eitaa logo
☫ موسسه فرهنگی تربیتی صراط ☫
2.1هزار دنبال‌کننده
9.6هزار عکس
1.2هزار ویدیو
84 فایل
موسسه فرهنگی تربیتی صراط 🟢طرحِ‌تربیتیِ جوانِ‌نخبه‌ی‌موفّق(جَنَمـ) 📌دانش آموزان ممتازِعلمی،اخلاقی کانال ارتباطی اطلاع رسانی ونگارخانه برنامه ها 🏠تبریزچهارراه شهیدبهشتی مدیرمجازی @serattb_admin @janam_admin سایت seratt.ir حساب بانکی 5029081072458280
مشاهده در ایتا
دانلود
گزارش روز ششم اردوی بهشت رضوی بخش دوم 🔸بعد خوندن نماز هممون جمع شدیم داخل دارالحجه جاتون خالی یه محفل قرآنی بسیار عالی و به یاد موندنی داشتیم و بعدش هم حلقه های گروهی تشکیل دادیم و با هم مباحثه کردیم در مورد«امام یعنی چی و اصلا چرا باید بیایم زیارت» همه به صورت گروهی داشتن نظر میگفتن و می‌شنیدن و معمولا از حرفایی که از اساتیدمون یاد گرفتیم استفاده می کردند بعد از حلقه ها تازه نوبت دل نوشته ها رسیده بود چون معمولا خودکار یادمون رفته بود برای اینکه میتونیم ببیچونیم یهو حاجا ۲۰ تا خودکار در آوردند و گفتن اینا رو الان خریدم تا کسی از نوشتن جا نمونه🙈 بعدش با یه عکس دسته جمعی اومدیم جلوی بست شیخ طوسی و حاج آقا تا اذان مغرب وقت دادن تا هر کاری داریم انجام بدیم و خودمون برگردیم حسینیه تو این فرصت بوجود آمده میتونستیم بازار هم بریم (انصافا بچه ها خیلی خرید میکنن به برکت والدین خوابشون میبینی حتی به قیمت ها هم توجهی ندارن😄) چشم های بچه ها با آدم حرف میزد همشون با تعجب به حاج آقا نگاه میکردن (پس ناهار چی میشه؟🤔 خودمم راضی بشم این شکمم راضی نمیشه که😂) حاج آقا وقتی با این صحنه فاجعه انگیز رو به رو شدن به گروه ها اجازه دادن دونات یا اشترودلکی بخورن چون اگه می‌رفتیم به محل اسکان امکان بازار رو از دست میدادیم و صبحانه هم دیر خورده بودیم انتظار داشتم بعد صحبت های حاج آقا گروه برن برا زیارت اما سخت در اشتباه بودم 😅 معمولا همه گروه ها با یه سلام به آقا و یه زیارت کوتاه ،حرم رو ترک کردن به مقصد بازار واقعا صحنه جالبی بود حالا فهمیدیم که ای دل غافل بچه ها منتظر اجازه حاج آقا بودن تا دونات بخورن(انصافا یا امام رضا دونات هاتون و هم عشق است😉) دیشب بین چالش هایی که تو جنگ شادی خونده شده بود یکیش این بود که حاج آقای مستوری باید برا سه تا از گروه ها دونات بخرن واقعا دم حاج آقا مستوری هم گرم فرصت و مناسب دیدن تا قضیه رو فیصله بدهن (احسان قسمت محبین، شاکرین و ذاکرین شد چون گروه های بزرگتر نیمه شب با حاج‌آقا رفته بودن حرم و به شکمشون رسیده بودن) حالا بماند که طبق اخبار رسیده بعضی از گروه ها اشترودل یا رانی هم احسان شده . خدا احسانشون و قبول بکنه🤲😜 🔶 کم کم گروه ها اومدن حسینیه اما در حسینیه بسته است کلید هم دست حاج آقا مستوریه حاج آقا هم خوابن و حدود ۴۰دقیقه منتظر بودیم چه جالب؟ چه کنیم چه نکنیم دیدیم یکی از بچه ها از پنجره رفت داخل و در و باز کرد (بالاخره باید در همه ابعاد موفق باشیم حتی از پنجره رفتن😕) بچه ها از خرید هایی که کرده بودن داشتن لذت میبردن منتظر موندیم همه بیان بعد نماز و شروع بکنیم این دفعه نماز و به امامت حاج آقا مستوری خوندیم بعد نماز حاج آقا شه منظری از اینکه چی کار قراره انجام بدیم حرف زدن بعد صحبت های حاج آقا جنگ شادی برگزار شد این چند شب چقدر با جنگ شادی ها کیف کردیم واقعا دم مسئول برنامه فرهنگی گرم جنگ شبانه در وسط نگه داشته شد تا بچه ها ده دقیقه وسایلشون و جمع بکنن یعنی به این زودی تموم شد؟ آخه چرا،،؟ بچه ها مشغول شدن همه ناراحت از این بودن که سفرمون به این زودی تموم شد اما چاره ای نبود باید صبح راهی می‌شدیم بعد ده دقیقه سفره رو پهن کردن شام و که خوردیم هرچه سریع تر باید می خوابیدیم آخه قرار بود نصف شب بریم برای وداع 😔 برای اولین بار ساعت ۹شب خوابیدیم سفره دارد جمع می‌گردد گدا را عفو کن.......
🔽 محفل قرآنی حلقه های گروهی و مباحثه در بین گروه ها✅
🔽 عکسهای دسته جمعی بعد از محفل قرآنی❤️
اردوی بهشت رضوی 🔻بخش اول برادرا! برادرا! برادرا! برادرا! ... برادرا پاشین... این بار از خواب بیدارشدنمان متفاوت تر از سری های قبل بود دیگر خبری از آقاییکه برادرا برادرا میگفت نبود ظاهرا قرار بود این بار متوجه بشویم که باید هوایی بودنمان را حفظ کنیم و همیشه هوایی باشیم صدایِ دلنشینِ (کبوترم هوایی شدم،ببین عجب گدایی شدم،دعای مادرم بوده که،منم امام رضایی شدم ...) مارو از خواب بیدار میکرد بالاخره وقت آن رسیده بود که باید اسباب و وسایلمان را جمع و جور میکردیم و کم کم از شهرِ مشهدِمقدس خارج میشدیم... با میل کردن آجیل و شیرینی و نوشیدن نوشیدنی هاییکه خواب را از سرمان بِپَراند گروه تدارکات مقدماتِ یک زیارتِ شبانه را برایمان فراهم کرده بودند خدا خیرشان دهد(نیت کرده بودیم در زیارت هاییکه این گروهِ عزیز از وقت های تو حرم بودنشان میزدند تا برایمان غذا تدارک ببینند ، در ثواب زیارت هایم شریکشان کنیم و همچنان به یاد و دعای عاقبت بخیری تمام دوستان...) بعد از صحبت های حاج آقا شه منظری راهی حرم شدیم اما چه حرمی... امشب آخرین زیارتمان در اردوی بهشت رضوی۱۴۰۲ و لحظات وداع بود نمیدانم باید در لحظاتِ آخرِ توفیقِ حضورمان در حرم چه باید میکردم اما حال و هوای بچه ها متفاوت تر بود خاص تر ناب تر و تقریبا نایاب تر انگار دنبالِ پیدا شدن گمشده هایشان بودن و شاید دنبالِ ضمانتی که تا آخرِ عمر زنده بودنمان را بیمه کند ضمانتی که مارا زنده نگه دارد و در مسیر مستقیم حفظمان کند و در این راه خالصمان کند عجب حسی عجب حالی عجب گریه ها و عجب ناله هایی بچه ها مثل کسی که انگار دیگر تا ساعت های دیگر زنده نخواهند ماند رفتار میکردند همه دنبال ضمانت بودن یکی از سر و پا خیسِ اشک می شد یکی غرق نگاهِ گنبد طلا می شد یکی دوستت دارم ، عاشقتم میگفت یکی به فاطمه به فاطمه میگفت نمیدانم چه دعاها و عهدهاییکه دوستانم در حرم با امامشان نبستند اما قشنگ متوجه بودم که در شولوغی های حرم بچه ها عجب خلوتی کرده بودن خلوتی از جنسِ عشق بازی خلوتی مملو از عشق صحن گوهرشاد بود دسته جمعی نشسته بودیم و مشغولِ خواندنِ زیارت نامه و صحبت های دلی با امام رضا بودیم حاج آقا داشتن شعر می‌خواندند و ما غرقِ نگاهِ گنبدطلا و اشکِ چشم و دِل بودیم روضه های وداع ما از جنس وداع امام حسین و حضرت زینب و ناله های دوری و فراق ... بعدش اجازه دادن تنهایی بریم برای آخرین زیارت ده دقیقه ای در خلوتترین ساعت حرم امام رضا جاتون خالی بود با یه سلام برگشتیم و دقیقا داخل ورودی حرم از سمت گوهرشاد ایستادیم و وداع با امام رضا خوندیم و استودعک الله و استرعیک... به اینجا که رسیدیم حاجاقا اینطوری معنی کردن «آقاجون ما شما رو به خدا می سپاریم داریم میریم شما مارو به کی می سپارین؟!» همون گریه میکردیم اشک می ریختیم به هر زحمتی بود حرکت کردیم به صحن انقلاب و مقابل پنجه فولاد «پنجره فولاد تو دوای هرچی درده ....» دقیقا آخرین قسمت حرم از ورودی طبرسی ایستادیم تا همه جمع بشیم و باهم حرکت کنیم در همون نگاه آخر هم یهو بغضمون ترکیده بود دلم برا حرمت پر می زنه ... در همون نگاه آخر آخرین حرف هایمان را می گفتیم اماما نوکریتان را خادمیتان را حفظمان کن دورنشویم... ❤️آقاجان ممنون که در این چند روز میهمانانتان را تحمل کردید آقا قطعا زندگی مان به برکتِ وجودِ شماست یا علی بن موسی الرضا 🔻خلاصه این که ساعت۶صبح ۱۴۰۲/۰۶/۰۱ راه آهن مشهدمقدس قطار مشهد به تبریز سوار قطار شدیم با دریایی از عشق به امام رضا و کوهی از دلتنگی و حسرت به یاد همین چند ساعت قبلمان 🔻داخل راه آهن دقیقا جایی که می‌خواستیم سوار قطار بشیم برای آخرین با بازم خوندیم با باد صبحگاهی مشهد به امام رضا برسونه و صدامون توی هوای مشهد به یادگار بمونه ▫️سلام امام رضا ▫️من آشنام امام رضا ▫️گفتن تموم زندگیت ❤️گفتم فقط امام رضا