eitaa logo
☫ موسسه فرهنگی تربیتی صراط ☫
2.1هزار دنبال‌کننده
9.6هزار عکس
1.2هزار ویدیو
84 فایل
موسسه فرهنگی تربیتی صراط 🟢طرحِ‌تربیتیِ جوانِ‌نخبه‌ی‌موفّق(جَنَمـ) 📌دانش آموزان ممتازِعلمی،اخلاقی کانال ارتباطی اطلاع رسانی ونگارخانه برنامه ها 🏠تبریزچهارراه شهیدبهشتی مدیرمجازی @serattb_admin @janam_admin سایت seratt.ir حساب بانکی 5029081072458280
مشاهده در ایتا
دانلود
والدین محترم الان از مراغه رد شدیم حوالی ساعت ۸:۳۰ قطار به تبریز میرسد
✅گزارش روز دوم 🔻بخش اول ◀️ رفقامون که شب رو بیدار بودن زحمت بیدار کردنمون رو برای نماز صبح کشیدن البته کاری نداریم که بعضی ها موقع بیدار شدن سرشون به کجاها خورد 😅یا بعضی ها داشتن با زیر پیراهنی به سوی نماز میشتابیدند 😜 چون توی تهران برای نماز صبح نگه داشته بود و دسشویی و وضوخونه اش شلوغ بود دو دسته شدیم ، بعضی ها پشت حاج آقا مستوری نماز خوندن ،بقیه هم پشت سر حاجآقا نمازشون رو خوندن. وقتی به قطار برگشتیم ؛حاجآقا گفتن که تا ساعت ۹ بخوابید و ماهم مرد ومردونه 💤 😴 ..... (ولی علی فکری طی یک حرکت نا جوانمردانه از ساعت ۷:۳۰ بیدار گشته و باعث نخوابیدن خودش و بقیه اعضای گروهشان شده بود🥺) بچه ها با کلی زحمت ،سر گروه های خواب آلوده شون رو بیدار کردن مدتی نگذشت که تدارکت مهربون طی یک حرکت مادرانه برای بچه خوراک لوبیا آماده کرده بود که با لواش به بچه ها دادن؛البته بعضی ها صبحانه سرو شده رو دوست نداشتن که تدارکت طی یک حرکت مادرانه تر برای اونها پنیر آورده بود تا بخورن و حتی اندکی گشنه (دم تدارکت مهربون گرم ☺️) بعد صبحونه یواش یواش بچه شروع به بازی ،تفریح ،شادی و خنده کردن که براشون شیرین تر از قند بود ولی دیگه اون خانومه تذکر نمیداد😅😉 قرار بود تا ساعت ۱۴ برسیم مشهد ولی هنوز ساعت ۱۴:۳۰ بود که قطار نگه داشت برای نماز نماز ظهر رو خوندیم و دوباره ادامه روند بازی و تفریخ و شادی که در یک کلام همون دلخشلوخ ادامه داشت ؛ بعضی ها بازی هایی رو که از خونه برای خودشون آورده بودن رو بازی می کردن (که انصافا مشخصه این خیلی حرفه ای هستن)😎🥸 ولی بعضی ها هم بازی هایی رو که اعضای موسسه آورده بودن تا بچه ها حوصله شون سر نره رو بازی می کردن تا اینکه نزدیکی های مشهد حاجآقا کاغذ هایی رو به اسم دلنامه رو باتوضیحات مخصوصش پخش کردن و بچه هاهم سخت مشغول نوشتن دلنامه بودن که حاجآقا گفت" پنجره رو نگاه کنید " و ماهم مشتاقانه به سمت پنجره خیره شدیک که لختی بعد نور گنبد طلا که نور الله در تاریکی هاست رو دیدیم و دل ها مون منور به نور الهی حضرت گشت تقریبا ساعت ۱۷:۳۰ بود که رسیدیم ترمینال مشهد ،همه بچه ها با شوق و علاقه به سمت حسینه با کلی وسایل تدارکات و فرهنگی با پای پیاده به راه افتادن تقریبا ۲۰ دقیقه شایدم بیشتر به سمت حسینه قدم می‌زدیم (الان میفهمم که چرا اون شب تو هیئت شعر این بود که "قدم قدم دوباره توی کوچه های مشهدم" میخواستن ذهن‌هامون رو برای پیاده روی از ترمینال تا حسنیه آماده کنن)😉 بالاخره الحمدالله با سلامتی و دلخوش رسیدیم به حسینیه سرخسیها ..
✅گزارش روز دوم 🔻بخش دوم ◀️رسیدیم حسینیه انصافا خیلی به حرم نزدیک بعد از خوندن نماز مغرب و عشا سریعا سفره نهارمون که حکم عصرونه و شاید حتی شام رو داشت ساعت ۷شب (به خاطر تاخیر قطار) پهن کردن که البته کیفیت و کمیت غذا جوری در واقع ارزش اینهمه صبر کردن رو داشت 😊 بعد خوردن چلو کباب با طعم محبت پدرانه حاجآقا قرار شد که سریع غسل و استراحت ها انجام بشه تا آماده بشیم برای رسیدن به چیزی که خیلی منتظرش بودیم ☺️ (غسل زیارت نفری سه دقیقه😂) خلاصه بعد مختصر توضیحاتی در مورد زیارت م آداب زیارت توسط آقای مستوری راهی شدیم به سمت زیباترین بهشت روی زمین ، قدم قدم با لباس یکدست همه با تسبیح همه با حسی از لذت از کوچه حرکت کردیم روبروی هتل مدینه الرضا یهو همچون چشممون به اولین نگاه بهشتی افتاد همه ناخود آقاه وایسادیم خیره به گنبد سلام دادیم و وارد بست شیرازی شدیم توی ورودی حرم همه یه بغضی پر راز محبت و عشق داشتیم که قابل بیان نیست حاج‌آقا شروع کرد فقط دو سه جمله سلام امام رضا من آشنام امام رضا و بعد هم همگی با همون لذت بی انتها رفتیم توی صحن انقلاب نشستیم و زیارت نامه خودیم و کمی هم روضه خوندیم با امام رضا دم آقای وکیل زاده هم گرم الحمدلله توفیق شد که یه زیارت خیلی دلچسب نصیب مون بشه و از طرف همه نائب الزیاره بودیم و کلی دعاتون کردیم . ساعت ۱۲ شب توی حرم تا می‌تونستیم عکس یادگاری انداختیم و سلانه سلانه خودمونو رسوندیم به محل اسکان 🔸بچه های مهربون تدارکات برامون شام خوشمزه ای پخته بودن که بعضی ها چون نهار رو دیر خورده بودن زیاد میل نداشتن نوشیدنی غذا مون هم هندونه بود که همراه با غذا مون هندونه خوردیم که علت این کارو از حاجآقا بپرسین 😕 بعد شام یکمی جنگ با چالش های باحال البته مختصر برگزار شد و بعد آماده خواب شدیم برای روز دیگه ای در حوالی بهشت همه خوابیدند بجز تدارکاتی ها که مجبور بودند آشپزخانه رو مرتب کنند و آقایان کشیک شب ❤️