هدایت شده از تبلیغات گسترده ترابایت
کسب درامد تضمینی ماهی ۵۰ تا ۸۰
فقط با روزی ۳ ساعت با گوشی💯
👨💼کــارمـنـد 🧕🏻 خــانه دار
🎓 دانشجو 👨🦳 بازنشسته
فقط امروز عضو میپذیرن 👇
https://eitaa.com/joinchat/720504124Cb31e493d74
هدایت شده از تبلیغات
دانشجوام، حقوقم ۳۰۰-۴۰۰میلیونه و پولدارترین فرد فامیل هستم✨
همه میپرسن چه رمزی میزنی ؟
گنج پیدا کردی؟🗺🔑
یکبار برای همیشه میگم این چنل بود که زندگیمو عوض کرد 👇
@.Kaaarrrr
@.Kaaarrrr
هدایت شده از ثبت سفارش طلایی
رویایریحــٰانه
قسمت اول( حال )
_ میرم پس چی فکر کردی، بچتو خودت بزرگ کن تا حالت جا بیاد دیوونه....
در باز شد و مونا جلوی رویم ظاهر شد.خشکم زد. لحظه ای فکر کردم مرا شناخت ولی او باز فریاد زد : بفرما پرستار بچه هم رسید.
صدای فرزاد قلبم را از جا کند: گمشو از خونم بیرون...
مونا نیشخندی به من زد و گفت: بدبخت شدی خانم ....من اگه جات بودم میرفتم تیمارستان کار میکردم تا توی این خونه.
بعد با قدمهای بلند ازم دور شد. صدای بلند فرزاد باز تپش قلبمو زیاد کرد : خانم شما بیایید تو و در و پشت سرتون ببندید.
با اضطراب وارد شدم و درو بستم. همین که چشمم به فرزاد افتاد ، رنگم پرید. چشمام با درد و غمی از پنج سالی که بی او گذشت بهش خیره شد که با عصبانیت گفت: خانم من بیکار نیستم که تا شب اینجا واستم...بفرمایید برید بالا....
بعد از کنارم رد شد و از خونه بیرون زد.
پسری پنج ساله با چشمانی که شبیه خودم بود و لبانی که مرا یاد فرزاد میانداخت کنار در ظاهر شد.
تعجب نگام کرد و گفت: شما پرستار منید؟! میخوای مامانم بشی؟
چشمامو از غصه بستمو و توی دلم گفتم : کاش میدونستی که من مادرتم.
با لبخند نگاش کردمو گفتم: من یه پسر دارم اندازه تو دلم خیلی براش تنگ شده بود..
لبخند کمرنگی زد و گفت : بیارش اینجا با من بازی کنه...آخه من خیلی تنهام.
به زور جلوی گریمو گرفتم و گفتم : دیگه تنها نیستی خاله شیرین پیشت میمونه.
با لحن با مزه ای گفت : خاله شیرین کیه دیگه ؟!
با خنده گفتم : منم دیگه... حالا برو بازی کن.
سینا به سمت اتاقش رفت و من نگام توی خونه چرخید. جاذبه ی خاطرات داشت منو درون گردش خودش میکشید.داشتم بی اختیار به گذشته سفر میکردم....به پنج سال پیش....به روزی که فرزاد و پدرش منصور شاهی به خواستگاری من اومدند...
ادامه دارد....
https://eitaa.com/joinchat/3712483670C20ebdd5778
🌸❤️🌸❤️
هدایت شده از تبلیغات
من ریحانه دختری زیبا که مجبور شدم با پسر مردی که عاشق مادرم بود ازدواج کنم...
اون پسر منو نمیخواست، اصلا نمیخواست و وقتی حامله شدم، بچه که به دنیا اومد بچه رو ازم گرفت و از خونهش بیرونم کرد.
حالا من، بعد از پنج سال برگشته بودم..
با یه هویت جدید
با قیافهای جدید تا بچمو ببینم و ازش بگیرم اما اون دم بزنگاه فهمید و.....
https://eitaa.com/joinchat/3712483670C20ebdd5778
داستانی زیبا و دلنشین
قلمی دیگر از بانو میمی✨