هدایت شده از نگارخونهی جَنَمـ 📸
🔶گزارش روز پنجم
💥اردوی بهشت رضوی
بخش اول
🌱🥱خوابیده بودیم که مثل هر روز صدای پاشو پاشو حاج آقا از بلند گو پخش شد.😁
متاسفانه به خاطر اینکه موقع نماز صبح هوا خیلی سرد میشه و بیشتر بچه ها لباس گرم خیلی مناسبی ندارند امکان حضور در حرم برای نماز صبح برامون مقدور نیست.
بچه ها گیج منگ یواش یواش داشتن از خواب بلند میشدند (البته بعضی ها هم کلا بیهوش شده بودن😅) و آماده برگزاری نماز صبح به امامت حاج آقا شهمنظری بودند.
بالاخره صف های نماز تشکیل شد نماز شروع شد. بچه ها هم با چشمای پف کرده شروع به خوندن نماز کردن🥱
بعد از نماز صبح هم هیچی بیشتر از دعای عهد نمیچسبه😃
بعد از نماز و دعا دوباره وقت خواب بود (دیگه خودتون میدونید که بچه های تدارکات مثل همیشه بعد از نماز بیدار میمونن و مشغول آماده کردن صبحانه میشن). همه فوری رفتن گرفتن خوابیدن تا وقتی میریم پارک آبی پر انرژی باشن.😴😴😴
چشمامون تازه گرم شده بود که یهو صدا از بلند گو پخش شد. این دفعه علاوه بر اینکه حاج آقا با ذکر پاشو،پاشو سعی در بیدار کردن ما داشت ، نوای برادر،برادر که آقای علائی فرد پخش میکرد هم به گوش میرسید. یعنی واقعاً به این زودی چند ساعت گذشته بود😐
والا برای من که فقط چند دقیقه گذشت😢
نشستیم سر سفره و مشغول صرف صبحانه شدیم. دست تدارکات درد نکنه، با مربای هویچ و خامه ای که برامون
آماده کرده بودن سر صبحی حسابی حالمون جا اومد😋
سریع صبحانه خوردیم و وسایلامون رو جمع کردیم و آماده رفتن به پارک آبی موج های آبی شدیم 🌊🌊
گروه ها سوار دوتا اتوبوسی که تهیه شده بود شدن و به سمت پارک آبی راه افتادیم.
توی مسیر گروه سرود بشّاشین (همون حامدین خودمون) با سرود اتل متل توتوله دلمون رو شاد کردن😂
🔸حوالی ساعت ۱۱:۳۰ بود که رسیدیم پارک آبی موج های آبی و با صف وارد شدیم. حاج آقا برای اینکه گروه ها توی سوار شدن به سرسره ها با مشکل روبرو نشن به هر گروه چند نفر از کادر رو اضافه کرد که تعدادشان زوج بشه و هم بتونن بدون مشکل تعداد نفرات سوار همه سرسره ها بشن.
وارد شدیم و نماز ظهر و عصر رو هم توی نمازخونه استخر خوندیم(با مایو نماز جماعت خوندیم😁)
وارد شدیم و به سمت سرسره ها رفتیم.
کلی سرسره که میخواستیم همش رو سوار بشیم و فیض کفیل ببریم😁
شروع کردیم یکی یکی سوار سرسره ها شدیم. بعضی از سرسره ها خیلی هیجان داشتن😬و بعضی ها هم معمولی بودن. (در صورتی که علاقمند به دیدن فضای داخلی استخر هستید میتونید با مراجعه به گوگل عکس های اون رو ببینید)
همینطور که داشتیم یکی یکی سرسره ها رو فتح میکردیم(البته بعضی ها رو باید با هزار مصیبت سوار سرسره میکردیم)، یهو یادمون افتاد که باید پنج دقیقه مونده به ساعت سه همه بریم به قسمت ساحل 🏖️و از استخر خداحافظی کنیم☹️. چون هنوز همه سرسره ها رو سوار نشده بودیم، همینجا بود که کشتی هامون غرق شد😭
همه سر قرار حاضر شدن. بیشتر بچه ها پکر بودن😞
وقتی همه گروه ها حاضر شدن با حاج آقا حرکت کردیم اما حاج آقا به جای اینکه به سمت خروجی برن به سمت بالای پله ها به راه افتادن😯و ما هم همراه ایشون بالا رفتیم.(یعنی به نظرتون داریم کجا میریم؟🤔) بچه ها تعجب کرده بودن از بقیه میپرسیدن کجا میریم ولی یا کسی خبر نداشت که داریم کجا میریم یا اگه کسی هم خبر داشت صداشو در نمیآورد😶
وقتی رفتیم طبقه بالا تازه فهمیدیم جریان از چه قراره، داشتیم میرفتیم رستوران استخر و خودمون هم خبر نداشتیم😃
حاج آقا زحمت کشیدن و برای نهار سیب زمینی سرخ کرده🍟و پیتزا🍕خریدن😋😋(راستش اولش نمیخواستم بگم که نهار چی خوردیم که یهو دلتون نخواد ولی دیدم نمیشه که نگم😅) راستی تا یادم نرفته بگم که نوشابش هم کوکا کولا بود😁
هدایت شده از نگارخونهی جَنَمـ 📸
بعد از یه نهار خوشمزه که خیلی بهمون چسبیده بود حسابی از حاج آقا تشکر کردیم.
البته بعضی از بچه ها به خاطر اینکه نتونستن بودن سوار همه سرسره ها بشن ناراحت بودن☹️که یهو حاج آقا گفتن که بریم یه بمونیم؟ درست توی همین لحظه همه باهم گفتن که بمونیم و اینجوری شد که قرار شد تا ساعت پنج و نیم توی استخر موج های آبی موندگار بشیم.😃😃
لشکر دوباره به سمت سرسره ها حرکت کرد.
این بار واقعاً دیگه همه سرسره هارو سوار شدیم. (البته من خودم یه حسی دارم که میگه یدونه سرسره رو سوار نشدم😑)
وقتی همه سرسره ها تموم شد تصمیم گرفتیم که دوباره بریم قسمت موج و رودخانه و به قول بچه ها موج سواری🏄 و شنا🏊 کنیم.
ساعت پنج و نیم بود که سر قرار آماده شدیم و تصمیم گرفتیم که هممون قبل از خروج یه بار رودخانه رو دور بزنیم و بعد بریم. همینجوری که داشتیم توی رودخانه حرکت میکردیم ذکر حیدر،حیدر و یایایا شاشاشا شهمنظر چوخ یاشا رو میگفتیم😁
یه دور رودخانه رو چرخیدیم و بعد به سمت در خروجی حرکت کردیم.
موقع خروج عکس دسته جمعی گرفتیم و سوار اتوبوس ها شدیم.
برخلاف موقع رفتن به استخر، الان انرژی ها تموم شده بود و همه خوابیده بودن😴(راستش خودم هم خوابیده بودم و هیچ توضیح خاصی برای این بخش ندارم🤦😂)
رسیدیم حسینیه و کمی استراحت کردیم و نماز مغرب برپا شد.با اینکه آقای عشقی امروز از مسئولیتش مرخص شده بود ولی باز هم زحمت نوشیدنی گرم رو کشیده بود و برامون نسکافه آماده کرده بود.
در همین حال که بچه ها داشتن نسکافه میخوردن ورقه های دلنوشته با موضوع دستشون درد نکنه رفتیم موج های آبی رو پر میکردند. بالاخره کار فرهنگی هم در نوبه خودش خیلی مهمه😃
جُنگمون برگزار شد و سرگروه ها و بچه ها خاطره های بامزهشون رو برامون تعریف کردن که حسابی خندیدیم و خستگی هامون در رفت😁😂
بساط شام برگزار شد اونم چه شامی، قورمه سبزی😋
همراه شام هندونه هم صرف شد که واقعاً خیلی چسبید😁
بعد از شام وقت مسابقه هندونه خوری سرگروه ها بود که آقای احمدی توی دو حرکت هندونه رو تموم کرد ولی به خاطر اشتباه محاسباتی پیش اومده آقای علائی فرد اول شد😐
با کمک بچه ها سفره ها جمع شد و قرار شد که از دوستان کاظمین و به بالاتر به صورت اختیاری هرکس خواست با حاج آقا به حرم بره(دیگه نیاز به گفتن نیست که همه دوستان میخواستن برن حرم و از گروه های مشخص شده همه راهی حرم شدند) و بقیه بچه ها بخوابند.
به سمت حرم حرکت کردیم و در راه حاج آقا برامون دونات رضوی خرید که خیلی چسبید😁.وارد صحن گوهرشاد شدیم. گوشهای نشستیم و با حاج آقا دعای کمیل را خواندیم (واقعاً جای همه شما و همه بچه هایی که نتونسته بودن با ما بیان خالی بود)
زیارتی کردیم و بعد به سمت مقبره شیخ بهایی رفتیم و فاتحهای قرائت کردیم.
چندین عکس گرفتیم و به سمت حسینیه به راه افتادیم.
همین که بچه ها رسیدند به حسینیه و دراز کشیدند از فرط خستگی فوری خوابشون برد.
الان هم که دارم این متن رو براتون مینویسم تقریباً نصف شب هست و چندتا از دوستان مشغول مناجات و خواندن نماز شب هستن که واقعاً حال معنوی خیلی زیبایی بر فضا حاکمه.
هدایت شده از نگارخونهی جَنَمـ 📸
گزارش روز ششم
اردوی بهشت رضوی
بخش اول
وقت نماز صبح شده بود حاج آقا مثل همیشه با پاشو پاشو کوچولو و صدای دلنوازشون برامون میخوندن البته این دفعه با زبان ترکی و حالت طنز 😄
کم کم بچه ها اومدن و صف های نماز و تشکیل دادن
نماز رو به امامت حاج آقا شه منظری خوندیم
هیچی به اندازه دعای عهد بعد نماز نمی چسبه به صورت بچه ها که نگاه میکردی چشم هاشون پف کرده بود اما با این وجود نخواستن از فیض دعا بمونن
بلافاصله بعد تموم شدن همه باید میخوابیدن(حکم حکومتی بود😂) روز آخره و کلی کار داریم همه باید سر حال باشن و به همه برنامه ها هم برسیم
شمارش معکوس شروع شد
۱۰ ، ۹ ، ۸ ......... به سه نرسیده همه دراز کشیدن
بچه ها تو خواب تا آسمان هفتم رفته بودن که یهو با صدای برادرا برادرا برادرا بلند شدن (اینو هر کس پیدا کرده بود واقعا آدم بی انصافیه صداش تا مخ آدم فرو میره)
بعد از شستن دست و صورت سفره ها رو پهن کردن و آماده صبحانه خوردن شدیم
آوای درخواستی پخش شد چون اول مهر بود باز آمد بوی ماه مدرسه رو پخش کردن😄
(میشه گفت چالش تربیتیه زمینه سازی شد تا بچه ها با سال تحصیلی جدید مانوس بشن✨)
صبحانه پنیر ، خیار و گوجه🍅🥒 بود
از اول سفر این مدل صبحانه نداده بودن خیلی چسبید از هر چی بگذریم بالاخره رنگ زیبای پرچممونه
صبحانه رو که خوردیم حاج آقا به صورت کلی از برنامه های امروز گفتن
بعد صحبت های حاج آقا قرار شد نماز ظهر رو بریم حرم( البته زرنگی کردیم گفتیم نماز جمعه هم بخونیم😂)
راه افتادیم به سمت حرم بعد تفتیش و بازرسی جلوی در ایستادیم و سلام دادیم بعد هرکس با گروه خودش رفت برا زیارت
چند دقیقه زیارت کردیم و بعد راهی رواق امام خمینی شدیم
واقعا حیفه جمعه باشه تو حرم باشی اما نماز جمعه شرکت نکنی رواق امام مملو از جمعیت بود
نماز جمعه این هفته مون یه حال و هوای دیگه ای داشت به امامت آیت الله علم الهدا