eitaa logo
سرلوحه/ احمد ایزدی
172 دنبال‌کننده
17 عکس
2 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
سه در را باز کردم. تلگراف را گرفتم و بازش نکردم. از طرف بابا بود. حدس می‌زدم تبریک گفته باشد به خاطر کار جدیدی که هنوز معلوم نبود نتیجه‌‌اش چه شده. و خودم مطمئن بودم به خاطر حوصله‌ای که از مدیر شرکت سر بردم و به خاطر جواب‌های آرمانی‌ام و بیشتر از این‌‌ها به خاطر حقوق درخواستی‌ام، رد شده‌ام. هیکل بزرگ خانم ملین از پشت شیشه‌ی مات در دیده می‌شد. امید داشت بابا مثل همیشه برایم حواله‌ی پولی فرستاده باشد و من با ادب تمام آن را به او بدهم که بابت اجاره‌ی اتاق برش دارد و با خوشحالی بگوید: سلام منو به بابا برسون. ولی به روی خودم نیاوردم. چون قرار نبود بابا برایم پولی بفرستد و برعکس، من می‌بایست برای بابا پول بفرستم که خرج خانواده و جهیزیه‌ی خواهرم بشود. راف تلگراف را از دستم گرفت و نشست روی تخت. من پشت در ایستاده بودم تا خانم ملین بفهمد خبری نیست و برود. او هم رفت؛ بدون این که حرفی بزند. راف نامه‌ی شرکت را باز کرد و طرفم گرفت. گفت بیا بخون. تو قبول شدی. رفتم به طرفش تا نامه را بگیرم. اما نامه را از من دور کرد. گفتم بذار نامه رو بخونم. ولی نگذاشت. گفت ببین فودیتو! من صاحب این شرکتی خواهم شد که تو توش استخدام شدی. با همون حقوقی که خواستی، اما به یک شرط. تعجب کردم. نمی‌دانستم پدر راف همچین شرکتی دارد. گفتم شرکتِ تو؟ استخدامِ من؟ چه شرطی؟ گفت به شرط این‌که جواب تلگراف پدرت را همین الان بدهی. تعجبم بیشتر شد. تلگراف بابا را از دست راف گرفتم. نوشته بود: فودیتوی عزیز سلام. دیگر نیاز نیست خودت را برای پیدا کردن کار به سختی بیندازی. حتی لازم نیست برای خواهرت پول جهیزیه بفرستی. هفته‌ی گذشته دوستت راف از او خاستگاری کرد. او گفت یک شرکت حقوقی دارد و می‌تواند از حضور تو در شرکتش استفاده کند. تحقیق کن ببین شرکتی در شهر شما به نام او ثبت شده یا نه. اگر شرکت به نام او باشد، جواب ما مثبت است. قربانت؛ بابا @sarrlohe
یا چنان بنما که هستی، یا چنان شو لعنتی حال دنیا از دو رنگی‌های مردم خوب نیست @sarrlohe
سلام بابای خوبم سلام بابا احد چه‌قدر زود دلم برای خنده‌هایت تنگ شده. منی که به نبودن‌های طولانی‌ات عادت داشتم، حالا دو روز می‌شود که تو را ندیده‌ام. نه، من نباید آن صورتِ همیشه خندان را غرق در خون ببینم. باید عادت کنم به این ندیدن‌ها. من عادت کرده بودم تا پایان شب بیدار بمانم که تو بیایی و تو را ببینم. عادت کرده بودم به بوسه‌های صبحگاهی‌ات که وقتی از خانه بیرون می‌رفتی، تا روزم را با آن شروع کنم. عادت کرده بودم خستگی‌هایت را با لبخند بیاوری و خستگی‌های‌مان را ببری. بابا، منی که به این همه آرامش عادت کرده بودم، حالا چطور اشک‌های مامان را ببینم؟ حالا چطور به بی‌تابی‌های محمدحسین عادت کنم؟ چطور عادت کنم به صدای ناله‌های دوست‌هایت؟ می‌بینی؟ شانه‌های‌شان می‌لرزد وقتی صدایت را می‌شنوند که می‌گویی در بهشت به منتظرشان هستی. بابای قشنگم، حالا که نیستی، من و مامان و محمدحسین بدون تو می‌رویم گلزار شهدا، منتظرت می‌مانیم که بیایی و دوباره با هم برویم زیارت حاج قاسم. با هم برویم گوشه‌ی پایین پای حاج حسین پورجعفری بایستیم و دوباره تو اشک بریزی.... نه بابا... تو که به آرزویت رسیده‌ای، دیگر اشک نمی‌ریزی. اشک ریختن برای ماست که دیگر خنده‌‌های تو را نمی‌بینیم. اشک را ما باید بریزیم که دیگر تو را نداریم. نمی‌دانم؛ شاید بچه‌های خانواده‌هایی که دور از چشم همه به‌شان کمک می‌کردی، این روزها فهمیده باشند تو دیگر نیستی و برایت اشک بریزند. تا خبر شهادت تو به شهر آن‌ها برسد، ما برایت اشک می‌ریزیم. شاید مادر شهدایی که می‌رفتی به خانه‌شان و درباره‌ی پسرهای‌شان حرف می‌زدید، وقتی بفهمند تو دیگر نمی‌خندی، برایت اشک بریزند. بابای گلم، ما اگر صبح تا شب و شب تا صبح برای خنده‌های خونی تو اشک بریزیم، نمی‌گذاریم غم به دل آقای‌مان بنشیند. نمی‌گذاریم دشمن دل آقا را برنجاند. بابا، ما هم مثل تو جان می‌دهیم که لبخند از لب آقا کنار نرود. ما هم مثل تو با دشمن می‌جنگیم که چشم ناپاک به این خاک نیفتد. بابا، فقط به من قول بده از آن‌جایی که هستی، دست من و مامان و محمدحسین و همه‌ی دوست‌هایت را که این‌جا دارند برایت اشک می‌ریزند، بگیری. دل‌مان برایت تنگ می‌شود. دوستت دارم پ.ن: این متن را بنا به تقاضای عزیزی نوشتم که دردانه‌ی احد بر بالین پدر بخواند. جز "سلام" اول و "دوستت دارمِ" آخرش، متنی که او خواند، چیز دیگری بود. حالا احد نیست، آقای شهیدمان هم نیست. این کلمات بغضی را می‌گذارم این‌جا که با هم بخوانیم. @sarrlohe
نقل شده برای گرفتن یک ارتفاع، برآورد نیرو و امکانات زیادی شده بود؛ اون‌قدر که برخی لشکر‌ها زیر بار نمی‌رن و دست آخر جلسه‌ای می‌گیرن که تعیین تکلیف بشه. وقتی همه، شرایط‌شون رو برای انجام عملیات می‌گن، نوبت می‌رسه به فرمانده نیروهای کرمانی و حاجی می‌پذیره عملیات رو انجام بده؛ اون هم با دو گردان نیرو. وسط بُهت و تعجب بقیه، وقتی سوال می‌شه ویژگی این دو گردان چیه که فرمانده‌شون این‌قدر با قاطعیت پذیرفته عملیات کنه، می‌گه نیروهای گردان‌هاش، بسیجی‌های معمولی هستن، ولی خوب اشک می‌ریزن. اون دو تا گردان عملیات می‌کنن و موفق می‌شن؛ نه با تیر و تفنگ و امکانات خاص؛ که با اشک. این مطلب رو نوشتم که اول به خودم، و بعد به رسم رفاقت و برادری به شما یادآوری کنم از هر جهت به جنگ جاری نگاه کنیم، ما در مقابل دشمن عِدّه و عُدّه‌ای نداریم. حتی مقایسه‌ی توان نظامی‌مون با هم مضحکه. اما امان از اشک. اشک، تمام معادلات دنیا رو عوض می‌کنه. همون طور که انقلاب خمینی رو پیروز کرد، همون طور که شن‌های طبس رو به حرکت درآورد، همون طور که خرمشهر رو آزاد کرد، همون طور که کربلای پنج رو رقم زد، همون طور که غواص‌ها رو از اروند رد کرد، همون‌طور که سجیل و عماد و قدر و... رو کوبید به سر افعی. سلاح نصرت من و شما، اشکه؛ اشک. براتون آرزوی اشک می‌کنم. @sarrlohe
من، به خدای آن لحظه که خمینیِ بزرگ، وسط بیابانِ تبعید تک و تنها ایستاد، ایمان دارم. ایمان دارم به خدای بیوه‌زن‌هایی که شوهرهایشان را نبوسیدند برای آخرین بار، جلوی مامورهای ساواک، و به خدای ناخن‌های کشیده در کمیته‌ی مشترک ضد خراب‌کاری، و به خدای ترسِ تکثیرِ اعلامیه‌های نیمه‌شب، و به خدای خلبانِ پرواز ۲۶ دی ۵۷. من به خدای سرهای بریده شده‌ی پاس‌دارها در مریوان و پاوه ایمان دارم؛ خدای گلوله‌های مجاهدین و خدای طراحان کودتا. من به خدای گلوله‌های قناصه، وسط پیشانی غواص‌های کربلای۴ ایمان دارم؛ خدای خس‌خسِ نفس‌های آلوده به خردل؛ خدای فحش‌ها و کتک‌های موجی؛ خدای آن‌هایی که ۴۰ سال است، فقط چشم‌هایشان می‌چرخد. من به خدای زن‌هایی که چهل سال را با آن چشم‌ها زندگی کرده‌اند، ایمان دارم؛  خدای مادرهای چشم‌انتظار، تا نفس آخر. من به خدای جمارانِ خالی از خمینی هم ایمان دارم. من به خدای شیرِ پستانِ مادرِ خلبانِ جوانِ نیروی هوایی که خبر کودتای نوژه را داد، ایمان دارم. من به خدای دانه دانه شن‌های طبس ایمان دارم؛ خدای خرمشهر؛ چه روزی که مسجد جامع سقوط کرد و چه آن روز که ممّد نبود ببیند. من به خدایی که سیب را آفرید ایمان دارم؛ خدای مسافرانِ کشتی نوح؛ خدای چاهِ یوسف؛ خدای چاقوی ابراهیم؛ خدای گهواره‌ی موسا؛ خدای نفسِ عیسا؛ خدای خنده‌ی محمّد؛ خدای شمشیرِ علی. خدای شعب ابی‌طالب و خدای سلطنت سلیمان، خدای خندق و خدای خیبر، خدای شاه و خدای خمینی، خدای ضجه‌های زخمِ شکنجه و خدای خنده‌های شیرین پیروزی، خدای گلوله‌های ترور و خدای موشک‌های وسط تلاویو. من به خدایی ایمان دارم که بیش از همه‌ی‌ این‌ها، صبر کرده و به ما گفته صبور باشیم تا وقتش برسد. وقتش که برسد، والله، بالله، تالله از شوق رسیدن به معرکه، زره می‌اندازیم که سبک‌بار باشیم و زودتر به قتال ائمه‌ی کفر بپردازیم. وقتش که برسد، من و همه‌ی آن‌هایی که حکم بر صبر داشتند، چنان‌ رقص مستانه‌ای در میدان نبرد به نمایش بگذاریم که از گورِ خاک‌اندودِ هر مظلومِ به ناحق ستم‌دیده‌ای، دستی برآید به شادمانی و نعره‌ی شوق سر دهند‌. وقتش که برسد، ما برای تک‌تک مظلوم‌های این عالم جان می‌دهیم؛ چه آن‌که از زوزه‌ی اولاد ابلیس دلش لرزیده و چه آن‌که ابلیس به جانش زخم زد؛ ما برای ایستادن در جبهه‌ی ستم‌دیدگان، هیچ مرزی نمی‌شناسیم. همان‌طور که علی نمی‌شناخت. وقتش که برسد، دست زخم‌دیده‌ی سیدعلی پرچمی به بلندای تمام قله‌های زخم‌گیرِ جهان برخواهد افراشت و سپاه ظهور را به رویارویی جنود شیطان خواهد کوچاند. وقتش که برسد، دشت‌های جهان از خونِ ما سیرآب خواهند شد، اما دیگر ظلمی نخواهد بود. وقتش که برسد، ما اصحاب آخرالزمانی امامِ خواهیم بود به اذن خدا و تمام معرکه‌های بین خیر و شر را در وسعتی به بلندای تاریخ، به چشم بر هم زدنی تکرار خواهیم کرد؛ اما دیگر شیطان سودای پیروزی را با خود به قهقرا خواهد برد و پرچم توحید از حضیض غربت به رفعت ابدی خواهد رسید. آن روز، روزی است که از ما تنها یادی خواهد ماند و نه حتی خاکستری که باد بخواهد وقتش را برای بردن آن بگذارد. آن روز، تنها یک پرچم در جهان خواهد ماند و آن، پرچم لااله‌الا‌الله است. آن روز، روز ظهور است بعون‌الله. و من به خدای آن روز ایمان دارم. ۱۲ بهمن ۰۴ @sarrlohe
سال ۱۳۸۷، چند روز قبل از اربعین، حاج‌مهدی نامه دانشگاه را گذاشت روی میز. نامه، حاوی پیوست درخواست تشکل‌های دانشجویی بود برای دفن شهید گم‌نام در دانشگاه باهنر. دانشجوها هفته‌ی قبل جلوی دفتر رئیس تجمع کرده بودند تا حداقل همین یک خط نامه را بنویسد و درخواست‌شان را منعکس کند. قرار شد دو روز پایان هفته که بازرس‌های ستادکل می‌آمدند، بگذرد و بعد نامه بزنیم به تهران و این درخواست بنشیند کنار ده‌ها درخواستی که زودتر رفته‌اند تا اشک شوند در هزاران هزار چشمی که در نقاط مختلف استان منتظر شهیدند‌. دوشنبه‌ی هفته‌ی بعد، صبح روز اربعین بود. من و سید نشستیم به اتمام کار طراحی نشریه. سید طرح صفحات را اجرا می‌کرد و من متن می‌خواندم و ویرایش می‌کردم. نزدیک ساعت ۱۰، تلفن سید زنگ خورد. چند تا "چشم" گفت و بلافاصله با مسئول بسیج دانشجویی دانشگاه تماس گرفت که تا چهارشنبه چند مکان برای دفن شهدا در دانشگاه پیشنهاد بدهند. سید گفت وزیر علوم سردار باقرزاده را در مراسم تشییع شهدای دانشگاه تربیت‌مدرس دیده و خواسته به دانشگاه کرمان هم شهید بدهند. سردار پذیرفته و حالا قرار است روز چهارشنبه تاجیک، مشاور سردار بیاید و مکان‌ها را ببیند. چهارشنبه تاجیک آمد و مکان‌ها را دید و زمین خالی کنار مسجد را تایید کرد. گفت سه‌شنبه که معراج بوده، ۳ شهید داشته‌اند؛ با این‌حال فردا که برود معراج، هر تعداد شهید باشد، می‌فرستند کرمان. پنجشنبه ظهر، سید با تاجیک تماس گرفت؛ شهدا ۵ تا شده بودند. قرار شد دانشگاه کرمان در روز شهادت امام رضا علیه‌السلام میزبان این پنج شهید باشد؛ اما مشکل، تعطیلی دانشگاه بود و نبودن دانش‌جویان. حاج مهدی پیشنهاد داد برنامه دو روز زودتر برگزار شود. استقبال و تشییع هم به علت فاصله‌ی زیاد دانشگاه با مرکز شهر، خودرویی باشد به سمت دانشگاه و شهدا از مسیرهای اصلی شهر عبور کنند. چند روز مانده به مراسم، تمام شهر شد شور و شوق آمدن "ستاره‌ها". ستاره‌ها آمدند و شهر شور شد و شوق شد و ستاره‌ها برای اهالی شهر چشمک زدند. حالا نور ستاره‌ها نه دانشگاه، که شهر را گرفته و روشن کرده. کرمان در این سال‌ها قرار نداشته. آسمان شب‌هایش را که ببینی، ستاره‌های کهکشان برق می‌اندازند توی چشمانت و زمینش را که نگاه کنی، گوشه‌گوشه ستاره نشسته به انتظار؛ انتظاری از جنس آن‌چه بر دل‌های دانشجوها رفت تا میهمانان‌شان برسند؛ انتظاری از جنس انتظار مادرهای پسرمسافر؛ انتظاری از جنس دل خواهرهای برادر در غربت؛ انتظاری از جنس لرزش شانه‌های پدرهایی که پسرشان را فرستادند به جبهه و خودشان شدند گریه‌کن ثابت روضه‌های خانگی و سفره‌های اباالفضل. و انتظاری کشنده که یک نیمه‌شب جمعه از فرودگاه بغداد به جان کرمانی‌ها افتاد و ادامه دارد تا روزی که انتقامش را بگیریم. این‌ها را نوشتم که اول خودم قدر بدانم ستاره‌های دانشگاه کرمان را و بعد به دوستان عزیزتر از جانم بگویم شوقِ این‌ها که این‌طور غریبانه میهمان شما هستند، برای رسیدن به شما خیلی بیشتر از شوق شما بود برای دیدن‌شان؛ تنهای‌شان نگذارید. @sarrlohe
من نویسنده نبودم؛ فوقش املاهایم را نمره‌ی خوب می‌گرفتم و همان بچه‌درس‌خوانی می‌بودم که انتظار خانواده بود. نویسنده بشو هم نبودم. با آن کتکی که معلم انشای کلاس دوم راهنمایی با ۶ کمربند قرضی از همکلاسی‌ها به آن‌هایی زد که انشا ننوشته بودند، راهم هیچ‌‌جوره به سمت نوشتن نمی‌افتاد. هنوز تصورش برایم دردآور است که با کمربند رفیقت تنبیه شوی، در حالی که خود او هم یک دستش را گرفته به کمر شلوارش تا از پایش نیفتد و برای چند لحظه که معلم انشا می‌گوید " دست‌ها جلو... بالا بالا بالا..." دست دیگرش را هم رها می‌کند تا از اعتلاف کمربند خودش و سایر کمربندها کتک بخورد. اما همان زمان، یک چیز من را عاشق کلمه کرد؛ نامه‌های عاشقانه. نامه‌های عاشقانه‌ی زیادی به معشوق‌های زیادی نوشتم. ردی‌های سال قبل، با تجربه‌ی مردودی در چند سال قبل‌ترش، حالا همکلاسی ما بودند در راهنمایی آیت‌الله سعیدی کرمان. آن‌ها تجربه‌ی عاشقی داشتند. توی خیال‌شان دخترهای هم سن و سال‌شان که دبیرستانی بودند، معشوقه‌شان بودند. شاید نه که آن‌ها معشوقه‌ی این‌ها باشند؛ اما ردی‌ها با شلوارهای خمره‌ای و کفش قیصری و ادعای لاتی‌شان، لابد این‌طور تصور می‌کردند که دل دخترهای دبیرستانی برایشان غنج می‌رود. هنوز یادم هست علو دوکله، چه‌طور یک مشت اسکناس دولا از جیبِ شلوارِ خمره‌ای ساسون‌دارش بیرون کشید. یا فرهاد کوهی را که شلوار لی و تی‌شرت آستین کوتاه می‌پوشید، چه‌طور با یک مشت، میز را به دو قسمت تقسیم کرد. این‌ها همه، لی و آستین کوتاه و قیصری و خمره‌ای، ممنوع بودند آن زمان. هنوز یادم هست که ردی‌هایی که ما را بچه می‌دیدند، از پشت پنجره‌ی کلاس نامه‌هایشان را می‌رساندند به من، با یک کاغذ طرح‌دار که حاشیه‌اش یک شمع بود و پروانه‌ای بالای سر شمع و پارافين شمع، آب شده بود زیر کاغذ. همین حالا بوی پارافين انگار از کاغذ عبور کرده و از دل زمان، می‌زند زیر دماغم. من، این‌طوری با کلمه آشنا شدم. دیگر انشاهایم شدند آرزوی دکتر شدن برای خوب کردن حال مریض‌های کلیوی که بابا یکی‌شان بود، تا تکلیفم انجام شود. و خودم شدم غرق در عاشقانه‌های همکلاسی‌ها به دخترهایی که دوست‌شان داشتند و هیچ‌گاه نفهمیدم سرنوشت آن‌همه عشق و عاشقی و آن‌ همه کلمه چه شد. گاهی هنگام پاک‌نویس کردن عاشقانه‌ها، متن را ویرایش می‌کردم و غلط‌های املایی عاشق را اصلاح می‌کردم که به معشوقش بر نخورد. خطِ خوش، این‌جا روی خوش خودش را جور دیگری به من نشان داد و نوجوانی من در مدرسه، گره خورد به مرور عاشقانه‌های بسیاری که الآن هیچ کدام‌شان را به یاد نمی‌آورم، جز اویی که به معشوقش نوشته بود:"می‌دانم از قیافه‌ی نسل من خوشت نمی‌آید" و من با ترس از پشت پنجره‌ی کلاس به عاشق دلداده گفتم که این کلمه اشتباه است و او همچنان اصرار داشت فهم نحس برای معشوقه‌اش سخت است و همان که از دیگران شنیده، درست است؛ نسل. خلاصه اینکه ورود من به دنیای کلمات، با عاشقانه‌ها بود از سویی و با ترس بود از سوی دیگر؛ ترس از این موضوع که اگر کلامی از این عاشقانه‌ها به کسی گفته شود، ردی‌ها رد می‌دهند و آن‌وقت حساب من با کرام‌الکاتبین خواهد بود. حالا من، وسط دنیایی از کلمات گرفتارم و یک موسسه انتشارات، که کتابی برای انتشار ندارد و اصلا سرمایه‌ای ندارد برای این‌ کار. و با خودم عهد بسته‌ام غیر از عاشقانه‌ها، چیز دیگری منتشر نکنم. @sarrlohe
به نظرم جای دو کار در میدان‌های تجمعات خالی است. اول، حضور مستمر راوی‌های دفاع مقدس با لباس مقدس ارتش و سپاه و بسیج، و بازخوانی فتوحات روزهای نبرد هشت ساله، با بیان شرایط اجتماعی و اقتصادی آن روزها. قطعاً بیان این مسئله که پیروزی‌های جنگ، بعد از شکست‌ها و هزیمت‌ها و لو رفتن‌ها و جنایاتی از جمله حملات شیمیایی به دست آمده، فضای جامعه را برای درگیر شدن در یک نبرد طولانی هم آماده می‌کند و طبقه‌ی انقلابی را به سوی مقاومت بلندمدت سوق می‌دهد و سایر اقشار را هم به سمت درک بیشتر شرایط جنگی نزدیک‌تر می‌کند تا در زمینه‌هایی مثل مصرف بهینه سوخت و انرژی و پرهیز از مصرف‌گرایی، همسو با مطالبه‌ی نظام حرکت کنند. هنوز روایات همه‌گیری از موشک‌باران‌های شهرها در آن دوران، قتل‌عام‌های وسیع دشمن، جنایت‌های بزرگ منافقین و برتری‌های دشمن وجود ندارد. هنوز در تولیدات آن زمانی، بسیجی‌ها با یک خشاب چندین نفر از دشمن را می‌کشند و در عوض گلوله‌های دشمن هر قدر به سینه‌ی رزمنده می‌خورد، گویی جان دوباره می‌گیرد و بیشتر می‌جنگد. این، با واقعیت موضوع در تضاد است و کاش در این جنگ، قهرمان‌سازی‌های بالیوودی برای همیشه اصلاح شود. کاش صادقانه به بزرگی دشمن اعتراف کنیم، تا بزرگی کاری که در مقابل او انجام شده، حقیقتاً به چشم بیاید. واقعیت این است که ما در حالی دشمن را پشت مرزها و در سنگر خودش گیر انداخته‌ایم که او به مراتب از قدرت نظامی بیشتری برخوردار است. اما معادله‌ی میدان را مردمِ خیابان با الله اکبر و اشک عوض کرده‌اند. روایت این موضوع، مشخصاً باید بر عهده‌ی رزمنده‌های جنگ دیده‌ی دفاع مقدس باشد و بس. دوم اینکه در یک گوشه از میادین، مردم تیراندازی را به صورت عملی تمرین کنند. مشخصاً پیشنهاد می‌شود فضای میادین به سمت استفاده و راه‌اندازی سیمیلاتور نظامی سوق داده شود و در کنار آن، رسانه‌ها و شهروندان به صورت گسترده به انعکاس این اقدام‌ بپردازند. مردم تا سنگینی سلاح را درک نکنند، ورودشان به میدان با هزار اما و اگر روبه‌روست؛ کما این‌که بسیاری تا موشک به شهرشان نخورد، قدر امنیت خود را ندانستند و به خیابان نیامدند. @sarrlohe
جلوی مسجد، پاشنه‌ی کفشم را ور‌می‌کشیدم که حاجی مطهری را دیدم. بعد از سلام و علیک، گفت فلانی من یه عذرخواهی به تو بده‌کارم. دلیلش هم این بود که چند سال قبل، وقتی کتاب سید پا برهنه را برده بودیم بنیاد که برای یک دور چاپ مجدد‌ کمک هزینه بگیریم، هر چند آن‌زمان درخواست ما را پذیرفتند، اما ظاهراً معاون بنیاد از تهران نامه می‌زند که این اصلاً کتاب نیست و چرا پول بیت‌المال را هدر داده‌اید و توبیخ‌شان کرده بود که بی‌خود هزینه‌ی فلان کار را خرج حمایت از این ناکتاب کرده‌اند. حالا اما با رفتن آن معاون، معاون دیگری آمده و کتاب را خوانده و بعد هم چند صفحه در وصف ویژگی‌های کتاب و قلم نویسنده و سبک منحصر به فردش در نشریه‌ی تخصصی بنیاد مقاله نوشته و تعریف و تمجید کرده. حاجی مطهری گفت من یک نسخه از آن نامه و یک نسخه از این مقاله را توامان برای معاونت مربوطه فرستادم و گفتم بابا، تکلیف را مشخص کنید؛ متر و معیاری بگذارید برای ارزیابی، که هر مدیری بر اساس فهم خودش در برخی امور نظر ندهد. در مسیر نوشتن، امروز یک نفر مقام فلان می‌گیرد و فردا، مقامی به مراتب پایین‌تر را به او که نه، به کمتر از او چنان با هورا و هیجان می‌دهند که آدم تسمه‌تایم پاره می‌کند از تناقض دستگاه‌های دولتی و حاکمیتی در انتخاب. القصه، نه جیغ و هورا و هدیه‌ی‌ آن یکی و نه پس‌زدن و اخم و تخم این یکی، نباید موجب شوند نویسنده خودش را بالا و پایین ببیند. کلمه، به همان اندازه که نویسنده سختی‌اش را تحمل می‌کند برای نوشتن و خلق، سختی‌های خودش را هم به خواننده تحمیل می‌کند در فهم. این میان، فقط باید از تمجید و نقد یک خواننده‌ی حرفه‌ای خوشحال شد و بس. مابقی، مثل کاغذهای نامه‌ی اول و مقاله‌ی دومی که بالا گفتم، بایگانی می‌شوند توی یک کشوی فلزی، در انبار دبیرخانه‌ی یک اداره‌ی کوچک و تمام. پ.ن: تعریف‌های معاون دومی از نویسنده طوری بود که مرتب از خودم می‌پرسیدم: ها! کی؟ من؟ @sarrlohe
ماه شعبان بود که راه افتادیم سمت مشهد. اول رفتیم قم، بعد رفتیم به حرم حضرت عبدالعظیم حسنی علیه‌السّلام و بعد به تهران، حرم حضرت امام خمینی رحمه‌الله علیه رفتیم. نیمه‌ی شعبان سفرمان تمام شد و برگشتیم. چند هفته بعد، در سحر یکی از روزهای ماه مبارک رمضان، مدام به این فکر می‌کردم که آیا شهدا به ما نگاه می‌کنند؟ اصلاً این که می‌گوید شهدا زنده‌اند، یعنی چی؟ علت فکرم این بود که نگران پسرم مصطفی بودم. همیشه حواسم به مصطفی بود و خیلی نگرانش بودم. مصطفی درس می‌خواند و چشم‌هایش به شدّت ضعیف بود. با خودم می‌گفتم با این وضع اگر نتواند درسش را خوب بخواند، مردم می‌گویند این هم از پسر شهید... درس نخواند و... همین مسئله فکرم را به خودش مشغول کرده بود که آیا شهدا به خانواده‌های‌شان نظر می‌کنند یا نه؟ بعد از نماز صبح، خوابیدم. خواب دیدم یکی از آشناهایمان که فرزندش از دنیا رفته، خواست او را به بهشت زهرا برسانم که برود به مزار فرزندش. قبول کردم. سوئیچ ماشین را برداشتم و او را به طرف گلزار شهدا بردم. نرسیده به قبور شهدا، دیدم کاروانی از خانم‌ها آمده‌اند، آن‌جا نشسته‌اند و دارند صبحانه می‌خوردند. از راه دور بشقاب‌های پنیر را جلوی‌شان می‌دیدم. رو به خانمی که توی ماشین بود، گفتم: زود پیاده شو؛ من باید قبل از این‌که این خانم‌ها متوجه حضورم شوند، از این‌جا بروم. اگر این‌ها من را بشناسند، قطعاً می‌خواهند که بروم در جمع‌‌شان و برای‌شان صحبت کنم. همین که آمدم دور بزنم و برگردم، متوجه شدم یک نفر از بین جمعیتِ خانم‌ها بلند شد و گفت: حاج خانم! بیا. شناختندت. گفتم: ببخشید. من می‌روم و دوباره برمی‌گردم. به حساب خودم می‌خواستم به خانه برگردم تا لباس رسمی بپوشم و دوباره بروم به گلزار شهدا. بین راه نگاهی به لباسم انداختم و دیدم لباس مناسبی به تنم است. به طرف گلزار شهدا برگشتم. در راه برگشت، نرسیده به گلزار شهدا، دیدم اطراف کوچه‌ی منتهی به گلزار شهدا را سراسر گل لاله گذاشته‌اند. چند طبقه از گل لاله‌ی زرد و قرمز و سفید. با خودم گفتم از بین این گل‌ها که نمی‌شود با ماشین عبور کرد. ماشین را یک گوشه پارک کردم و پیاده به سمت گلزار شهدا راه افتادم. ناگهان متوجه شدم خانم‌هایی که تا چند لحظه قبل توی گلزار شهدا نشسته بودند، آمده‌اند به صورت منظم دو طرف کوچه نشسته‌اند. من هم بالای آن جلسه نشستم. همسر یکی از شهدا را که می‌شناختم، آمد کنارم نشست. داشتم با او احوالپرسی می‌کردم که متوجه شدم یک نفر دیگر کنارم نشست و دستش را گذاشت روی شانه‌ام. همین که به دست نگاه کردم، متوجه شدم دست یک مرد است. از همسر شهید پرسیدم: این دست چه کسی است که روی شانه‌ی من است؟ گفت: نمی‌دانم. سرم را به طرف صاحبِ دست برگرداندم. لباس فرم سپاه پوشیده بود. همین که لباس سپاه را دیدم، از ذهنم گذشت که نکند حاج یونس باشد. به صورتش نگاه کردم؛ حاج یونس بود. فریاد کشیدم و با گریه گفتم: یونس کجا بودی؟ خیلی دل‌مان برایت تنگ شده. چرا نمی‌آیی؟ چرا نمی‌آیی به‌مان سر بزنی؟ همین طور که فریاد می‌زدم و با حاج یونس حرف می‌زدم، پرسید: مگر شما مشهد نبودید؟ گفتم: بله، چه‌طور؟ دوباره پرسید: ماه شعبان مشهد بودید؟ گفتم: بله. گفت: من همه جا هم‌راهت بودم. این را که گفت، دوباره شروع کردم به گریه کردن. گفتم: تو اگر همه جا هم‌راه ما بودی، چرا خودت را به ما نشان ندادی؟ گفت: من سه دفعه شخصاً آمدم پیش‌تان. اگر مصطفی و فاطمه و تو را صدا می‌زدم، شما از من می‌پرسیدید که از کجا می‌شناسم‌تان. به همین خاطر اسم‌تان را صدا نزدم. اما سه دفعه شخصاً آمدم پیش‌تان. از موقعی که از این‌جا حرکت کردید، تا موقعی که دوباره به خانه برگشتید، من هم‌راه‌تان بودم... مگر تهران نبودید؟ مگر نرفتید قم؟ این را که گفت، شروع کردم به فریاد زدن و از خواب بیدار شدم. دفعات قبل، هر وقت حاجی را توی خواب دیده بودم، فقط چند کلمه حرف زده بود. این اولین باری بود که این‌قدر طولانی با من صحبت می‌کرد. حاج یونس گفت وقتی چند جا راه را گم کرده‌ایم، آمده و به‌مان راه را نشان داده و آدرس داده. بعد از دیدن این خواب، وقتی ماجرا را برای مصطفی و روح‌الله- داماد حاج یونس- تعریف کردم، تصدیق کردند در چند موردی که راه را گم کرده‌اند، شخصی به آن‌ها راه را نشان داده و راه‌نمایی‌شان کرده. شخصی که گویی آن‌ها را می‌شناخته و خیلی صمیمی بوده باهاشان. پ.ن: روایت همسر حاج یونس @sarrlohe
زن، چادرش را جمع کرد دور تنه‌ی خسته‌ی بدنش و جاگیر، نشست بالای سنگ سفید. انگشت‌های زمختش را آرام زد روی شیشه‌ی قطورِ حائل. صدایی بلند نشد. دوباره انگشت کوبید. شاید صدا به گوش خودش نیامد. انگشت‌هایش را خم کرد به داخل و با ناخن‌‌هایش زد روی شیشه. صدای ریزی پیچید زیر شیشه. زن، خیالش راحت شد. کلمات عربی، نامفهوم، شاید با لهجه‌‌ی اهل یک روستای دورافتاده از جنوب کرمان، پاشیدند در فضا و شدند فاتحه. زن، از فاتحه که فارغ شد، دست برد توی چین‌های نامنظم پیراهنش. گل‌های پیراهن را یکی یکی کنار زد. دستش را با یک گوشی ساده از بین‌ گل‌ها بیرون آورد. چشم تنگ کرد روی صفحه‌ی کوچک و کم نور گوشی. دکمه‌ای را با انگشتش فشار داد. چشمش برقی زد و شماره گرفت. بین کلمات نامفهومش، می‌شد فهمید دارد به کسی که دوستش دارد، می‌گوید آمده کنار حاج کاسُم. چند کلمه‌ی نامفهوم دیگر گفت و گوشی را گذاشت روی شیشه‌ی حائل که کسی از آن سوی خط با حاج کاسُم حرفش را بزند. زن، سر بلند کرد بین جمعیتی که دور مزار را گرفته بودند. جمعیت را که دید، دست برد سمت گوشی. تا دستش به گوشی برسد، با دست دیگرش آستین پیراهن گل‌دارش را تا مچ پایین کشید. گوشی را برداشت، خداحافظی خشکی کرد و چادر را کشید روی صورتش. زن، با سوز صدایی که برای دختر دوساله‌ی کاپشن صورتی، با گوش‌واره‌ی قرمز می‌‌خواند، به هق‌هق افتاد. زن، ماند بین زن‌های دیگری که آمده بودند زیارت؛ زن، بین زن‌هایی که چند سال است عزیزشان را بدرقه کرده‌اند تا آسمان، هیچ دل‌تنگی‌ای نداشت. زن، دست گذاشت روی شیشه‌ی حائل و گریست. زن، اشک ریخت، گریه شد، آرام شد. دوباره کلمات عربی، با لهجه‌ی زنی خسته که از جنوب کرمان تا همین جایی را که نشسته، گریه کرده باشد، از دهانش بیرون ریختند. زن، چادرش را کشید روی دریای چشم‌هایش که کسی اشکش را نبیند. این‌جا، سال‌هاست که گل‌ها را با اشک آب‌یاری می‌کنند. این‌جا، اشک هست، روضه هست، حیات هست. این‌جا تا اشک هست، زندگی هست. @sarrlohe