هدایت شده از معراج الشهدا | صراط
🔶دلنوشته های مادرانه
🔻از اولین اعزام فرزندم
🔅شماره یک
دیدم تو کانال صراط برنامه راهیان نور برا بچه های صراط گذاشتن..
خوشحال شدم اما نه خیلی ویژه
با پدرش مطرح کردم، ایشونم ثبت نام را رفت تا ببینیم هزینه ش چقدره، الحمدلله میشد از عهده ش بر اومد.
بعد به سید حسین گفتیم و خیلی دوست داشت بره
اما به جهاتی دو دل بود، چون مسافرت در پیش داشتیم، برا دیدار پدر بزرگ و مادر بزرگ که بیش از شش ماه هست ندیدیمشون...
واسه همین دو دلی هم شروع کرد به مشورت با اساتیدش: حاج آقا نویدی، حاج آقای مستوری و...
تصمیمش رو گرفت؛ سخت بود و مدام میگفت شیطان وسوسه میکنه نرم، مخصوصا که فهمیده بود این سفر سفری برای خوشی و تفریح نیست ، شاید سخت تر از سفر اربعین هست حتی ، اما میخواست بره.
لیکن من دلم رضا نبود_ولی اصلا به سبد حسین چیزی نگفتم _شاید به خاطر اینکه برنامه مسافرتمون به هم میریخت و رفت و برگشت رو باید با سید حسین تنظیم میکردیم و فرصت برا دیدار پدر و مادر محدود میشد...
رفته رفته این نارضایتی اوج گرفت، دل نگرانی هم اضافه شد، شب قبل از حرکتش بعد اینکه نصفه شب ساکش رو بستم، دلم گرفت...
دلتنگ شدم و این حال سابقه نداشت، من همیشه پیش قدم میشم برا مسافرت سید حسین ، چه با صراط چه طور دیگه، خیلی هم راحت روانه ش میکنم، سفر معنوی هم باشه که دیگه عالی تر..
اشک و عاشقانه های دم سفر بین دوتامون هم از طرف من اصلا از رو حس دوری نیست، اتفاقا حس میکنم همدل تر شدیم و داریم نزدیکتر میشویم ، از روی اشتیاق است و شکرانه ای است و انگار خودم آغاز میکنم آن سفر معنوی را، خودم هم که بخواهم بروم همین است، گریه میکنم و از حسرت اینکه عزیزانم نیامدند و جا ماندند ، می گریم و عظمت مقصدی که به آن رهسپارم، مرا میگریاند...
اما این بار دلشوره داشتم ، نگران بودم، دوست نداشتم برود...
در دل شب در نیمه تاریکی در آشپزخانه مشغول آماده کردن سحری بودم و آشوب بودم...
و همین شد یک حس عجیب مادرانه!:
خدایا مادران شهدا و مادران رزمنده ها که آن سالها پسرهای رشیدشان را عازم جبهه میکردند، چه کشیدند ؟؟؟
عجب دلی بوده این دلهای مادران، چه دفتری است ناخوانده که فقط خدا نظاره گرش بوده است و ما فقط هیبت و صلابت و مقاومت مادران را شنیده ایم ...
چگونه در آن دل راضی به رضای خدا شدند و دلبندشان را، پاره ی تنشان را ، خود خودشان را رهسپار کردند و چشم به جاده ی مسیرش دوختند؟
الی الحبیب، به سوی دوست..
خدایا معرفت از توست و تو خودت راهنما و دلیل به سوی خودت هستی، آن نوری که به من سپردی را ، در معراج الشهدا دریاب..
🇮🇷نمیدانم خدا چطور حساب کتاب میکند که این سفر را روزی سید حسین عزیزم کرد، او خودش بهتر میداند بندگانش را چطور تربیت کند، او خبیر بما فی الصدور است..
🌹در پناه خدا عزیزم...
هدایت شده از معراج الشهدا | صراط
با سلام
با افتخار و احترام
فطریه دوستانی که در اردوی معراج در خدمتشان هستیم و توفیق میزبانی دارم
بنده شخصا خودم پرداخت کردم
شه منظری
بسم الله الرحمن الرحیم
گزارش اردوی معراج الشهدا
۹فروردین ۱۴۰۴
با ما همراه باشید🌱
برای مشاهده تصاویر داخل کانال معراج وارد شوید
https://eitaa.com/meerajshohadaa
هدایت شده از معراج الشهدا | صراط
🌱 گزارش اردوی معراج شهدا
📌روز سوم
حوالی اذان صبح عید فطر ، زائران شهدا بیدار شدند توسط حاج آقا برای کمی مناجات و درد و دل و اقامه نماز صبح
پس از نماز به رسم هر عید فطر خرما توسط خادمین پخش شدن (مستحضر هستین که فطریه امسال تمام عزیزان توسط حاجا پرداخت شد😇)
بلافاصله بعد از نماز سفره ها پهن شدن ، آش شعله قلمکار پخش شد و سپس چند دقیقهای فرصت برای تفریح بود تا حرکت ...
فکه ، اولین مقصد روز سوم بود. بچه ها به احترام شهدای این یادمان پای پیاده راهی شدند. بعد از روایتگری آقای خبازی و توسل به امام حسین ، نماز ظهر رو داخل فکه اقامه کردیم روی خاک ها گرم و سوزان
انگار یک صدای درون با ما حرف میزد که با خاک انس بگیر چرا که این مردان خدا راه عشق بلد بودند 🖤
به سختی با یادمان وداع کردیم و راه افتادیم سمت یادمان بعدی ، دهلاویه
چون راه دراز بود باز هم تدارکات زحمت کشیدند و بازی های گروهی شروع شدند. البته خواب هم برقرار بود برای دائم الخواب های عزیز😂
رسیدیم دهلاویه و چون گرسنگی حس غالب جمع مسافران بود اول ناهار پخش شد و کمی بعد مسئول یادمان پیشنهاد بازدید از نمایشگاه زندگینامه شهید چمران رو دادن.
پس از بازدید و شنیدن توضیحات ، حس غفلت داشتم درباره شهید چمران که با این همه ادعای دانستن درباره شهید ، هیچ نمیدانستم مقابل ایثار های او ... مخصوصا بعد از فیلم لحظات آخر شهید مهندس چمران که اشک بچه ها رو جاری کرد
با توجه به منظره زیبای یادمان بساط عکاسی گرم شد و کانال معراج شهدا قرار بود منفجر بشه اما خب دل کندن از این منظره لازم بود تا حرکت کنیم.
شکم های پر خواستهای جز بازی ندارند
دوباره مافیا مافیا و مافیا
البته همیشه هستن کسایی که از این فرصت برای قرائت قرآن و خواندن کتاب استفاده میکنن 🌹
چون راه درازی تا مقصد(هویزه) داشتیم برای استراحت هم فرصت مناسبی بود
حوالی اذان مغرب به کربلای ایران رسیدیم ، هویزه که محل رشادت دانش جویان خط امام رحمت الله بود. یک جمله درباره این حماسه کافیست ، هویزه یعنی نبرد تن با تانک ...
پس از نماز مغرب در مسجد از روایتگری خادم یادمان هم بهره بردیم اما توفیق بیشتر به جهت خستگی بسیار نداشتیم
شام امشب همون ناهار بود در قابی دیگر 😁 ، قرمه سبزی خورون داشتیم همراه با نوشابه های ایرانی
پس از صرف شام در خدمت رزمنده دفاع مقدس ، استاد خبازی بودیم ولی این بار با رویکرد طنز و جالب دفاع مقدس که خیلی دلچسب بود و داستان اردوی قبل تکمیل شد و انشالله ادامه این داستان در سال آینده گفته خواهد شد ، بگو انشالله
دیگه روزمون به پایان رسید و با لالایی حاجا و عنایت شهدا تا صبح روز چهارم سفر به خوابی عمیق فرو رفتند
اما
عقل معاش میگوید شب هنگام خفتن است اما عقل معاد میگوید بیدار باش ...
بازهم کسانی بودند که مشغول نجوا با محبوب خود بودند ✨
هدایت شده از معراج الشهدا | صراط
📌توضیحات حاج آقا درباره پایگاه شهید باکری و رزمایش امشب