❇️ برای شفای بیماران باهم میخوانیم
هر روزیک صفحه از قرآن...
صفحه ۴۶۱
#تلاوت_قرآن
#پایگاه_شهیدعباس_دیانیان
#حوزه_مقاومت_بسیج_امام_علی_ع_اردستان
#ناحیه_اردستان
☀️ امروز یکشنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۰
🌙 ۲۳ ذی القعده ۱۴۴۲
🎄 ۴ ژوئن ۲۰۲۱
🔸ذکر روز : یا ذالجلال والاکرام (۱۰۰مرتبه)
💠 پیامبر اکرم(ص) : چهار چیز در گناه وجود دارد که از خود گناه بدتر است
کوچک شمردن گناه ، افتخار کردن بر گناه ، شادمانی کردن به گناه ، اصرار بر گناه
#پایگاه_ام البنین (س)
#حوزه_حضرت_زهرا (س)
#ناحیه_مقاومت_بسیج_اردستان
✅نصیحت پدر به فرزند
✍️استاد سید عبدالله فاطمی نیا می فرمایند : یکی از آقازاده های مرحوم آیت الله سلطانی طباطبایی (ره) می گوید : یک روز نشسته بودیم؛ با خود گفتم از پدرم استفاده بکنم، به ایشان گفتم :
اگر بنا بشود که شما به من فقط یک نصیحت بکنید، چه می گویید؟ایشان سرشان را پایین انداخته، تأملی کردند؛ سپس سرشان را بلند کرده فرمودند :
♨️«آبروی کسی را مبر»
📚کتاب نکته ها از گفته ها، دفتر اول ، صفحه۴۰
#پایگاه_ام البنین (س)
#حوزه_حضرت_زهرا (س)
#ناحیه_مقاومت_بسیج_اردستان
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
🔶پیام مشترک رییس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی و مسئول کانون بسیج هنرمندان شهرستان اردستان به مناسبت روز قلم
«ن وَالْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ»، سوگند به قلم و آنچه مینویسند.
ثبت وقایع تاریخی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی بدون همراهی، همدلی، همت و مجاهدت اهالی قلم امکانپذیر نیست.
نویسندگان، مترجمان و هر کسی که نقشی در پدید آوردن و خلق یک اثر دارد و فعالان حوزه کتاب، قلم را با خلاقیت، اندیشه، هنر و عشق گره میزنند و میتوانند با خلق آثار ماندگار بذر امید و نشاط را در جامعه بکارند چرا که قلم دریچه ایست به سوی خدا!. خداوندی که به پیامبر اسلام معجزه قلم را آموخت و گفت:" بخوان.! و در کتاب آسمانی، سوگند به قلم را جاودان ساخت!
تعالی انسان و پیشرفت در همه تمدنها و فرهنگها مرهون «قلم» و «اهالی قلم» بوده است؛ در سایه خلاقیت، مطالعه و اندیشیدن است که زمینههای مناسب برای گفتگو به عنوان عامل اصلی پیشرفت، تفاهم و صلح فراهم میشود و این مهم مدیون تلاشهای کسانی است که در جامعه به رسالت خود که همانا آگاهیبخشی به جامعه است گام برمیدارند.
ضمن پاسداشت روز قلم؛ فرارسیدن این روز را به تمامی صاحبان قلم بالاخص فرهیختگان #شهرستان اردستان که در این عرصه اهتمام ورزیده و قلم فرسایی می نمایند تبریک گفته و توفیق روز افرون شما را در نقش آفرینی موثر و جاودان در معرفی توانمندیهای فرهنگی، هنری و رسانه ای این منطقه را از درگاه ایزد منان مسئلت می نماییم.
🔹فضل الله بصیرت-رییس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان اردستان
🔹سجاد تقوی- مسئول کانون بسیج هنرمندان شهرستان اردستان
《فرزندان بسيحيام با حضور خود در هر صحنهاي كه لازم است دشمنان زبون را مرعوب و منكوب سازند.》
مقام معظم رهبری(مدظله العالی)
🌺پیاده روی شبانه اعضای دسته رزمی پایگاه درمناطق غیرمسکونی محدوده بلوارشیخ افضل الدین مهابادی برگزار گردید.
#پایگاه_مقاومت_بسیج_شهید_بهشتی
#حوزه_مقاومت_بسیج_شهدای_مهاباد
#ناحیه_مقاومت_بسیج_اردستان
《پيوند ميان بسيجيان عزيز و حضرت ولي عصر (ارواحناه و فداه) مهدي موعود عزيز يك پيوند ناگسستني و هميشگي است.》
مقام معظم رهبری(مدظله العالی)
🌺حضوراعضای دسته رزمی پایگاه درگلزار
مطهرشهدای شهر ومیثاق با١٦شهیدگلگون کفن مهاباد وادای احترام وارادت به این عزیزان انجام شد.
#پایگاه_مقاومت_بسیج_شهید_بهشتی
#حوزه_مقاومت_بسیج_شهدای_مهاباد
#ناحیه_مقاومت_بسیج_اردستان
ارزش ده بار خوندن رو هم داره از دست ندید❤❤❤❤❤❤
ته پیازو رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در رو زدند.
پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم.
بابام می گفت:
نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد. هیچ وقت.
دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دوید توی راه پله.
پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود .
صدای شوهرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا.
برای یک لحظه خشکم زد.
ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. همدیگه رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم.
اما خانواده ی شوهرم اینجوری نبودن، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند.
برای همین هم شوهرم نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.
آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند.
من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم...
چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید!
شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید.
پرسیدم:
برای چی این قدر اصرار کردی؟
گفت:
خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم.
گفتم:
ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم.
گفت:
حالا مگه چی شده؟
گفتم:
چیزی نیست ؟؟؟ !!!
در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم.
پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت:
دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟
تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم !
پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند.
وقتی شام آماده شد،
پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت.
مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد.
خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.
پدر و مادرم هردو فوت کردند.
چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت:
نکنه وقتی با شوهرم حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟
نکنه برای همین شام نخورد؟
از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند.
راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟
آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند.
واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟!
حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:
"من آدم زمختی هستم"
زمختی یعنی:
ندانستن قدر لحظه ها،
یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها،
یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها.
حالا دیگه چه اهمیتی داشت وسط آشپزخانه ی خالی، چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد، آه بکشم؟
آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛
فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه...
میوه داشتیم یا نه...
همه چیز کافی بود:
من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک .
پدرم راست می گفت که:
نون خوب خیلی مهمه.
من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم،
اما کسی زنگ این در را نخواهد زد،
کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد.
اما دیگه چه اهمیتی دارد؟
چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیتشو می فهمی...!
زمخت نباشیم