عکس و مکث
مورد استفاده در گروههای کلاسی شاد
در عکس و مکث تصاویری را برای گفتگوی دانشآموزان پیشنهاد کنید.
🌐 @servicelearning
اتاق آبی مدرسه
📝 سهراب سپهری
من شاگرد خوبی بودم. اما از مدرسه بیزار.
مدرسه خراشی بود به رخسار خیالات رنگی خردسالی من.
مدرسه خواب های مرا قیچی کرده بود.
نماز مرا شکسته بود. مدرسه عروسک مرا رنجانده بود.
روز ورودم یادم نخواهد رفت.
مرا از میان بازی «گرگم به هوا» ربودند، و به کابوس مدرسه سپردند.
خودم را تنها دیدم و غریب.
غم دورماندگی از اصل با من بود. آدم پس از هبوط بودم.
از آن پس و هر بار، دلهره بود که جای من راهی مدرسه می شد.
مارسل را در اندیشه مدرسه نومیدی دست می داد. مرا اضطراب.
هر ماده ای هم که بود از بر می کردیم.
شاگرد، کیسه زباله بود. درس در او خالی می شد.
« منابع طبیعی ایران» در کتاب جغرافی بود، نه در خاک ایران.
سرمشق «ادب» و «راستی» در محیط مدرسه نبود، در رسم الخط مدرسه بود.
معلم در سخنرانی مدیر، «پدر دلسوز» بود.
درکلاس نه پدر بود نه دلسوز.
کتاب درس فارسی یک مرقع بی قواره بود.
در آن خزف کنار صدف بود: قاآنی کنار مولوی، مولوی در کتاب سال سوم ابتدایی بود.
مهم نبود که مولوی دور از فهم ما بود.
شعرش از رو هم درست خوانده نمی شد.
آموزش جدا بود از زندگی. کتاب تفاله واقعیت بود.
حرف کتاب، پروانه خشک لای کتاب بود.
و کتاب مخاطب نداشت . خود مخاطب خود بود.
🌐 @servicelearning
این مُهر که معلم میکوبد پای دیکته و دفتر بچه ها
می شود بهترین اتفاق عالمه برایشان..!
🌐 @servicelearning
دستور امیرکبیر در استخدام معلم برای دارالفنون
یک ماه پس از آغاز بنای دارالفنون "امیرکبیر" دستور استخدام معلمانی از اتریش برای تدریس در دارالفنون را داد.
امیرکبیر تجربه تلخی از نفوذ بیگانگان در ایران داشت
و مخالف سرسخت استخدام معلم از کشورهای انگلستان، فرانسه، و روسیه تزاری بود.
از این رو برای استخدام معلم، کشور اتریش را برگزید،
چون این کشور در مسائل ایران کاملا بیطرف بود!
🌐 @servicelearning
وظیفه ما پرورش فرد نخبه نیست!
بزرگترین مسئولیت در تربیت و پرورش، خوشحال بودن واقعی فرد است.
امروزه بسیاری از والدین تمام تلاش خود را می کنند تا فرزند شان نخبه و یا موفق شود.
غافل از این که وظیفه تربیت فرد شاد و راضی است.
فردی که توان حل مسئله و مشکلات روزمره را داشته باشد،
توان ارتباط موثر با همسالانش را داشته باشد،
از همان چیزی که دارد لذت ببرد و به دیگران حسادت نکند،
موفق ترین فرد است.
مراقب ایجاد رقابت های ناسالم باشید.
🌐 @servicelearning
بخوانیم از یک روانشناس تربیتی
از مخاطبام پرسیدم :از تربیت والدینت چه رفتاری دیدی که اگه خودت والد شی هرگز انجامش نمیدی؟!
جواب ها بسیار عمیق و شنیدنی بود...
نوشته بود
به هیچ وجه حتی برای شوخی هم بهش نمیگم ترکت می کنم یا دیگه مامانت نیستم، نمیذارم اضطراب جدایی به جونش بیفته و بعد ها توی روابطش مدام بترسه که یه موقع رها نشه
گفته بود
برای یه نمره برای یه رتبه بهش سخت نمیگیرم و مدام با همکلاسیاش مقایسهش نمی کنم....
نمی خوام کمالگرایی کل زندگیش رو به تباهی بکشه
وقتی گفت حالم خوب نیست افسردم به جای اینکه بگم مگه آب و نونت کمه؟!
بغلش می کنم بهش می گم دوستش دارم، نمیذارم حس تنهایی پیدا کنه
حتی به شوخی ظاهرشو مسخره نمی کنم یا ایرادی نمیگیرم چون خودم هنوز شوخیهای بابام در مورد ظاهرم هر روز توی ذهنم تکرار میشه و رنجم میده
بین دخترم و پسرم فرق نمیذارم، نمی خوام کارهای عادی و اولیه برای دخترم حسرت بشه اتفاقا بهش یاد میدم مستقل قوی بار بیاد و بدونه هیچی کم از یه پسر نداره
و در آخر
نوشته بود...
آرزوهای نرسیده خودم رو بهش تحمیل نمیکنم، میذارم توی مسیری که خودش می خواد رشد کنه
🌐 @servicelearning
ماری کوری
فیزیکدان و شیمی دان لهستانی،
با کشف امواج رادیواکتیو نخستین زن برنده دوجایزه علمی نوبل در رشته های فیزیک و شیمی شد؛
بدن ماری کوری بهقدری حاوی مواد رادیواکتیو بود که در هنگام خاکسپاری او در گورستان پاریس مجبور شدن جسدش را در یک تابوت سربی ضخیم دفن کنند تا تشعشعات خطرناک بدنش به دیگران صدمه نرساند.
دفترچه یادداشت های ماری کوری هنوز آلوده به مواد رادیو اکتیو است به صورتی که حتی دست زدن به آن هم بسیار خطرناک است.
او از لباسی با رنگ آبی تیره استفاده کرد؛
لباسی که میتوانست تا سالها از آن بهعنوان روپوش آزمایشگاه استفاده کند.
🌐 @servicelearning
عملگرایی در تعلیم و تربیت
نقش جان دیویی
جان دیویی یکی از مهم ترین نظریه پردازان تربیتی معاصر است که نظرات او تأثیرات شگرفی بر تعلیم و تربیت جهان حاضر داشته است.
ديوئي به جاي پرداختن به مسائل «متافیزیکی» به مسائل «معرفت شناسي» پرداخته.
ديوئي راه خود را از فلسفه هاي سنتي كه چشمانداز متافيزيكي آنها بر واقعيت ثابتي استوار است، جدا مي كند.
ديوئي در خلال آثار فلسفي و تربيتي خويش عليه تصور ثنوی (دوگرايانه) از واقعيت سخن گفته است.
این که انسان روح است یا جسم یا حایز هر دو، بر مدل تربیتی ما اثر دارد.
اگر انسان را لزوما روح فرض کنیم تا برای جهان روحانی تربیت شود یک روش تربیتی اتخاذ خواهیم کرد
و اگر انسان را موجودی کاملا مادی تصور کنیم روش تربیتی ویژه آن را جستجو خواهیم کرد.
🌐 @servicelearning
📚 کتاب مرد_ماسه_ای
اثر نیل_گیمن
من فهرستی از آنچه در مدرسه
به ما یاد نمیدهند را تهیه کردهام:
آنها به ما یاد نمیدهند
که چگونه کسی را دوست بداریم.
آنها به ما یاد نمیدهند
که چگونه در شهرت به درستی زندگی کنیم.
آنها به ما یاد نمیدهند
که چگونه در گمنامی،از زندگی لذت ببریم.
آنها به ما یاد نمیدهند
که چگونه از کسی که دوستش نداریم جدا شویم.
آنها به ما یاد نمیدهند
که به آنچه در ذهن دیگری میگذرد فکر کنیم.
آنها به ما یاد نمیدهند که به کسی که در حال مرگ است چه بگوییم.
آنها به ما هیچ چیزی را که ارزش یاد گرفتن داشته باشد، یاد نمیدهند ...
🌐 @servicelearning
سواد عاطفی را به دانش آموزان و فرزندان آموزش دهیم
بعضي افراد دچار بي سوادي عاطفي بوده و نميتوانند براي بيان احساس درون خود واژگان مناسب پيدا كنند.
وقتی دچار بی حوصلگی ، غمگينی، ناراحتی و ... ميشوند نميتوانند توضيح دهند فقط ميگويند "حالم بده" يا "اعصابم خرُده".
اما اينكه اين حال گرفته شان ، ناشي از خستگي، احساس خجالت، طرد شدن از جمع دوستان، حسادت، حس تنفر، احساس گناه، شرمندگي و يا حقارت است
برايش مشخص و روشن نيست.
اين اصطلاح را در روانشناسي كوري عاطفي مينامند كه بين احساسات منفي خود نميتوانند تفكيكی قائل شوند يا به خوبي ببينند.
دانش آموزان نیاز دارند بشنوند که شما دوستشان دارید،
بپرسید چرا امروز ناراحتید، چرا بی حوصله ای، چرا با دوستانت بازی نکردی، چرا دلخوری چرا و...
در مدرسه و منزل تمرین کنید تا یادبگیرند احساسشان را بیان کنند.
🌐 @servicelearning
یه روزی یه معلم ریاضی، اینجوری به دانش آموزاش درس زندگی داد
اعداد کوچکتر از یک ، خواص عجیبی دارند.
شاید بتوان آنها را با انسانهای بخیل مقایسه کرد ...
مثلا عدد (0.2 = دو دهم) را در نظر بگیرید.
وقتی در آنها ضرب میشوی یا میخواهی با آنها مشارکت کنی، تو را نیز کوچک میکنند.
3×0.2=0.6
وقتی میخواهی با آنها تقسیم شوی یا مشکلاتت را با آنها تقسیم کنی و بازگو کنی، مشکلاتت بزرگتر میشوند.
3÷0.2=15
وقتی با آنها جمع میشوی و در کنار آنها هستی مقدار زیادی به تو اضافه نمیشود و چیزی به تو نمی آموزند.
3+0.2=3.2
و اگر آنها را از زندگی کم کنی چیز زیادی از دست نداده ای.
3-0.2=2.8
زندگی ارزشمندِ خودتان را بخاطر آدمهای کوچک، بی ارزش نکنید!
🌐 @servicelearning
چرا معلّمها اینقدر عزیزند؟!
داستانی واقعی
در سال ۵۹ با خانم معلّمی به نام خانم نسیمی ازدواج کردم.
ایشان معلّم یکی از روستاهای چسبیده به شیراز بودند
و پس از دو سال معلّمی، مدیر مدرسهای شدند که مختلط بود.
من آن موقع با ژیانی که داشتم در راهِ رساندن ایشان به مدرسه با محل آشنا شدم و زمینی در آن جا خریدم و طبقۀ پایین را مغازه ساختم،
خانهای هم در طبقۀ بالا...
و این شد شروع قصّۀ عجیب ولی واقعی
من که اصالتاً ایلاتی بودم و مردسالار، حالا در محل، بنده را شوهرِ خانم نسیمی میگفتند.
مگه میشه؟
یک وجب سیبیل داشتم و آقای علیرضا بازیار شـــــــــــــــــــــــــــورابی که در تلویزیون هم کار میکردم و احساس این که برای خودم کسی هستم،
تو محل شده بودم شوهر خانم نسیمی!
دیدم این طور نمیشه، به بهانۀ داشتن بچه وادارش کردم با ۲۰ سال سابقهٔ کار بازنشست بشه
فایده نداشت،
شدم شوهر خانم نسیمی مدیر سابق!
خوب من هم بیکار ننشستم،
واسم خیلی مهم بود،
اصالتمان از دست رفته بود،
مغازه تنها راه چاره بود،
مغازه را کردیم قنّادی و چند شاگرد با اولویت شاگردهای خانم نسیمی،
ولی فایده نداشت،
میگفتند توی مغازه شوهر خانم نسیمی مدیر سابق کار میکنیم.
این دفعه شاگردها را زیاد کردم، بیشتر، از دانشآموزان خانم نسیمی مدیر سابق، ولی افاقه نکرد،
شاید ده بار شاگردها را عوض کردم ولی جمعیت اون روستا هم زیادتر میشد و مریدان خانم نسیمی مدیر سابق بیشتر...
کار را توسعه دادیم و شیرینی را در جنوب ایران پخش میکردیم.
تو جنوب ایران سرشناس شدیم آقای بازیار،
اما توی محل بازم همون شوهر خانم نسیمی مدیر سابق!
فایده نداشت مثل این که قسم خورده بودند.
موضوع برای من مهم بود،
سه تا ماشین پخش خریدم و روی چادرهای ماشین از چهار طرف نوشتم
پخش بازیار، تلفن بازیار ، قنادی بازیار،
ولی محلیها باز میگفتند ماشین قنّادی شوهر خانم نسیمی
یه تابلو دو متر در ده متر از این تابلوهای گلوپی که خاموش روشن میشه دادم نوشتن قنّادی بازیار.
مردم محل گفتند قنّادی بازیار شوهر خانم نسیمی.
از اون محل خونهام را جا به جا کردم، فایده نداشت.
حالا بچّهام ۳۰ ساله شده بود دکان را سپردم دست او و خودمو بازنشست کردم،
سه چهار ماهی یک دفعه میرفتم درِ مغازه...
حالا دیگه شاگردهای خانم نسیمی بچّه داشتن، نوه داشتن، بچههاشون میگفتن مغازهٔ شوهرِ خانم نسیمی مدیر سابق مامان و بابا.
تو محل جدید میگن آقای بازیار که خانمش معلمه!
الان هم یه ساله درِ مغازه شوهرِ خانم نسیمی!
مدیرسابق مدرسه مامان بزرگ و پدر بزرگ ها نرفتم
درود بر همســـــرم
خانم نسیمی و همه معلّمها
✍شوهر خانم نسیمی، علیرضا بازیار شورابـی
این داستان زیبا و در عین حال واقعی تقدیم همه معلّمان عزیز که بدانند در همیشه تاریخ نامشان ثبت و جاویدان است.
🌐 @servicelearning