هدایت شده از تبلیغات
شرط عجیب پیرزن برای سه جوان😰♨️
سه تا دانشجو بودیم توی دانشگاهی در یکی از شهرهای کوچک قرار گذاشتیم همخونه بشیم.
می خواستیم به دانشگاه نزدیک باشیم قیمتشم به بودجمون برسه.تا اینکه خونه ی پیر زنی را نشانمان دادند . نزدیک دانشگاه .فقط مونده بود اجاره بها!🥺
پیرزن قبول کرد اجاره را طبق بودجمون بدیم،فقط یه شرط داشت که هممونو شوکه کرد، اون گفت که هرشب... ادامه ی داستان...
https://eitaa.com/joinchat/1878458472C726d4dcc56
هدایت شده از گسترده امید
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅️راهکار درمان نوروپاتی پیدا شد✅
برای درمان علائمی مثل (گزگز،بیحسی داغی،یخ زدگی و یا درد مفاصل)
فقط کافیه عدد داخل ویدیو رو براشون بفرستی👇🏻
جهت پیام دادن :
🆔 @noropati_ir8
☎️شماره تماس :
۰۹۳۷-۴۰۹-۸۶۴۶
❌سریع عضو شو چون همین الان پاک میشه👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/544801985C1b85ac5b30
هدایت شده از تبلیغات
#پیام_ناشناس 👤
سلام ببخشید مزاحم شدم
یه کانال قبلا گذاشته بودین که درمان نوروپاتی داشت ، خیلی عالی بود میشه یبار دیگه بزارین گمش کردم 😩
+ بفرما عزیزم 😍👇🏻:
https://eitaa.com/joinchat/544801985C1b85ac5b30
مسافرت ایرانیها هر نیم ساعت یک بار:
─ ─ ─ ─ 😂📸 ─ ─ ─ ─
⇢ 𝑱𝒐𝒊𝒏 @Screenfun 𐀔 ˒˒
هدایت شده از مسجد جامع نارمک
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
وقتی رهبر شهید ناراحت شد
.
بنده با این کارها مخالفم!
.
.
شهـید بهشتی:
فرق است بین انتقاد کردن و بیاعتبار کردن!
مسجد جامع نارمک
📱https://eitaa.com/MasjedJameNarmak
.
سروران عزیزی که در اعمال خاکسپاری یاری فرموند
─ ─ ─ ─ 😂📸 ─ ─ ─ ─
⇢ 𝑱𝒐𝒊𝒏 @Screenfun 𐀔 ˒˒
هدایت شده از تبلیغات
من #نعیم پسری یتیم که عموم منو بزرگ کرد عمو و زن عموم خیلی خوب باهام رفتار میکردن ولی پسرعموم از من متنفر بود و همیشه سعی میکرد بیکس بودنمو به رخم بکشه هرچی میخواستم اون دست میزاشت روش و تصاحبش میکرد.....
جوان بودم که داخل طلا فروشی عموم مشغول به کار شدم ی دختر به اسم #نیکی هرروز برا پدرش ناهار میاورد تو همین رفت و آمدا فهمیدم عاشقش شدم و فقط بخاطر اینکه بتونم نیکیو بیشتر ببینم از طلا فروشی عموم اومدم بیرون و داخل حجرهی فرش فروشی پدر نیکی مشغول بکار شدم. همچی به خوبی میگذشت تا اینکه یروز گذر پسر عموم به حجره افتاد و از نگاههای من به نیکی متوجه علاقهم شد و این شد شروع بدبختیای من تمام تلاششو میکرد که به نیکی نزدیک بشه و من هیچکاری برای دور کردنش نمیتونستم انجام بدم ی روز رفتم محل کارش باهاش اتمام حجت کردم که دیگه دورو بر نیکی نپلکه ولی با چیزی که گفت دنیا دور سرم چرخید و چشمام سیاهی رفت باورم نمیشد اون و نیکی.....😱😱
برای خوندن ادامهی داستان روی لینک زیر بزنید👇
https://eitaa.com/joinchat/2642411885C4496ef5679