دیشب رفیق مجازیمو سر مزار دیدم حتی باهاش حرف هم زدم و نشناختم و بعد که فهمیدم اون بوده واقعا دلم شکست که چرا اسممو نگفتم تا اون بفهمه منم اما
میدونید از چی سوختم و حتی ترسیدم اینکه نکند روزی من امام زمان را مثل دوستم ببینمش باهاش حرف بزنم ولی نفهمم اون امام زمانمه دعا میکنم هیچوقت این اتفاق نیوفته😭😭😭
دیشب بهشت زهرا که رفته بودیم کتاب هارو برای نمادین گذاشته بودن این دو تا کتاب بدجور مهرشون تو دلم افتاده بود اخه ۳ تا شهید هستن که واقعا هیجان دارم داستان زندگیشونو بفهمم و انشاالله برایم الگویی شود ین دو عزیز و شهید معز غلامی به من نظر کردند صاحبین داستان این کتاب ها و گذاشتند از داستانشون بو ببرم خیلی معجزه اسا به من این دو کتاب امانت داده شد و قرار شد تا هفته ی دیگر کتاب ها رو بر گردونم از دیشب از کتاب مجید بربری شروع کردم و الان نصف کتابو تموم کردم و فهمیدم حضرت زینب نگاه ویژه ای بهشون داشته که شهید شدند قرار نبوده شهید بشن و حضرت زینب براشون شهادت رو امضا کرده بود تیکه های کتابو براتون میزارم رفقا😉