عزیزم..!
من متعلق به آن سپاهی هستم که
نمیخوابد و نباید بخوابد تا دیگران در
آرامش بخوابند
بگذار آرامش من فدایِ آرامش آنان بشود و بخوابند
دختر عزیزم..!
چه کنم برای آن دختر بےپناهی که
هیچ فریادرسی ندارد و آن طفلِ گریان که
هیچ چیز ندارد و همه چیز خود را
از دست داده است
پس شما مرا نذر خود کنید
و به او واگذار نمایید
بگذارید بروم، بروم و بروم
چگونه میتوانم بمانم در حالی که
همه قافله من رفته است و من جاماندهام..:)
#شهید_قاسمسلیمانی 🕊 🥀
🆔@sardarr_soleimani
✅#ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ، ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﻧﺪﺍﺭﻩ
ﺍﻭﻥ ﺑﻪ #ﺫﻫﻦ_ﺷﻤﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﻭ ﺑﺮ ﺍﺳﺎﺱ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯼ ﺫﻫﻦ ﺷﻤﺎ
ﺟﻬﺎﻥ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﻃﺮاحی ﻣﯽ ﮐﻨﻪ
👈ﺍﮔﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﻭ ﺗﻠﺦ ﻭ ﺳﺨﺖ ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ , ﺣﻮﺍﺩﺙ ﺑﺪﯼ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻪ
👈ﺍﮔﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﻭ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺩﯾﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻬﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯿﺪ.
اتفاقات ﺧﻮﺑﯽ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ پیش میاد
ﺫﻫﻦ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺳﺮﺯﻧﺶ ﺯﻧﺪﮔﯽ
#ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﺗﻮﻥ_ﺭﻭ ﺍﺻﻼﺡ ﮐﻨﯿﺪ 👌
#ماه_رجب
#عید_مبعث
🆔@sardarr_soleimani
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 نماهنگ | سردار آسمانی
🌸رهبر انقلاب ۱۹ اسفند ۱۳۹۷ در مراسم اعطای نشان عالی ذوالفقار به شهید سپهبد حاج قاسم سلیمانی خطاب به آن سردار پر افتخار اسلام:
«ایشان بارها، بارها، بارها جان خودشان را در معرض تهاجم دشمن قرار دادهاند، در راه خدا، برای خدا و مخلصاً لِلّه؛ و مجاهدت کردهاند.
انشاءالله خدای متعال به ایشان اجر بدهد و تفضّل کند و زندگی ایشان را با سعادت، و عاقبت ایشان را با شهادت قرار بدهد.»
🗓۱۳۹۷/۱۲/۱
#ماه_رجب
#حاج_قاسم
#عید_مبعث
🆔@sardarr_soleimani
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥ویدیوی کمتر دیده شده از حضور شهید سلیمانی در گلزار شهدای کرمان
🔹@sardarr_soleimani
هدایت شده از KHAMENEI.IR
42.52M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 فیلم کامل بیانات امروز رهبر انقلاب در سخنرانی تلویزیونی به مناسبت عید مبعث پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآلهوسلم. ۹۹/۱۲/۲۱
📥 دریافت نسخه با کیفیت از آپارات:https://www.aparat.com/v/1hyNm
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎬کلیپ رو حتما ببینید 👌
✅ با این همه گناه می تونیم یار امام زمان باشیم⁉️
🎙استاد #عالی
🌸 اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍوآلِ مُحَمَّدٍ وعَجِّلْ فَرَجَهُمْ 🌸
#ماه_رجب
#عید_مبعث
🆔@sardarr_soleimani
❇️ سردار شهید قاسم سلیمانے:
ما نیاز داریم به یڪ مدیریت جهادی؛ مدیریتے ڪه احساس نگرانے ڪند. خودش را به آب و آتش بزند.🌹🇮🇷
#مخلصیم_سردار
#خاطره_شهید
دلت را خانه ما کن
مصفا کردنش بامن،
به من دردِ دل،افشا کن
مداوا کردنش بامن،
اگر گُم کرده ای، ای دل
🗝کلید استجابت را
بیا یک لحظه باما باش
پیداکردنش بامن!
🆔@sardarr_soleimani
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
📹کلیپ رو ببینید 👌
سلام بر تو ای رسول خدا، ای حبیب ما و نبی خدا
✅نماهنگ #عربی بسیار زیبا
💐 #به_عشق_محمد
#ماه_رجب
#عید_مبعث
🆔@sardarr_soleimani
📝دلنوشته_مهدوی
✅ این وعدهٔ خداوند است
👈 با ردای رسالتی که بر دوشش گذاشتند از #حراء باز میگردد.
روزهای سختی پیش رو دارد؛
تمسخر، تهمت، تهدید، هجرت... آیا میتواند دین خدا را عالمگیر کند⁉️
🔷 دلخوش است به آینده. اگر او نتواند، آخرین فرزندش حتما میتواند.
👈 این #وعدهٔ_خداوند است:
🌷 «لِيُظهِرَهُ عَلَى الدّينِ كُلِّهِ وَلَو كَرِهَ المُشرِكونَ»
🌸 ویژهٔ عید #مبعث
#ماه_رجب
#عید_مبعث
🆔@sardarr_soleimani
💌 #در_مسیر_بهشت 🌈
👌حتما_بخونین
🔷پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)،
نه تنها خودشان شوخی میکردند،
بلکه انسانهای شاد و
شوخطبع را
دوست داشتند و تشویق میکردند
✅ #نعیمان،
از کسانی بود که در جنگ بدر
در رکاب ایشان جنگیده بود؛
او اهل شوخی بود و
میخندید و دیگران را میخنداند
🌸 حضرت محمد(صلی الله علیه وآله وسلم)، روزی در موردش فرمودند:
او، با همین
لب خندان به بهشت خواهد رفت...
🔰پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)
به #یاران_خود سفارش میکردند:
اوقاتی را هم به سرگرمی
و شوخیهای خوب
اختصاص دهید
👌تا آنان که #مسلمان_نیستند
بدانند دین ما سختگیر نیست،
بلکه سفارش به شادی و شوخی حلال دارد . .
📗 یک پنجره خورشید
#ماه_رجب
#عید_مبعث
🆔@sardarr_soleimani
✠﷽✠
♥️📌
#رمـــــان📖❥
* #ناحلـــه🌺
#قسمت_چهل_و_چهار 4⃣4⃣
با خجالت گفتم
_دست شما درد نکنه خیلی زحمت کشیدین
سرش سمت فرمون بود
دیگه بهم نگا نمیکرد
در ماشینو باز کردم پیاده شم که تو همون حالت گف
+خواهر حلال کنید منو
خیلی شرمندم به قرآن
حس کردم صداش لرزید ادامه داد
به خدا از قصد نبود
عجله داشتم
به هر حال من خیلی متاسفم!
دلم ریش شده بود
چی به سرش اومد این پسر!!!
نگاش کردمو
_به قولِ خودتون چوب نزنید مارو!
حلال کردم
از ماشین پیاده شدمو :
_خدانگهدار
+یاعلی
درو که بستم ماشین با سرعت جت از جاش کنده شد
بنده خدا چقدر کار داشت مزاحمش شدم
بقیه راهو پیاده رفتم
کلید انداختمو وارد خونه شدم
وقتی از نبودن بابا مطمئن شدم خیلی سریع رفتم تو اتاقم
بعد چند دقیقه بابا هم رسید
لباسامو عوض کردم و نشستم درس بخونم که بابا در زد
چندثانیه طولانی که نگاهم کرد گفت :
+ بیا نهار بخوریم
ازهمیشه نافذترنگاهم میکرد
رفتم باهاش سر میز نشستم
یخورده که از گذشت گفت:
+از صبح خونه بودی؟
دلیلی نداشت دروغ بگم واسه همین جواب دادم
_نه
+خب؟
_خونه ریحون اینا بودم یه جزوه ای بود باید براش توضیح میدادم
+چرا اون نیومد؟
_شرایطش و نداشت
+عجب
به غذاخوردنش ادامه داد ولی فهمیدم توضیحات بیشتری میخواد برا همین اضافه کردم :
_اره دیگه صبح با مامان رفتم یخورده موندم بعد خواستم آژانس بگیرم که برادرش منو رسوند
+چجور آدمایین؟
_خیلی خونگرم ومهربونن
دیگه ادامه ندادیم
بابارفت سراغ پرونده هایی که ریخته بود رومیز
منم وقتی یه استکان چایی براش بردم رفتم تو اتاقم
این روزا با تمام وجود آرزو میکردم زودتر کنکور لعنتیمو بدم و نفس بکشم
لذت زندگی کردن واز یاد برده بودم
خیلی زور داشت خدایی نکرده با تمام ایناقبول نمیشدم
طبق برنامه ریزی یکی از کتابامو برداشتمو مشغول شدم ۳ساعت یه ریز سرم تو کتاب بودم انقدرخسته شدم که رو همون کتاباخوابم برد
بایه حس بدکه از خنکی یهویی روصورتم نشات میگرفت از خواب پریدم
تا بلندشدم آب از سرو روم چکه کرد
حیرت زده ب اطرافم خیره بودم که چشمم خورد ب دوتاچشم قهوه ای که با شیطنت نگام کرد
داد زدم
_مامااان
+کوفت و مامان
دخترمن فکر کردم سکته کردی چرا بیدار نمیشیی دیرمون شدد
گیج وبی حوصله گفتم کجاچیی؟
+امشببب دیگههه بایدبریم خونه آقا مصطفییی!
_خب من نمیام درس دارم
+امکان نداره هیچ جا نیومدی اینجام نمیخوای بیای؟فقط یه ربع بهت وقت میدم حاضر شی آماده نبودی همینطوری میبرمت
دلم میخواست جیغ بزنم ای خدا چجوری نگاهای مضخرفشون و تحمل میکردم
به هزار زحمت بلند شدم
نمیخواستم توانتخاب لباسم هیچ وسواسی ب خرج بدم
یکی از ساده ترین لباسامو برداشتم که همون زمان مامانم دوباره در و باز کرد و گفت
+راستی اون پیراهن بلندت و بپوش
بدون اینکه ازم جوابی بخواد درو بست
اعصابم خوردشده بود
یادمه یه زمان تمام شوقم این بودک بفهمم میخوایم بریم خونشون یااونا میخوان بیان اینجا!
چقدر تغییرکردم با گذر زمان
سعی کردم نقاب مسخرمو بزنم وچند ساعتی و تحمل کنم
لباسام و پوشیدم یه خورده کرم پودرم به صورتم زدم
رفتم بیرون
تو هال نبودن حدس زدم شاید آشپزخونه باشن راهمو عوض کردم و رفتم سمت آشپزخونه
مامان و بابا متوجه حضورمن نشده بودن
پدر جدیم کنار مادرم کلاشخصیتش تغییر میکرد
هر وقت باهم بودن صداخنده های بلندشون توخونه میپیچید
شخصیتای متفاوتی داشتن ولی خیلی خوب باهم کنارمیومدن
اینکه چطورکنارهم انقدر خوب بودن برام جالب بود
برای اینکه متوجه حضورم شن
رفتم واز کابینت یه شکلات ورداشتم
مامانم گفت:
+عه آماده شدی خب بریم پس
بدون اینکه جوابی بدم کفشام و پوشیدم و از خونه بیرون رفتم
تاوقتی برسیم یه آهنگ پلی کردم و
وقتی مامانم گفت فاطمه بیاپایین قطعش کردم و پیاده شدم
حیاط شیک وسنگ کاری شدشون و گذروندیم و رفتیم داخل خونه
مثه همیشه همچی مرتب بود وخونشون به بهترین حالت دیزاین شده بود
عمو رضااومد و با باباروبوسی کرد و عید و تبریک گفت
بعدشم خانومش اومد ومامان و بغل کرد
تا چشماش ب من خورد ذوق زده بغلم کرد و محکم صورتم و بوسید
سعی کردم یه امشب وهمچی و فراموش کنم و کاری نکنم که به خودمم بد بگذره
منم بوسش کردم و مثه قبل صمیمی عید و بهشون تبریک گفتم
مصطفی پیداش شد
مثل همیشه خوشتیپ بودو اتو کشیده
با عمو رضاهم احوال پرسی کردیم
اونا رفتن داخل
مصطفی اومدنزدیک تر گفت
+چ عجب بعداینهمه مدت ما چشممون به جمال یارروشن شد
جواب پیام و زنگ و نمیدین؟
رو برمیگردونین
اتفاقی افتاده احیانا؟
_اولا اینکه سلام
ثانیا عیدتون مبارک سال خوبی داشه باشین
حالام ممنون میشم اجازه بدین برم داخل دارن نگامون میکنن
+خو نگاه کنن مگه حرف زدن ما چیز بدیه
شونه ام و بالا انداختم و*
* _ #نویسنده✍
# #غیــن_میــــم🧡 #فـــاء_دآل💚
#سرباز_سردار
✠﷽✠
♥️📌
#رمـــــان📖❥
* #ناحلـــه🌺
#قسمت_چهل_و_پنجم5⃣4⃣
شونمو بالا انداختم و خواستم برم که گفت:
+فاطمه
سکوتم و که دید ادامه داد:
+دلم تنگ شده بود برات
بی توجهیم و که دید بالاخره رحم کردو رفت
منم رفتم داخل و نشستم کنار مامان
به محض نشستن عمو رضا سوالای همیشگی و پرسید و منم مثه همیشه جواب دادم
مصطفی چایی و پخش کرد
تا ب من رسید یه لبخند با چاشنی شیطنت زد خواستم چایی و وردارم که یه تکون ب سینی داد که باعث شد بگم:
عهه و خودمو بکشم عقب
عمو رضا گفت
+آقا مصطفی عروسم و اذیت نکن بعد انتقامش و ازت میگیره ها
با چش غره استکان و برداشتم که باعث خنده ی جمع شد
بعد اینکه چاییا رو پخش کرد شکلاتا رو اورد
به من که رسید شیطون تر از دفعه ی قبل نگام کرد و با صدایِ بلندی گفت
+این کاکائوش تلخه!!!فقط برا تو گرفتم
_دست شما درد نکنه
ازش گرفتمو همشو یه جا گذاشتم تو دهنم و از این حسِ خوب لذت بردم
پشتشم چاییمو خوردم
یه خورده که گذشت از جام بلند شدم و از عمو اجازه گرفتم که برم تو اتاق
سنگینی نگاهِ بابامو حس میکردم
سریع رفتم تو اتاقِ عمو و زن عمو
نمیخواستم مث دفعه های قبل برم تو اتاق مصطفی
به اندازه کافی هم روشو به خودم باز کردم هم دیگه خیلی هوا برش داشته بود
از دیدن اتاقشون به وجد اومدم
فکر کنم واسه عید دیزاینشو تغییر داده بودن
عکسای رو میز آرایشِ زن عمو نظرمو جلب کرد
دقت که کردم دیدم یه عکسِ جدا از مصطفی، یه عکسِ عروسُ و اون پسرش!
و یه عکسِ دیگه هم که خودشون بودن
رو تختشون دراز کشیدم
کولمو که با خودم آورده بودم باز کردم که یه کتاب از توش بردارم
کتاب ادبیاتم و آورده بودم تا دوباره به آرایه ها و فنونش دقت کنم تا برام مرور شه که یهو یادِ پاکتِ عیدی بابای ریحانه افتادم
فورا زیپِ کیفمو باز کردم و پاکت و از توش در آوردم
نگاه که کردم دوتا ۱۰ تومنی بود!
آخی بیچاره چقد زحمت کشید با اون وضعشون
دوباره یادِ حرف محمد افتادم
"چوب نزنید"
اهههههه چقد خووب بوود
حس کردم با تمامِ خجالتش اینو ملتمسانه گفت
تو فکرش بودم که ناخوداگاه یه لبخند رو لبم نقش بست
با اومدنِ مصطفی اون لبخند به زهرخند تبدیل شد!
حالتمو تغییر دادمو نشستم که گف
+راحت باش اومدم یه چیزی بردارم
به یه لبخند اکتفا کردم و خودمو مشغولِ کتاب نشون دادم که دوباره شروع کرد
+تحویل نمیگیری فاطمه خانم!؟
از ما بهترون پیدا کردی یا؟
به حرفش ادامه نداد
کشو رو باز کردو یه جعبه خیلی کوچولو از توش برداشت
همونطور منتظر جواب با فاصله نشست رو تخت
یخورده ازش فاصله گرفتم و گفتم
_اقا مصطفی من قبلا هم بهتون گفتم نظرمو!
ولی شما جدی نگرفتیش!
برا خودت بد میشه از من گفتن!
کلافه دستشو برد تو موهاشو گفت
+اوکی
منو تهدید میکنی؟
طبقِ ماده ۶۶۹ قانون مجازات اسلامی به ۷۴ ضربه شلاق یا دوماه تا دوسال زندان محکوم شدی!
تا بفهمی تهدید کردنِ یه وکیل یعنی چی!
والسلام
اینو گفت و از جاش پاشد
از حرفش خندم گرفته بود
اینم شده بود یکی عینِ بابا و عمو رضا
از این زندگی یکنواخت خسته شده بودم
از این همه دادگاه بازی و جدیت و جنایی بودن!
واقعا چرا؟
رومو برگردوندم سمتش و
_باشه داداش فهمیدم وکالت خوندی
از اینکه گفتم داداش عصبی شد
پوزخند زد و گفت
+خوبه
بعدشم از اتاق بیرون رفت
یخورده موندم تا مثلا درس بخونم ولی تمام حواسم جای دیگه ای بود
ناخودآگاه فکرم میرفت سمت محمد و من تمامتلاشم و میکردم تا بهش فکر نکنم.فکر کردن بهش خیلی اشتباه بود فقط باعث آزار خودم میشد
مشغول جنگ با افکار مزاحمم بودم که مامانم اومد تو اتاق:
+فاطمه زشته بیا بیرون بچه که نیستی اومدی نشستی تواتاق
وسایلمو جمع کردم و دنبالش رفتم تو آشپزخونه
ظرفا رو بردم رو میز بزرگ تو هال گذاشتم
مصطفی بلند شد و پخششون کرد
بعد چند دقیقه که تو آشپزخونه گرم صحبت شدیم
مریم خانوم مادر مصطفی خواست برنج و تو دیس بکشه که جاشو گرفتم و گفتم _من میریزم
یخورده تعارف کرد ولی بعد کنار رفت
برنجا رو تو دیس کشیدم
خواستم بزارم رو زمین ک یه دستی زیر دیس و گرفت سرم و اوردم بالا که دیدم مصطفی با یه لبخند ژیکوند داره نگام میکنه
دیسو از دستم کشید و رفت
یه دیس دیگه کشیدم
تو دستم بود
سمتش گرفتم
دستش و از قصد گذاشت زیر دستم
نتونستم کاری کنم
میخواستم دستمو بکشم ولی دیس میافتاد
مامانم و مامانش به ظاهر حرف میزدن ولی توجهشون ب ما بود
با شیطنت دیس و برداشت و رفت
اخمام رفت تو هم
همه چیو که بردیم سر سفره بابا ها اومدن و نشستن
میزشون شش نفره بود
عمو رضا رو صندلی اون سر میز نشست
خانومشم کنارش
بابا هم کنار عمورضا نشست و همچنین مامانم کنارش
مصطفی هم همینطور کنار مامانش نشسته بود*
* _ #نویسنده✍
# #غیــن_میــــم🧡 #فـــاء_دآل💚
#سرباز_سردار
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🚩 هرگاه پرچم محمد رسولالله را در افق عالم زدی، حق داری استراحت کنی!
#حاج_احمد_متوسليان
#عید_مبعث
🆔 @sardarr_soleimani
🌸سلام بــر مهدے فاطمـہ(عجل الله تعالی فرجه الشریف)
مـــــولایم
گاهے اوقات
گناه ڪہ میڪنیم شـما بــہ جاے مــا خجالت می ڪشید و سرتــان را
پایین مے اندازید و برایـمان غصہ هـم می خورید و مـا بنـده هاے گناهڪار سرگـرم دنیاییم
🔰 آقاجـان ســـــرمان داد بـــــزنید مـــــا بـــــا #گـــــناه رفـیق شده ایم
✨پسر فاطمــہ، حـجم سـنگین غـــــمهایے را ڪہ شـــــما بـــــہ جاے مـــــا بـــــہ دوش می ڪشید،
💔قلـــــبهاے خستـــہ ے مـارا بےتاب و ناآرام ڪرده است،
شده ایم دریـــــاے طـــــوفانے🌊،
دنـبال ساحلیم
🌸مـــــولایم بیـــــا...
🤲 اَلٰلهُمَعَجِلِلوَلیِڪَالْفَرَجْ 🤲
#ماه_رجب
#عید_مبعث
🆔@sardarr_soleimani
هدایت شده از KHAMENEI.IR
🎉 به مناسبت عید مبعث منتشر شد:
🧒 *مجموعه شعر کودکانه "نیکوترین الگو"*
🌹 حضرت آیتالله خامنهای دربارهی شخصیت پیامبر گرامی اسلام، حضرت محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم میفرمایند: "زندگی پیغمبر را میلی متری باید مطالعه کرد... ما مسلمانها بر روی شخصیت پیغمبر اکرم اگر تمرکز و دقت کنیم، بخواهیم درس بگیریم، برای دین و دنیای ما کافی است."
✅ بخش زن، خانواده و سبک زندگی KHAMENEI.IR (ریحانه) در کتاب «نیکوترین الگو» به بازخوانی بیانات رهبر انقلاب دربارهی #سبک_زندگی پیامبر گرامی اسلام پرداخته و سپس با اشعاری کودکانه، ویژگیهای اخلاقی حضرت محمد (ص) را بازگو میکند.
👨👩👧👦 شما مادران گرامی میتوانید این کتاب را برای کودکان خود بخوانید.
زن، خانواده و سبک زندگی در نگاه رهبرانقلاب👇
❣ @Khamenei_Reyhaneh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
✅ پاكترين زیارتگاه روى زمين
💦 پیامبراعظم صلی الله علیه وآله وسلم می فرمایند:
🔰پسرم #حسين در سرزمينى به خاك سپرده مىشود كه به آن #كربلا گويند، زمين ممتازى كه همواره گنبد اسلام بوده است،
👈چنانكه خدا ياران مؤمن حضرت نوح را در همانجا از طوفان نجات داد.
✅ #كربلا پاكترين زیارتگاه روى زمين و از نظر احترام بزرگترين بقعهها است والحق كه از عرصه هاى بهشت است.
🔸 عالم همه قطره هست و دریاست حسین
🔹خوبان همه بندهاند و مولاست حسین
📚 بحارالانوار، ج۹۸، ص۱۱۵
📚 كامل الزيارات، ص۲۶۹، باب ۸۸، ح۸
🕌صلی الله علیک یا اباعبدالله
#ماه_رجب
#عید_مبعث
#جمعه
🆔@sardarr_soleimani
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
📹کلیپ رو ببینید
✅#دعای_غریق 🌸
🔷برای در امان ماندن از فتنه های آخرالزمان
🌸 التماس دعای فرج 🌸
🤲 اللهم عجل لولیك الفرج 🤲
#ماه_رجب
#عید_مبعث
🆔@sardarr_soleimani