این روزا یجوری میگذره که نمیدونم کی شب شد ، کی روز شد ..
ساعت و روز و هفته و ماه و سالمون رو گم کردیم ..
بقیه رو نمیدونم ، ولی من خیلی خستم ..
یه بغض سنگین و اشک زیادی تو گلو و چشمامه که حتی حالشو ندارم خودمو خالی کنم ..
رو تخت بابابزرگم کنار پنجره دراز کشیده بودم داشتم فکر میکردم نیاز به زندگی جدید و هیجان شدید دارم ، همون لحظه درست تو محله مون یه جایی انداخت طوری که خونه لرزید علناً .
یادتونه اوایل ماه رمضون همگی میگفتیم و استوری میکردیم که ماه رمضون خوب موقعی اومد ؟ همه اینطوری بودن که دلمون برا ماه رمضون تنگ شده ..
دیشب که رفته بودم احیا ، چنتا کتاب جدید خریدم ..
شب اول رفتم ، گفتم بعد احیا میام میخرم ، اومدم دیدم چون خبر رهبر شدن آقامون رو دادن کتابفروش غرفه رو جمع کرده رفته ..
دیشب که رفتم کتابامو انتخاب میکردم برمیداشتم گفت خانوم یه کتابو یادتون رفت ، من براتون نگه داشتم ..
یه کتابم برا دخترعمم خریدم [ الکی مثلا ، معلومه که وقتی خوند ازش پس میگیرم ]