6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من را ببخشید که واسطهی رسیدن چنین صدایی به گوش شما هستم. گوشی که ۱۴۰ شب است مدام نوحه خوانده از دوری رهبرش و غصهی هممیهنش و زخمِ میهنش. گوشی که ۱۴۰ شب است جز فریاد اللهاکبر نشنیده و حالا باید بشنود که یکی درست در چند قدمیاش، جایی که ۱۴۰ شب ایستاده تا کفتارها دوباره دهان به زوزه باز نکنند، عفریتهای دهان به وهنشان گشوده.
رفقا، این فیلم را گذاشتم که بدانید که اگر یک شب این ساحت مقدس را ترک کنید، چنین موجودات وقیحی میآیند آنجا و خدا میداند چه جنایاتی که مرتکب نشوند دوباره. مگر نه اینکه همینها در کودتای دی ۴۰۴ آمدند و بردند و کشتند و سوختند؟ مگر نه اینکه همینها صبح ۹ اسفند هلهله کردند و شادی کردند و شیرینی پخش کردند؟ مگر نه اینکه همینها برای آن جانیِ قاتل نوشتند که من و شما و ایران و ایرانی را بمبباران کند؟ مگر نه اینکه همینها نشانی من و شما را در ایست و بازرسی برای دشمن ارسال کردند؟ مگر نه اینکه همینها نشانی سربازها را به دشمن دادند و حالت بالای پیکر سربازها زوزه میکشند؟ مگر نه اینکه همینها که قتل کودکان مینابی را عادی میدانستند، کشتار جوانهای جنوب را ندیدند و حالا دلسوز جنوب شدهاند و بر بالای جنازهی کشتگان جنوب انتظار میکشند به دریدن پیکرهایشان؟
رفیق، به رقیه قسم، من و تو باید آخرینهایی باشیم که میدان را ترک میکنیم، ولو اینکه آتش دشمن بر سرمان ببارد.
@sarrlohe
امشب، شب ۱۴۷م حضور نجیبزادگان ایرانی در میدان است. اینجا، میدان کوثر و بهبه... روشنایی وسط میدان برقرار، زیر درختها تر و تمیز، لولهی آبِ ترکیده اصلاح شده، آجرکاریهای دو طرف راههای وسط میدان که خیلی خیلی شکسته و زشت بودند، ترمیم شده، پلههای شکستهی ورود به میدان نو نوار شده و رمپ آسفالت شده و خلاصه در کمال زیبایی، هر چه اصرار از شب اول داشتیم که این مشکلات رفع شوند، به برکت برنامهای که شهرداری خودش میزبان آن است، حالا و پس از ۱۴۷ شب انجام شده. ناگفته نماند طی این مدت، در حلقهی دور میدان که گلهایش خراب بود، شن ریختند و جدولهای شکسته را ترمیم کردند.
سوالی که ذهنم را مشغول کرده، این است که اگر شهرداری برای مردم این شهر کار میکند، در این همه شب و با این همه درخواستی که به اعضای محترم شورای شهر و حتی شخص شهردار کردیم، چرا تا کنون هیچ یک از مشکلات با این سرعت برطرف نشدند؟
اگر کار برای مردم است، چرا بعد از این همه مدت یادشان آمد این مشکلات در محل تجمع مردم وجود دارد؟
اگر میزبانی یک سازمان باعث میشود مشکلات مردم برطرف شود، پیشنهاد میکنم هر هفته یک سازمان دولتی و حتی خصولتی میزبان مردم در میدان باشند. اینگونه هم کیفیت خدمات آن سازمان به مردم ارزیابی میشود و امتیاز مردمداری میگیرند و هم مشکلات مردم برطرف میشود. انشاءالله.
@sarrlohe
اهل اربعین، حالا هر جا باشند، در خانهشان نیستند. یا عراقاند، یا جایی میانهی مشایه و طریقعلما، یا در مسیر برگشت و یا حتی در راه مرز، تا خود را بیندازند وسط اهالی میلیونی اربعین.
اینجا اما اهل خودش را دارد. میگویم اهل، نه اهل سرزمین، که این سرزمین هم روزی اهل خودش را در خود جمع خواهد کرد و از همین یک گُلهجای کویری، اهالی اتفاقی عظیم دور هم جمع خواهند شد و کاری بزرگ را یکسره خواهند کرد.
اهلِ ایجا، دختر و پسر جوانی هستند که با فاصله کنار هم نشستهاند و بانوی میانسالی، کمی آنطرفترشان نشسته؛ شاید به مرور خاطرات عاشقی خودش.
اهلِ اینجا، زنهای چادر رنگی جنوبیاند، که ساعتها فاصلهی زیادِ بین شهرهای جنوب را در گرمای سوزان طی کردهاند تا برسند به چند دقیقه زیارت.
اهلِ اینجا، خانمهای خادمی هستند که دور هم نشستهاند به مرور روایتهای کلیشهای که جنگدیدهها برایشان گفتهاند و با هم، جملهای دربارهی نمازشب خواندن یکی دیگر از اهالی را تکرار میکنند و حالا یکیشان روی سنگهای سیاهِ داغ آب میپاشد، دیگری جارو میکشد و نفر سومی، آب را از سنگ پایین میریزد که سیاهیِ سنگ براق شود.
اهلِ اینجا، حتی بچههایی هستند که خلوتِ گلزار برایشان بهترین فرصت است برای دنبال هم دویدن. صدای یکیشان میپیچد در آرامش محیط که تو تا حالا اینجا آمدهای و دیگری در حال دویدن میگوید: خیلی... ولی فقط شبها...
راستی، اهلِ اینجا، اهل شباند؛ شب میآیند به زیارت، شب میآیند به خلوت، شب میآیند به مناجات، شب...
اصلاً بزرگِ اینجا، آدم اهلِ شبی بود. از شبهای تنهایی، تا شبهای عملیات، تا شبهای جهاد و تا شبهای غربت و حتی تا آن نیمهشبِ سردِ فرودگاهِ بغداد؛ او اهلِ شب بود. شبهای کویر و ستارههایش که معروفاند؛ او ستارهای بود که از یک شبِ کویر تا آن شبِ بغداد، همه نور بود و نور بود و نور و حالا، اهلِ اینجا همه آمدهاند از وجودش نور بگیرند. او که اینجاست، اهلِ اینجا هم نورانی شدهاند؛ مثل او.
@sarrlohe
حاجی رفیقباز بود؛ از آن رفیقبازهای قهار روزگار.
سالها بعد از شهادت رفیقهایش، وقتی میخواست از آنها حرفی به میان بیاورد، اول شروع میکرد به گفتن از شرایط. میگفت ما در فلان عملیات محاصره شده بودیم، امکاناتی نداشتیم، زمینگیر شده بودیم، کلی شهید روی دستمان مانده بود و تنها مانده بودیم؛ آنقدر که منِ فرمانده لشکر رفته بودم در خط مقدم و سلاح به دست گرفته بودم.
اهلش میدانند جای فرمانده لشکر، کلیومترها عقبتر از خط مقدم است، نه در میانهی میدان. اما حاجی رفیقباز بود؛ رفیقهایش را تنها نمیگذاشت.
خلاصه که بعد از گفتن تمام سختیها و مشکلات و برجسته کردن قدرت و توان دشمن، میگفت در چنان حالتی، فلانی آمد. فلانی، یعنی طیاری، میرحسینی، حاج یونس، تاجیک و دیگرانی که هر کدامشان قلهای هستند در سلسلهجبال شرف و مردانگی و شجاعت و صبر و رشادت.
حاجی به اینجای روایت رفیقهایش که میرسد، انگار جان تازهای گرفته باشد، از شجاعت و رزمشان میگفت و از اینکه وقتی رفیقش آمده در خط، وقتی طیاری آمده و وقتی میرحسینی پیدایش شده و وقتی خبر آمدن یونس بین رزمندهها پیچیده، آن لشکر هزیمت شده انگار جان تازه گرفته و هر یک از آن بازماندگان، گویی صد مرد جنگی شدهاند.
حاجی، روایت فتح رفیقهایش را با بیان عظمت کاری که کردهاند، میگذاشت جلوی مخاطب و از بیان ضعفها ابایی نداشت. از بیان قدرت دشمن هراسی به دل راه نمیداد و صادقانه میگفت ما در حضیض شکست بودیم که فلانی آمد و به اوج ظفر رساندمان. بعد هم میگفت اگر فلانی چنین اثری داشت، برای این بود که اهل ذکر بود و دعا و مناجات و اشک؛ به خصوص اشک.
این شبها را میتوان به شبهای عملیاتهای دفاع مقدس تشبیه کرد. نیروهای انقلابی در زیر رگبار حملات رسانههای دشمن و حتی مثلاً دوست قرار دارند. لحظهای نیست که شبهه و شایعهای به سینهی انقلابیای نخورد و تلفات نگیرد. مشکلات اقتصادی قوز بالا قوز شدهاند و دشمن خوب توانسته شکاف بیندازد بین گروههای مختلف.
شاید نیاز باشد دوباره راویهای مکتب حاج قاسم بیایند وسط میدان و رسم رفیقبازی را بهجا بیاورند. بیایند و از عظمت کاری که شده، بگویند. جای راویهای روزهای جنگ خالی است که به جای ادمینهای کانالهای شخصی بیایند روی صحنه و روزهای جنگ را یک بار از این منظر نگاه کنند که ما وارث و خالق چه کار بزرگی هستیم.
من و شما هم باید راوی این جنگ بزرگ آخرالزمانی باشیم.
@sarrlohe
۱/ شب ۱۵۷
بعد از دو هفته، سازهی موکبی را که برای زیباسازی محیط و در راستای دیده شدن خیمهی شهرداری در وسط میدان برداشته بودند، دوباره سر پا کردهاند.
خانمها در آن نشستهاند. چند نفری پرچم دست گرفته و برِ خیابان ایستادهاند. پسرها طبق معمول لای شمشادها و توی چمنها مشغول تفنگبازی هستند و دخترها هر کدام به تناسب سنشان در یک گعده مشغول بازی و حرف زدناند.
خوشحالیم که مسافرهای اربعین به سلامت برگشتهاند. همین که همه خودمان را رساندهایم به میدان، یعنی همه خوشحالیم، ولو اینکه خوشحالیمان را به زبان نیاوریم.
خانم دکتر حلوا درست کرده؛ حلوا با کنجد فراوان. خاله (خالهی زهرا زینبِ خودم) چنگمالطور چیزی درست کرده، به غایت نرم و خوش عطر. بوی روغن حیوانی زودتر از طعم خوراکی میدود توی وجودت. آن یکی خاله، ساندویچ کوکو سیبزمینی پیچیده و آمار میگیرد برای توزیع که به همه برسد. اصل مطلب، غذای مختصر ده دوازده نفر است که حالا باید برای بیش از بیست نفر مدیریتش کنند که به همه برسد.
دریا، دختر خوش ذوق و کتابخوان دوستم کوکیهای رنگی درست کرده که میخواهی از هر رنگش یکی بخوری، اما خوب که نگاه کنی، میبینی هر کدام یک رنگ متفاوت و ترکیب زیبایی از رنگها به خود گرفتهاند و مجبوری به برداشتن یکی دو تا بسنده کنی.
بر و بچههای حامد، بساط شربت را بر پا کردهاند. اربعین است و مثل دههی اول محرم همهی خانواده و رفقایشان آمدهاند پای تولید و توزیع شربت. دیشب ۷۰۰ تا شربت توزیع کرده بودند. اصلا معلوم نمیکند آن موقع شب و یک ساعت بعد از اتمام مراسم، این قدر آدم در میدان ایستاده باشند. بساط چای و نان برنجی و کلمپه و شیرینی خامهای هم به راه است شکر خدا.
از شیرینیها و حلواهای خانگی عکس میگیرم که بگذارم اینستاگرام و زیرش بنویسم "میدان با تو، خیابان با ما"
موقع عکس گرفتن، خانم دکتر میگوید پسرش سفارش کرده که بگوید در درست کردن حلوا کمک کرده؛ طفلک با انگشتهای ریزش هستهی خرما گرفته. خانم دکتر خودش زحمت کشیده. بار شیشه دارد. این را یکی از خانمها وقتی گفت که یک ظرف حلوا را به دیگری تعارف کرد و بعد بلافاصله ظرف را گرفت سمت خانم دکتر و گفت: ببخشید... ما باید اول به شما تعارف میکردیم که حاملهاید. خانم دکتر کمی حلوا برداشت و تشکر کرد. میگویم خانم دکتر، نه که پزشکی چیزی باشد؛ نه. پریشبها که بانو حالش خوب نبود، خانم دکتر گفت بروم آمپول بکمپلکس و ب۱۲ بگیرم که تزریق کند. رفت توی ماشین و همان دور میدان آمپول را زد. در راه برگشت به سمت جمعیت، وقتی تشکر کردم و گفتم هزار ماشاالله تزریق آمپول هم بلدید، گفت که چند سال قبل در سفر اربعین حال خودش و همسرش و خواهرش و همسر خواهرش خیلی بد شده. در راه برگشت از حرم پیشنهاد داده آمپول تقویتی بگیرند و تزریق کنند. گرفتهاند و زن و شوهر که قبلا دورهی تئوری تزریقات را گذرانده بودند جایی، برای اولین بار روی هم امتحان کردهاند و وقتی دیدند اتفاق بدی نیفتاده، خانم دکتر برای خواهرش و همسرش برای باجناقش آمپول زدهاند. وقتی خانم دکتر را با همین واژه خطاب قرار دادم و به خاطر حلوای خرما تشکر کردم، خندید. ماجرای اولین آمپول زدنش را برای سایرین تعریف کرد و همان جا شد "خانم دکتر سوزنچیان"
عکس برخی خوراکیها را استوری کردم. پیام روی پیام میآید که کوفت بخوری و چرا تنها میخوری و سهم ما را نگهدار و... لابد کلی آه و نفرین هم پشتش هست. برای برخی نوشتم که این، اتفاقی است. معمولاً شبهای بعد از این همه خوشی، خشکسالی میآید و خبری از تنوع نیست.
گفتم که ما، اینجا بعد از ۱۵۷ شب با هم بودن، آنقدر با هم احساس اخوت و نزدیکی داریم که حالا شب اول بعد از سفر اربعین که مسافرهای جمع برگشتهاند به سلامت، به شکرانهی بودنشان و به شوق جمع شدن دوبارهمان، هر کدام به نحوی شادیمان را بروز دادهایم. گفتم ما بعد از این همه شب که حتی تهدید به بمبباران و تیراندازی هم نتوانسته بینمان دوری بیندازد، احساس یک خانواده را داریم که برادرش، خواهرش و فرزندش چند روزی سفر بوده و حالا برگشته و باز همهمان شاد و خندان دور هم جمع شدهایم که دوباره پرچم خونخواهی به دست بگیریم و هلمنمبارز بگوییم.
@sarrlohe
۲/ نمیدانم چه قدر باور کردند، اما واقعیت این است که گفتم. و ما حتی دلمان برای شبهایی تنگ میشود که به امر امام ماموریت تمام شده باشد. آن شب، مایی که تا اینجا ۱۵۷ شب وسط میدان بودهایم، اولیننفراتی خواهیم بود که میدان را ترک میکنیم و دلمان را میگذاریم یک گوشهی میدانی که در آن زندگی کردیم. نمیدانم آن شب، شب چندم است، اما حرف همین است که گفتم، امر امام برسد، اولین نفری هستیم که به خانه میرویم و امر نرسد، آخرین نفری هستیم که زور دشمن و تزویر و نفاق و وفاق بهمان خواهد رسید.
ما خدا را داریم و خدا همه چیزمان است. مگر نه اینکه تا حالا خدا بوده که ما را در این میدان سخت ابتلا یاری کرده؟ از این پس هم خداست که ما را آرام میکند و دلهای ما را صفهای به هم پیوستهای میکند در اطاعت از خودش و در تسلیم برابر خودش.
مگر نه این است که هیچکس در این ایام با ما رفق و مدارا نداشته، جز خدا؟ و مگر نه اینکه رفیق، فقط خدا؟!
شب ۱۵۸
همان شد که گفتم. خبری از آن همه خوراکی دیشب نیست. شام، سالاد ماکارونی است که در خانهی خاله درست کردهاند. بانو میگوید غذا اینقدری نیست که بشود به میدان آورد؛ شرمنده میشویم. لذا بچهها را گفتهایم که در خانه شام بخورند. گفتم برای من بیشتر نگه دارید که برای یکی از دوستانم ببرم. همین شد. وقتی رفتم دنبالشان، یک قابلمهی کوچک سالاد برای من آوردند. قطع برق غافلگیرشان کرده و کار آماده شدن بچهها طول کشیده بود. تا همگی برسند، چند قاشق سالاد خوردم. شاید اگر ظهر به جای نیمرویی که در تنهایی خوردم، چیز دیگری میخوردم، حالا اینقدر گرسنه نبودم که تمام سالاد را یکجا بخورم و قابلمهی خالی را تحویل بدهم. بانو که آمد، قابلمه را گرفتم سمتش و گفتم این را هم ببرد داخل خانه که اینجا، توی ماشین نماند. نگاهش که به قابلمهی خالی افتاد، زیر نور کمجان چراغ سقف ماشین، چشمهای متعجبش را دیدم. قابلمه را گرفت و گفت: چی شد؟ تو که میخواستی ببری و با رفیقت بخوری....
لقمهی آخر را کنج لپم جا دادم و با دهان پر گفتم: "رفیق، فقط خدا"
آخرین نفر از میدان خارج میشویم. دو خانوادهایم که دست زن و بچه را گرفتهایم تا از خیابان عبور کنیم. بعد از نیمه شب، نگاههای برخی تندتر میشود؛ رانندگیشان هم، گاز دادنشان هم، عبورشان هم.
لابد برخی دلشان میخواهد دهان باز کنند به حرفی، حدیثی، اما احتمالاً اینقدر فهم را دارند که بدانند وقتی طرف تمام داراییاش، زن و بچهاش را آورده به خیابان، چیزی برای از دست دادن ندارد که کسی بخواهد با حرف و حدیث مقابلش بایستد. اینها که دشمن نیستند، اما کاش دشمن بفهمد ما چهطور وسط میدانیم. اصلاً اگر دشمن بفهمد من یکی چهطور یک قابلمه سالاد ماکارونی را که به اسم رفیقم گرفته بودم، خوردم و بعد هم رفاقت قریب به سی ساله را انکار کردم، نظرش دربارهی ما عوض میشود. حالا که خوب فکر میکنم، میبینم خود حضرت خدا جل جلاله که میبیند چهطور برای یک وعده غذا رفیق دنیایم را فروختم و داد زدم "رفیق فقط خدا" الآن از عرش کبریاییاش ندا میدهد "رفیق فقط خدا"
حالا بیا این را به دشمن بفهمان که ما با اصل کاری بستهایم، تو که...
۱۴ مرداد ۰۵
@sarrlohe
سرلوحه/ احمد ایزدی
امشب، شب ۱۴۷م حضور نجیبزادگان ایرانی در میدان است. اینجا، میدان کوثر و بهبه... روشنایی وسط میدان
این مطلب را که نوشتم، معاون محترم... شهردار ناراحت شده بود که کار ما برای مردم بوده و قضاوت بیخود کردی و...
خواستم بگم آقای معاون، نورپردازیهایی که برای مردم کردید، داره کمکم خاموش میشه.
برخی نیمکتهایی که برای مردم گذاشتید، دیگه نیستن. شیر آبی که برای مردم گذاشته بودید، دیگه نیست که کسی ازش استفاده کنه. حتی سرعتگیرهایی که ما میگفتیم بزنید برای رعایت سرعت و حفظ جان مردم، اما همکارهای شما میگفتن مصوبهی شورای ترافیک میخواد، ولی برای سوگوارهی مورد حمایت شهرداری یک شبه زده شدن، الآن حذف شدن تا مردم بمونن و مشکل قبلیشون.
آقای معاون، برادر عزیزم، دیدی کار برای مردم نبود؟!
بیچاره مردم.
سرت سلامت
@sarrlohe
نمیدونم آداب و رسوم مردم اون منطقه که کمکهای عموی این ابنالفلانهها بهش رسید، برای عروسی چی بوده. ولی جنوبیها معمولا چند شب و روز برنامه و جشن دارن. یه روز حنابندون، یه روز جهازبرون، یک روز...
فکر کن اون بچهها بعد از چند شب شادی و خوشحالی، تمام ذوقشون رو گذاشته بودن برای شب عروسی.
فکر کن اون بچهها تو خیالشون چی بوده و چی میگذشته. از دویدن و شادی کردن تو جمع گرفته، تا جمع کردن شاباش و رقصیدن کودکانهشون جلوی عروس و داماد، تا رقابت معصومانهشون با هم که کی بره تو زنونه، تا اینکه رنگ نوشابهی هر کی، چی باشه و تا اینکه حدس بزنن شام عروسی چی هست و لابد هر کدوم توی خیالش یهطوری شامش رو میخورده که حداکثر لذت رو برده باشه و بعد هم عروس و داماد رو بدرقه میکردن و میرفتن عروسکشون و اونجا هم کلی شادی میداشتن و...
نمیدونم، شاید اهل اون شهر هم اهل دادن بذل بودن. پدرِ این بچهها رفته به عروس و داماد هدیه داده و به جای اینکه اسم خودش رو بنویسه تو دفتر بذل، اسم بچهاش رو نوشته که وقتی وقتِ ازدواج بچهاش برسه، دامادِ امروز بیاد و به صاحب اون اسم توی دفترش، هدیه بده و محبتش رو جبران کنه.
نمیدونم چی بوده. فقط میدونم این جنگ، یه جنگ وجودی بزرگه که روز اول با بزرگترین جنایتها شروع شد. کشتن اون همه بچه توی میناب و قتل آقا، کارهای کوچکی نیستن برای لشکر شیطان. خونی که توی این جنایتها ریخته شد، در امتداد خونی بود که اون شب جمعه توی فرودگاه بغداد ریختن.
@sarrlohe
قصد پرداختن مجدد به رویداد بهاصطلاح ورزشی ماهانران را نداشتم، اما برخی پروژهبگیرها چنان نقش این رویداد را بزرگ جلوه میدهند، که گویی اگر اتفاق میافتاد، گذر شرق به غرب خاورمیانه از کرمان و مسیر هفتباغ عبور میکرد و زیر قدم به قدم بانوان و آقايان ِ دونده، نفت فوران میکرد. و حتیتر، حسابهای بانکی معادن به استان برمیگشت!
نه آقایان، خبری نبوده و نیست. باور نکنید این خزعبلات را. بوی کباب نبوده...
اگر قرار بود گردشگری با این یک فقره در استان جان بگیرد و پای تماشاچی و ورزشکار به کرمان باز شود، چه سالها قبل که کرمان هاب کاراته بود و چه حالا که در کشتی و قویترین مردان و سوارکاری و رزمی و... صاحب عنوان است، میبایست کورسوی امید به رونقش در این کویر بدرخشد و امید بیافریند، اما نشد که بشود.
اگر قرار بود میراث فرهنگی کرمان با حضور شرکتکنندگان در این رویداد به چشم بیاید، آقايان مسئول به ساخت یک ساختمان بدقواره در منظر میراث جهانی تن نمیدادند و اول آن را برمیچیدند.
اگر قرار بود چرخ هتلداری با این بهانه بچرخد، که صدها رویداد دیگر که به مراتب جمعیت بیشتری را برای مدت بیشتری به کرمان گسیل کردند، میتوانستند به آن جانِ خسته رمقی بدهند، که ندادند. کم رویدادی نبوده که با آن ظرفیتهای ملی به کرمان گسیل شده و حتی اقامت به بهرهگیری از مهمانسرای ادارات و سازمانها رسیده، اما چرخ هتلداری نچرخید که نچرخیده.
نمیدانم این مطالب موهن را چگونه خلق میکنند این مثلا رسانهها که روی دیگرش توهین به علاقمندان به ورزش است! شیوهی انعکاس لغو این برنامه که شرط برگزاری آن اختلاط زن و مرد بوده و تبلیغات آن گویای این مقوله است، به گونهای رقم خورده که مخاطب در نگاه اول میبیند حامیان آن، حامیان اختلاط بودهاند و حاضر به یک قدم کوتاه آمدن از این موضع عجیب خود هم نشدهاند. در حالی که برگزاری این برنامه در دو بخش آقايان و خانمها و پرهیز از اصرار بر برگزاری مختلط، میتوانست کمک بزرگی به اجرا و حتی استمرار آن و افزایش استقبال از آن نیز باشد و حامیان را از زیر سایهی حمایت از یک رویداد با حاشیهی تقابل با شرع و عرف و هنجارهای اجتماعی مردم اصیل کرمان و ترویج بیبندوباری برهاند.
از شما چه پنهان، شهری که مدیرانش از بالا تا وسط نتوانستهاند چهرهی کریه یک ساختمان نیمسوخته را بعد از سالها از جلوی چشم مردمش جمع کنند، توان پخت آش دهانسوزی برای گردشگر و ورزشکار و... را ندارند.
در شهری که ساختمان بدون مجوز دولتی در منظر میراث جهانی قد بلند میکند، توقع زیادی است که پتهدوزهایش افغانی نباشند، باغ فتحآبادش رو به ویرانی نرود، باغ بیرمآبادش قفل نشود، جادههایش خراب و مخرب نباشند، کارت سوختهایش که باید به گردشگران و مسافرانش خدمات دهند، به یکباره حذف نشوند و مشکل سوخت در آن جارچی رسوایی مسئولینش نشود و هر از گاهی خبر تخریب یک خانهی تاریخی منتشر نشود و...
این وسط، مهمترین اتفاقی که افتاده، حساس شدن مردم روی حق خودشان است؛ از حقوق مادی همچون افزایش قیمت بنزین گرفته، تا حقوق معنوی همچون عفت و حیا، که مردم برای مطالبهاش در این چند هفته قد علم کردهاند و به گمانم این برای مسئولین امر زنگ خطر به شمار میرود، تا اینکه بخواهند روی موجش سوار شوند.
والعاقبه للمتقین
@sarrlohe
جنگ، مدینهی فاضلهای درست کرد که آدمهایش برای افکندن خودشان در دل سختیهای غیرقابل پیشبینی، از هم سبقت میگرفتند.
جنگ، آدمهایی را دور هم جمع کرد که هر کدام به عدد افکارشان گرفتاری داشتند، اما ترجیح دادند برای رفع گرفتاری بزرگتری، چشم بر خواستههای خودشان ببندند و خود را سپر بلایی کنند که شیطان رقم زده بود.
جنگ، از خردسالهای کوچه و خیابان پهلوانهایی ساخت که امانت بزرگ بشریت را بر دوش کشیدند.
آدمهای جنگ، برگزیدگانی بودند که نفس امام از طفولیت و با هر بار تکان گهواره، بر وجودشان نشست و آنها را تا بلندبالای سپهر برکشید.
آدمهای جنگ حالا دلتنگترین آدمهای دنیا هستند که دیگر مثلشان پیدا نمیشود، تا بشریت ظهور را درک کند و انسانهای ظهور به تکامل برسند و دوباره، آدمی از جنس آدمهای جنگ پیدا شود.
@sarrlohe