بعضی اوقات دلم میخواد داد بزنم و بگم گور پدر همتون هیچی برام مهم نیست، ولی یهو میشینم و گریه میکنم بخاطر همون چیزای بی اهمیت...
کاش میشد برای چند دقیقه هم که شده غرورتو میذاشتی کنار و اغوشتو برام باز میکردی، اونوقت میدیدی چجوری تمام چیزایی که حتی نمیتونی تصور کنی برام اتفاق افتاده رو، با گریه برات تعریف میکنم.
بعضی اوقات هرچی بشه گریم میگیره، لباسم به دستگیره در، گیر کنه گریه میکنم انگار راه ازاد شدن ندارم، غذای مورد علاقه م نباشه گریه میکنم، یادم بیاد مدرسه دارم گریه میکنم، همه چی همه چی باعث گریم میشه.
لطفا نگید زودرنجم، اینا بخاطر اینه که شب و روزی که اون اتفاقات تلخ برام افتاد گریه نکردم و حالا روحم داره جبران میکنه...
بیاید همو قضاوت نکنیم و زخم زبون نزنیم، شاید زمان بگذره ولی بعضی حرفا هیچوقت فراموش نمیشه.
با صبر آدما بازی نکنید، بعضیا فقط به یه نخ وصلن، کافیه یه رفتار، یه حرکت، یه حرف باعث بشه اون نخ پاره بشه و تحمل اون فرد تموم. تا میتونید از هم مراقبت کنید بعضیا با وجود شاد بودنشون، پشت اون خنده شون یه آدمی ن که لب پرتگاهه و هرلحظه ممکنه بیوفته، شما میتونید با کاراتون و رفتاراتون و حرفاتون اون فرد رو هل بدید پایین، یا میتونید بغلش کنید و ببریدش کنار.
انتخاب اینکه قاتل باشید یا منجی با خودتونه.
تکیه گاه همه شدم،ولی توی سختترین مواقع زندگیم چشمامو باز کردمو تکیه گاهی ندیدم...!
کاری نکنید برم گم و گور شم و برای یه لحظه دیدنم له له بزنید،همین الان قدرمو بدونید و بغلم کنید.