𝙨𝙚𝙥𝙪𝙡𝙘𝙝𝙧𝙖𝙡 | سِـپـالکـرالِـ
دیگه به اون نقطه از زندگیم رسیدم که دیگه حتی غلط املایی هامم برام مهم نیست شرمنده اگه میخونید و متو
-خب من نیلم، ترجیح میدم با همین نیک نیم شناخته بشم، نه نیلو نه نیلا نه نیلوفر نه چیز دیگه ای، نیل؛ مثل نیل گیمن!
فارغ التحصیل رشته ریاضیم، در حال حاضر دانشجو ام، رشته ی زبان انگلیسی، معلم و مدرس زبان انگلیسی ام، جدا از این کار در چند زمینه ی دیگه هم فعالیت دارم که ...
درباره اسم چنل و هدف از زدش اینجا صحبت کردم.
تایپم Entj-t
معتاد قهوم، طیف رنگ آبی مورد علاقمه، فیلم و سریال بازم، کتاب میخرم جمع میکنم ولی نمیخونم متاسفانه، از خلق کردن خوشم میاد، نوشتن، نقد و غر زدن رو دوست دارم...
دیگه همین چیز خاصی دیگه ای به ذهنم اومد میام اینجارو کامل میکنم و...
https://web.ivira.ai/#/c
هوش مصنوعی ویرا
برای استفاده ی بهتر از هوش مصنوعی نیازه تا حتما اشتراک تهیه کنید ولی کارتون رو راه میندازه
#ناشناس
https://eitaa.com/sepulchral/138 چه کلاسایی؟
-
اینجا قرار نبود یه چنل دیلی باشه که هی بیام توش صحبت کنم، غر بزنم و یا بیو بدم
من معلم و مدرس زبان انگلیسیم، راستشو بخوای این روزا به خاطر جنگ فعالیتی ندارم
اگه فعالتیم داشتم تعداد افرادی که توکلاس هام هستن اونقدرا هم زیاد نیست
ولی خب بالا رفتن اعداد امیدبخشه
هدایت شده از |عاشقترین زندگان|
"خُرده احساساتِ امروز، ۲۲ اسفند"
هفت روز دیگر چهارصد و چهار را تحویل تقویم میدهم و باز جلو میروم. با روحی سنگین از بار تجربهها و کالبدی که فقط ظاهرم را حفظ کرده. دلم برای خیابانهای تهران، میدان انقلاب، بابایی و گودینی، دوستانم، خانه و پاتوق، تنگ شده. برای چیزهایی که نمیدانم اگر دوباره به سراغشان بروم هنوز هم هستند یا نه. جمعهها دلگیرند و پیشاپیش از جمعهی دیگر هراس دارم. پایانِ غمانگیزیست تحویلی که جمعه باشد. عصرِ جمعه باشد. کاش کمتر کابوس ببینم. کاش جنگ تمام شود. بیشیله پیله مینویسم. احساس را که نباید پیچاند. باید سرراست گفت. باید غم را در دست گرفت و نشانش داد. دلتنگیام وصفنشدنی است. نهالهای تازه کاشته شدهام زخمیاند. کسی انگار جنگلهایم را آتش زده. کسی انگار گل موردعلاقهام را از باغچه کنده. کسی انگار پیراهن سفیدم را لک کرده. کسی انگار..
کسی انگار سایهام را از من دزدیده. ماه را از آسمان دزدیده. کسی چیزی را از من گرفته. از این نقشی که دارم حالم به هم میخورد. از قربانی بودن نفرت دارم ولی باید بنویسم. همهچیز نباید این باشد. منتظرم. پایانِ هیچچیز انقدر سیاه نیست. من آن را باور نمیکنم. حتی اگر پایانِ من، لحظهی انقلابِ نور نباشد، تاریکی را باور نمیکنم. حتی اگر نوشتههایم را از من بگیرند، حتی اگر خورشید را شکنجه کنند، حتی اگر خانه را قفس کنند، باور نمیکنم. میخواهم زنده بمانم. معنا را مرور میکنم و زیستن را باری دیگر برای خود هجی میکنم. چون باور دارم پایانِ هیچچیز، سیاه نیست. نباید این باشد. نمیگذارم.
𝙨𝙚𝙥𝙪𝙡𝙘𝙝𝙧𝙖𝙡 | سِـپـالکـرالِـ
"خُرده احساساتِ امروز، ۲۲ اسفند" هفت روز دیگر چهارصد و چهار را تحویل تقویم میدهم و باز جلو میروم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
امروز تو یه جایگاهی(یه موقعیتی)، یه آدمی رو دیدم که شاید بیشتر از پنج سال پیش باهاش ارتباط داشتم...
یه چیزی میخوام بگم؛ اینکه خواهشا اگه تو یه گروهی هستید(مدرسه، دانشگاه، کارگاه، شرکت و یا جمع خانوادگی)تو اون بازه های زمانی طوری برخورد نداشته باشید که بعد از چند سال وقتی یه نفر ملاقاتتون میکننه یادش بیاد که چقدر ادم الت صفتی بودید
https://abzarek.ir/service-p/msg/2848406
یه چنتا لینک بدید همسایه بشیم این چنل از بیریختی در بیاد دوستان
𝙨𝙚𝙥𝙪𝙡𝙘𝙝𝙧𝙖𝙡 | سِـپـالکـرالِـ
امروز تو یه جایگاهی(یه موقعیتی)، یه آدمی رو دیدم که شاید بیشتر از پنج سال پیش باهاش ارتباط داشتم...
بارها شده قصد کردم دست به انجام کاری بزنم، مثلا یه ورزش، دیدن یه سریال و یا خوندن کتاب ولی خب وقتی یادم میاد یه شخص که ازش بیزارم اون کار رو دوست داشته مثلا اون سریال خاص رو، نه تنها از اون سریال متنفر میشم بلکه تک به تک کارکتر هاشو هم ...