و تو همان رویایی بودی ؛
که من بارها در خوابهایم دیده بودم
و در بیداری آرزو کرده بودم .
؛؛ چطور ادمی رو فراموش کنم که احساس کاملی رو در من ایجاد کرد ُ همزمان منو در هم شکست :) ؟
میدونی اوج خفهگی کجاست ؟
اونجایی که کلی حرف داری برای گفتنُ و به شدت ناراحتیُ خیل چیزا رو اعصابت میره ولی سکوت میکنی و به آخرین درجهی ناراحتی میرسی..
ترجیح میدی که هیچی نگی ؛ فقط یه گوشه بشینی ببینی چی میشه :):
فکر میکردم دوستداشتن یعنی ماندن .
تو رفتی ، و من ماندم با این سؤال که آیا اصلاً بلد بودم دوستداشتنی باشم ؟