هدایت شده از نگارخونهی جَنَمـ 📸
بعد از یه نهار خوشمزه که خیلی بهمون چسبیده بود حسابی از حاج آقا تشکر کردیم.
البته بعضی از بچه ها به خاطر اینکه نتونستن بودن سوار همه سرسره ها بشن ناراحت بودن☹️که یهو حاج آقا گفتن که بریم یه بمونیم؟ درست توی همین لحظه همه باهم گفتن که بمونیم و اینجوری شد که قرار شد تا ساعت پنج و نیم توی استخر موج های آبی موندگار بشیم.😃😃
لشکر دوباره به سمت سرسره ها حرکت کرد.
این بار واقعاً دیگه همه سرسره هارو سوار شدیم. (البته من خودم یه حسی دارم که میگه یدونه سرسره رو سوار نشدم😑)
وقتی همه سرسره ها تموم شد تصمیم گرفتیم که دوباره بریم قسمت موج و رودخانه و به قول بچه ها موج سواری🏄 و شنا🏊 کنیم.
ساعت پنج و نیم بود که سر قرار آماده شدیم و تصمیم گرفتیم که هممون قبل از خروج یه بار رودخانه رو دور بزنیم و بعد بریم. همینجوری که داشتیم توی رودخانه حرکت میکردیم ذکر حیدر،حیدر و یایایا شاشاشا شهمنظر چوخ یاشا رو میگفتیم😁
یه دور رودخانه رو چرخیدیم و بعد به سمت در خروجی حرکت کردیم.
موقع خروج عکس دسته جمعی گرفتیم و سوار اتوبوس ها شدیم.
برخلاف موقع رفتن به استخر، الان انرژی ها تموم شده بود و همه خوابیده بودن😴(راستش خودم هم خوابیده بودم و هیچ توضیح خاصی برای این بخش ندارم🤦😂)
رسیدیم حسینیه و کمی استراحت کردیم و نماز مغرب برپا شد.با اینکه آقای عشقی امروز از مسئولیتش مرخص شده بود ولی باز هم زحمت نوشیدنی گرم رو کشیده بود و برامون نسکافه آماده کرده بود.
در همین حال که بچه ها داشتن نسکافه میخوردن ورقه های دلنوشته با موضوع دستشون درد نکنه رفتیم موج های آبی رو پر میکردند. بالاخره کار فرهنگی هم در نوبه خودش خیلی مهمه😃
جُنگمون برگزار شد و سرگروه ها و بچه ها خاطره های بامزهشون رو برامون تعریف کردن که حسابی خندیدیم و خستگی هامون در رفت😁😂
بساط شام برگزار شد اونم چه شامی، قورمه سبزی😋
همراه شام هندونه هم صرف شد که واقعاً خیلی چسبید😁
بعد از شام وقت مسابقه هندونه خوری سرگروه ها بود که آقای احمدی توی دو حرکت هندونه رو تموم کرد ولی به خاطر اشتباه محاسباتی پیش اومده آقای علائی فرد اول شد😐
با کمک بچه ها سفره ها جمع شد و قرار شد که از دوستان کاظمین و به بالاتر به صورت اختیاری هرکس خواست با حاج آقا به حرم بره(دیگه نیاز به گفتن نیست که همه دوستان میخواستن برن حرم و از گروه های مشخص شده همه راهی حرم شدند) و بقیه بچه ها بخوابند.
به سمت حرم حرکت کردیم و در راه حاج آقا برامون دونات رضوی خرید که خیلی چسبید😁.وارد صحن گوهرشاد شدیم. گوشهای نشستیم و با حاج آقا دعای کمیل را خواندیم (واقعاً جای همه شما و همه بچه هایی که نتونسته بودن با ما بیان خالی بود)
زیارتی کردیم و بعد به سمت مقبره شیخ بهایی رفتیم و فاتحهای قرائت کردیم.
چندین عکس گرفتیم و به سمت حسینیه به راه افتادیم.
همین که بچه ها رسیدند به حسینیه و دراز کشیدند از فرط خستگی فوری خوابشون برد.
الان هم که دارم این متن رو براتون مینویسم تقریباً نصف شب هست و چندتا از دوستان مشغول مناجات و خواندن نماز شب هستن که واقعاً حال معنوی خیلی زیبایی بر فضا حاکمه.
هدایت شده از نگارخونهی جَنَمـ 📸
گزارش روز ششم
اردوی بهشت رضوی
بخش اول
وقت نماز صبح شده بود حاج آقا مثل همیشه با پاشو پاشو کوچولو و صدای دلنوازشون برامون میخوندن البته این دفعه با زبان ترکی و حالت طنز 😄
کم کم بچه ها اومدن و صف های نماز و تشکیل دادن
نماز رو به امامت حاج آقا شه منظری خوندیم
هیچی به اندازه دعای عهد بعد نماز نمی چسبه به صورت بچه ها که نگاه میکردی چشم هاشون پف کرده بود اما با این وجود نخواستن از فیض دعا بمونن
بلافاصله بعد تموم شدن همه باید میخوابیدن(حکم حکومتی بود😂) روز آخره و کلی کار داریم همه باید سر حال باشن و به همه برنامه ها هم برسیم
شمارش معکوس شروع شد
۱۰ ، ۹ ، ۸ ......... به سه نرسیده همه دراز کشیدن
بچه ها تو خواب تا آسمان هفتم رفته بودن که یهو با صدای برادرا برادرا برادرا بلند شدن (اینو هر کس پیدا کرده بود واقعا آدم بی انصافیه صداش تا مخ آدم فرو میره)
بعد از شستن دست و صورت سفره ها رو پهن کردن و آماده صبحانه خوردن شدیم
آوای درخواستی پخش شد چون اول مهر بود باز آمد بوی ماه مدرسه رو پخش کردن😄
(میشه گفت چالش تربیتیه زمینه سازی شد تا بچه ها با سال تحصیلی جدید مانوس بشن✨)
صبحانه پنیر ، خیار و گوجه🍅🥒 بود
از اول سفر این مدل صبحانه نداده بودن خیلی چسبید از هر چی بگذریم بالاخره رنگ زیبای پرچممونه
صبحانه رو که خوردیم حاج آقا به صورت کلی از برنامه های امروز گفتن
بعد صحبت های حاج آقا قرار شد نماز ظهر رو بریم حرم( البته زرنگی کردیم گفتیم نماز جمعه هم بخونیم😂)
راه افتادیم به سمت حرم بعد تفتیش و بازرسی جلوی در ایستادیم و سلام دادیم بعد هرکس با گروه خودش رفت برا زیارت
چند دقیقه زیارت کردیم و بعد راهی رواق امام خمینی شدیم
واقعا حیفه جمعه باشه تو حرم باشی اما نماز جمعه شرکت نکنی رواق امام مملو از جمعیت بود
نماز جمعه این هفته مون یه حال و هوای دیگه ای داشت به امامت آیت الله علم الهدا
هدایت شده از نگارخونهی جَنَمـ 📸
گزارش روز ششم
اردوی بهشت رضوی
بخش دوم
🔸بعد خوندن نماز هممون جمع شدیم داخل دارالحجه جاتون خالی یه محفل قرآنی بسیار عالی و به یاد موندنی داشتیم و بعدش هم حلقه های گروهی تشکیل دادیم و با هم مباحثه کردیم در مورد«امام یعنی چی و اصلا چرا باید بیایم زیارت» همه به صورت گروهی داشتن نظر میگفتن و میشنیدن و معمولا از حرفایی که از اساتیدمون یاد گرفتیم استفاده می کردند
بعد از حلقه ها تازه نوبت دل نوشته ها رسیده بود چون معمولا خودکار یادمون رفته بود برای اینکه میتونیم ببیچونیم یهو حاجا ۲۰ تا خودکار در آوردند و گفتن اینا رو الان خریدم تا کسی از نوشتن جا نمونه🙈
بعدش با یه عکس دسته جمعی اومدیم
جلوی بست شیخ طوسی و حاج آقا تا اذان مغرب وقت دادن تا هر کاری داریم انجام بدیم و خودمون برگردیم حسینیه
تو این فرصت بوجود آمده میتونستیم بازار هم بریم (انصافا بچه ها خیلی خرید میکنن به برکت والدین خوابشون میبینی حتی به قیمت ها هم توجهی ندارن😄)
چشم های بچه ها با آدم حرف میزد همشون با تعجب به حاج آقا نگاه میکردن
(پس ناهار چی میشه؟🤔
خودمم راضی بشم این شکمم راضی نمیشه که😂)
حاج آقا وقتی با این صحنه فاجعه انگیز رو به رو شدن به گروه ها اجازه دادن دونات یا اشترودلکی بخورن چون اگه میرفتیم به محل اسکان امکان بازار رو از دست میدادیم و صبحانه هم دیر خورده بودیم
انتظار داشتم بعد صحبت های حاج آقا گروه برن برا زیارت اما سخت در اشتباه بودم 😅
معمولا همه گروه ها با یه سلام به آقا و یه زیارت کوتاه ،حرم رو ترک کردن به مقصد بازار
واقعا صحنه جالبی بود
حالا فهمیدیم که ای دل غافل بچه ها منتظر اجازه حاج آقا بودن تا دونات بخورن(انصافا یا امام رضا دونات هاتون و هم عشق است😉)
دیشب بین چالش هایی که تو جنگ شادی خونده شده بود یکیش این بود که حاج آقای مستوری باید برا سه تا از گروه ها دونات بخرن
واقعا دم حاج آقا مستوری هم گرم فرصت و مناسب دیدن تا قضیه رو فیصله بدهن
(احسان قسمت محبین، شاکرین و ذاکرین شد چون گروه های بزرگتر نیمه شب با حاجآقا رفته بودن حرم و به شکمشون رسیده بودن)
حالا بماند که طبق اخبار رسیده بعضی از گروه ها اشترودل یا رانی هم احسان شده .
خدا احسانشون و قبول بکنه🤲😜
🔶 کم کم گروه ها اومدن حسینیه اما در حسینیه بسته است کلید هم دست حاج آقا مستوریه حاج آقا هم خوابن و حدود ۴۰دقیقه منتظر بودیم
چه جالب؟
چه کنیم چه نکنیم دیدیم یکی از بچه ها از پنجره رفت داخل و در و باز کرد
(بالاخره باید در همه ابعاد موفق باشیم حتی از پنجره رفتن😕)
بچه ها از خرید هایی که کرده بودن داشتن لذت میبردن
منتظر موندیم همه بیان بعد نماز و شروع بکنیم این دفعه نماز و به امامت حاج آقا مستوری خوندیم
بعد نماز حاج آقا شه منظری از اینکه چی کار قراره انجام بدیم حرف زدن
بعد صحبت های حاج آقا جنگ شادی برگزار شد این چند شب چقدر با جنگ شادی ها کیف کردیم واقعا دم مسئول برنامه فرهنگی گرم جنگ شبانه در وسط نگه داشته شد تا بچه ها ده دقیقه وسایلشون و جمع بکنن
یعنی به این زودی تموم شد؟ آخه چرا،،؟
بچه ها مشغول شدن همه ناراحت از این بودن که سفرمون به این زودی تموم شد اما چاره ای نبود باید صبح راهی میشدیم
بعد ده دقیقه سفره رو پهن کردن
شام و که خوردیم هرچه سریع تر باید می خوابیدیم آخه قرار بود نصف شب بریم برای وداع 😔
برای اولین بار ساعت ۹شب خوابیدیم
سفره دارد جمع میگردد
گدا را عفو کن.......