مرور خاطرات
کیا یادشونه
اون سال برای اسکانمون هتل گرفته بودیم با غذای سلف سرویس
یه جورایی خوب بود ولی بازم هرچه کردیم اونی که میخواستیم نشد
تا این که همون شب اول همه اتفاقا رو تبدیل به حسینیه کردیم با ظرفیت های گروهی ۱۰ نفره و برنامه هامون و شروع کردیم از جنگ و بازی گرفته تا دورهمی و هیئت
یادم رفت بگم یه اتاقم تبدیل کردیم به اتاق اجتماعات و حسینیه
خلاصه تا میتونستیم هتل آلما رو ویران کردیم
حالا نگم براتون از رستوران ....
اردوی بهشت رضوی
شهریور ۹۷
#خاطرات_بهشت
❤️عاشقانه های امام رضایی۳
دلنویس
محمد محمود پور
از اردوی بهشت رضوی سال ۹۶
♡♡بنام خالق حیدر(ع)♡♡
از همان لحظه که ثبت نام کردم میدانستم زائر مولایم میشوم
خلاصه چند هفته گذشت تا که روز قرعه کشی فرا رسید
مطمئن بودم اسم من بین اسامی اتوبوس اول است و هیچ نگران نبودم☺️
همان شب دوم که اسامی را گذاشتند اسمم در امد
از خوشحالی پریدم و کف دو دستم را به سقف زدم
بلاخره پنجشنبه فرا رسید و اماده رفتن شدم
به طرف وادی رحمت راهی شدم
نیت کردم دست پدر و مادرم را ببوسم ولی در ان جمع خجالت کشیدم😉
سپس سوار اتوبوس شدیم
هم صندلی من پسری بسیار متین بود و هیچ مرا رنج نداد
به قم که رسیدیم ابتدا به زیارت حضرت معصومه (س) رفتیم
سپس راهی جمکران ،مسجد خوبان شدیم
قم خیلی گرم بود ولی انصافا مردمش بسیار با حیاتر و شاید با تقوا تر از بقیه مردم بود
ظهر هنگام به طرف مشهد راه افتادیم
صبح روز شنبه به مشهد الرضا رسیدیم
احساس غربت نمی کردیم🙂
اولین زیارتمان همان روز بعد الظهر
وارد حرم که شدم:
انقار یکی گفت امدی نوکر من؟
گفتم که امدم من، اما به رو سیاهی
گفتا تو زائر هستی گفتا که تو گدایی
در رسم اهل دل نیست با تو به بد گذشتن
بنشین و چشم طر کن، چون تو یکی سیاهی
ان زمان بود که فهمیدم که
مادرش زهرا به او اموخته
اهل دل با نوکرش بد خلق نیست...
نمیدانم چرا اما همیشه روضه مادرم حضرت فاطمه زهرا(س) را زمزمه میکردم
روزها خیلی تند می گذشت مثل میگ میگ
تا که شد روز پنج شنبه
بعد الظهر پنج شنبه حدود ساعت16
همه برای اخرین زیارت وارد حرم شدیم
چون روز عرفه بود شلوغ بود و یک مداح خوش صدا از عمه زینب می خواند
هنگام وارد شدن به حرم، اقای کارگر جمله ای در گوشم گفت که سوزاند دلم
رفتیم تو
من خودم را باختم دیگر نفهمیدم چه شد
تا چشمم را باز کردم اخرین عهدم را با مولا بستم به نیت زیارت اربعین ارباب بی کفن
شود روزی که در سجده بگویم
رسیدم کربلا الحمدلله
سپس به راه افتادیم
وقتی به تبریز رسیدم و پایم را روی خاک وطن مادریم گذاشتم ،پدرم را دیدم
گفت اربعین ما هم دعوتیم😍
گفتم مادرش زهرا را قسم دادم مگر می شود حرفش زمین بیوفتد🙂
سپس دستش را بوسیدم😥😽
#خاطرات_بهشت