در پهنهی آبیِ خیالِ بیکران،
نشسته قایقی، سرگشته و بیجان.
ماه چون هلالِ نقرهکوب بر فراز،
گواه خلوتِ دل، در این شبِ دراز.
میزِ چوبینِ کهن، و جامِ لبگزیده،
حکایت از حضوری، رفته و رمیده.
جایِ بوسهای مانده، چون نقشِ جاودان،
بر جامِ بلورین، در این شبِ بیامان.
یادِ تو، چون موجی، بر ساحلِ جان زند،
و دل، چون قایقِ سرگشته، در این غم، ماند.
خیالِ تو، تمامِ این فضا را گرفته،
و سکوتِ شب، نغمهی دلتنگی سر گرفته.