eitaa logo
سپیدِمن.
2 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
از ادبیات، جنون جاری‌ست، و از عشق، تولدِ واژه‌ها...
مشاهده در ایتا
دانلود
-
به احترامِ تارهای سپیدِ پیچیده در پودِ پیراهنش...
امروز، از هر زمان دیگری عاشق‌ترم؛ و نمی‌دانم باید این همه جنون را، کُجای این تن بنشانم... بین رگ‌هایم، حدِفاصل ریه‌هایم، در بطن و مااضافاتش... همه جا جنون‌تان پخش است... و از من جاری‌ست، از چشم‌هام... این همه حُب...
سپیدِمن.
-آه! مادر. چشم‌هایی داشت، که وقتی می‌خندید... آدم می‌خواست دست بیندازد و زمان را نگه دارد؛ و تا ابد... و تا ابد... در آن دریای ستاره غوطه‌ور بماند...
هدایت شده از اوی‌من;
اما عزیزِ من. هر سایه‌ای که می‌رود، هر بیدی که تکان می‌خورد، هر ستاره‌ای که خاموش می‌شود، چیزی در من فرو می‌ریزد . . . . هرگز گمانم نبود بیمِ رفتن‌تان این چنین در خانه‌ام قد بکشد؛ سین‌حانون.
دلم برای روزهای مستی از عشق، لک زده. برای روزهای اشک شوق... برای کلمه‌های محتاج، برای آرزو، برای خواستن، برای ذوق، برای تو عزیزم...
ابروهاش، کمان بود. نه کمان‌های قدیم، به‌هم پیوسته و پُر خم. کمانی بود، تکه‌هاش از هم جدا. مثل دل من. قوسِ میان‌ش را انداخته بودند میان دل من. بی‌خود نبود که دلم انقدر جا کم داشت. تنگ می‌شد... و چشم‌هاش... چشم‌هاش... معصومیتِ رمزآلود جنگل، از ذهنم گم نمی‌شود. کم نمی‌شود، کم‌رنگ حتا... و حس‌گناه که با یادِ تصویر معصوم در هم می‌آمیزد، و من که دلم برای احساسم تنگ شده بود. احساس خاک‌خورده‌ی مُهر و موم شده... دلم برای کسی که صندوقچه را قلقک دهد، برای عیسی دمَنده در جسد، برای بوی عشق، برای برانگیزنده‌ی پروانه‌های تو سینه؛ برای همه‌ی این‌ها تنگ شده بود... و تکه‌ی میان کمان‌ت... این‌جا در قلب من، جنگل سبز، عزیزِ معصوم ممنوع، جایش حسابی امن است... ـ ــ سین‌حانون، پاییز نیامده کارش را کرد. آخر اولین ماه از پاییز صفرچهار.
و دوست دارم که به آتش این حس فوت کنم، گُر نگیرد مگر وقت‌هایی که لازمش دارم. برای ادامه. برای حیات...
morning core: