مـا عـقـل ِخویـش را سـر ِعــشـق ِتُو باخـتیم
بگذارد عـمر ما به دیوانـگی تُو بگذرد؛ 𝟏𝟐𝟖
مـن کجا ؟ روضـه کجا ؟ معرفت آقـا¹²⁸ بود
من حواسم به خودم بود ، حسین صدا کرد مرا
نـبـوده ، نـیـسـت و نـخـواهـد بـود
عـزیـز تـر از حـسـیـن کـسـی بـرای مـن ـ ؛
"سِتي࣫͝ ☫︎"
_
ایـنـان حـسـیـن ندیده
به قافله حـسـیـن پیوستند
امـا آنـان کـه حـسـیـن را دیدند
سـر حـســیـن را بـه غـارت بــردنــد . .