خبر داری که شهری روی لبخند تو شاعر شد ؟
چرا اینگونه ، کافرگونه ، بیرحمانه میخندی ؟!
آن شب که دلی بود به میخانه نشستیم؛
آن توبه صد ساله به پیمانه شکستیم!
از آتش دوزخ نهراسیدیم،که آن شب
ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم...!
بیدار میشوم
ڪه هواے داشتنت را نفس بڪشم...
ڪَرماے حضورت را حس ڪنم و
تڪیه ڪنم به بودنت...
بیدار میشوم ڪه خواستنت رامحڪم
سنجاق ڪنم به موهایم
مبادا ،دوست داشتنت
از سرم بیوفتد...