نه ما میمانیم ، نه اندوه و نه هیچیک از مردم ِاین آبادی .
به حباب نگران ِلب یک رود قسم و به کوتاهی ِآن لحظهی شادی که گذشت ؛
غصه هم میگذرد .
『 در زمستان ِ‹ 1404 › حوالی ِصبح 』
دیگ پیشمون نیستی!...
ولی چرا من فکر میکنم هنوزم هستی؟!
شاید چون عادت کرده بودیم به بودنت
عادت کرده بودیم به نصیحت ها سرزنش هات!...
چقدر سخته حالا که نیستی!...