گوش هایم را میگیرم!
چشم هایم را می بندم!
و زبــانــم را گاز مــیــگــیــرم!
ولی حریف افکارم نمیشوم!
چقدر دردناک است فهمیدن.!
خوش بحال عروسک آویزان به آینه ماشین،
تمام پستی بلندی زندگیش را فقط میرقصد.!
کاش زندگی از آخر به اول بود..
پیر بدنیا می آمدیم..
آنگاه در رخداد یک عشق جوان میشدیم..
سپس کودکی معصوم می شدیم ودر،
نیمه شبی با نوازش های مادر آرام میمردیم.!
...
"متنی که برنده ی جایزه ی بهترین متن سال شد"
میگما..
چقدر زود گذشت..
انگار همین دیروز بود که بعد از سحری فهمیدیم دیگه پیش مون نیستی..
انگار همین دیروز بود که همون روز رفتیم مسجد برای اولین هیئت بدون رهبر..
چهل روز از نبودنت گذشت ولی؛
ولی هنوز ما نتونستیم برات حتی یه دل سیر گریه کنیم..
نتونستیم درست حسابی عزاداری کنیم..
هنوز یه بغض غلیظ تو گلومون گیر کرده، تا الان هر وقت دلمون میگرفت باید با گوشه چادر اشک مونو پاک میکردیم و میرفتیم تو خیابون..
به در و دیوار شهر که عکساتونو میبینیم داغ دلمون تازه میشه..
داغی تازه میشه که هیچ وقت سرد نشد..
داغی که با ندیدن صورتتون و نشنیدن صدای آرام تون هر بار برامون تشدید میشه..
هیچ وقت زندگی بدون شما برامون عادی نمیشه..
هیچ وقت..؛
_دلی✨
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قبل آن نام مبارک بنویسید، شهید💔
_لحظه اعلام شهادت رهبر، از تلویزیون...
حسین ستودهنماهنگ داغت نمیشه باورم.mp3
زمان:
حجم:
3.4M
شدتازهباداغتداغسلیمانی..🥀
/سحری مونو خورده بودیم من رفتم مسواک بزنم..
وقتی مسواکمو زدم خواستم برم آب بخورم که دیدم مامانم...
پرسیدم: چی شدههه؟؟
مامانم گفت: آقا رو شهید کردن...
[اون لحظه حس میکردم تمام دنیا یکباره رو سرم خراب شده..؛ حال ِبد، سر درد، حس ِ پوچی.. همه یکباره به وجود اومد..
گریه میکردم که خالی شم ولی حس میکردم دارم سنگینتر میشم..]
حال خودمو نمیفهمیدم..
گفتم بزار زنگ بزنم به معصومه باهم حرف بزنیم شاید این حس تنشی که دارم کمتر بشه..
زنگ زدم به معصومه..
بعد چند تا بوق جواب داد..
با صدای خیلی خوشحال که انگار هیچی نشده گوشی رو جواب داد..
با صدای بغضآلود و گریه سلام کردم..
_ سلام
+ سلام، چی شدهههه؟
_ معصومه خبرو ندیدی؟؟
+ خبر؟؟ خبره چی؟؟ چی شدهه؟؟
[معصومه هنوز خبردار نشده بود..
نمیدونستم چه جوری بهش بگم..💔]
_ معصومه.. بزن شبکه خبر..
یه چند ثانیه بعد صدای گریه خانوادهاش از پشت تلفن میومد..
فقط سه بار گفت،
+ محدثه، محدثه بدبخت شدیم، بدبخت شدیم، بدبخت شدیم..
چنان بغضی گلومو گرفت که نتونستم تحمل کنم و بدون خداحافظی قطع کردم...
اون ۳۲ ثانیه برام مثل ۳۲ سال سنگین و غیرتحمل بود..
پ.ن:هیییچ وقت فکر نمیکردم یه روزی برسه که بخوام خبر شهادت آقا رو به دوستم بدم../
_دستنویس✨