاس دارن ریسه میرن از خنده! برمیگردم بهشون نگاه میکنم میگم چِتونه بلاها؟ بنویسید عقب نمونین. میگن خانوم شاگردِ جدید داریم، میبرینش پاتخته؟
رفتم بالاسرشون و با این صحنه مواجه شدم😂
هنوزم نشسته داره تست میزنه😂😂😂😂😂😂
دماغوهای بانمک😍❣خوشحالم که خوششون اومده و خوشحالن😍❣❤️
@sarbehrah
خدا رو شکر خونوادهی همسرِ برادرم اهلِ حاشیه نیستن و اگرنه ما حتما الآن مراسمِ جهازبرون داشتیم... چون مادرم این حواشی رو دوست داره. اما حالا که خونوادهی عروسمون پایه نبودن و تو خونهی ما هم من مانعم، مامان حسابی به تنگنا افتاده :)
وسایلی که برای برادرم مهیّا کرده رو چیده وسطِ خونه که فیلم بگیریم. دلش طاقت نیاورده و چند تا از همسایهها رو هم تکی تکی و جدا جدا گفته و اومدن دیدن :/
هر نفر اومد و نشست و تبریک گفت و نظری داد و رفت و بعدش نفرِ بعدی :/
بعد رفت دوربینِ فیلمبرداری کرایه کنه بیاد من براش فیلم بگیرم که شکرِ خدا دوربینِ مغازههه مشکل داشته :)
من سعی میکنم تو ذوقش نزنم و تکاپوی مادرانهش و درک کنم. برای خونهی ما این اولین تجربه است. هزار تا آرزو تو دلشه. مردای خونه، حتی داماد، همه سرِ کارن و خودم و خودشیم.
من خواهرشوهریام که میخواد مجلس عروسیِ پر از گناهِ برادرش نره، پس بهتره برای کارِ فرهنگیِ تمیز روی این مسأله، در مسائلِ بیگناهِ این عروسی، مشارکتِ فعال و پویا داشته باشم.
لباسِ مجلسِ مادرم و خودم بُردم انتخاب کردم، کفشش رو با خودم میریم انتخاب میکنیم. روزِ مجلس قراره برم آرایشگاه برای آرایشش نظر بدم، لباسش و خودم تنش کنم. خونهی عروس و داماد رو دیدم و بهترین تبریکها رو گفتم. جز کاشتِ ناخن، به لباسِ عروس، به آرایشِ عروس، به تالاری که انتخاب کردن، به شام، پذیرایی، ماشین، گل، به همهچیزِ بیگناهش کلی تبریک گفتم و انرژی دادم.
تا هرجا هم تونستم حرفام و زدم و امر به معروف و نهی از منکرم و کردم. مثلا شوخیشوخی هی تذکر دادم شما که مجلسِ گناه دارید، شبای ولادتِ ائمه علیهم السلام نگیرید، برکت که نداره براتون هیچی، دلِ ائمه علیهم السلام رو هم میشکنید که به اسمِ اونا شروع کردید، اما به کامِ خودتون تموم میشه...
پنج ماه طول کشید تا عروسِ خوبمون رو قانع کنم که چرا تو مجلسش نخواهم بود، الهی امام زمان ارواحنا فداه خودش و شوهرش رو عاقبت بخیر کنه که من و درک کرد و حامیِ انتخابم شد، با اینکه میدونم چه برداشتها میشه و چه حرفها درست میشه و ممکنه فکرِ خرابِ برخی، عروسمون رو اذیت کنه، اما رفتارِ بعد از مجلسِ من میتونه جبرانکننده باشه. ولی مجلسِ گناه رفتنم من و سرشکستهی امام زمان ارواحنا فداه میکنه و سرافکندهی کربلاهایی که رفتم...
مادرم هنوز هم دوست داره اون شب من باشم، اما سالهاست با انتخابهای من کنار اومده. همهی تلاشم و کردم تا نقطهی بیگناهِ مراسم کنارِ تکاپوی مادرانهش باشم.
وقتی وسایلِ داماد رو پهن میکرد که فیلم بگیرم، دنبالِ ذکرِ شادِ صلوات بودم. هی پخش میکردم ببینم چطوریه که شنید. گفت از آهنگای موبایلِ خودم بذار. خندهخنده گفتم نه دیگه! آهنگ تو خونهی ما ممنوعه، عروسی و غیر عروسی هم نداره. گفت بانی بذار، بانی که خوبه، تلویزیون هم میذاره :/ گفتم تلویزیون مرجعِ درستی نیست.
«عشقِ پاکِ» حامد زمانی رو پیدا کردم. (خدا هرجا هست عاقبت بخیرش کنه... بینِ اغلبِ مذهبیهای حسودِ بیعُرضه ضربه خورد... ولی اون ضرر نکرد، جبههی انقلاب ضرر کرد که یه باعُرضهی بهدردبخور رو از دست داد و چسبید به چادریها و ریشوهای پیشونی سوختهی ریاکارِ مغرور و منفعتطلبِ بیعُرضه!)
بلند شدم ببینم از کجای وسایل شروع کنم به فیلمبرداری که همهش برام بیهوده بود... تا اینکه سجاده رو دیدم.
تربتِ کربلای داخلش رو گذاشتم و تسبیح رو گذاشتم دورش.
موسیقی رو با اسپیکر پخش کردم و فیلم رو از تربتِ کربلا شروع کردم و به تربتِ کربلا ختم❣
مامان، مادرانه هی چشماش خیس میشد و تو خیالش به رؤیاهاش فکر میکرد. هر بار حامد زمانی میگفت «سبوی سبزِ جهازش...»، مامان از انتخابِ آهنگم ذوق میکرد و میگفت چه قشنگه :)
از فیلم هم راضیه و همون یه برداشت رو تأیید کرد.
با هم وسایل رو جمع کردیم. من کارتنها رو چسب زدم. فیلم رو نشست چند بار نگاه کرد و هی صدای فینفینِ یواشکیش اومد. بعد هم خسته اما راضی، رفت که بخوابه😊
@sarbehrah